نظر مرحوم قاضی در مورد شیخیه صفت شیخیه شیخ احمد احسایی سید علی قاضی و شیخ احمد احسایی ذات توحید عبادت توحید شیخیه تنزیه خداوند تعریف ذات و صفت اعتقادات شیخیه در خداوند اسماء و صفات خداوند

تنزیه خداوند و پاسخی به مرحوم قاضی

چندی است که پیروان مسلک عرفان داستانی را از مرحوم قاضی برای بنده میفرستند که ایشان مرحوم شیخ احمد احسایی (اع) را نعوذ بالله مشرک خوانده و همین نقل قول از پیر خود را حجتی در رد شیخیه دانسته و باب تحقیق را برای خود می بندند.

لذا لازم دیدم در این وبسایت که هدف آن روشنگری منصفانه است، سخن مرحوم قاضی را نقل کرده و یک بار برای همیشه به این ادعا پاسخ دهم تا مریدان آن جناب لاقل همین متن کوتاه را خوانده باشند.

اما آنچه در کتب و وبسایت ها نقل شده:

مرحوم حضرت آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی می‌فرمودند:
یک روز به حضرت آقا (استاد قاضی) عرض کردم: در عقیده شیخیه چه اشکالی است؟! آنها هم اهل عبادتند و اهل ولایتند؛ بخصوص نسبت به امامان(ع) مانند خود ما بسیار اظهار محبت و اخلاص می‌کنند و فقه‌شان هم فقه شیعه است و کتب اخبار را معتبر می‌دانند و به روایات ما عمل می‌نمایند؛ خلاصه هرچه می‌خواهیم بگردیم و اشکالی در آنها از جهت اخلاق و عمل پیدا کنیم نمی‌یابیم!
مرحوم قاضی فرمودند: فردا «شرح زیارت» شیخ احمد احسائی را بیاور!
من فردا «شرح زیارت» او را خدمت آن مرحوم بودم.
فرمودند: بخوان!
من قریب یک ساعت از آن قرائت کردم.
فرمودند: بس است! حالا برای شما ظاهر شد که اشکال آنها در چیست؟! اشکال آنها در عقیده‌شان می‌باشد.
این شیخ در این کتاب می‌خواهد اثبات بکند که: ذات خدا دارای اسم و رسمی نیست و آن مافوق اسماء و صفات اوست؛ و آنچه در عالم متحقق می‌گردد، با اسماء و صفات تحقق می‌پذیرد؛ و آنها مبداء خلقت عالم و آدم و موثر در تدبیر شؤون این عالم می‌باشند در بقاء و ادامه حیات. آن خدا اتحادی با اسماء و صفات ندارد و اینها مستقلا کار می‌کنند و عبادت انسان به سوی اسماء و صفات خداوند صورت می‌گیرد؛ نه به سوی ذات او که در وصف نمی‌آید و درو هم نمی‌گنجد.
بنابراین، شیخ احسائی خدا را مفهومی پوچ و بدون اثر، خارج از اسماء و صفات می‌داند؛ و این عین شرک است.

خب! در اول خدا ایشان را بیامرزد که کمی انصاف داشته و مانند دیگران تهمت ها را دستمایه قرار نداده اند. اما پاسخ به ایراد ایشان از این قرار است:

ایراد اول مرحوم قاضی این است که ما میگوییم ذات خدا دارای اسم و رسمی نیست و آن ما فوق اسماء و صفات است.

البته هیچگاه فکر نمیکردم که شخصی از شیعه باشد که ذات خدا را برتر از اسماء و صفاتش نداند! و از اساتید عذرخواهم که مجبورم از بدیهیات دفاع کرده و توضیح دهم.

ابتدا باید ذات و صفات را معنی کنیم تا ایراد گرفتن ها بازی با کلمات نباشد.

بطور ساده: ذات خود چیز را میگویند و صفت آن رنگ ها و شکل ها و حالات و اوضاعی است که قابل تغییر است. مثلا زید ذاتی دارد که در هیچ حالی از حالات عوض نمیشود و صفاتی دارد چون جوانی و پیری و چاقی و لاغری و صحت و ناخوشی و علم و نادانی و بزرگی و کوچکی و بلندی و کوتاهی و سفیدی و سیاهی و همچنین باقی صفات آن و هریک از این صفات قابل تغییرند مگر ذات زید که در همه احوال همان زید است و عمرو و بکر نمی‏گردد.

و هیچ مخلوقی نیست مگر آنکه مرکب از این دو بوده و ذات و صفاتی دارد و چیزی نیست که این دو را نداشته باشد. چرا که ذات در پیدایی خود محتاج و وابسته به صفات است و صفات در برپایی خود محتاج به ذات اند.

نمی ‏بینید که تخت مرکب است از ذاتی که چوب باشد و از شکلی که صفت باشد و نه چوب تنها پیدایی دارد و نه شکل تنهای تخت را میتوان متصور شد.

و شکی نیست که ذات غیر صفات است مثل آنکه چوب غیر شکل تخت است و صفت غیر ذات است مثل آنکه شکل تخت، غیر معنی چوب است چرا که تخت آهنی هم داریم و عصای چوبی هم دیده ایم.

نتیجه اینکه ذات در پیدایی محتاج به صفت است که غیر خود اوست و صفت در برپایی محتاج به ذات است که غیر خود اوست پس هر دو محتاج به غیر خودند و به غیر خود باید قرین شوند تا پیدا شوند یا برپا گردند و آن چیز مرکب، از دو فقیر و محتاج حاصل شده است.

اما اینکه گفتند میگوییم ذات خداوند دارای اسماء نیست و ما فوق اسماء و صفات خداست، این دو معنی میتواند داشته باشد.

به یک معنی خداوند مالک کل شیئ هست، از جمله اسماء خود و لله الاسماء الحسنی. و قطعا چنین منظوری نداریم که خداوند اسمی را دارا نیست.

اما اینکه بگوییم اسماء خدا و ذات خدا یک چیز اند خلاف مسلم توحید است، چرا که ما به توحید ذات خدا و قدیم بودن او معتقدیم و نه ترکیب را در او جایز میدانیم نه احتیاج را. و اگر اسماء و صفات خداوند را با ذاتش یکی بدانیم اثبات ترکیب و احتیاج برای خداوند شده و نشاید که اسماء متعدد و حادث را در ذاتش شریک کنیم. این از دلایل عقلی.

اما آنچه که در آیات و احادیث در این خصوص وارد شده آنقدر هست که برای تجمیع آنها کتابی باید نوشته شود اما بطور خلاصه بعضی از این احادیث را ذکر میکنم:

۱- عَلِیّ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَمّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللّهُ أَکْبَر

مردى خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد: الله اکبر (خدا بزرگتر است)

فَقَالَ اللّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَیّ شَیْ‏ءٍ؟

فرمود، خدا از چه بزرگتر است؟

فَقَالَ مِنْ کُلّ شَیْ‏ءٍ

عرض کرد: از همه چیز،

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع حَدّدْتَهُ

فرمود: خدا را محدود ساختى،

فَقَالَ الرّجُلُ کَیْفَ أَقُولُ

عرض کرد: پس چه بگویم؟

قَالَ قُلْ اللّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ

فرمود: بگو خدا بزرگتر از آنست که وصف شود./ اصول کافى جلد ۱ صفحه: ۱۵۹ روایه: ۸

۲- مُحَمّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللّهِ رَفَعَهُ إِلَى أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیّ قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ الثّانِی ع فَسَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرّبّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَهُ أَسْمَاءٌ وَ صِفَاتٌ فِی کِتَابِهِ وَ أَسْمَاؤُهُ وَ صِفَاتُهُ هِیَ هُوَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

ابوهاشم گوید خدمت حضرت جواد علیه السلام بودم که مردى از آن حضرت پرسید و گفت بمن بگوئید آیا اسماء و صفاتی که در قرآن براى پروردگار هست، آن اسماء و صفات، خود پروردگار است حضرت فرمود:

إِنّ لِهَذَا الْکَلَامِ وَجْهَیْنِ؛

سخن تو دو معنى دارد،

إِنْ کُنْتَ تَقُولُ هِیَ هُوَ أَیْ إِنّهُ ذُو عَدَدٍ وَ کَثْرَهٍ فَتَعَالَى اللّهُ عَنْ ذَلِکَ

اگر مقصود تو که گوئى اینها خود او هستند اینستکه خدا متعدد و متکثر است که خدا برتر از آنست ( که متکثر باشد)

وَ إِنْ کُنْتَ تَقُولُ هَذِهِ الصّفَاتُ وَ الْأَسْمَاءُ لَمْ تَزَلْ فَإِنّ لَمْ تَزَلْ مُحْتَمِلٌ مَعْنَیَیْنِ؛

و اگر مقصودت این است که این اسماء و صفات ازلى (همیشگى) مى‏باشند، ازلى بودن دو معنى دارد:

فَإِنْ قُلْتَ لَمْ تَزَلْ عِنْدَهُ فِی عِلْمِهِ وَ هُوَ مُسْتَحِقّهَا فَنَعَمْ

و اگر بگوئى خدا همیشه با آنها علم داشته و سزاوار آنها بوده، صحیح است

وَ إِنْ کُنْتَ تَقُولُ لَمْ یَزَلْ تَصْوِیرُهَا وَ هِجَاؤُهَا وَ تَقْطِیعُ حُرُوفِهَا فَمَعَاذَ اللّهِ أَنْ یَکُونَ مَعَهُ شَیْ‏ءٌ غَیْرُهُ

و اگر بگوئى تصویر آنها و الفباى آنها و حروف مفرده آنها همیشگى بوده، پناه میبرم بخدا که با خدا چیز دیگرى در ازل بوده باشد

بَلْ کَانَ اللّهُ وَ لَا خَلْقَ ثُمّ خَلَقَهَا وَسِیلَهً بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ یَتَضَرّعُونَ بِهَا إِلَیْهِ وَ یَعْبُدُونَهُ وَ هِیَ ذِکْرُهُ وَ کَانَ اللّهُ وَ لَا ذِکْرَ وَ الْمَذْکُورُ بِالذّکْرِ هُوَ اللّهُ الْقَدِیمُ الّذِی لَمْ یَزَلْ وَ الْأَسْمَاءُ وَ الصّفَاتُ مَخْلُوقَاتٌ وَ الْمَعَانِی وَ الْمَعْنِیّ بِهَا هُوَ اللّهُ الّذِی لَا یَلِیقُ بِهِ الِاخْتِلَافُ وَ لَا الِائْتِلَافُ وَ إِنّمَا یَخْتَلِفُ وَ یَأْتَلِفُ الْمُتَجَزّئُ فَلَا یُقَالُ اللّهُ مُؤْتَلِفٌ

بلکه خدا بود و مخلوقى نبود، سپس این اسماء و صفات را پدید آورد تا میان او و مخلوقش واسطه باشند و بوسیله آنها بدرگاه خدا تضرع کنند و او را پرستش نمایند و آنها ذکر او باشند، خدا بود و ذکرى نبود و کسى که بوسیله ذکر یاد شود همان خداى قدیمست که همیشه بوده و اسماء و صفات مخلوقند و معانى آنها و آنچه از آنها مقصود است همان خدائیست که اختلاف و بهم پیوستگى او را سزاوار نیست، چیزیکه جزء دارد اختلاف و بهم پیوستگى دارد پس نباید گفت: خدا بهم پیوسته است

وَ لَا اللّهُ قَلِیلٌ وَ لَا کَثِیرٌ وَ لَکِنّهُ الْقَدِیمُ فِی ذَاتِهِ لِأَنّ مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزّئٌ وَ اللّهُ وَاحِدٌ لَا مُتَجَزّئٌ وَ لَا مُتَوَهّمٌ بِالْقِلّهِ وَ الْکَثْرَهِ وَ کُلّ مُتَجَزّئٍ أَوْ مُتَوَهّمٍ بِالْقِلّهِ وَ الْکَثْرَهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ دَالّ عَلَى خَالِقٍ لَهُ

و نه خدا کم است و نه زیاد است بلکه او بذات خود قدیمست، زیرا هر چیز که یکتا نباشد تجزیه پذیر و خدا یکتاست و تجزیه پذیر نیست و کمى و زیادى نسبت به او تصور نشود. هر چیز که تجزیه پذیرد و کم و زیادى نسبت باو تصور شود مخلوقى است که بر خالق خویش دلالت کند،

فَقَوْلُکَ إِنّ اللّهَ قَدِیرٌ خَبّرْتَ أَنّهُ لَا یُعْجِزُهُ شَیْ‏ءٌ فَنَفَیْتَ بِالْکَلِمَهِ الْعَجْزَ وَ جَعَلْتَ الْعَجْزَ سِوَاهُ وَ کَذَلِکَ

اینکه گوئى خدا تواناست خبر داده‏اى که چیزى او را ناتوان نکند و با این کلمه ناتوانى را از او برداشته‏اى و ناتوانى را غیر او قرار داده ‏اى

قَوْلُکَ عَالِمٌ إِنّمَا نَفَیْتَ بِالْکَلِمَهِ الْجَهْلَ وَ جَعَلْتَ الْجَهْلَ سِوَاهُ وَ إِذَا أَفْنَى اللّهُ الْأَشْیَاءَ أَفْنَى الصّورَهَ وَ الْهِجَاءَ وَ التّقْطِیعَ وَ لَا یَزَالُ مَنْ لَمْ یَزَلْ عَالِماً

و نیز اینکه گوئى خدا عالمست، با این کلمه جهل را از او بر داشته‏اى و جهل را غیر او قرار داده‏ اى و چون خدا همه چیز را نابود کند، صورت تلفظ و مفردات حروف را هم نابود کند و همیشه باشد آنکه علمش همیشگى است.

فَقَالَ الرّجُلُ فَکَیْفَ سَمّیْنَا رَبّنَا سَمِیعاً فَقَالَ:

آن مرد عرض کرد پس چگونه پروردگار خود را شنوا مى‏نامیم؟ فرمود:

لِأَنّهُ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ مَا یُدْرَکُ بِالْأَسْمَاعِ وَ لَمْ نَصِفْهُ بِالسّمْعِ الْمَعْقُولِ فِی الرّأْسِ

وَ کَذَلِکَ سَمّیْنَاهُ بَصِیراً لِأَنّهُ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ مَا یُدْرَکُ بِالْأَبْصَارِ مِنْ لَوْنٍ أَوْ شَخْصٍ أَوْ غَیْرِ ذَلِکَ وَ لَمْ نَصِفْهُ بِبَصَرِ لَحْظَهِ الْعَیْنِ

وَ کَذَلِکَ سَمّیْنَاهُ لَطِیفاً لِعِلْمِهِ بِالشّیْ‏ءِ اللّطِیفِ مِثْلِ الْبَعُوضَهِ وَ أَخْفَى مِنْ ذَلِکَ وَ مَوْضِعِ النّشُوءِ مِنْهَا وَ الْعَقْلِ وَ الشّهْوَهِ لِلسّفَادِ وَ الْحَدَبِ عَلَى نَسْلِهَا وَ إِقَامِ بَعْضِهَا عَلَى بَعْضٍ وَ نَقْلِهَا الطّعَامَ وَ الشّرَابَ إِلَى أَوْلَادِهَا فِی الْجِبَالِ وَ الْمَفَاوِزِ وَ الْأَوْدِیَهِ وَ الْقِفَارِ فَعَلِمْنَا أَنّ خَالِقَهَا لَطِیفٌ بِلَا کَیْفٍ وَ إِنّمَا الْکَیْفِیّهُ لِلْمَخْلُوقِ الْمُکَیّفِ

از آن جهت که آنچه با گوش درک شود بر خدا پوشیده نیست ولى او را بگوشى که در سر فهمیده مى‏شود توصیف نمى‏کنم،

همچنین او را بینا مى‏نامیم از آن جهت که آنچه درک شود مانند رنگ و شخص و غیر اینها بر او پوشیده نیست ولى او را به بینائى نگاه چشم توصیف نکنیم و همچنین او را لطیف نامیم براى آنکه بهر لطیفى داناست مانند پشه و کوچکتر از آن و محل نشو و نماى او و شعور و شهوت جنسى او و مهرورزى به اولادش و سوار شدن بعضى بر بعض دیگر بردن خوردنى و آشامیدنى براى اولادش در کوه ها و کویرها و نهرها و خشکزارها، از اینجا دانستیم که خالقِ پشه لطیف است بدون کیفیت، کیفیت تنها براى مخلوقست که چگونگى دارد،

وَ کَذَلِکَ سَمّیْنَا رَبّنَا قَوِیّاً لَا بِقُوّهِ الْبَطْشِ الْمَعْرُوفِ مِنَ الْمَخْلُوقِ وَ لَوْ کَانَتْ قُوّتُهُ قُوّهَ الْبَطْشِ الْمَعْرُوفِ مِنَ الْمَخْلُوقِ لَوَقَعَ التّشْبِیهُ وَ لَاحْتَمَلَ الزّیَادَهَ وَ مَا احْتَمَلَ الزّیَادَهَ احْتَمَلَ النّقْصَانَ وَ مَا کَانَ نَاقِصاً کَانَ غَیْرَ قَدِیمٍ وَ مَا کَانَ غَیْرَ قَدِیمٍ کَانَ عَاجِزاً فَرَبّنَا تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا شِبْهَ لَهُ وَ لَا ضِدّ وَ لَا نِدّ وَ لَا کَیْفَ وَ لَا نِهَایَهَ وَ لَا تَبْصَارَ بَصَرٍ وَ مُحَرّمٌ عَلَى الْقُلُوبِ أَنْ تُمَثّلَهُ وَ عَلَى الْأَوْهَامِ أَنْ تَحُدّهُ وَ عَلَى الضّمَائِرِ أَنْ تُکَوّنَهُ جَلّ وَ عَزّ عَنْ أَدَاهِ خَلْقِهِ وَ سِمَاتِ بَرِیّتِهِ وَ تَعَالَى عَنْ ذَلِکَ عُلُوّاً کَبِیراً.

و همچنین پروردگار خود را توانا نامیم نه از جهت توانائى مشت کوبى که میان مخلوق معروف است، اگر توانائى او توانائى مشت کوبى معمول میان مخلوق باشد تشبیه به مخلوق مى‏شود و احتمال زیادت برد و آنچه احتمال زیادت برد احتمال کاهش برد و هر چیز که ناقص و کاست باشد قدیم نباشد و چیزى که قدیم نیست عاجز است، پس پروردگار ما تبارک و تعالى نه مانند است و نه ضد و نه همتا و نه چگونگى و نه پایان و نه دیدن بچشم، بر دلها تحریم شده است که تشبیهش کنند و بر خاطرها که محدودش کنند و بر اندیشه‏ ها که پدید آمده‏اش دانند، او از ابزار مخلوقش و نشانه‏هاى آفریدگانش بالا و بر کنار است، و از آن برترى بسیارى دارد./ اصول کافى جلد ۱ صفحه: ۱۵۷ روایه: ۷

۳- مُحَمّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع: تَکَلّمُوا فِی خَلْقِ اللّهِ وَ لَا تَتَکَلّمُوا فِی اللّهِ فَإِنّ الْکَلَامَ فِی اللّهِ لَا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلّا تَحَیّراً
وَ فِی رِوَایَهٍ أُخْرَى عَنْ حَرِیزٍ تَکَلّمُوا فِی کُلّ شَیْ‏ءٍ وَ لَا تَتَکَلّمُوا فِی ذَاتِ اللّه.امام باقر علیه‏السلام فرمود: درباره خلق خدا سخن گوئید و راجع به خدا سخن نگوئید زیرا سخن راجع به خدا جز سرگردانى براى گوینده زیاد نکند. و در روایت دیگرى از حریز است درباره هر چیزى سخن گوئید ولى راجع به ذات خدا سخن نگوئید./اصول کافى جلد ۱ ص :۱۲۴ روایه: ۱

۴- فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ(ع) إِنّ اللّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَیّنَ الْأَیْنَ بِلَا أَیْنٍ وَ کَیّفَ الْکَیْفَ بِلَا کَیْفٍ
امام رضا(ع) فرمود خداى تبارک و تعالى مکانرا مکان کرد بى‏ آنکه خود مکانى داشته باشد و چگونگى را چگونگى ساخت بى‏ آنکه خود چگونگى داشته باشد./ کافى جلد ۱ ص ۱۱۸ روایه ۲

۵- قَالَ وَ کَیْفَ أَصِفُ رَبّی بِالْکَیْفِ وَ الْکَیْفُ مَخْلُوقٌ وَ اللّهُ لَا یُوصَفُ بِخَلْقِهِ
رسول الله(ص) فرمود: چگونه توانم پروردگارم را بچگونگى توصیف کنم در صورتی که چگونگى مخلوقست و خدا بمخلوقش توصیف نشود!/ کافی ج۱ ص۱۲۷ ح۹

۶- سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع یَقُولُ إِنّ اللّهَ لَا یُوصَفُ وَ کَیْفَ یُوصَفُ وَ قَدْ قَالَ فِی کِتَابِهِ وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقّ قَدْرِهِ فَلَا یُوصَفُ بِقَدَرٍ إِلّا کَانَ أَعْظَمَ مِنْ ذَلِکَ.
امام صادق علیه‏السلام فرمود: همانا خدا را توصیف نتوان کرد چگونه توان توصیفش نمود که در کتابش فرماید: خدا را چنانکه شأن اوست نشناختند، پس خدا با هیچ مقیاسى توصیف نشود جز آنکه بزرگتر از آنست./اصول کافى جلد ۱ صفحه: ۱۳۸

۷- سُبْحَانَ مَنْ لَا یُحَدّ وَ لَا یُوصَف
منزه باد آنکه محدود نباشد و به وصف در نیاید./ اصول کافى جلد ۱ صفحه: ۱۳۷

۸- قَالَ لِی عَلِیّ بْنُ الْحُسَیْن(ع): إِنّ اللّهَ لَا یُوصَفُ بِمَحْدُودِیّهٍ عَظُمَ رَبّنَا عَنِ الصّفَهِ فَکَیْفَ یُوصَفُ بِمَحْدُودِیّهٍ مَنْ لَا یُحَدّ وَ لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللّطِیفُ الْخَبِیر.
امام سجاد(ع): همانا خدا به هیچ محدودیتى توصیف نشود، پروردگار ما بزرگتر از وصف است، چگونه بمحدودیت وصف شود آنکه حدى ندارد بینائیها او را درک نکنند و او بینائیها را درک کند و او لطیف و آگاهست./ اصول کافى جلد ۱ صفحه: ۱۳۵ روایه: ۲

۹- وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا یَصِفُونَ سوره انعام ایه ۱۰۰

۱۰- بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ سوره انبیاء آیه ۱۸

۱۱- لَوْ کانَ فیهِما آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُون‏ سوره انبیاء آیه ۲۲

۱۲- مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما کانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُون‏ سوره مومنون آیه ۹۱

۱۳- سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُون سوره‏ صافات آیه ۱۵۹

۱۴- سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّهِ عَمَّا یَصِفُون‏ سوره صافات آیه ۱۸۰

۱۵- سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُون‏ سوره زخرف آیه ۸۲

و در آخر حدیثی از امام صادق علیه السلام را ذکر میکنم که دقیقا برعکس کسی را مشرک میدانند که اسماء و صفات خداوند را عین ذات او بداند :

امام علیه السلام میفرمایند:

اِسْمُ اَللَّهِ غَیْرُهُ وَ کُلُّ شَیْ ءٍ وَقَعَ عَلَیْهِ اِسْمُ شَیْ ءٍ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَا خَلاَ اَللَّهَ فَأَمَّا مَا عَبَّرَتْهُ اَلْأَلْسُنُ أَوْ عَمِلَتِ اَلْأَیْدِی فَهُوَ مَخْلُوقٌ وَ اَللَّهُ غَایَهٌ مِنْ غَایَاتِهِ وَ اَلْمُغَیَّا غَیْرُ اَلْغَایَهِ وَ اَلْغَایَهُ مَوْصُوفَهٌ وَ کُلُّ مَوْصُوفٍ مَصْنُوعٌ وَ صَانِعُ اَلْأَشْیَاءِ غَیْرُ مَوْصُوفٍ بِحَدٍّ مُسَمًّى لَمْ یَتَکَوَّنْ فَیُعْرَفَ کَیْنُونِیَّتُهُ بِصُنْعِ غَیْرِهِ وَ لَمْ یَتَنَاهَ إِلَى غَایَهٍ إِلاَّ کَانَتْ غَیْرَهُ لاَ یَزِلُّ مَنْ فَهِمَ هَذَا اَلْحُکْمَ أَبَداً وَ هُوَ اَلتَّوْحِیدُ اَلْخَالِصُ فَارْعَوْهُ وَ صَدِّقُوهُ وَ تَفَهَّمُوهُ بِإِذْنِ اَللَّهِ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یَعْرِفُ اَللَّهَ بِحِجَابٍ أَوْ بِصُورَهٍ أَوْ بِمِثَالٍ فَهُوَ مُشْرِکٌ لِأَنَّ حِجَابَهُ وَ مِثَالَهُ وَ صُورَتَهُ غَیْرُهُ وَ إِنَّمَا هُوَ وَاحِدٌ مُتَوَحِّدٌ فَکَیْفَ یُوَحِّدُهُ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ عَرَفَهُ بِغَیْرِهِ وَ إِنَّمَا عَرَفَ اَللَّهَ مَنْ عَرَفَهُ بِاللَّهِ فَمَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ بِهِ فَلَیْسَ یَعْرِفُهُ إِنَّمَا یَعْرِفُ غَیْرَهُ لَیْسَ بَیْنَ اَلْخَالِقِ وَ اَلْمَخْلُوقِ شَیْ ءٌ وَ اَللَّهُ خَالِقُ اَلْأَشْیَاءِ لاَ مِنْ شَیْ ءٍ کَانَ وَ اَللَّهُ یُسَمَّى بِأَسْمَائِهِ وَ هُوَ غَیْرُ أَسْمَائِهِ وَ اَلْأَسْمَاءُ غَیْرُهُ .
امام صادق(ع)فرمود: اسم خدا غیر خود اوست و هر آنچه نام«چیز»بر آن قرار بگیرد مخلوقیست غیر خدا و اما آنچه بزبان تعبیر شود (کلمه الله که بزبان آید) یا بدست انجام گیرد (وقتی بخط نوشته شود) آن مخلوقست و خدا مقصودی از مقاصد او است و صاحب علامت غیر از خود علامت است زیرا علامت توصیف می شود و هر چیز که توصیف شود مصنوع است و صانع همه چیز بهیچ حدی که قابل ذکر باشد توصیف نشود، پدید آورده نشده تا چگونگی پدید آمدنش از روی مصنوعی جز او شناخته شود و مردم در شناسایی او بهر نهایتی که رسند او غیر از آنست، کسی که این حقیقت را بفهمد هرگز گمراه نشود، اینست توحید خالص، با اجازه خدا آن را بجویید نگهدارید و باور کنید و درست بفهمید. هر که گمان کند خدا را با حجاب یا صورت یا مثال شناخته است مشرکست زیرا که حجاب و مثال و صورت غیر خود اوست زیرا او یگانه است و یکتا دانسته پس چگونه او را شناخته باشد کسی که عقیده دارد او را بغیر او شناخته، کسی که خدا را بخدا شناسد او را شناخته است و کسی که او را بخود او نشناسد او را نشناخته است بلکه غیر او را شناخته، میان خالق و مخلوق چیز دیگری نیستخدا خالق همه چیز است بدون ماده و مایه، و خدا باسمائش نامیده و خوانده شود، او غیر اسمائش باشد و اسما غیر او.

فکر نکنم برای شخص منصف بیشتر از این نیاز به دلیل باشد.

اما ایراد دوم مرحوم قاضی این است که میگوییم آنچه در عالم متحقق می‌گردد، با اسماء و صفات تحقق می‌پذیرد.

یعنی مرحوم قاضی میخواهد بگوید آنچه در عالم متحقق میشود به ذات خداست؟ پس اسماء و صفات چکاره اند؟ یعنی جمیع صفات خالق و رازق و محیی و ممیت و هزار اسم دیگری که در دعای جوشن کبیر میخوانیم همه برای قشنگی ادعیه گفته شده؟

آیا دعای سمات را نخوانده است :

ِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْعَظِیمِ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَعَزُّ الْأَجَلُّ الْأَکْرَمُ الَّذِی إِذَا دُعِیتَ بِهِ عَلَى مَغَالِقِ أَبْوَابِ السَّمَاءِ لِلْفَتْحِ بِالرَّحْمَهِ انْفَتَحَتْ وَ إِذَا دُعِیتَ بِهِ عَلَى‏ مَضَایِقِ أَبْوَابِ الْأَرْضِ لِلْفَرْجِ انْفَرَجَتْ وَ إِذَا دُعِیتَ بِهِ عَلَى الْعُسْرِ لِلْیُسْرِ تَیَسَّرَتْ وَ إِذَا دُعِیتَ بِهِ عَلَى الْأَمْوَاتِ لِلنُّشُورِ انْتَشَرَتْ وَ إِذَا دُعِیتَ بِهِ عَلَى کَشْفِ الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ انْکَشَفَتْ وَ بِجَلَالِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ أَکْرَمِ الْوُجُوهِ وَ أَعَزِّ الْوُجُوهِ الَّذِی عَنَتْ لَهُ الْوُجُوهُ وَ خَضَعَتْ لَهُ الرِّقَابُ وَ خَشَعَتْ لَهُ الْأَصْوَاتُ وَ وَجِلَتْ لَهُ الْقُلُوبُ مِنْ مَخَافَتِکَ وَ بِقُوَّتِکَ الَّتِی تُمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِکَ وَ تُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ بِمَشِیَّتِکَ الَّتِی دَانَ  لَهَا الْعَالَمُونَ وَ بِکَلِمَتِکَ الَّتِی خَلَقْتَ بِهَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ بِحِکْمَتِکَ الَّتِی صَنَعْتَ بِهَا الْعَجَائِبَ وَ خَلَقْتَ بِهَا الظُّلْمَهَ وَ جَعَلْتَهَا لَیْلًا وَ جَعَلْتَ اللَّیْلَ سَکَناً «۴۲۶» وَ خَلَقْتَ بِهَا النُّورَ وَ جَعَلْتَهُ نَهَاراً وَ جَعَلْتَ النَّهَارَ نُشُوراً مُبْصِراً وَ خَلَقْتَ بِهَا الشَّمْسَ وَ جَعَلْتَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَ خَلَقْتَ بِهَا الْقَمَرَ وَ جَعَلْتَ الْقَمَرَ نُوراً وَ خَلَقْتَ بِهَا الْکَوَاکِبَ وَ جَعَلْتَهَا نُجُوماً وَ بُرُوجاً وَ مَصَابِیحَ وَ زِینَهً وَ رُجُوماً وَ جَعَلْتَ لَهَا مَشَارِقَ وَ مَغَارِبَ وَ جَعَلْتَ لَهَا مَطَالِعَ وَ مَجَارِیَ وَ جَعَلْتَ لَهَا فَلَکاً وَ مَسَابِحَ وَ قَدَّرْتَهَا فِی السَّمَاءِ مَنَازِلَ فَأَحْسَنْتَ تَقْدِیرَهَا وَ صَوَّرْتَهَا فَأَحْسَنْتَ تَصْوِیرَهَا وَ أَحْصَیْتَهَا بِأَسْمَائِکَ إِحْصَاءً وَ دَبَّرْتَهَا بِحِکْمَتِکَ تَدْبِیراً وَ أَحْسَنْتَ تَدْبِیرَهَا وَ سَخَّرْتَهَا بِسُلْطَانِ اللَّیْلِ وَ سُلْطَانِ النَّهَارِ وَ السَّاعَاتِ وَ عَرَّفْتَ بِهَا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ وَ جَعَلْتَ رُؤْیَتَهَا لِجَمِیعِ النَّاسِ مَرْأًى وَاحِدا

الی اخر…

بهترین قضاوتی که میتوان از کلام مرحوم قاضی کرد این است که فکر کرده ما برای اسماء و صفات خداوند استقلالی قائل شده و آن هارا شریک خدا دانسته ایم. که والله چنین نیست بلکه اسماء و صفات خداوند وسیله ای برای خداوند است تا به آنها اعمال را انجام دهد و ابی الله ان یجری الاشیاء الا باسبابها ، چرا که ذات خداوند منزه از قرین شدن با مخلوقات است همانطور که امیر المؤمنین علیه السلام در دعای صباح میفرماید یامن دلّ على ذاته بذاته وتنزّه عن مجانسه مخلوقاته. 

و ایراد دیگر مرحوم قاضی این بود که ما میگوییم اسماء و صفات مبداء خلقت عالم و آدم است.

در این مورد نیز احادیث فراوانی موجود است اما لطفا قبل از خواندن ادامه مطلب کمی فکر کنید.تا اینجا فهمیدیم که اسماء و صفات خداوند حادث بوده و مخلوق اند و همه چیز در عالم به اینها انجام میشود، و دانستیم که اسماء و صفات وسیله ای فی مابین خداوند و سایر مخلوقات است چنانکه امام جواد علیه السلام فرمود کَانَ اللّهُ وَ لَا خَلْقَ ثُمّ خَلَقَهَا وَسِیلَهً بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حال آیا امکان دارد مخلوقی قبل از اسماء و صفات خداوند خلق شده باشد؟ یعنی مثلا موجود دیگری آفریده شده بعد صفت الخالق خداوند خلق شده!! کاش مرحوم قاضی هم قبل از اظهار نظر کمی تأمل و تفکر میکرد.

در این خصوص امام رضا علیه السلام میفرمایند  لم یزل اللّه وحده لا شی‏ء معه ثمّ خلق الأسماء بدیعا و اختار لنفسه الأسماء.

سپس ایراد دیگری گرفته که میگوییم عبادت انسان به سوی اسماء و صفات خداوند صورت می‌گیرد؛ نه به سوی ذات او که در وصف نمی‌آید و درو هم نمی‌گنجد.

این سخن تهمت بوده چرا که چهارمین رتبه توحید در شیخیه توحید عبادت میباشد، اما چیزی که نباید از آن غافل شد جهت عبادت است. چرا که خداوند در مکانی یا در جهتی نیست که رو به او کنیم و مستقیم او را عبادت کنیم، لذا خداوند در هر عالمی جهت عبادتی برای خلق قرار داد، مانند کعبه که تا رجعت جهت عبادت زمینیان است.

در فرق معبود و جهت عبادت مرحوم کرمانی اع میفرمایند:

بدان که فرق مابین معبود و جهت عبادت آن شد که تو جهت عبادت را برای معبود میخواهی نه معبود را برای جهت عبادت یعنی هر گاه معبود تو را بخدمتی دیگر وادارد دست از آن جهت برمیداری و بجهتی دیگر خواهی متوجه شد و اگر دل بجهت بسته بودی در مثل این وقت دست از آن معبود برمیداشتی که چرا امر بخلاف آن جهت مطلوب کرد مثلاً کسی طالب ریاست است اگر سلطان باو بگوید ریاست مکن از سلطان منضجر میشود که چرا مرا نهی از ریاست کرد پس از سلطان دست برمیدارد نه از ریاست و هر گاه طالب سلطان و رضای سلطان است دست از ریاست برمیدارد چرا که سخط سلطان در آن است و مقصود رضای سلطان است نه غیر پس معبود در حقیقت آن چیز است که او مقصود اصلی است و جهت آن چیز است که او تابع است

در آخر مرحوم قاضی میگوید : بنابراین، شیخ احسائی خدا را مفهومی پوچ و بدون اثر، خارج از اسماء و صفات می‌داند؛ و این عین شرک است.

حال با احادیث مذکوره و توضیحات فوق منصافه قضاوت کنید که چه کسی مشرک است؟

ما موحدینی که مواقع صفت را دانسته و ذات خداوند را از صفات مبری دانستیم و به کلام امیرالمؤمین علیه السلام معتقد شدیم که فرمود کمال التوحیده نفی الصفات عنه.

یا …

در آخر برای معرفت بیشتر در خصوص اسماء و صفات خداوند به این مطلب مراجعه کنید.

 

منصف

یک دوستار آل محمد علیهم السلام که سعی بر نگاه منصفانه دارد

شما ممکن است این را هم بپسندید

۲۵ پاسخ‌ها

  1. محمدرضا گفت:

    سلام
    مطلب بسیار خوبی بود…

    درواقع جناب قاضی از شیخ نعریف کرده.

    برخی از مفککه نیز به دلیل استناد به ردیه میرزا مهدی اصفهانی بر شیخیه، باب تحقیق را بر خود میبندند.
    خوشحال میشویم مطلبی به همین سبک راجع به نظر مرحوم میرزا راجع به شیخ اوحد و نقد آن ببینیم…

    یاعلی مدد

  2. صالح گفت:

    سلام. مطلب بسیار خوب و مفیدی بود و خیلی هم اتفاقا دنبال این بودم که اقای قاضی چه گفتن درمورد شیخ و پیدا نمیکردم. امر به این واضحی را چطور میشود که یک نفر مثل اقای قاضی متوجه نشود و روایات به این صریحی را ندیده بگیرد یا آنها را طور دیگر ببیند که بعدا معقتد بشود که ذات عین صفات است.
    اما یک نکته در مورد فونت سایت… فونت قبلی خیلی زیبا و خوب بود و ادم را میبرد به همان فضای قدیم مشایخ چرا فونت را تغییر دادید. ان فونت قبلی را هر کسی دید خوشش امده بود لطفا بر گردانید به همان حالت قبل اگر مقدور است

  3. صالح گفت:

    دوستان باید مرورگرهای خودشان را اپدیت کنند نه این که فونت تغیر داده شود. امروز فونت فردا هم یک چیز دیگر آنها را به خاطر قدیمی بودن مرورگرشان دچار مشکل میکند نمیشود که هر سایتی بیاید با این دوستان خودشان را هماهنگ کنند.
    امیدوارم مجددا فونت را به حالت قبلی برگردانید که فضای متفاوت مشایخ نسبت به دیگر شیعیان عزیز در سایت هم متفاوت باشد 🙂

  4. محمدجواد گفت:

    سلام
    در کلامتان نوعی مغالطه وجود دارد چون فرموده اید اولا هر موجودی ذاتش غیر از صفات و اسمای اوست ثانیا خدا واحد است ثالثا خدا مرکب نیست لذا نتیجه دلخواهتان را گرفته اید
    اما باید گفت این مطلب صرفا در مورد ممکن الوجودهاست نه خدای واجب الوجود
    چون وقتی فرمودید ذات خدا غیر از صفات خداست پس ذات خدا نیازمند به صفاتش است و ذاتش موجودی است بدون هیچ کمالی و این نقص خداست. وقتی می گویید ذات خدا از صفت حی و علم و قدرت جداست لذا ذاتی است خالی از حی و علم و قدرت و این نیازمندی ذات به صفات را می رساند لذا این چه ذاتی است که حتی حی نیست؟! پس این گونه حرف زدن گرچه برای درست کردن مساله قدیم بودن ذات و وحدانیت ذات است اما بدتر ما را به چنین مساله باطلی می رساند که ذات جدای از صفات است.
    لذا مکتب حقه شیعه قائل است ذات عین صفات است.
    اما این که فرمودید اگر قائل شویم ذات عین صفات است مساله قدیم بودن و وحدانیت خدا چه می شود باید عرض کنم اگر بحث تشکیک را در فلسفه مطالعه بفرمایید مساله به راحتی حل می شود. به قول صدرالمتالهین کثرت در عین وحدت است یعنی یکی است اما هم علیم است هم حی است هم قادر است هم رزاق است هم فعال است و تمامی اسماء الحسنی را داراست. اما با این حال یکی است و قدیم است. برای فهم بهتر رجوع کنید به نهایه الحکمه علامه طباطبائی در بحث الهیات و اسفار صدرالمتالهین.

    • منصف گفت:

      سلام علیکم..

      برای اینکه صفات خداوند غیر ذات اوست، ابتدا دلایل عقلی را آوردم و دیدیم اگر ذات و صفات خداوند یکی باشد، دو مشکل بوجود می آید.
      ۱- اینکه صفات متعددند اما ذات احد است (نه واحد). و بقول شما باید بیش از هزار خداوند داشته باشیم مانند یونانی ها.
      ۲- در صفات تغییر و تحول ایجاد میشود. یعنی مثلا زمانی خلق نکرده و سپس خلق میکند و … و هر موحدی میداند که در ذات خداوند تغییر و تحولی نیست.

      و پس از دلایل عقلی، دلایل نقلی بسیاری ذکر کردم و دیدید که صریح جمیع آیات و احادیث است که صفات خداوند غیر ذات اوست و غیر از این را شرک دانسته اند.

      و لازم است متذکر شوم که مراد ما صفات ذاتی نیست چرا که صفات ذاتی عین ذات است. و کلا مثال هایی که برای حی و علم و غیره زدید ربطی به این بحث ندارد.
      اما اگر میگوییم غیر از چند صفات ذاتی تمامی صفات خدا عین ذات خداست به نص حدیث مشرک شده اید.

      و در آخر وحدت وجود که به صراحت بیشتری در احادیث شرک خوانده شده که انشاء الله طی سلسله مطالبی به آن رسیدگی میکنم. شما هم برای فهم بهتر به کتاب ارشاد العوام و به طور تخصصی تر به فطره السلیمه مراجعه کنید

  5. محمدجواد گفت:

    سلام علیکم و رحمه الله
    فرمودید:"اینکه صفات متعددند اما ذات احد است (نه واحد). و بقول شما باید بیش از هزار خداوند داشته باشیم مانند یونانی ها"
    این که صفات متعدد باشند و ذات احد، لازمه اش وجود چند خدا نیست که ادعا کرده اید و این تازه اول الکلام است که باید برایش دلیل بیاورید.
    فرمودید:"و بقول شما باید بیش از هزار خداوند داشته باشیم مانند یونانی ها"
    بنده چنین چیزی را نگفته ام. نوشته ها موجود است و چنین گفته ای از بنده وجود ندارد.
    فرمودید:"در صفات تغییر و تحول ایجاد میشود. یعنی مثلا زمانی خلق نکرده و سپس خلق میکند و … و هر موحدی میداند که در ذات خداوند تغییر و تحولی نیست."
    بحث در این است که در چه چیزی تغییر و تحول رخ می دهد. بنده معتقدم تغییر و تحول در متعلق صفات رخ می دهد نه خود صفت. لذا تغییری در ذات الهی رخ نمی دهد تا دچار مشکل شویم. خدا از قدیم خالق بوده و مخلوق امروز ایجاد می شود و فردا از بین می رود و این تغییرات خاص مخلوق است نه خالق اما خلق او به اراده الهی است. و الا اگر صفت خلق را از خدا بگیرید ولو در زمان خاصی این نشان از نقص است و سبحان الله تعالی عن ذلک.
    فرمودید:"لازم است متذکر شوم که مراد ما صفات ذاتی نیست چرا که صفات ذاتی عین ذات است. و کلا مثال هایی که برای حی و علم و غیره زدید ربطی به این بحث ندارد."
    خدا عالم الغیب است. قبل از خلقت من و شما به چه چیز علم دارد؟ به من و شمایی که نیستیم. علمش چه نوع علمی است؟ اجمالی یا تفصیلی؟
    پس می بینید که این بحث در صفات اصلی نیز جاری است و کاملا مرتبط با بحث است.
    ضمن آن که وقتی این بحث را در این سه صفت راه نمی دهید لازمه اش این است که فرض کنیم زمانی بوده که خدا فقط و فقط عالم و حی و قادر بوده است بدون هیچ صفت کمالی دیگری و سپس کم کم دارای اوصافی شده مثلا خلق کرده شده است خالق، روزی داده شده است رزاق. لذا زمانی را متصور شده اید که خالق و رزاق نبوده و این نقص است برای خدا. بله خدا از قدیم همانطور که عالم بود خالق هم بود و خلق داشت. این است که می گوییم وجود نازنین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم قدیم است.
    توجه شود روایاتی این چنینی که فرموده اند اول ما خلق الله نوری. مراد از آن این نیست که زمانی بوده است که خدا هیچ خلقی نداشته بلکه مراد از اول خلقت بحث رتبی و تقدمی است نه بحث زمانی. چون زمان نیز مخلوق خداست و حضرت نفرمود اول ما خلق الله الزمان بلکه فرمود نوری.
    بنابراین خدا از ابتدا که عالم و حی و قادر بود از همان وقت خالق و رزاق هم بود.

    • منصف گفت:

      سلام علیکم و رحمه الله
      شما اگر به آنچه در پرانتز نوشتم توجه میکردید مشکلی پیش نمی آمد. متذکر شدم که خداوند در ذاتش احد است نه واحد، و یگانگی ذات را به یکی بودن مخلوقات مقایسه نکنید، چرا که دقیقا تقاوت یگانگی خدا و خلق در معنای احد و واحد است.
      احد دو خصوصیت دارد. یک اینکه فردی در کنار سایر افراد نیست. دو اینکه خودش هم اجزائی ندارد.
      به عنوان مثال وقتی از یگانگی زید صحبت میکنیم میبینیم فردی است در کنار سایر انسان ها مانند ۱ در کنار ۲٫۳٫۴ و… همچنین با این که یکی است اما خودش متشکل از مراتب و اجزاء و اعضاء و صفات و حالات متفاوت است.
      حال خداوندی که شبیه خلق نباید باشد باید یگانگیش از این دو مورد مبری باشد. یعنی نه به معنی یکی باشد که پس از آن ۲ و سه و چهاری است و نه در خودش مانند مخلوقات از اجزاء و اعضا و صفات و حالاتی شکل یافته باشد.

      "و به قول شمایی" که من گفتم منظور این نیست شما این حرف را زده اید، یعنی در نتیجه قول شما.

      و اما اینکه فرمودید "بنده معتقدم تغییر و تحول در متعلق صفات رخ می دهد نه خود صفت"
      و بنابر قول شما که ذات و صفات را یکی میدانید، پس یعنی معتقدید مخلوقات میتوانند به ذات خدا تعلق پیدا کنند.
      آیا تعلق گرفتن اشیاء به هم از افعال مخلوقات نیست؟ آیا نباید خداوند مبری از همشکلی با مخلوقات باشد؟ آیا نخوانده اید کلام امیرالمؤمنین را که میفرماید: دٰام الملک فی الملک و انتهی المخلوق الی مثله و الجأه الطلب الی شکله.

      و فرمودید: "خدا از قدیم خالق بوده و مخلوق امروز ایجاد می شود و فردا از بین می رود و این تغییرات خاص مخلوق است نه خالق اما خلق او به اراده الهی است"

      قطعا خدا همیشه قادر است بر تمامی صفات خود، اما مشکل این است که اگر صفت خالق ذاتی اوست و به ذاتش خلق کرده، نشان از احتیاج او به مخلوقات است برای اثبات صفت خود، چرا که اگر مخلوقات را از بین ببرد دیگر خالق نیست. و این هم یکی از ایرادات تعلق گرفته ذات خداوند به مخلوقات است.

      و فرمودید "خدا عالم است. قبل از خلقت من و شما به چه چیز علم دارد؟"
      در این مورد امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند: مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ وَ مَنْ قَالَ کَیْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ وَ مَنْ قَالَ أَیْنَ فَقَدْ حَیَّزَهُ عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومٌ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبٌ وَ قَادِرٌ إِذْ لَا مَقْدُور.
      اگر نیاز به ترجمه است بفرمایید ترجمه کنم.

      در آخر اینکه مشکل شما این است که احادیث را کنار گذاشته اید و میخواهید با عقول ناقصه خداشناسی کنید. چرا که اگر اندک اهمیتی به احادیث میدادید صدها حدیث و آیه در مورد حدوث اسماء و صفات هست و صد ها حدیث و آیه در مورد تنزه خداوند از صفاتش، که بعضی از آنها را ذکر کردم.

  6. محمدجواد گفت:

    نکته بسیار مهمی که در عقیده شیخیه وجود دارد این است که وقتی ما صفات را از ذات الهی جدا کردیم پس یک ذات داریم که به قول شما دارای سه صفت حی و علم و قدرت است و یک چیزی غیر از ذات که دارای صفات دیگر است.
    پس در این جا دو چیز وجود دارد یکی ذات و دیگری چیزی مرتبط با ذات که همه صفات در او جمع است.
    آن طور که از نوشته هایتان بر می آید تدبیر این عالم بدست ذات نیست چون فرموده اید که این عالم منشا تغییرات است و از طرفی تغییر و تحول در ذات راه ندارد لذا نمی توان گفت این تغییرات بدست ذات الهی است. پس این تغییرات و اداره این عالم پر از تغییر بدست کیست؟ لاجرم باید بگویید بدست آن چیزی که صفات در او جمع است یعنی غیرذات
    سوال: ارتباط ذات با آن چیز دیگر (غیر ذات) چگونه است؟ یا مخلوق ذات است یا چیزی کاملا جدای از ذات.
    اگر بگویید آن چیز خلق خداست خوب تمامی تغییراتی که در اوست به ذات راه پیدا می کند و همان مسائلی که در مورد تغییر و تحول فرمودید دوباره مطرح می شود
    اگر بگویید چیزی جدای ذات است این شرک است و دو خدایی چرا که ذاتی است به نام خدا اما بدون هیچ کار و فعالیتی و چیز دیگری است غیر از ذات که مدبر جهان است و فعال.
    اگر شق سومی را بخواهید بگویید که نه مخلوق ذات است و نه جدای از ذات بلکه مرتبط با ذات باید گفت اولا نحوه ارتباط چگونه است ثانیا به هر حال چون مرتبط است با ذات لذا باید تمامی تغییرات در ذات هم راه پیدا کند.

    بنابراین همانطور که ملاحظه می کنید چاره ای نیست جز آن که بگوییم تمام صفات عین ذات است.

    • منصف گفت:

      پیش از آنکه خداوند صفات خود را ایجاد کند، ذاتی خلق کرد که اشرف از تمامی ذوات بود و او را به خود نسبت داد (که عبارت است از حقیقت ائمه علیهم السلام) چنانکه امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: أنا الذات وأنا ذات الذوات أنا الذات فی الذوات للذات. که "مقام بیان" ائمه است علیهم السلام
      پس از آن این ذات را محل صفات خود قرار داد چنانکه میخوانیم السَّلَامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَهِ اللَّه‏ و بسیار دیگری از فقرات ادعیه و احادیث که ایشان را صفات خداوند معرفی میکند. که "مقام معانی" ایشان است.
      حال تمام ارتباطات و تعلقاتی که فی ما بین خالق مخلوق است، در واقع فی ما بین مقامات ائمه است با مخلوقات و دو خدایی هم نشده.

  7. محمدجواد گفت:

    سلام برادر
    ما بحث از احد و واحد را اگر مطرح می کنیم برای توضیح کیفیت و چگونگی یکی بودن خداست یعنی خدا یکی است اما یکی که در مقابلش دو نیست. این در مقام بحث عدم شریک داشتن خداست و ارتباطی با بحث ما که در مورد کیفیت خلق است ندارد. آن جا که می خواهد ذات الهی را بگوید احد می گوید که نهایت توحید است و وحدت عددی در آن راه ندارد و آن جا که در مقابل مقایسه است واحد را می گوید. خدا در عین حال که احد است واحد هم هست و در عین حال که واحد است احد هم هست اما حیثیت و زاویه دید ما متفاوت است. ما که دو خدا نداریم که یکی واحد و یکی احد باشد. یکی است که هم احد است و هم واحد.
    قرآن می گوید قل هو الله احد و در جایی دیگر می گوید لله الواحد القهار. توجه کنید که هم احد را و هم واحد را صفت الله آورد لذا نفرمودید که وقتی ذات و غیرذات را جدا کردید ارتباط این دو چگونه است و چگونه به شرک نمی رسید؟
    در مورد روایات هم اولا بسیاری از روایاتی که آورده اید هیچ ارتباطی با مباحث ندارد و به خیال خودتان ارتباط هست حال آن که با کمی دقت هیچ ارتباطی میان بسیاری از احادیث با مدعای شما وجود ندارد. آن ها هم که کمی ارتباط دارد اصلا در مقام رد ما نیست.
    مثلا روایت از حضرت امیر علیه آلاف التحیه و الثناء آورده اید که حضرت فرموده هر که خدا را وصف کند او را محدود کرده است و حد برایش قائل شده است (مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ) و… .
    آیا ما که او را خالق می دانیم او را محدود کرده ایم؟ لذا باید با همین عقلی که ابتدا خدا را ثابت کردیم و اسلام آوردیم با همین عقل هم ببینیم که مراد حضرت از وصف کردن چیست و الا باید گفت عقول انسانی در زمینه خداشناسی تعطیل خواهد بود و باب معرفه الله بسته خواهد شد چون هر که هر حرفی بزند خدا را توصیف کرده و او را محدود. لذا باید دید مراد حضرت از توصیف چیست.
    الان شما که نماز می خوانید می گویید بسم الله الرحمن الرحیم. خوب الله را توصیف کردید به رحمن بودن و رحیم بودن. بعد می گویید رب العالمین بعد می گویید مالک و … . لذا شما اگر این حدیث را بخواهید این گونه از آن استفاده کنید لاجرم باید یا نماز نخوانید یا خدا را محدود کنید و به ضلالت بروید. پس مراد حضرت چیز دیگری است. بنده استفاده می کنم که چه بسا مراد حضرت این است که گرچه به طور اجمال می دانیم خدا خالق است و رحمن و رحیم و انسان می تواند صفات و اسماء الهی را بشناسد اما بالاخره نمی توانیم به کنه ذات او برسیم و او را توصیف کنیم و انسان در مقام معرفت ذات الهی در تحیر است حتی ائمه علیهم السلام نیز در مقام ذات در تحیرند چرا که خدا محیط بر آن هاست و محاط چگونه بر ذات محیط اطلاع یابد؟ لذا فرموده اند در مقام ذات تفکر ممنوع است. آنچه که انسان می تواند به آن علم پیدا کند وجه ذات است که بحث صفات الهی در آن مطرح می شود اما باید دانست که جدای از ذات نیست. مثلا برای تقریب به ذهن عرض می کنم شما ذاتی دارید و صورتی که ما وقتی شما را می بینیم روحیات و خلق و خویی از شما می فهمیم اما از ذات شما چیزی نمی دانیم. لذا این افعال و حرکات و سکنات از ذات شما جدا نیست اما این که ذات شما چیست خود می دانید.
    بنابراین توجه به احادیث بدون وجود عقل انسان را نه تنها رهنمون نمی سازد بلکه در چنین مسائلی چه بسا انسان را به ضلالت برساند.

    پیشنهاد می کنم شما به این نکته توجه کنید و تمرکز خود را بروی این قرار دهید که اگر ذات باشد و غیرذات که صفات در آن غیرذات جمعند رابطه این ذات با غیرذات چگونه است؟ اگر یکی است که حرف ما ثابت است و اگر دو تاست چه باید کرد که به شرک و دوگانگی نرسیم؟ اساسا اگر بگوییم مدبر این جهان ذات الهی نیست چون تغییرات در عالم وجود دارد و در ذات تغییرات وجود ندارد، پس ذات الهی چه کاره است؟ چه می کند؟ اگر غیرذات همه کاره است برای آن که گرفتار شرک نشویم باید بگوییم غیرذات وسیله ای است برای ذات کما آن که در حدیثی که آورده بودید اشاره رفت حال آن که سوال می کنیم خوب چگونه تغییرات در غیرذات به ذات راه نمی یابد.
    خلاصه در مقام تبیین رابطه ذات با غیرذاتی که صفات در او جمعند چاره ای ندارید جز این که یا حرف ما را قبول کنید یا به شرک برسید.

    بنده صرفا خواستم پنجره ای جدید برویتان باز کنم و الا تمامی این مسائل را در کتب فلسفی مطالعه کرده ام و گرچه چون خیلی وقت است دیگر مطالعاتی در این زمینه ندارم لذا اکثر آن ها را فراموش کرده ام و نتوانستم آن طور که باید در مقام رد شما باشم و به قدر توان مطالب را در قالب مسائل عقلی ارائه دادم لذا پیشنهاد می کنم نهایه الحکمه علامه طباطبائی را بخوانید.

  8. صالح گفت:

    سلام به دوستان عزیز. اگر چه برای بنده خیلی زود است که در این بحث وارد بشوم ولی عرض کنم به اقا جواد که مولا فرمودند من عرف نفسه فقد عرف ربه. و این هم مراتبی دارد که یک مرتبه ی آن این است که تو دارای ذاتی هستی و صفاتی و شما خوب میدانید که ذات شما عین صفات شما نیست چرا که ذات شما هرگز تغییر نمیکند ولی صفات شما مرتب در حال تغییر و تحولند چنان که میبینی مثلا امروز شما چاقی ولی یک ماه دیگر لاغر میشوی یا جوان هستی ولی ده سال دیگر پیر میشوی یا امروز شاد هستی ولی ساعتی دیگر ناراحت پس این قبیل امور که صفات شما هستند اگر عین ذات شما بودند هرگز نباید تغییر میکردند اما شما میبینید که مرتب صفات شما در حال تغییرند و حال انکه شما همان جواد همیشگی هستید.پس میبینید که ذات شما عین صفات شما نیست اما در عین حال میبینید که صفات شما نمیتواند از ذات شما جدا هم باشد چرا که اگر صفات شما از ذات شما جدا باشد شما چگونه برای من اشکار میشوید؟ چگونه من شما را خواهم شناخت و با شما چگونه مرتبط خواهم شد؟ شما برای انکه مراد خودت را به من برسانی لازم است که با صفاتت این کار را بکنی. زبان شما صفت شماست پس با زبانت با من سخن میگویی و مرادت را به من میرسانی و اگر این صفت را نداشتی چگونه با من تکلم میکردی؟ اسم شما صفت شماست و من با ان شما را صدا میکنم و اگر اسمی نداشتی چگونه شما را صدا میکردم؟ صورت شما صفت شماست که با ان شما را میبینم و میشناسم و اگر صورت شما از ذات شما جدا بود و ذات شما در جای بود و صورت شما در جایی دیگر چطور میتوانستم شما را ببینم و با شما سخن بگویم پس صفات شما اگر چه عین ذات شما نیست اما از ذات شما جدا هم نیست و این امر مهم را به خوبی در خودت میبینی و بسیار هم فهم آن آسان است. حال از شناخت خودت به این شکل میفهمی که خداوند متعال هم به مراتب اولی است نسبت به مخلوقش که ذاتش عین صفاتش نباشد و در عین حال از صفاتش که ائمه علیهم السلام باشند جدا نیست و به صفات و اسما خود که این اقایان باشند همه ی کارهای عالم را میکند چنان که تو با صفاتت همه کارهای خودت را انجام میدهی و هرگز نشده که با ذاتت با کسی سخن بگویی یا تو با ذاتت هرگز با من دست نمیدهی بلکه با صفتت که دست تو باشد با من دست میدهی پس خداوند اولی است نسبت به من و شما که چنین باشد که با ذاتش کاری نکند بلکه با صفات خود که ائمه علیهم السلام باشند خلق کند محبت کند غضب کند زنده کند بمیراند و… چنان که در قران میخوانی إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ پس خداوند متعال به این واضحی فرموده اند که تو وقتی با رسول خدا دست میدهی با خدایت دست میدهی نه غیر از او و پیامبر دست خداست صفت خداست چنان که از القاب امیرالمومنین علیه السلام یدالله است پس او دست خداست و خدا با دست خودش که صفت اوست چیزی را بر میدارد و میسازد و با دست خود میبخشد و با دست خود میگیرد و رها میکند چنان که تو هم همه این کارها را با دستت انجام میدهی پس ایا دست خود را ذات خود میدانی؟ محال است که دست خودت را ذات خود بدانی چرا که ممکن است فردا دستت زیر سنگی بیفتد و مجبور شوند آن را قطع کنند پس اگر دستت ذات تو باشد و اکنون قطعش کرده باشند یا نقصی در آن ایجاد شده باشد در ذات تو نقص ایجاد میشود…

  9. محمدجواد گفت:

    آقا صالح عزیز، سلام
    سوال بنده تنها این است که وقتی شما ذات را از صفات جدا کردی و گفتی صفات است که کار می کنند نه ذات پس لازمه این سخن این است که ذات الهی موجودی است هیچ کاره و آن که در این عالم همه کاره است صفات الهی است. بعد می گویید صفات هم اهل بیتند یعنی اساسا اهل بیت عصمت و طهارتند که همه کاره عالمند و خدا خود را از این عالم کنار کشیده است.
    یعنی یک موجود داریم به نام ذات که هیچ کاری از او بر نمی آید و یک موجود داریم به نام صفات که همه کاره عالم است.
    به تعبیر دیگر یعنی ذات الهی امور عالم را به صفاتش تفویض کرده است و خود کنار کشیده است.
    منسوب است به اهل سنت که آن ها نیز چیزی شبیه به این فهم را قائلند این گونه که آن ها بحث از ساعت کوکی می کنند که خدا اسباب و علل مادی را تفویض کرد و خود صرفا نظاره گر است.
    شیعه به کمک فلاسفه ای همچون ملاصدرا قائل است که خدا آن به آن و در تمام لحظات به موجودات عنایت و افاضه می کند گرچه کانال فیض وجود اهل بیت علیهم السلام است.
    فهم شما دو اشتباه دارد اولا آن که بحث از تفویض امور از جانب خدا به اهل بیت است که لازمه اش هیچ کاره بودن خداست و ثانیا وقتی تفویض صورت گرفت استقلال مطرح می شود و سبحان الله عن ذلک.

    مثال خوبی زدید اما توجه کنید که این روایت گرچه در موارد بسیاری مقرب به مطلب است اما چون قیاس ممکن الوجود با واجب الوجود باطل است لذا گاهی این روایت دورکننده از مطلب است. ضمن این که در تشریح مثال هم دچار اشتباه شده اید. مثلا فرمودید"اسم شما صفت شماست و من با ان شما را صدا میکنم و اگر اسمی نداشتی چگونه شما را صدا میکردم؟" خوب سوال: وقتی مرا صدا می کنید آیا صرفا صفت مرا صدا می کنید یا ذات مرا؟ بالوجدان هر انسانی وقتی کسی را صدا می کند ذات او را صدا می کند ولو در قالب صفت باشد. اساسا این نکته را هم خوب گفته اید که "در عین حال میبینید که صفات شما نمیتواند از ذات شما جدا هم باشد چرا که اگر صفات شما از ذات شما جدا باشد شما چگونه برای من اشکار میشوید؟". سوال ما همین نکته است که چگونه می شود صفات از ذات جدا نباشد اما در عین حال عین ذات نباشد.
    اشتباه شما در قیاس بین ممکن با واجب در این است که ذات ما برخلاف ذات حق در حال تغییر است مثلا در کودکی ما حسودیم اما بزرگ که می شویم با تهذیب نفس حسادت را از بین می بریم و به کمال می رسیم لذا ذات حسود به ذات غیرحسود و ذات مغرور به ذات متواضع تبدیل می شود. لذا هر چه کنیم همان ذات ماست که انجام می دهد ولو به صفات مختلف. به قول معروف از کوزه همان تراود که در اوست.
    اما در مورد خدا ذاتش ثابت است و چنین قیاسی باطل است.

    برادرجان شما چون می بینید تغییرات در این عالم وجود دارد و موجودی نبوده سپس خلق می شود و… و از طرفی چون ذات الهی هم ثابت است نمی توانید این دو را با هم هضم کنید به ناچار می گویید ذاتی است و صفاتی و این دو از هم جدا. در حالی که نه تنها ابرویش را درست کردید که چشمش را هم کور کردید.
    ما معتقدیم صفات عین ذات است اما به چه معنا؟ بدین معنا که ذات ثابت است و آنچه تغییر می کند متعلق صفات است. لذا همان الله و همان ذات ثابت در عین حال که اول است آخر هم هست. همان که ظاهر است باطن هم هست.

    • منصف گفت:

      خوب برای خودتان میبرید و میدوزید و نتیجه میگیرید و نتیجه خود را رد میکنید.
      ائمه علیهم السلام دقیقا مانند ملائکه و افلاک و سایر اسباب تنها وسیله ای هستند برای خداوند و فرقشان این است که سبب اعظم و کلی هستند نه اینکه مانند سایر اسباب مختص امر خاصی باشند.

  10. محمدجواد گفت:

    ما نه بریدیم و نه دوختیم
    ما فقط فرضیه سازی هایی را بر اساس گفته های شما بیان کردیم تا اشکال کارتان واضح شود.
    حرف هایم را هم بیان کرده ام و فکر نمی کنم ادامه بحث فایده چندانی داشته باشد.
    ما فقط خواستیم پنجره جدیدی برویتان باز شود.
    ان شاءالله موفق باشید.

  11. صالح گفت:

    اقا جواد عزیز برادر من ، هیچ کدام از این چیزهای که شما گفته اید و آن را به بنده نسبت دادیه اید که بنده چنین میگویم و چنان میگویم حرفهای بنده نیست اینها فهم شما از کلام بنده است نه کلام بنده.
    مگر میشود بنده یا مشایخ معتقد باشند که ذات خداوند هیچ کاره است…اصلا اگر ذات خداوند هیچ کاره باشد دیگر وجودش چه ثمری دارد؟ و اصلا چنین چیزی غیر ممکن است که ذات یک موجودی مثل من و شما هیچ کاره باشد و صفاتش همه کاره چه رسد به خداوند متعال. ما کجا گفتیم که صفات هستند که کار میکنند و ذات هیچ کاره است؟!!!!! این مساله از محالات است. و نه بنده و نه مشایخ بلکه هیچ عقل سلیمی چنین چیزی را نمیپذیرد و نمیگوید.
    شما قبل از این که چنین اشکالی بر ما وارد کنید اگر در همان مثال که زدم از وجود خودتان کمی دقت میکردید متوجه میشدید که امکان ندارد ما به چنین چیز باطل و خلاف عقلی معتقد باشیم. ایا دست شما که صفت شماست خود به خود کاری میکند؟ تا ذات شما نباشد او از خودش چه ماهیت و مفهومی دارد؟ تا شما اراده نکنی تا شما نباشی از او چه کاری بر میاید؟ تا شما اراده نکنی که سخن بگویی زبان شما چطور میتواند حروف بسازد؟ این زبان و دست و سر و چشم و گوش شما که اوصاف شما هستند همه تحت اراده و امر شما هستند و هرگز سر خود کاری نمیکنند. و اتفاقا بر عکس انچه شما متوجه شدید، انقدر شما (ذات)از این اوصافتان نمایان هستید که اصلا کسی اوصاف شما را نمیبیند و این اوصاف در نور ذاتی که به ان منتسب هستند محو شده اند که دیده نمیشوند چنان که من وقتی با شما صحبت میکنم اصلا متوجه چشم یا بینی یا دست شما نیستم بلکه متوجه خود شما هستم با این که ذات شما دیدینی نیست و انچه را میبینم صفات شماست اما انقدر شما از این اوصاف اشکار هستید که من اصلا صورت و دست و پا و قد و چاقی و لاغری شما در نظرم نمی اید و به انها توجهی ندارم و متوجه خود شما هستم.و این مساله را خودتان هم هر روز و هر ساعت و هر ثانیه به آن مبتلا هستید.حالا با این وضعیت چطور ممکن است که انسان عاقل معتقد شود که ذات هیچ کاره است و همه کاره صفات هستند…اتفاقا همه کاره ذات است که دارد با صفات کارها را انجام میدهد… ایا شما کارها را به دستت و چشمت و گوش و سر و پای خودت تفیض کرده ای با اینکه خودت معترفی که انها هرگز عین ذاتت نیستند اما معترف هم هستی که دست و سر و چشم و گوش و پای شما از شما جدا هم نیستند…واقعا میتوانید چنین ادعای بکنید که انها از شما جدا هستند؟ یا میتوانید ادعا کنید که عین ذات شما هستند..با این عقل سالمی که در شما هست محال است این دو ادعا را مطرح کنید. پس میبینید که این دو امری که تناقض محسوب میشود در خود شما هست و شما دست خودتان هم نیست که ان را انکار کنید و جبرا حتی اگر به زبان هم نیاورید در دل خود به جمع شدن این دو امر به ظاهر متناقض معترفید حال همین سوال را از خودتان بپرسید که چگونه میشود که من ذاتم عین صفاتم نیست اما در عین حال از یکدیگر جدا هم نیستند. و این امر یاست که نیاز دارد که با ان مانوس شوید و وقتی مانوس شدید و از شگفتی در امدید هضم ان برایتان اسان خواهد بود و شما هم گمان نکنید که جمع نقضین محال است که این هم از اشتباهاتی است که بشر در خود وارد کرده چنان که روزی هزار تا از این نقیضین ها را میبینی که با هم جمع شده و محال بودن ان را ابطال کرده. چنان که میبینی که در یک ساعت مشخص شب و روز با هم جمع شده اند در فلان منطقه ی زمین یا از درخت سیب گلابی هم میچینند یا میبینی که بسا مردی زن هم هست یا زنی مرد هم هست و ترنس ها و دوجنسه ها همه این تفکر را که جمع نقیضین محال است را باطل کرده اند. برگردیم سر حرف خودمان: آنجا هم که شما گفتید وقتی شما اسم مرا صدا میکنید ایا به صفت و همین اسم من توجه داری یا خود من و ذات من بله درست است ما هم وقتی اسم شما را صدا میکنیم به خود شما و ذات شما توجه داریم نه اسم شما که صفت شماست و چند خط بالاتر هم همین را توضیح داده ام و الان خود شما هم عقیده ما را تایید کرده اید. من با اسم شما (صفت شما) توجه کردم به شما حال اگر این اسم نبود چطور باید به شما توجه میکردم؟واقعا چطور؟ این اسم شما اما ذات شما نیست چرا که میشود که تو بروی به ثبت احوال و اسمت را عوض کنی و از جواد بگذاری رضا حالا وجدانا ایا معتقدی که اسم تو عین ذات توست؟
    این که فرمودید اینها عقیده ی اهل سنت است هم اشکالی ندارد که عقیده اهل سنت باشد که ذات غیر از صفاتش است و معتقد بودن انها به این امر ذمی بر امیر المومنین علیه السلام و امام رضا علیه السلام که فرمودند صفت غیر از موصوفش است و مشایخ نیز که همین عقیده را دارند نیست و آنها در این مساله به راه صواب رفته اند اگر چه در اصل باطلند و اهل سنت معتقدند که خدا احد است و شما هم همین عقیده را داری پس ایا ذم بر شماست؟
    برادر جان ما ممکن الوجود را با واجب الوجود قیاس نکرده ایم و انچه گفتم اصلا قیاس نبود بلکه راه شناخت خدا به همین روشهاست و اهل بیت هم به همین روشها برای خلق جاهل خدا را شناساندند و اثبات کرده اند قیاس چیزی است و شناختن چیزی دیگر.
    اما شما چیز یگفتید که من اولین بار است که از کسی در این عالم شنیده ام و تا الان از یک حوزوی چنین مطلبی نشنیده بودم و ان این که فرمودید:
    اشتباه شما در قیاس بین ممکن با واجب در این است که ذات ما برخلاف ذات حق در حال تغییر است مثلا در کودکی ما حسودیم اما بزرگ که می شویم با تهذیب نفس حسادت را از بین می بریم و به کمال می رسیم لذا ذات حسود به ذات غیرحسود و ذات مغرور به ذات متواضع تبدیل می شود. لذا هر چه کنیم همان ذات ماست که انجام می دهد ولو به صفات مختلف…

    به قران قسم موجب تعجب فوقالعاده زیاد بنده شد این حرف شما…من تا امروز فکر میکردم حداقل در حوزه علمیه یا در بین شیعیانی که با سواد هستند احدی قایل نیست که ذات قابل تغییر است اما الان میبینم که شما معتقد هستید که ذات ما قابل تغییر است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و مثالی زدید که اشتباه بودن ان اظهر از شمس است و گفتید که مثلا ما در کودکی حسودیم و بزرگ که میشویم دیگر حسود نیستیم و ذات حسود به ذات غیر حسود تغییر کرده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باور کنید خیلی شددی شوکه شده ام از این حرفتان….
    برارد من این حسادت این غرورو اینها همه صفات شما هستند که در انها تغییر رخ میدهد نه ذات شما. ذات هیچ موجودی از جماد گرفته تا الله بزرگ و بلند مرتبه محال است که تغییر کند . هر چه تغییر و تحول است بر سر صفات رخ میدهد… ایا تا الان مثلا در کتهابهای اخلاقی دیده ای که بزرگان ما بگویم مثلا ذات حسادت را در خودت بکش؟ شما رجوع کنید مثلا به کتاب معراج السعاده ملا احمد نراقی و ببینید که ایشان مثلا از حسد و غرور با نام ذات یاد کرده اند یا صفت؟ اگر حسادت حقیقت و ذات شما باشد و شما در اثر این حسادت در سن مثلا بیست سالگی مرتکب قتلی شدید و بعد فرار کردید تا حاکم نتواند شما را پیدا کند و بعد در کوه و بیایان زندگی کردید و سالها روی خودتان کار کردید و یک انسان مومن و اخلاقی شدید و ان حسادت را هم از وجود خودتان ریشه کن کردید و حال به شهر برگشته اید به محض این که حاکم از امدن شما مطلع شد شما را دستگیر کرده و قصاص میکند و این دستوری است که شارع داده است در حالی که طبق عقیده شما حالا که حسادت را در خود از بین برده اید نباید اعدام شوید چون ذات شما عوض شده این اقا جواد امروز ان اقا جواد بیست سال قبل نیست پس کسی حق ندارد متعرض او شود پس چرا شرع با این وجود میگوید او را بگیرید و قصاص کنید؟ بله دلیلش این است که نهایتا شما صفتی زشت را از خود ریشه کن کرده اید و لی شما همچنان همان جواد قاتل بیست سال قبل هستید.
    اما قسمت اخر حرفتان که گفتید بله پس ما هر چه میکنیم همان ذاتمان است که میکند حرف درستی است و همین ذات شماست که روی صفات شما کار میکند و ان را مطابق چیز یکه میخواهد عوض میکند حسادت را تبدیل به غبطه میکند مغرور را میکشد و تواضع را جانشینش میکند.
    شما هم اعتراف کردید که( ذات هر چه میکند با صفات میکند ) یعنی اعتراف کردید که ذات غیر از صفات است.

    لین هم جمله اخر شما که تناقضاتش موج میزند: ما معتقدیم صفات عین ذات است اما به چه معنا؟ بدین معنا که ذات ثابت است و آنچه تغییر می کند متعلق صفات است. لذا همان الله و همان ذات ثابت در عین حال که اول است آخر هم هست. همان که ظاهر است باطن هم هست.
    اخرش چه شد ذات را عین صفات میدانید یا غیر از صفات؟

    و اخر اینکه
    صفات هرگز عین ذات نیستند چنان که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: شهاده کل صفه أنها غیر الموصوف و شهاده کل موصوف أنها غیر الصفه و یا فرموده اند: کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص نفی الصفات عنه
    حالا با این کلام مولا چطور میشود معتقد شد که ذات عین صفات است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *