صفحات -7 تا 684 را از كتاب ﴿تنزيه الاولياء ، در رد ايرادات بر كتاب ارشاد﴾ انتخاب كرده ايد،
براي ضبط اين صفحات در ديسك ،در منوي File روي SaveAs كليك كرده و نام دلخواه خود را براي ضبط وارد نماييد.
فايل با پسوند htm. در ديسك ايجاد ميشود ، با كليك روي فايل توسط برنامه Internet Explorer ميتوانيد آن را مطالعه نماييد.

تنزيه الاولياء ، در رد ايرادات بر كتاب ارشاد
مؤلف : مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي (اع)
صفحات -7 تا 684

صفحه -٧

فهرست رساله تنزيه الاولياء
٢ علت تأليف كتاب
٥ مقدمه در تعريف كتاب ارشاد العوام
٦ در اينكه حقايق اسلام و علوم آل‌محمد عليهم السلام و شرح كتاب و سنت در قرون اوليه اسلام نميشده و علما گرفتار تقيه و در تحت سلطه سنيان بودند
١٠ در بيان ظهور امر شيخ اوحد اعلي الله مقامه و تأثير فرمايشات و توضيحات آن بزرگوار
١٥ در اينكه چرا درباره شيخ مرحوم اعلي الله مقامه اختلاف كردند
٢٥ در بيان اتحاد اسلام و مسلمين و عقيده خاص مؤلف در اين باب
٢٧ كلام سيد محسن عاملي در كتاب اعيان الشيعه و بيان وجه اشتباه مشار اليه
٣١ در اينكه منكر امامت ائمه اثني‌عشر (ص‌) از اسلام خارج است و اينكه راههائي كه نويسندگان براي اتحاد اسلام نشان ميدهند جز هدم اساس اسلام چيزي نيست
٤٠ در بيان معني تقيه و اينكه آنچه را كه جماعتي تقيه نام نهاده‌اند بي‌ديني است و تقيه نيست و اينكه ذلت همه مسلمين امروز از همين تقيه‌ها و صلاح‌انديشي‌ها است
٥٦ توضيح عقيده مؤلف در راه اتحاد مسلمين كه قابل توجه و مطالعه دقيق است
٧٣ در توضيح عبارات سائل و جواب از سؤال اول ايشان در معني علم لدني و علم اكتسابي و بيان اشتباه سائل در فرمايش مؤلف ارشاد العوام (اع‌)
١٠٠ سؤال ٢ - از معني ضرورت و معني بهشت و جهنم
١٠٣ در بيان معني ضرورت

صفحه -٦

 ١٠٩ در بيان حقيقت جنت و نار
١٤٦ سؤال ٣ - در اينكه جواب شبهات باب مرتاب را كسي جز مشايخ ما (اع‌) نداده است
١٥٠ سؤال ٤ - در اينكه علما از جواب او عاجز شدند
١٥٢ سؤال ٥ - از علت تأليف كتاب ارشاد و چرا شش سال طول كشيده
١٥٦ سؤال ٦ - در اينكه دوره عوض شده و خداوند علماي ديگري غير از علماي سابق براي تعليم ديانت قرار ميدهد كه از علماء سابق مطلع‌تر باشند
١٦٥ در اينكه در حدود صد و پنجاه سال است كه دوره تشريعي تغيير نموده و ترقي كرده است
١٧٦ سؤال ٧ - در تحقيق اينكه در اول اسلام مصدقين پيغمبر (ص‌) كم بودند و فرمايشات پيغمبر هم در آن ادوار ظاهر نشد
١٨١ سؤال ٨ - در اينكه اغلب متشبهين بعلما مطلب را نمي‌فهمند
١٨٢ سؤال ٩ - در اينكه علماي اسلام بمنزله للگان و ددگان مسلمين هستند
١٨٧ سؤال ١٠ - در بيان ظهور رسول خدا (ص‌) در اواخر رجعت و بيان فساد عقيده بابيه و اينكه زيد و عمرو را رجعت امام (ع‌) ميدانند و بيان مأخذ اين عقيده بابيه
٢٣٦ در اينكه روح قائم عجل الله فرجه محال است در بدن ديگر بروز نمايد
٢٤٨ تحقيق در معني شيطان
٢٥٥ سؤال ١١ - در اينكه كتب و تحقيقات سابقين مثل تحقيقات مشايخ (اع‌) نيست
٢٥٩ سؤال ١٢ - در معني اين جمله كه در كتاب ارشاد فرموده‌اند كتاب ارشاد تدوين جان تكويني عالم است

صفحه -٥

 ٢٦٥ سؤال ١٣ - در اينكه خواندن كتاب ارشاد از اعظم عبادات است
٢٧٠ سؤال ١٤ - در اينكه عوام مسأله معراج را نمي‌فهمند
٢٧٣ سؤال ١٥ - در اثبات عالم ذر كه پيغمبر (ص‌) در آن عالم از همه مردم عهد و ميثاق گرفت و جناب آخوند انكار آن را نموده
٢٩٣ سؤال ١٦ - در اينكه كتاب ارشاد العوام نسخه كتاب توحيد خداست و بياناتي در بعض از فضايل كاملين
٣٠٢ در اينكه هميشه در زمين بايد كسي باشد كه حروف آن كتاب را بداند و بخواند
٣٠٥ سؤال ١٧ - در تحقيق سن مراهقه عالم كه در ارشاد فرموده‌اند منظور از آن چيست
٣١٦ سؤال ١٨ - در معني مراهق و مميز
٣١٨ سؤال ١٩ - تحقيقي در فضيلت كتاب ارشاد كه مطالعه آن مفيد است و بيان فن كتاب‌نويسي
٣٢٧ سؤال ٢٠ - در بيان اينكه علم بر خلاف اجماع جهل است
٣٣٨ كلام جامعي در تحقيق معني اجماع كه اصطلاح علما است و يكي از ادله اربعه شمرده شده و خواندني است
٣٤٧ نكته قابل توجه در اينكه حجيت اجماع در اموري است كه مردم ميدانند نه اموري كه نميدانند و نشنيده‌اند
٣٤٩ سؤال ٢١ - از سبب تكفير كردن بعض علما
٣٥٠ سؤال ٢٢ - در بيان مراتب مردم و اختلاف فهم مردمان قبل از اسلام و بعد از اسلام

صفحه -٤

 ٣٦٠ در اينكه جميع اجزاء و ذرات عالم شعور و ادراك دارند و زنده هستند و بندگي خدا ميكنند
٣٦٤ سؤال ٢٣ - در اينكه علت غائي و نتيجه وضع شرايع ركن رابع است
٣٦٧ فصل - بيان معني ركن رابع
٣٧٠ فصل - در اينكه ركن رابع فطري جميع خلق است
٣٧٣ فصل - در اينكه جهل از دنيا مرتفع نميشود مگر اينكه ركن رابع را بفهمند
٣٧٦ فصل - متمم فصل سابق و اينكه دين غير از ركن رابع چيزي نيست
٣٧٩ فصل - در اينكه جز از راه ركن رابع توحيد كلمه حاصل نميشود و اينكه دوستي‌ها و اتحادهاي مردم و آنها كه معتقد بركن رابع نيستند دروغ است و سبب پيشرفت امور دنيوي يا اخروي نميشود و دوستي‌هاي مردم يك نوع مرضي است و دوستي نيست
٣٨٣ فصل - متمم فصل سابق
٣٨٤ فصل - در اينكه سعادت دنيا و آخرت در دوستي و تشريك مساعي است آن هم حاصل نخواهد شد مگر با وجهي كه ما تقرير ميكنيم كه طريقه ركن رابع باشد
٣٨٩ فصل - در مأخذ اصول دين و فروع ديني كه شمرده ميشود و اينكه دستوري از شرع باينطور نرسيده و موافق عقل و حكمت هم نيست
٣٩٤ فصل - در بيان اصول و اركان اربعه و وجه چهار بودن و اينكه ركن رابع را هم همه قبول داشته‌اند و دارند منتهي در اصول نشمرده بودند و حق اين بود كه بشمرند
٣٩٦ فصل - در تتميم فصل سابق و اينكه كلمه صلح كل سفسطه است و در هيچ لغتي معني و مفهومي ندارد

صفحه -٣

 ٣٩٧ فصل - در اينكه ركن رابع اجماعي جميع مسلمين و جميع مذاهب و مليين دنيا است
٤٠٥ فصل - در معني ركن رابع بمعني اخص و اينكه براي دوستي دوستان درجاتي است و بيان عقلي در موضوع اركان اربعه و اينكه اصول دين عقلي است يعني چه و وجه اشتباه قوم و بيان خاصي در اجتهاد
٤١٣ فصل - در ذكر اخباري كه دلالت ميكند كه اصول دين چهار است
٤٢٤ فصل - تحقيق خاصي در بيان ركن رابع و جواب فرنگي‌مآب‌ها
٤٣٢ سؤال ٢٤ - اعتقاد مؤلف ارشاد درباره علماء سلف
٤٣٧ سؤال ٢٥ - در بيان اختلاف درجات علما و آنكه عالم كسي است كه تابع كتاب و سنت باشد
٤٤٢ سؤال ٢٦ - در بيان اينكه با امام غايب حجت تمام نميشود و اگر تمام ميشد ارسال رسل لازم نبود
٤٤٦ سؤال ٢٧ - در اينكه با امام غايب امر نميگذرد و امام غايب مانند پيغمبري است كه از دنيا رفته
٤٤٩ سؤال ٢٨ - در بيان اينكه استاد غايب يا استاد ميت شاگرد تربيت نميكند
٤٥٥ سؤال ٢٩ - در بيان آنكه طفل عالم چه وقت از شير باز ميشود
٤٦٥ سؤال ٣٠ - در اينكه اثبات توحيد و معرفت حقايق امور با علم اصول نميگذرد و با علم حكمت آل‌محمد عليهم السلام ممكن است
٤٦٦ سؤال ٣١ - در اينكه علماي سابق شكر الله سعيهم بدن اسلام را مرتب نمودند و احكام ظاهره را بيان كردند و بيانات مشايخ ما (اع‌) بيشتر در امور اعتقاديه است كه روح اسلام باشد

صفحه -٢

 ٤٦٧ سؤال ٣٢ - در اينكه همه خلق محتاج بفيض امامند و در ميانه امام و ساير خلق هم واسطگان هست و فيض امام (ع‌) بهمه چيز القا ميشود
٤٧٤ سؤال ٣٣ - در بيان سر وجود معصوم در ميانه خلق و بيان شريفي در لزوم عصمت امام عليه السلام و اينكه در رواة اخبار عصمت لازم نيست
٤٨٨ بيان مرحوم مولاي بزرگوار والد ماجد در صفت عالمي كه در زمان غيبت مرجع است
٥٠٢ سؤال ٣٤ - در اينكه ملائكه پروردگار علوم خود را از شيعه آل‌محمد (ع‌) تعليم ميگيرند
٥٠٦ سؤال ٣٥ - در اينكه ركن رابع اعتقاد همه شيعه از اول بوده و ركن تازه زياد نشده است و ركن رابع شخصي نيست بلكه امر نوعي است
٥٠٩ سؤال ٣٦ - بيان اينكه ركن رابع از اول بوده است ولي در آخر پيدا شده
٥٢٣ سؤال ٣٧ و ٣٨ - در بيان اينكه براي دين حافظ لازم است و عموم طبقات مسلمين كه هر يك بكار و كسب خود مشغولند در هر لباس كه باشند حافظ دين نميشوند
٥٢٥ سؤال ٣٩ - تحقيق اجمالي در معاد
٥٣٩ سؤال ٤٠ - در اينكه تكليف سابقين نسبت بامروز آسانتر بوده است
٥٣٩ سؤال ٤١ - در اينكه نوع علما و مربيان آخرالزمان از علماي صدر اول بالاترند
٥٤٠ سؤال ٤٢ - در اينكه در زمان غيبت تكليفات سهل و آسان است و در زمان ظهور تكليف ديگر خواهد آمد
٥٤١ سؤال ٤٣ - در اينكه از صدر اسلام تا كنون جمعي مانع چيزفهمي مردم شدند

صفحه -١

 ٥٤١ سؤال ٤٤ - در ذكر علومي كه براي مقدمه فهميدن مسأله معراج لازم است و در بيان ارتباط علم طب و علم بيان و معاني بمسأله معراج
٥٧٦ سؤال ٤٥ - در بيان تربيت و تدبير عالم در هر زمان و نوع معلميني كه در هر زمان بايد باشند
٥٧٩ سؤال ٤٦ - جوابي ندارد
٥٧٩ سؤال ٤٧ - در اينكه در اوايل بمضامين كتاب و سنت آنطوري كه بايد پي نبردند
٥٨١ سؤال ٤٨ - در اينكه جسم اخروي اين اعراض زايله عنصريه نيست
٥٨١ سؤال ٤٩ - در اينكه اركان اسلام و خاصه ركن رابع در اين اوقات ظاهر شده و سابق بر اين ظاهر نبوده
٥٨٦ سؤال ٥٠ - در بيان وحدت ناطق و اثبات آن
٦٢١ سؤال ٥١ - در بيان اينكه كتاب و سنت حل نميشود مگر با علم مشايخ (اع‌) كه مأخوذ از خود كتاب و سنت است و با اصطلاحات يونانيين يا قواعد اصوليه عاميه تطبيق نميشود
٦٢٤ سؤال ٥٢ - در معني قتل ارواح
٦٣٢ سؤال ٥٣ - در معني بعثت
٦٣٣ سؤال ٥٤ - در اينكه امر معلمين روز بروز قوت ميگيرد
٦٣٤ سؤال ٥٥ - در اينكه دوره ظاهر اسلام تمام شده و دوره باطن شروع شده
٦٣٦ سؤال ٥٦ - در اينكه معارف شيعه امروز غير از معارف اول اسلام است
٦٣٧ سؤال ٥٧ - در بيان معني شعر ملا : پس بهر عصري وليي قائم است

صفحه ٠

 ٦٤٢ سؤال ٥٨ - در بيان عالم هورقليا و بيان اخبار و اقوال حكماي سلف در صفت آن عالم
٦٦٥ عبارات حكما و متألهين قديم در صفت عالم هورقليا
٦٧١ سؤال ٦٠ ( ٥٩ ظ ) - در بيان مراتب تشريعي عالم كه بر طبق مراتب تكوين است و شرح حديث : انا و علي ابوا هذه الامة
( مقابله شد )
صفحه ١


تنزيه الاولياء
در جواب ايرادات بعض اهل كاشان بر كتاب ارشاد العوام
از مصنفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني اعلي الله مقامه

صفحه ٢

 بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي ءالله خير اما يشركون .
اما بعد چنين گويد بنده مسكين ابوالقاسم بن زين‌العابدين اعلي الله مقامه كه در اين ايام كه ماه مبارك رمضان ١٣٦٣ است مراسله از بلده كاشان رسيد كه ذيل آنرا جمعي امضا نموده بودند كه هيچيك معروف حقير نبودند الا اينكه تصور ميشود بعضشان از طلاب علوم يا اهل منبر باشند و عين مراسله را نقل مينمايم :
بسم الله الرحمن الرحيم - نظر باينكه گفته شد كه هر گونه اعتراضي بر چهار جلد ارشاد العوام بنمايند عالم رباني و جواب‌دهنده داريم كه حل اشكال و رفع تناقض از قرآن مجيد مينمايند و غير ممكن است كه هيچ سؤالي و اعتراضي را راكد و بلاجواب بگذارند لذا استدعاي اينجانبان امضاكنندگان ذيل آنكه آقاي جواب‌دهنده هفتاد تناقض من باب آنكه مشت نمونه خروار است در پنجاه و پنج نمره نوشته شده با نشان دادن صفحه و سطر و جلد اگر مقدور هست رفع تناقض بنمايند و شصت سؤال است كه در بعضي اشاره بنمرات پنجاه و پنج گانه شده و بعضي اشاره است بصفحه و سطر و جلد ارشاد جواب هر يك هر يك را مرقوم فرمايند و آقاي جواب‌دهنده متذكر باشند اولا جواب ساده و رفع تناقض را عوام‌فهم مرقوم و اكتفا نمايند در جواب بذكر نمره يك يا جواب سؤال يك تا
صفحه ٣

 آخر و شروع بجواب فرمايند ثانيا از نمره يك شروع برفع تناقض نموده تا نمره پنجاه و پنج رفع تناقض اگر ممكن است از هفتاد تناقض بفرمايند و از سؤال يك تا سؤال شصت را بترتيب جواب بدهند نه جواب از بعض دون بعض ثالثا چه رفع تناقض يا جواب از سؤالات بتمامها يا رفع تناقض از تمام و جواب از سؤالات تماما غير مقدور باشد يا مقدور ولي صلاح در جواب دادن ندانند عينا آنچه مرقوم شده از هفتاد تناقض و شصت سؤال و عين ورقه استدعا شده تمام آنچه را ارسال شده مجددا بكاشان با پست سفارشي رد فرمايند چون مورد حاجت و امانت است كه جهت مقام محترمشان فرستاده شده لذا شرعا آقاي معظم يا با جواب يا بلاجواب رد امانت ميفرمايند ان الله يأمركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها و مرقوم فرمايند كاشان بالا بازار حجره استاد محمد سوهان‌كار بدست آقاي استاد احمد يا اگر استاد احمد نباشند بآقاي آقا حسين زاويه بدهند مخارج پست سفارشي آنچه بشود حواله بدهند بطرف جنابشان بندگي شود و لا اجر علي الله تعالي شانه ، حسن مقدس - الاحقر سيد محمدحسن افصح الواعظين - سيد محمد تسلطي - عباس سليماني - رضا علم‌الهدي - احمد توفيقي - علي‌اكبر ناصح - عباس مؤذن - الاحقر حسين الموسوي - عزيز احمدي - علي‌اكبر صمدي و دو امضاي لايقرء ،
تمام شد عبارات شريفه كه بعينها نقل شد و در جوف پاكت قطعاتي چند كاغذهاي پاره و مندرس گذارده و بر هر يكي بعضي از اعتراضات خود را نوشته بودند با خطي كه خواندن آن بسيار مشكل بود و بي‌اندازه در هم و بر هم و با لكهاي آن اوراق مخلوط بود و بزحمت تميز داده ميشد و كاملا نماينده حالت روحي و كمال اخلاقي جناب آخوند بود و بفرمايش ايشان اين مشتي بود نمونه خروار و حسب الامر بايستي بعد از رفع حاجت مسترد نمائيم و ان شاء الله چنين ميكنيم و چون از مطاوي عبارات بر مطالعه كنندگان واضح است كه قصد ايشان
صفحه ٤

 واقعا حل اشكال نبوده و جواب هم كه داده شود تازه جواب يك مشت است و بقيه‌اش تا خروار باقي است و پيدا است كه غرض جناب آخوند جز اظهار وجود و ابراز تنفر نبوده و قصدشان فهميدن مطلب و تصحيح عقايد نيست و از اول تا آخر كتاب مبارك ارشاد العوام را كه جز روايت اخبار آل‌محمد عليهم السلام و بيان فضيلت ايشان چيزي نيست منكر هستند و بنا بر اين فعلا جوابي جز سكوت نداشت و خاصة كه عادت مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم بر اين بود كه جواب اين قبيل سؤالات را نميفرمودند مگر اينكه گاهي باعث خارجي پيدا ميكرد و از اين رو بنده جاهل بيمقدار هم خيال جواب نداشتم ولي چون يكي از اجله اخوان عظيم الشأن كه امتثال امر ايشان را لازم ميدانستم اشاره فرمودند جواب مختصري عرض كنم و اگر چه بحال خود سائل مفيد فايده نيست ولي دور نيست كه بعض ساده‌لوحان كه اهل علم نيستند و علماي خود را فقط بلباس ميشناسند از اين قبيل اعتراضات را كه بشنوند اسباب شبهه بر آنها بشود ناچار بنگارش اين مختصر مبادرت ميشود كه اداي وظيفه نوكري شده باشد ان شاء الله و از آنجا كه اغلب اعتراضات و بقول جناب آخوند تناقضاتي كه نوشته‌اند بقدري عوامانه است كه مناسب ذكر در كتاب و جواب دادن از آن نيست مگر اينكه لزومي پيدا كند بايد از اهل ادب و كمال معذرت بخواهم و اميد عفو دارم و العذر عند كرام الناس مقبول و قبل از شروع در جواب ايشان مقدمه بطور اختصار در تذكر بعض از اوضاع گذشته روزگار اسلام و پيش‌آمدهاي ناگوار كه گاهگاه بخاطر اين بيمقدار ميگذرد و حكايتش در اينجا بي‌مناسبت نيست و در حقيقت درد دلهائي است و مخاطب معيني را منظور ندارم چند صفحه در اينجا بعرض ميرسانم و بعد از آن جواب اعتراضات را باندازه فهم ناقص عرض خواهم كرد ان شاء الله و اينكه در اول مراسله نوشته‌اند كه گفته شد عالم رباني و
صفحه ٥

 جواب‌دهنده داريم اولا گوينده نميدانم كيست و نمي‌شناسم ولي بنفس خود بصيرت دارم كه عالم رباني نيستم و لكن بنده جاهلي هستم از بندگان مؤلف كتاب مبارك ارشاد كه نسبت نزديك بايشان دارم و براي شكر بعض از نعمتهاي نامتناهي وجود مقدس مؤلف بزرگوار و حق حيوة و هدايت و تعليمي كه بگردن عموم مسلمين و مؤمنين دارد بسهم خود دفاع از كتاب مبارك خواهم نمود با اعتراف باينكه از عهده اداء شكرش برنميآيم ،
از دست و زبان كه برآيد       ** * **      كز عهده شكرش بدر آيد
و از خداوند متعال توفيق بندگي و پيروي ايشان را مسألت دارم و اميدوارم كه اين خدمت ناقابل مقبول واقع شود ان شاء الله و اين كتاب مبارك را تنزيه الاولياء نام نهادم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
مقدمه كتاب مبارك ارشاد العوام تأليف اعلم علماي رباني و افضل حكماي صمداني ناشر علوم سبحاني افضل المتألهين و مرآت فضايل المعصومين و حامل اسرار الائمة الطاهرين سلام الله عليهم اجمعين استاد الكل في الكل مولاي و سيدي و جدي العلامة الحاج محمدكريم خان الكرماني اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه است كه صيت روزافزون آن بزرگوار گوشزد جميع شيعه گرديده و نور فضل علم و حكمتش شايد كمتر جائي مانده است كه نرسيده و جلالت قدر و شهرت آن مرد بزرگ بيش از آنست كه اين بنده شرمنده بيمقدار در صدد معرفي و شرح احوال آن بزرگوار برآيم و بهترين معرف ايشان همانا آثار باقيه و تأليفات نفيسه ايشان است كه بالغ بر ٢٤٦ مجلد و بحسب ابيات در حدود ٥٧٦٥٣٧ بيت ميشود كه در فهرست كتب ايشان كه سابقا در تذكره احوال ايشان طبع شده و مجدد هم قريبا بطبع خواهد رسيد مفصلا شرح داده شده و جميعا در فنون مختلفه و علوم متفرقه حقه اسلاميه از حكمت و فلسفه و طب علمي و عملي و
صفحه ٦

 شيميا و كيميا و اصول و فقه و علوم طبيعي و رياضي و ادبي و غيرها تأليف شده و منتشر است و در جميع آن مؤلفات مستند باخبار آل‌محمد عليهم السلام شده‌اند بدون اينكه تقليد و پيروي مؤلفين ديگر را نموده باشند و در حقيقت در جميع فنون مذكوره مبتكر بوده‌اند و غرض اصلي ايشان از تصنيف هر يك ذكر نوعي از فضايل آل‌محمد (ع‌) و نشر علم ايشان و ارائه آيات توحيد پروردگار بوده كه بسبب آل‌محمد (ع‌) در جميع آفاق و انفس اين ملك ظاهر شده است و در حقيقت ميتوان گفت كه تا زمان اين بزرگوار در فن فضايل آل‌محمد (ع‌) و بيان حقايق قرآن و اخبار اهل بيت هيچيك از علماء سابق رضوان الله عليهم بدين شرح و بسط بيان نكرده‌اند بلكه جميع حقايق توحيد و ساير معارف دينيه در بوته اجمال و ابهام بود و هيچكس حل مشكلات آنها را ننموده بود و فقط بروايت و ذكر الفاظ ظاهره آنها قناعت كرده بودند زيرا سابق بر اين نه زمان را تحمل بيان آنها بود و نه علماي اعلام را مجال و قدرت اظهار بود و گرفتار تقيه شديد بودند و علماي شيعه مقهور غلبه دشمنان و سلطه اهل سنت بودند و جرأت اظهار امر آل‌محمد (ع‌) را نداشتند مگر بسيار كم آن هم با كمال تقيه و حفظ جان را بر همه چيز مقدم ميداشتند و معذلك مصون از تعرضات دشمنان نبودند و منجر بشهادت و قتل بسياري از آنها ميشد كه تاريخ شاهد اين مراتب است و با اين حال چه اندازه از فضايل ممكن بود اظهار شود زيرا مخالفين پرده‌پوشي و انكار داشتند و حتي مورخين بزرگ عامه از نوشتن شرح حال عادي آل‌محمد عليهم السلام در كتب تاريخ بزرگشان خودداري كرده‌اند و با اينكه تاريخ‌نويس شغلش نوشتن شرح حال اشخاص است و با اينكه از نوشتن شرح حال فلان پيرزن عرب يا فلان شعر مزخرفي كه در كدام بيابان گفته مضايقه نكرده‌اند معذلك در سرتاسر آن مجلدات ضخيمه از شرح حال يكي از ائمه اطهار
صفحه ٧

 و خلفاي پيغمبر (ص‌) سطور زيادي ديده نميشود حال در زماني كه علماي آن دوره تا اين درجه تملق و چاپلوسي و نزديكي بسلاطين و متغلبين را بر بيان حقيقت كه فن ايشان بوده مقدم داشته‌اند ديگر از فضايل و مناقب ايشان چه اظهاري ميكرده‌اند و آنچه ميدانستند كتمان ميكردند دوستان هم كه از ترس كتمان ميكردند عوام شيعه هم كه در اين ميانه از همه جا بي‌اطلاع راه ميرفتند و بهمان عقايد سخيفه سنيان نشو و نما ميكردند و منتهي درجه علم و امتيازشان با مخالفين اين بود كه اميرالمؤمنين (ع‌) را خليفه اول ميدانستند و همين را هم همه جا و نزد همه كس نميتوانستند اظهار كنند و در مقامي هم كه ميدان مذاكره و بحثي مي‌يافتند اثبات افضليت اميرالمؤمنين را بر ساير خلفا مينمودند و بهمين مناقب ظاهره آن بزرگوار اغلب شيعه قانع ميشدند كه فرضا اول كسي از مردان كه ايمان به پيغمبر (ص‌) آورد او بود و هو المصلي الي القبلتين و الضارب بسيفين و الطاعن برمحين فارس بدر و حنين و قالع باب خيبر و قاتل عمرو و عنتر و از اين قبيل صفات او را هر جا كه مي‌توانستند خطبا و وعاظ بيان ميكردند يا در كتب مي‌نوشتند يا احتجاج با عامه مي‌نمودند يا منتهي درجه در مقامي اثبات فضل او را بر همه بشر ميكردند و اين اعلي درجه فضيلت بود در حالي كه در نزد شخص عاقل عارف اين فضيلتي براي اميرالمؤمنين نيست كه او را بر ساير اناسي كه عموما از نور و شعاع او خلق شده‌اند و حيوة آنها بتوجه و التفات او است فضيلت دهند و اگر اهل بصيرت و نظر باشي ميداني كه اين فضيلت هزار درجه كمتر از اين است كه مثلا در مقام بيان فضل يك انسان عادي گفته بشود كه اين شخص از جميع حيوانات افضل است زيرا اين براي انسان فضيلتي نيست بلكه در مقامي ممكن است چنين عبارتي مشعر بتوهين باشد نه فضيلت با اينكه حيوانات هم در حد خودشان خلق كامل و مستقلي هستند و صاحب مزاياي خاصي
صفحه ٨

 هستند و يك نفر انسان هم سببيت و عليتي در خلق آنها ندارد ولي بهمين اندازه كه انسان خلق عاليتر و شريفتري است صاحب كمالات ديگري شده است كه در عرض حيوانات ولو اينكه بنحو اشرف هم باشد شمرده نميشود و اگر در تعريف و وصف او بگوئي از همه حيوانات اشرف است بسيار تعريف ناقص است و بيان كوچكترين وصف او را نكرده‌اي و مثل بالاتري عرض ميكنم كه اگر اهل اصطلاح و نظر باشي ميداني قاعده بر اين است كه در تعريف كسي يا چيزي اگر او را بصفات دون درجه او وصف نمائي تعريف ناقصي است و ظلم باو كرده‌اي مثلا اگر شخص اديب كاملي را بگوئي الف باء را خوب ميشناسد يا املاي او خوب است اين تعريف تام نيست و در حقيقت توهين باوست زيرا اين صفت شاگردان مدرسه ابتدائي است با اينكه شاگرد مدرسه و شخص اديب فاضل هر دو از يك نوعند حال از اين قبيل است تعريفاتي كه در صفت پيغمبر (ص‌) يا امام در آن ايام يا اين اوقات ميشود و اهل تسليم قبول ميكنند كه فرضا صاحب معجز و خارق عادت بوده‌اند يا پيغمبر (ص‌) شق القمر فرموده يا بر اميرالمؤمنين (ع‌) رد شمس شده يا احياء موتي يا انطاق حصي فرموده‌اند زيرا اين قبيل امور فضلي براي اميرالمؤمنين نيست بلكه اينها از صفات انسان كامل و شيعيان و بندگان اوست كه در مقام حقيقت امامت و ولايت از نوع او هم شمرده نميشوند و در مقام او مذكور نيستند و پيغمبر (ص‌) ميفرمايد در شب معراج بجائي رسيدم كه همه خلق مردگان بودند و كتاب خدا در اين باب ناطق است كه ميفرمايد هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم‌يكن شيئا مذكورا حال از اين امثال ملتفت بشو كه معرفت عامه مردم در آن ادوار درباره ائمه اطهار و پيغمبر (ص‌) تا چه درجه ضعيف بوده كه منتهي صاحبان معرفتشان ايشان را افضل از همه بشر بدانند و همين را هم نتوانند بگويند و مخالفين قبول نكنند مگر بعض اهل انصافشان مثل ابن‌ابي‌الحديد
صفحه ٩

 معتزلي سني كه تا درجه منصف بوده و معرفتي بحضرت امير عليه السلام پيدا كرده و فضايلي از آن بزرگوار را در نظم و نثر خود آورده كه شايد اغلب شيعه آن زمان و اين زمان هم تحمل شنيدن آنها را نداشته و ندارند تا چه رسد بسايرين و از اين قبيل هميشه كم بوده‌اند بهر حال عرضم اين بود كه علماي شيعه از اول تا همين اواخر نمي‌توانسته‌اند اظهار فضل آل‌محمد عليهم السلام را بنمايند و علاوه بر اين مشكلات و دردها داشته‌اند كه از آن جمله عدم تحمل مردم بود كه آنها هم در همان ايام بار آمده بودند و اهل علم و معرفتي هم اگر در ميانه‌شان پيدا ميشد از همان علوم سنيان خوانده بودند و بكتب همانها مراجعه كرده بودند كه ذكر خدا و رسول و آل‌محمد عليهم السلام در آنها كمتر ميشد و علاوه بر اينها اخبار آل‌محمد (ع‌) كه مأخذ و منشأ فضايل ايشان است در اوايل اسلام تا اين اواخر جمع نبود و كتب مخطوطه كه از محدثين و اصحاب مانده بود در گوشه و كنارها متفرق بود و در دسترس همه كس واقع نميشد و اساسا از طرف علماي صدر اول هم اهتمام تامي در جمع و تدوين آنها نشده بود و همه عنايت و توجه ايشان باخبار فقهيه و احكام فرعيه بود و شغل شاغلشان همين بود و اغلب اخبار فضايل و آنها كه بيان حقايق معارف اسلاميه در آنها شده بود در طاق نسيان مانده بود و هر يك از علما و رواة هم كه جديتي در نقل و روايت آنها مي‌نمود مانند شيخ رجب برسي رضوان الله عليه و امثال او نسبت بغلو داده ميشد و دماغ‌سوزي كامل از او ميشد و رواياتش گرفته نميشد و هكذا از اين قبيل دردهاي گفتني و ناگفتني بسيار بود كه در اين اوراق مختصره گنجايش ذكر آنها نيست و در صدد تفصيل هم نيستم تا در اين اواخر كه در حدود سه قرن قبل از اين باشد كه در ايران بواسطه تسلط سلاطين صفويه طاب الله ثراهم مجال و فرجه براي علماي شيعه در ايران پيدا شد و البته در حدود عراق هم استقلال
صفحه ١٠

 شيعه در ايران مؤثر بود و در آنجا هم توسعه در كار علماي شيعه پيدا شد و مضايق آنها كمتر شد و توانستند تكاني بخود بدهند و خدمتي انجام دهند و جمع اخبار فرمايند و فضايل آل‌محمد عليهم السلام را مدون نمايند و مثل كتاب مبارك بحار الانوار و نظاير آن نوشته شد و مثل كتاب غاية المرام و تفسير برهان و مدينة المعاجز تأليف شد و پيدايش صنعت چاپ كمك فوق العاده نمود و اخبار فضايل در دسترس عامه قرار گرفت و دست و بال شيعه بحمد الله باز شد و از تحت فشار اهل سنت هم بيرون آمدند و سلاطين شيعه كمكها دادند و ترويج علماي شيعه را نمودند و خلاصه اسباب آسمان و زمين جمع شد و گوشها قدري آشنا شد و هوشها بهمين واسطه زياد شد و سينه‌ها وسعتي پيدا كرد و بآنجا رسيد كه واقعا زمان استعدادي پيدا كرد و ممكن ميشد براي مردم حرفهائي زده بشود و قدري بمطلب متوجه بشوند و در عين حال باز هم موانع بسيار بود و عوائق بيشمار ، عالم تشيع محتاج شد به رادمردي بزرگ با همتي بزرگتر از زمين و آسمان و سينه‌اي گشادتر از عرش رحمن و در حقيقت بعالمي رباني بمعني واقعي محتاج شدند كه بيان حقايق نمايد و خرافات را از مغزها بيرون نمايد و مشكلات اخبار را شرح و توضيح فرمايد و تحريفات جهال و مأولين را نفي نمايد و شبهات يونانيين و مشائين و اشراقيين و متكلمين از مخالفين و ملحدين را رد فرمايد و دين مبين را از لوث اين كدورتها پاك نمايد و غبار آن اوهام را از مغزهاي شيعيان بزدايد و پيرايه‌ها كه بر دين مبين بسته شده است باز فرمايد و جميع اصول و فروع را بر مأخذ خود قرار دهد و ظاهر شرع احمدي را كه در آن ايام كاملا جمع و تدوين گرديده بود و متفرقات آن بيكديگر ملتئم شده بود و احكام ظاهره فرعيه آن را كه علماي آن دوره با زحمت بسيار جمع كرده بودند با بواطن و حقايق تطبيق فرمايد و معاني حقيقيه آنها را توجيه و توضيح نمايد و روح آن
صفحه ١١

 الفاظ و معاني آسماني آنها را آشكار فرمايد و مردم را آشنا بلحن اخبار فرمايد و اصطلاح خاص آل‌محمد عليهم السلام را بيان فرمايد و بالاخره امري بزرگ را متصدي شود كه انجام آن از حوصله اشخاص عادي و علماي ظاهري خارج بود اين بود كه خداوند عالم جل شأنه از حكمت بالغه و لطف خاص خود ببركات حضرت صاحب‌الامر عجل الله فرجه برانگيخت مركز دائره ايمان و اسلام و حامل علوم آل‌محمد عليهم السلام محيي شريعت و هادي طريقت و حقيقت و شارح مشكلات مسائل مبدء و معاد و ناشر فضايل اهل بيت امجاد و زنده‌كننده علوم و رسوم ايشان و دعوت‌كننده بسوي حضرت حجت عصر و زمان عالم رباني و حكيم صمداني وحيد عصر و ناموس دهر حضرت اجل اوحد شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه را كه در حقيقت يگانه مرد اين ميدان شخص مقدس آن بزرگوار بود كه تمام عمر را با تمام قوي بانجام خدمت و نشر فضيلت پرداخت و انقلابي عجيب در ميانه انداخت و وحشتي غريب در اذهان پديد آورد كه منجر باختلافات و مشاجرات شديد گرديد و بالاخره كار بلعن و تكفير كشيد و امتحانات سخت پيش‌آمد نمود كه فرزند را از پدر و زن را از شوهر و برادران را از يكديگر جدا نمود كه خود آن بزرگوار در مقامي ميفرمايد اين غباري را كه مي‌بينيد تا عنان آسمان را گرفته است من برانگيخته‌ام و از اين عبارات بدون پيرايه اين ناچيز تصور نرود كه آن بزرگوار مسبب اين اختلافات بود و باعث ايراد نشود كه چرا اينطور فرمود و مطالب حقه را هم آسانتر و ملايمتر ممكن بود اظهار بفرمايد زيرا عرض ميكنم اين اشتباه است و اينطور نيست و اساسا تأثير حرف اين بود نه اينكه از ايشان عمدي بر اختلاف بود و تأثير حرف حق در دنيا در گوشهاي مردمان اسير طبيعت و پابند اخلاق جاهليت هميشه همينطور بوده و چاره جز اين نيست و حرارت آفتاب همينكه بدرياها مي‌تابد بخارها متصاعد و متراكم ميشود تا بآنجا كه هوا
صفحه ١٢

 را تاريك ميكند باندازه‌اي كه اگر دست خود را بيرون بياوري چشم نمي‌بيند و اگر آفتاب بمزبله‌ها تابيد عفونت آنها را منتشر ميكند تا بحدي كه تحمل ايستادن در آن نزديكيها باقي نميماند آيا تصور ميفرمائيد تأثير كلمات حقه خاصة در آن موقع كه از محل و منشأ خود صادر شود كه جميعش هم بر ضد دنياي دنياداران و خواهشهاي شهوت‌پرستان و طمع آزمندان و رياست‌مداري خرسواران است اثرش كمتر از حرارت آفتاب است كه بر مزبله ميافتد و آيا حقدها و حسدها را بحركت نميآورد و سينه‌ها را تنگ نميكند و آيا نميگويند اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم باري اين است كيفيت بدون كم و زياد و حسن كار هم در اينجا است كه همه اين غبارها و بخارها و رعد و برقها آني و موقتي است و مدتشان كوتاه است و جولاني بيش ندارند و دولت دايم براي آفتاب است كه بالاخره ابرها متفرق و رخساره مشعشعش نمودار ميشود و آنچه را كه خود برانگيخته محو و نابود خواهد نمود و اما الزبد فيذهب جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض و اگر بتاريخ اول اسلام مراجعه فرمائيد پيش چشم مي‌بينيد كه دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله با تمام حكمت و ملايمت و حسن سياستي كه آن حضرت ابراز فرمود تدريجا پيش آمد تا بآنجا رسيد كه امر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه غرض اصلي از بعثت بود همينكه اظهار فرمود جميع اختلافات از همانجا شروع شد و همه انجمنهاي سري بر ضد پيغمبر و اميرالمؤمنين عليه السلام از همان روز تأسيس شد و آن صحيفه ميشومه در اثر همان ابلاغ نوشته شد و مأخذ همه اختلافات همان شد كه خود پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اختلافي در خدا نيست در من هم نيست و لكن اختلاف در تو است يا علي ، و تمام سؤال و جواب‌ها در مورد اين كلمه پيش آمده كه خبر بزرگ خدا بود و در اين باب سوره نازل شده بود كه عم يتسائلون
صفحه ١٣

 عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و خبر بزرگ اميرالمؤمنين بود و مشاهده ميكنيد كه نزاع جميع فرق مختلفه سني‌ها با شيعه در اين باب است و نزاعهاي فرق مختلفه شيعه با فرقه اماميه اثناعشريه در همين باب است و نسبت غلو را در همين مقام باشخاص ميدهند و آيا تصور ميكنيد كه بعد از اين تفصيل حضرت شيخ اوحد (اع‌) چه فرمود كه اين همه در اذهان مشكل نمود و آيا چه بدعتي و خلاف سنتي العياذ بالله آورده بود جز اينكه كلماتي در فضيلت اميرالمؤمنين فرمود و بعضي از حقايق كتاب و سنت را آشكار نمود و تحقيقات سنيان و متكلمين را كه مأخذش از يونانيين بود دور انداخت و خرافات متصوفه و وحدت وجود و وحدت موجود را ابطال فرمود و از فضايل عاليه آل‌محمد (ع‌) بطور اجمال اشاراتي فرمود و همان اخباري را كه در دست بود و همه روايت ميكردند و صحيح ميدانستند قدري تشريح و توضيح فرمود و چيزي از پيش خود نفرمود الا اينكه همه اينها بر خلاف انس و عادت قوم مينمود و شبيه بتحقيقات سني‌ها نبود و بعلاوه بعض رياستها را متزلزل ميساخت و غير اين چيزي نبود و حاق مطلب اين بود كه آن بزرگوار خواست قدري مردم را بحقيقت نزديكتر فرمايد و قدمي در مراتب معرفت پيشتر گذارند و قدري حرفها معني پيدا كند و از عالم الفاظ بالاتر بيايند و نزديك بعمل شوند اما نه اينكه تكليف بعمل واقعي فرمايد حاشا و كلا كه اينطور باشد زيرا هنوز حد رشد و تكليف نرسيده و عقل صريح و آن چيزي كه عبادت پروردگار بآن ميشود در مردم ظاهر نشده و هنوز موقع ظهور باطن باطن و ظهور امام (ع‌) كه مردم تكليف بعمل واقعي ميشوند و ديگر عذر پذيرفته نيست نرسيده است و وقت آن را جز خداوند كسي نميداند و مخصوص باو است ، و عنده علم الساعة ، و نزديك و دوري آن بر ما محجوب است و ما يدريك لعل الساعة قريب ، و آن بيچاره بدبخت سيد شيرازي كه چند صباحي در مجلس درس سيد
صفحه ١٤

 اجل امجد اعلي الله مقامه حاضر شد و عباراتي در فضيلت امام يا بعض فضايل شيعيان و ابواب و نواب امام عليه السلام شنيد و معني آنها را نفهميد و بيچاره احمق ديوانه بود ديوانه‌تر شد الفاظي را بدون ترتيب شنيد و ندانست درباره كيست مثل اطفالي كه حرفهاي بزرگترها را ميشنوند و نميدانند كجا استعمال كنند و بي‌مورد ادا ميكنند فرضا سيد استاد فرمايشاتي در اوصاف ابواب امام فرمود و توضيحاتي در اخبار وارده در اين معني ميداد او هم عباراتي شنيد و نفهميده از هر جائي كلماتي گرفت و بخيال دعوي باطل افتاد فرضا شنيد كه براي امام بابي است اما نشنيد كه باب امام تا خود امام ظاهر نشود ظاهر نميشود و از اين گذشته باب امام عالم هم هست صاحب قدرت و تصرف و كرامت هم هست و از همه چيز كه بگذري اقلا عربي را كه زبان امامش است ميداند بهيچيك از اينها اهميت نداد يا نشنيد فقط اسم بابي شنيد و مدعي بابيت شد و خداوند هم نگذارد كه امر او اسباب اشتباه بشود و بدبخت قناعت باين دعوي هم نكرد و ادعاي امامت هم متعاقب آن نمود باز قناعت نكرد و ادعاي پيغمبري هم كرد باز قناعت نكرد كتاب عربي مغلوطي براي عجم‌ها آورد شريعتي هم بخيال خود درست كرد در كتابش هم نوشت كه بمن وحي ميشود مثل اينكه به پيغمبران سلف وحي ميشد و هكذا از اين قبيل دعاوي كه بسبب همين‌ها بطلان امرش الحمد لله ظاهر شد و اين طغيان هم يكي از همان آثار و عكس‌العملها است كه اشاره كردم و از همان بخارات و عفونتها است كه در اثر تابش آفتاب موقتا پيدا ميشود و زود هم تمام ميشود و از ميان ميرود كما اينكه از ميان رفت و همين اسمي هم كه هنوز هست زور خوابيده‌ايست باصطلاح و بهانه‌اي براي لامذهبها است كه چند روزي بلهو و لعب مشغول باشند و بهمين نهج است ساير شورشها و حرفها كه هيچيك دوامي ندارد و ضرري هم ندارد و خداوند ميفرمايد اما الزبد فيذهب
صفحه ١٥

 جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض خلاصه كه اين قسمت بطور معترضه عرض شد مطلب اين بود كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه تكليف بعمل واقعي نفرمود و عمل واقعي در موقع ظهور امام است نه اين اوقات ولي خداوند ميخواست همينقدر تمريني بفرمايد مردم را كه آنهمه غوغاها بلند شد همانطورها كه اطفال نابالغ را گاه از باب تمرين بنماز و روزه وادار ميكنند و تأكيدي در اين باب ميكنند يا بعضي از آداب معاشرت با بزرگتر را ميآموزند و معذلك از آنها اغماض ميكنند و بر بي‌ادبيهاي آنها نميگيرند خلاصه كه مقصودم تفصيل اين مقام نيست و اگر مشكل بشود بر مطالعه كنندگان كه چه شده است قبل از ظهور شيخ مرحوم اعلي الله مقامه هم علما همين اخبار را روايت ميكردند و در كتب مدون مينمودند مثلا زيارت جامعه كبيره را همگي ميخواندند و همين زيارت بود كه شيخ اعلي الله مقامه شرح ميفرمايد و همين زيارت در همه كتب زيارات منتشر ميشد و همه شيعه از عالم و جاهل ميخواندند عنواني هم نبود سر و صدائي هم نميشد دودستگي هم نبود عرض ميكنم اگر بتاريخ و احوال گذشتگان مراجعه فرمائيد اولا اختلاف كه هميشه بوده و امر تازه نيست و مخصوصا اختلاف اخباري و اصولي كه مشهور است و اگر بكتبشان مراجعه نمائيد مي‌بينيد كه امر بتكفير و تفسيق هم ميكشيده اختلافات ديگر هم بود خاصه در مسائل فرعيه در اصول عقايد هم چندان عميق نميشدند و به بعض مجملات ضروريه لفظيه ميگذراندند و اختلافاتي كه بود توضيح داده نميشد و در صدد بيان و تشريح اخبار هم برنميآمدند و چون امر اصول دين را عقلي ميدانستند اگر ميانه بعضشان كه اهل تحقيق ميشدند اختلافي هم ميشد يكديگر را معاف ميداشتند و اينكه مي‌بيني با اين سلسله جليله بيشتر رد و بحث ميشود اين ديگر از بخت و طالع ما است با اينكه آنچه مشايخ ما فرموده‌اند هم عقلي است و هم منطبق با
صفحه ١٦

 اخبار آل‌محمد عليهم السلام است و بهر حال كه جهات ديگر هم دارد كه اختلاف باين درجه نميشد يكي همان كه اشاره كردم كه معلومات سابقين در حقايق فضايل و معارف عميق نبود و بيشتر باجمال ميگذشت و عمده عنايتشان مصروف علوم ظاهره و فقه و اصول بود و همان هم كاملا مخلوط و مشوب با آراء و اجتهادات عامه كه خاصه هم من حيث يعلمون و من حيث لايعلمون تقليد از آنها كرده بودند و در حقايق و معارف هم متوغل نشده بودند و ملاحظه ميشود كه هر گاه تحقيقي هم در اين امور مينمودند صرفا جمع اقوال بود بدون التفات باينكه حقيقت يكي از اينها است يا هيچكدام و افرادي از علما هم اگر ملتفت حقيقت بودند مردم را قابل فهم نميديدند و سكوت و سلامت را اختيار ميكردند تا آن زمان كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه تا اندازه پرده از حقايق برداشت و قبل از آن بزرگوار بيشتر بهمان روايت الفاظ اخبار ميگذشت و معني صحيح واقعي از آنها اراده نميشد خاصة كه همه آنها را مظنون الصدور و مظنون الدلاله ميدانستند و باين لحاظ چندان ايجاد وحشت و اضطرابي نميشد و داعي و مدعو در يك رديف بودند زيرا داعي هم باعتراف خودش بآنچه ميگفت و مي‌نوشت يقين نداشت نهايت اينكه تحكم بيجائي ميشد كه مقلدين بايستي البته مظنون مجتهد را حكم خدا بدانند و اين حرف زوري است كه امروز حتي به بچه‌هاي مدرسه هم نميتوان گفت كه بآنچه من گمان ميكنم و يقين ندارم تو البته بايد يقين بكني و عمل هم بكني و اساسا اگر چنين حرفي زده بشود معنيش اين است كه اين حرفي است و لفظي است بي‌حقيقت و چون يقين بآن نيست اگر ترتيب اثري هم بآن داده نشود مهم نيست و اين است معني آنكه اشاره كردم كه اين ايام ايام عمل نيست و وقت عمل وقت ظهور امام است و مرادم اين نبود كه مردم امروز مكلف نيستند بلكه مرادم همين بود كه احكام امروز باينطورها است و چون از
صفحه ١٧

 روي يقين نيست و حكام خود يقين ندارند جديتي هم در عمل ندارند و احكام اجتهاديه امروز بسيار شبيه است بقوانين دولتي امروز كه بسيار محكم نوشته ميشود و بدست مستخدمين داده ميشود كه عمل بآن بنمايند ولي چون از طرف مبادي و مقننين ديده ميشود كه عمل بآنها نميشود و بر خود حتم و فرض نميدانند البته زيردستان هم حساب دستشان ميآيد كه اينها فقط الفاظي است كه معني واقعي از آنها نخواسته‌اند و حفظ ظاهري ميكنند و چون حقوق كافي هم داده نميشود خود اين اذن و اجازه فحوائي است كه از هر جا فراهم شد ولو از راه اختلاس و رشوه و دست‌اندازي به بيت المال مسلمين باشد امرار معاش كنند و فقط حفظ ظاهر را رعايت نمايند حالا همينطور است فرمايش امام و حديثي كه گفته شود صدور اين ظني است دلالتش هم ظني است ايجاب نميكند عملي بآن بشود يا اعتقاد تامي كسي بآن داشته باشد و اگر اهل انصاف و دقيق هستي اي مطالعه‌كننده ملتفت عرايض پريشان من ميشوي و خداي قادر را گواه ميگيرم كه منظور من انتقاد بيجا نيست و عينا حقايقي است كه با زبان الكن عرض ميكنم و توضيح بيش از اين را مقتضي نميدانم مگر اينكه باز مثلي عرض كنم كه بداني چرا پيشتر باين درجه اختلاف نميشد توقيع رفيع حضرت امام زمان عجل الله فرجه را عموم محدثين و علماي ما روايت فرموده‌اند و عموما تلقي بقبول فرموده‌اند كه اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله و موافق اين فرمايش و اخبار بسيار و دلايل عقليه كه در دست است و همه علما اثبات كرده‌اند شناختن راوي را كه گاهي هم تعبير بحجت آورده ميشود موافق فرمايش امام و ملقب بحجة الاسلام ميشود و گاهي باسامي ديگر خوانده ميشود و مطلب يكي است و محل ترديد نيست و حتي مرحوم ميرزاي قمي عليه الرحمه هم در قوانين معرفت مجتهد را از اصول دين ميشمارد و حق است و
صفحه ١٨

 واجب است و هر يك از علماء اعلام و رواة اخبار خود را مستحق اين اسم ميدانند و البته صاحب اين مقامند چه شده است همينكه شيخ مرحوم (اع‌) اين حديث را روايت فرمايد يا ديگري از مشايخ ما (اع‌) روايت و توضيح فرمايد و اين را ركن چهارم ايمان بشمرد مي‌بيني فريادها بلند ميشود كه بدعت گذارده‌اند و اختراع تازه كرده‌اند و ركني بر دين علاوه كرده‌اند در حالي كه همه ميدانند اين همان حرف است بدون كم و زياد و هيچ مطلب ديگر نيست معذلك اين غوغاها ميشود بلي نكته غامض اينجا است كه تأثير حرف از حيث صدور از هر گوينده فرق ميكند و يك نحو تأثير ندارد و اين مثل اين است كه شمشير كار اسد را اگر دست طفلي دادي ايجاد وحشتي نميكند و اگر در دست مرد كار افتاد اسباب اضطراب ميشود و همه فرار ميكنند بلي ،
سخنها چون بوفق منزل افتاد       ** * **      در افهام خلايق مشكل افتاد
اين است حقيقت امر و الا مطلب تازه نيست همان است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده و آل‌محمد عليهم السلام فرموده‌اند و علماء اعلام در كتب مدون فرموده و روايت فرموده‌اند بدون كم و زياد و مشايخ ما هم روايت فرمودند با اين فرق كه اولا با اعتماد و يقين كامل كه فرمايش امام است و خود او هم حاضر و ناظر است و مشاهده ميكند كه آيا عمل بفرمايش او ميشود يا نميشود و بعلاوه از روي كشف و عيان ميدانستند كه حقيقت همين است لاغير و مسأله گمان و تخمين نيست و بايستي بفرمايشات امام عمل و اعتقاد نمود و تخلف از آن كفر است و مسأله شوخي و ظاهرسازي نيست و ثانيا اثبات كرده‌اند كه موضوع نوكري و بندگي است امام امام است بمعني واقعي و حقيقي و تمام امر در دست او است و مأموم بايد مأموم باشد اعم از راوي يا مروي عليه مجتهد باشد يا مقلد هر كه ميخواهد باشد نوكر امام است و بنده او است و حتي آنكه مجتهد
صفحه ١٩

 بايد بيش از ديگران از امام بترسد و انما يخشي الله من عباده العلماء پس حق شركت در مملكت امام ندارد و بيان مسائل بعقل خود نبايستي بكند و اجتهاد در مقابل نص كه هيچ بدون نص هم حق هيچگونه اجتهاد ندارد زيرا ما كه غايب از امام نيستيم و او ما را مي‌بيند هر جا كه حكمي قرار نداده معلوم است كه ميخواسته حكمي نداشته باشد و مطلق باشد و سكوت پيغمبر و امام در موضوعي از باب نسيان و خطا نيست كه لازم بشود مجتهدين در آن موضوع اجتهادي كنند و حكمي معين كنند و دين پيغمبر را كامل نمايند پس اجتهاد مطلقا حرام است و مجتهد و مقلد در يك حكمند منتهي مجتهد باسواد و مطلع است و صاحب ملكه قدسيه بايد باشد كه لحن امام را بفهمد و مقلد بآن درجه نيست و مجتهد فقط در حكم مترجمي است كه ترجمه ميكند يك فرمايش يا فرمايشات متعدده را جمع ميكند و بيان ميكند و يا آنكه روح معني را حالي ميكند و بيش از اين شأن و شغلي ندارد و حق اينكه بگويد عقل من اينطور حكم ميكند ندارد و اگر مجتهد آنطور عقلي داشت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم اجازه ميداد كه از طرف خودش حكم كند و در جميع اخبار يا كتاب خدا كه مراجعه فرمائيد يك جا نمي‌بينيد كه اطاعت غير از خدا و پيغمبر و اولي الامر كه ائمه اطهارند واجب باشد پس مرد مسلمان اعم از مجتهد يا مقلد بايد هر چه ميگويد و عمل ميكند از كتاب خدا باشد و از ائمه اطهار گرفته باشد و از پي عقول ديگران نبايد برود بلي منكر نيستم كه بايد كتاب خدا و فرمايشات ايشان را بعقل فهميد و تميز داد ولي اين اختصاصي باحكام شرعيه ندارد و انسان همه چيز را بايد بعقل بفهمد ولي مطلب گويندگان اين نيست و صريحا مينويسند كه عقل خود را حجت ميدانند نه حديث را و اگر اهل اصطلاح نيستي آنها كه گفته‌اند ميدانند چه گفته‌اند و من هم ميدانم چه مينويسم و اگر ميداني اينطور نگفته‌اند و انكار دارند من
صفحه ٢٠

 هم حرف خود را پس ميگيرم و عذرخواهي ميكنم ولي خير همينطور مينويسند كه عقل مجتهد بمنزله الهام است در نبي و عمل بر اين است كه اگر حديث با عقل مجتهد درست نيامد رد ميكنند و طرح ميكنند حالا با چه دليل حكم امام را رد ميكنند ما در مقام خودش رد و بحث خود را نموده‌ايم و اينجا از تو سؤال ميكنم كه آيا اگر كسي معني فرمايش امام را بعقل خود نفهميد بايد رد نمايد و آيا عقل مجتهد باندازه عقل امام است و اگر ميشنوي كه گفته ميشود هر چه عقل بآن حكم كند شرع هم حكم ميكند پس اگر حديث موافق عقل نشد معلوم است كه دروغ و مجعول است و بايستي رد كرد مطلب اينطور نيست و مقدمه را قبول ميكنيم زيرا حرف حقي است و مأخوذ از شرع است اما اين نتيجه غلط است حكم شرع البته مطابق با عقل است و حسن و قبح اشياء را هم البته عقل ميفهمد اما كدام عقل و در حقيقت آن عقل معصوم است لاغير نه عقول ناقصه اشخاص و اگر در حديث وارد شده كه براي خداوند دو حجت است حجت ظاهره و حجت باطنه اما حجت ظاهره انبيا و رسل هستند و حجت باطنه عقول است ميگوئيم صحيح است ولي فرموده است عقول يعني آنچه جميع عقول حسن يا قبح آن را بفهمد و اختلاف نكنند آن حجت است و مطابق با شرع است نه عقول ناقصه مختلفه كه برأي العين مي‌بيني در كتب كه جميعا دليل عقلي بر خلاف يكديگر اقامه ميكنند و همه بخيال خود بدليل عقل حرف ميزنند و آيا مقلدين بدليل كدام عقل بگيرند كه بتكليف خود عمل كرده باشند و فتواي كداميك را ترجيح بدهد در صورتيكه مي‌نويسند ترجيح مقلد هم درست نيست زيرا برتبه اجتهاد نرسيده پس بنا بر اين چرا همه اين عقول را ترك نكنيم و بهمان فرمايش اماممان بگيريم كه او از پيغمبر گرفته و او هم از وحي خدا گرفته و هر روز خود را دست كسي ندهيم اولي است و در حديث هم كه فرموده‌اند حجت ظاهره و حجت باطنه معلوم است كه در
صفحه ٢١

 صورت موافقت با يكديگر هر دو حجت هستند ولي اگر مخالف شدند پيروي حجت ظاهره كه انبيا و اولياء هستند اولي است زيرا فرمايش ايشان بطور قطع حجت است پس بعقل هم كه عمل كنيم عقل همين حكم را ميكند و اطاعت امام معصوم اولي است و باحتياط نزديكتر است و مخالفت هفتاد آيه محكم قرآن هم كه در نهي از عمل برأي و مظنه و عمل بغير علم شده است نكرده‌ايم و هزار و دويست حديث هم در اين باب موافق با قرآن داريم كه هيچيك قابل رد كردن و طرح كردن نيست و هيچ حكمي در اسلام باين توضيح و تأكيد بيان نشده و اين شكايت را بكجا ببريم كه جمعي سعي ميكنند كه همين عمل منهي عنه را كه خدا و رسول از آن نهي فرموده‌اند و رأي بآن گفته ميشود اسم آن را گردانده‌اند و اسمش را دليل عقل گذارده‌اند و عمل بآن را تجويز كرده‌اند و الي الله المشتكي خلاصه كه اين عرايض از باب تمثيل بود كه فرمايشات شيخ مرحوم (اع‌) و سيد استاد (اع‌) اجمالا از اين قبيل بوده و مرحوم جد امجد مؤلف كتاب ارشاد تفصيل و توضيح زيادتري داده‌اند و بطور كلي خواسته‌اند كه باخبار آل‌محمد عليهم السلام عمل شود و بصرف روايت الفاظ نگذرد مثلا در همين حديث شريف كه مثل قرار داديم اما الحوادث الواقعة ناچار بايستي تفصيل اجمال آن را از ساير اخبار بيرون آورد و بايد دانست رواة اخبار يا مجتهدين يا فقها يا هر لفظي كه اختيار ميكني كه حجت امامند داراي چه صفتي بايد باشند و صفات آنها را بايد از اخبار ديگر فهميد كه فرموده‌اند هر يك از فقها كه حفظ نمايد دين خود را و نگاه بدارد نفس خود را و مخالف هواي خود باشد و مطيع امر مولاي خود باشد بر عوام است كه تقليد او را نمايند و البته چنين كسي امرش مطاع است و مخالفتش حرام است و هكذا صفات نوعيه ديگر كه در اخبار مختلفه مذكور است كه بايستي علم داشته باشد فهم داشته باشد عارف بلحن آل‌محمد عليهم السلام
صفحه ٢٢

 باشد عمل بايد داشته باشد تبعيت آل‌محمد عليهم السلام را در جميع امور داشته باشد و اطمينان و يقين بآنچه ميگويد داشته باشد و حكمش از روي مظنه و تخمين نباشد و از اين قبيل وقتيكه گفته بشود بر بعضي از نفوس كه واجد اين شرايط نباشند شاق و مشكل ميآيد و حرفها در اين ميانه پيدا ميشود و نسبتها داده ميشود و تهمتها زده ميشود و الا خداي قادر غالب شاهد است كه مشايخ ما (اع‌) قصد نكرده‌اند در آنچه گفته‌اند و نوشته‌اند جز پيروي آل‌محمد عليهم السلام و اقتدا و تأسي بايشان و حتي با كمال جرأت عرض ميكنم كه يك كلمه بدون حديث و فرمايش امام نگفته‌اند و ننوشته‌اند و هر كس ايرادي و اعتراضي دارد بر ايشان آن اعتراض بر امام است زيرا در جزئي و كلي بر خلاف فرمايش امام چيزي نفرموده‌اند و اما در ضروريات دين اعم از اصول يا فروع كه شبهه نيست بر خلاف ضرورت مسلمين كلمه از ايشان صادر نشده مگر هر چه تهمت زده شده باشد و اين كتب ايشان است كه در دنيا منتشر است بلي اصرار ايشان بر اين بوده كه بايد بضروريات عمل كرد و آنها را محكم نگاه داشت و اعتقاد بآن ورزيد و تخلف ننمود و از اخبار آل‌محمد عليهم السلام نبايد تجاوز كرد و در اصول دين هم كه امر عقلي است بايستي حدود آنها را از اخبار گرفت فرضا توحيدي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آورده بايد شرح آن را از كتاب خود او و اخبار آل‌محمد عليهم السلام گرفت و اعتماد بعقايد يونانيين و متكلمين ننموده‌اند زيرا توحيد آنها موافق توحيد پيغمبر صلي الله عليه و آله نيست و وحدت وجودي و وحدت موجودي نشده‌اند و باين لحاظ يك طبقه رنجيده‌اند و اما در فروع بفرمايش آل‌محمد عليهم السلام قانع شده‌اند و قواعد ابوحنيفه و شافعي را نگرفته‌اند و باصول آنها عمل نكرده‌اند و ديگران نفهميده و نسنجيده بعضشان مبتلا شده‌اند و بآن طريقه جاري شده‌اند و طريقه مشايخ ما بر خلاف
صفحه ٢٣

 عادتشان شده اين قسمت هم باعث رنجش يكدسته بزرگ بلكه سواد اعظم شده است و مطلبي ديگر نيست و بعلاوه مردم هم كلماتي را ميگفتند و عادت كرده بودند و معني آنها را هم نمي‌فهميدند و در صدد هم نبودند و مشايخ ما (اع‌) مخصوصا مؤلف ارشاد العوام معني فرمودند براي هر كس كه بوهم خود معني ديگر ميكرد گران آمده فرضا مردم اسم ضرورتي ميبرند و نمي‌فهمند فرضا خيال ميكند در معاني و حقايق ضروريات اسلام هم شخص ملزم است همان معني كه پيرزن مسلمان از آن ميفهمد همان را بگويد و عالم مطلع هم بايد عقلش را كنار پيرزن بگذارد و حال اينكه اينطور نيست مثلا اقرار بمعاد از ضروريات اسلام است و منكر آن كافر است اما اگر فلان عامي معني آن را نميداند چه تقصيري بر عالم است آيا نبايد بيان معني آن را بنمايد يا اگر فلان ملا معني آن را نفهميده چه بايد كرد و اگر با وجود اين بي‌ديني و استكبار هم ميكند و مردم را گمراه ميكند و يك كلمه هم مطابق ذوق عوام ميگويد و تصديقش ميكنند و باين ترتيب عالم رباني را تكفير ميكند چاره اين كار چيست و حكايت آن ملاي ده را همه شنيده‌ايد كه عالمي از آنجا عبور كرد و اين ملا بر رياستش ترسيد و بيچاره عالم را در جلو اهل ده بمعرض امتحان كشيد و گفت بنويس مار عالم هم قلم برداشت و نوشت آنوقت جناب آخوند هم قلم را برداشت و صورت ماري بر روي كاغذ كشيد و هر دو را بمردم نشان داد و انصاف پرسيد كه مار كدام است همه تصديق كردند كه مار آن است كه تو نوشته و عالم بيچاره را بيرون كردند حال عينا مطلب همينجا است اگر علماي رباني تحقيقي در مطلبي فرمايند نبايد فرمايش آنها را تطبيق با فهم عوام كرد اگر خودت اهل خبرت و اطلاع هستي فرمايش ايشان را با كتاب و سنت ميزان كن اگر درست است ياد بگير و قبول كن استكبار هم مكن دين خود را هم بمفت و رايگان از دست مده و اگر اهل خبره نيستي از اهل خبره
صفحه ٢٤

 بپرس و بساير صفات راستگويان و دروغگويان رجوع كن قطعا راستگو و دروغگو را خواهي شناخت و اين وعده خداوند است كه خلف نخواهد شد و حقيقت هرگز پوشيده نميماند و اين از انصاف نيست كه كلمات علما را با فهم عوام موازنه نمائي و اين نكته را هم از من بدان و ياد داشته باش كه آنچه از ضرورتهاي ديني مطاع و متبع است و تخلف از آن جايز نيست الفاظ آنها است كه ضروري همه مسلمين شده و اما معاني آنها را عالم رباني ميفهمد نه جاهل بياباني و در حقايق توحيد يا دقايق مبدء و معاد هيچ عاقلي رجوع بفهم عوام نميكند و اين مراتب را بايستي از عالم گرفت و ميزان فرمايش عالم هم كتاب و سنت است كه با ظاهر ضرورت عامه هم مطابق خواهد بود اين را بدان و در دين خود بر بصيرت باش و از همه اين تفصيل خواستم بداني كه اعتراضات اشخاص از چه مقوله است و منشأ آنها چيست و اي بسا بسياري از اعتراضات هم بواسطه عدم انس و مطالعه اخبار آل‌محمد عليهم السلام و كتاب خداست و اگر مراجعه ميكردند اعتراض نميكردند باري عرايض بطول انجاميد و مشكلي ديگر بنظرم رسيد كه ميدانم هدف تيرهاي ملامت خواهم شد و خيال ميكنم اين مطالب مورد اعتراض جمعي دوست و دشمن شود و ايراد كنند كه چرا باين روشني حقايقي را مي‌نويسي و در اين موقع باريك كه ملت اسلام و عالم تشيع باتفاق و وحدت كلمه از هر چيزي محتاجتر است اين مطالب را مينويسي و اسباب رنجش و اختلاف و شقاق ميشوي و اموري را كه گذشته و روزگار از اذهان محو نموده باز تذكار ميدهي و وحدت ظاهري را بهم ميزني عرض ميكنم حق اين است كه اين اعتراض ظاهرا بجاست و اگر واقعا هم تركمان ميكردند من هم ترك ميكردم ولي چه كنم هنوز هم كه شده است و واقعا مطالب هم بر همه كس روشن شده است معافمان نميگذارند و تجديد مطلع مينمايند و گاهي كه مجالي دست اشخاصي ميافتد فروگذار نمي‌كنند و حسبة
صفحه ٢٥

 للشيطان حرفهائي بدهن مردم مي‌اندازند و ناچار ميشويم كار باينجا كه ميكشد حقايقي را بنويسيم و حق خود را اظهار كنيم و دفاعي نموده باشيم كه امر باشتباه نگذرد ان شاء الله ولي راجع بوحدت مسلمين و ايجاد وحدت كلمه و پيشرفت اسلام بر خلاف عقايد اكثر مردمان امروز مرا عقيده‌ايست مخصوص كه شايد ناصر هم بسيار كم داشته باشم و چون بي‌مناسبت نيست در همينجا مجملي از عقيده خود را مي‌نويسم و كتمان نميكنم و مانعي نيست كه در اين باب هم مورد ملامت شوم ولي گفتني را بايد گفت و لا بد لمن به سعال ان يسعل و لا حول و لا قوة الا بالله ،
فهب اني اقول الصبح ليل       ** * **      ايعمي الناظرون عن الضياء
و آن اين است كه از چندي قبل باين طرف جمعي از نويسندگان و اهل فضل و اطلاع و بعض ارباب جرايد كتابها و مقالاتي مينويسند مبني بر لزوم توحيد كلمه عامه مسلمين و اهل توحيد در مقابل تثليث يا ثنويت و كليه ملل غير مسلم و وصول بتعالي و ترقي و حفظ شئون اجتماعي و اقتصادي و سياسي و ديني مسلمين را از اين راه نشان ميدهند كه عموم قائلين لا اله الا الله و محمد رسول الله با وجود شعب متشتته و عقايد مختلفه اصليه يا فرعيه كه دارند همه آنها را كنار بگذارند و همان جامع مشترك را كه اقرار و عقيده بآن دو كلمه شريفه است حفظ نموده و جزئيات عقايد را بخيال جمعي از نويسندگان بكلي ترك كنند و بقول جمعي فقط در قلب خود نگاه دارند و حفظ نمايند و تظاهري بآنها ننمايند و دوستي و دشمني روي جزئيات ننمايند و ايجاد اختلاف و شقاق نشود و متمسك بهمان دو كلمه شريفه باشند و روي همين دو اصل مشترك با هم تشريك و توحيد مساعي نمايند و بطور برادري با هم سلوك كنند و در نفع و ضرر و خير و شر شركت نمايند و در مقابل اجانب يد واحده باشند و اجتماع را باين ترتيب نگاه بدارند
صفحه ٢٦

 و موانع ترقي و پيشرفت و استقلال خود را از ميان بردارند و خود را بدنيا بشناسانند و حقوق حيوتي خود را مطالبه و دريافت نمايند و در تمدن ظاهر هم پيروي از ديگران نمايند چون آنها پيش‌قدمترند و ره چنان رو كه رهروان رفتند و علاج كار و ترقي مسلمين را در اين طريقه ميدانند و در اين زمينه بانواع بيانات و دلايل چيزها نوشته‌اند كه خلاصه و جان كلماتشان همين است كه عرض شد و من در صدد تفصيل و روايت حرفهاشان نيستم و خود را راوي كلمات اشخاص نميدانم و معتقدم كه لا نقل الا عن امام معصوم نتيجه آن نوشتجات همين است كه اختصارا عرض شد و در اثر اين انتشارات مشهود ميشود كه جمعيت بسياري و خاصه بعض از اهل حل و عقد كه خود را صاحب فهم و كياست ميدانند و هر يك در قسمتي از شئون جامعه مسلمين اعم از شأون مذهبي يا سياسي يا اقتصادي زمام امري و رياستي را در دست دارند بهمين عقيده معتقد شده‌اند و غير ايشان هم جمعي كه اندك سوادي دارند و كتاب تازه كه منتشر ميشود ميخوانند و آرزوي دخالت در امور دارند صاحب همين فكرند و صلاح و نفع شخصي را در اين عقيده ميدانند و بر سر اين كار حرفها ميزنند و باهل دين و ديانت آنها اعتراضات دارند و بر سلوك آنها استهزاها و خنده‌ها ميكنند مانده است جماعتي از اهل بازارها يا دهات يا كوهستانها و كارگران و طبقات پست كه هنوز اكثرشان چيزي نخوانده و نفهميده‌اند و از دنيا اطلاعي ندارند و از القاءات و سياستهاي خارج بي‌خبرند هر دسته از اين طبقات بر عقايد خودشان اعم از صحيح يا فاسد باقي مانده‌اند و سواد اعظم را هم همين جمعيت تشكيل ميدهند و با وجود بيسوادي و بي‌اطلاعي كه دارند هنوز هم كه شده است باز از آنها ملاحظه و رعايت و احتياط ميشود و حرفها و اسرار مگو را بآنها نميگويند و از همان راهها كه معهود اهلش هست با آنها سلوك ميشود و هر وقت اراده امر تازه
صفحه ٢٧

 بشود از همان جهتي كه تمايل قلبي هر جمعيت را دست ميآورند داخل ميشوند و هر يك‌مليون از اين قبيل را با يك چوب ميرانند و دست بتركيب عقايدشان هم نميزنند بلكه هر دسته را علي‌حده در عقيده موهوم خودشان تقويت ميكنند كه تا هر وقت ممكن باشد از جهل و ناداني آنها استفاده شود اين است حال جامعه امروز و قصد من هم انتقاد از همه نويسندگان نيست زيرا ممكن است بعضشان خيرخواه و صاحب حسن نيت هستند و خير جامعه را در اين دانسته‌اند و ممكن است از ظاهر كلمات فريبنده باشتباه افتاده باشند و ممكن است حتي بعضي از نويسندگان تكليف شرعي خود را در اين دانسته باشند چون بعض از متشابهات اخبار يا محكماتي هم كه در موارد استعمال آنها اشتباه ميشود هست كه شايد باين جهت امر بر انسان مشتبه شود و حاشا كه درباره اين قبيل اشخاص گمان بد داشته باشم بلكه احترام آنها را بر خود حتم ميدانم و اشتباه در همه مقسوم است اينك كتاب اعيان‌الشيعه است تأليف دانشمند فاضل و اديب كامل جناب السيد محسن الامين الحسيني العاملي الشامي كه در شام مرجعيت شيعه آن مقام را دارا است در تاريخ و ترجمه طبقات علما و شعرا و ادبا و كتاب و مصنفين شيعه و رجال آنها در چندين مجلد نوشته است و جلد اول را كه مقدمه كتاب است در بيان معني شيعه در اسلام و مبدء ظهور شيعه و بيان فرق آن و ظلمهائي كه بر اهل بيت عليهم السلام و شيعيان ايشان در دول اسلاميه واقع شده است و شرح بي‌انصافي و كثرت نسبتهاي بي‌اصل كه از طرف مخالفين بايشان داده شده مينويسد و بحث از اسباب آن مينمايد و خلاصه عقيده شيعه را مينويسد و بيان خطاي ديگران را درباره شيعه مينمايد كه در اين چند روز مطالعه ميكردم و ديدم در حقيقت بهترين و مفيدترين تأليفي است كه براي نصرت شيعه نوشته شده و واقعا جميع شيعيان را مرهون اين احسان ساخته است و ساير مجلدات تاليه آن
صفحه ٢٨

 هنوز بدست حقير نيفتاده و در اثناي مطالعه بآنجا رسيدم كه خلاصه معتقدات اماميه اثني‌عشريه را اجمالا مينويسد تا در موضوع امامت ائمه اثني‌عشر (ص‌) مينويسد آنچه ترجمه آن اين است : و ميگويند كه علي و يازده فرزند او سزاوارتر بخلافت هستند از هر كسي و اينكه ايشان افضل خلقند بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و اينكه فاطمه زهرا سيده زنهاي عالمها است پس اگر در اين عقيده مصيب باشند فبها و اگر هم نباشند اين قول موجب كفر و فسقي نميشود بخصوص كه امامت يك شخص بعينه از اصول اسلام نيست باتفاق شيعه و غير آنها اما غير شيعه واضح است زيرا آنها واجب نميدانند امامت شخصي را بعينه و آنها اصل امامت را واجب ميدانند و محصور در قريش مينمايند و اما شيعه اگر چه واجب دانسته‌اند امامت ائمه اثني‌عشر را لكن منكر امامت ايشان در نزد شيعه خارج از اسلام نيست ، تمام شد ترجمه آن قسمتي از عبارت مؤلف اعيان الشيعه كه منظور بود عرض ميكنم طرز و طور عبارت خالي از مسامحه زياد و مداراي بسيار نيست و بنا بهمان اصلي است كه عرض شد و خواسته است عقايد فريقين را بيكديگر نزديك نمايد بحدي كه بتوان گفت اختلاف واقعي در ميان نيست و اگر چه در مقاماتي اين نحو بيان از حكمت است و مداراي با خصم از طرق مجادله و تكلم است و خداوند عالم جل شأنه هم در كتاب مجيد دستور آن را بيان فرموده در آنجا كه شرح مكالمه حضرت ابراهيم را با قوم حكايت ميفرمايد كه همينكه ستاره را ديد براي مداراي با قوم فرمود هذا ربي و البته معني صحيحي هم كه شركي از آن لازم نيايد اراده فرمود و بعد از مدتي كه ماه طالع شد از قول اول عدول كرد و اشاره بماه كرد و فرمود هذا ربي هذا اكبر و بعد از آني كه آفتاب طالع ميشود ميفرمايد هذا ربي تا اينكه آفتاب هم غروب كرد ميفرمايد اني لااحب الآفلين تا اينكه در آخر فرمود وجهت وجهي
صفحه ٢٩

 للذي فطر السموات و الارض الي آخر كه با اين طرز مكالمه اول با آنها مدارا و ملايمت ميفرمايد تا آنها را بخود نزديك نمايد و وحشت آنها را كم كند و در ضمن آنها را بواسطه ترديد خود در عقيده سابقشان متزلزل و مردد فرمايد و شدت انهماك و تعصب آنها را كم ميكند تا در آخر بيان ميفرمايد كه خداياني كه طلوع و غروب دارند و احوال مختلفه عارض آنها ميشود معلوم است كه تحت تأثير مدبر ديگر هستند و استقلال ندارند و قابل پرستش نيستند تا بعد از آني كه كاملا اذهان قوم را متوجه ميفرمايد و در عقيده سابق سست ميشوند و مشتاق بفهميدن حقيقت امر ميشوند ميفرمايد وجهت وجهي تا آخر و صفت خداي يگانه بيهمتا و خالق آسمان و زمين را ميفرمايد و در مقامي ديگر بنحوي ديگر باز تعليم ميفرمايد در آنجا كه حكايت قوم سبا را ميفرمايد كه خداوند ميفرمايد قل من يرزقكم من السموات و الارض قل الله و انا او اياكم لعلي هدي او في ضلال مبين كه در مقام انصاف خصم ميفرمايد كه يا ما و يا شما بر ضلالت هستيم و طرف مقابل بر هدايت است و اين قسم ترديد در واقع ابلغ من التصريح است و لطف اين نوع كلام و وقع آن در قلب مخالف بر اهل علم و كلام پوشيده نيست ولي قاعده در مثل اين مقام اين است كه در آخر هم بعد از مداراي تامي كه ميشود حق مطلب بيان شود و اسباب اشتباه فراهم نشود و حق اين بود كه مؤلف اعيان الشيعه حقيقت عقيده شيعه را هم در آخر نوشته باشد مگر اينكه واقعا اشتباه كرده يا تقيه كرده و خواسته است بر همان طريقه ساير نويسندگان حفظ توحيد كلمه را نموده باشد اين اوقات كه ماه ربيع الاول ١٣٦٤ است و عازم تشرف عتبات عاليات شده‌ام و در بصره هستم بعضي از مجلدات منطبعه ديگر اين كتاب را ديدم و ساعتي مشغول مطالعه بودم اتفاقا بترجمه احوال مرحوم عالم جليل شيخ اوحد شيخ احمد بن زين‌الدين (اع‌) رسيدم و ديدم كه سيد مزبور عبارات عجيبه درباره آن شيخ بزرگوار نوشته كه دال بر منتهاي تقشف و جهل سيد مزبور است و يا محمول بر كمال تعصب و عناد او است و اين رويه‌ايست كه در جميع رياستمداران مذهبي در اين قرن اخير عادت جاريه شده و شكر احسان و ارتزاق از طرف اجانب و دشمنان اسلام را باين كيفيت مينمايند و براي افتخار آن شيخ بزرگوار و جميع پيروان او همين كفايت است كه آنچه او فرموده است حذو النعل بالنعل طبق فرمايشات ائمه اطهار (ص‌) است و منكرين آن بزرگوار مستقيما رد بر خدا و رسول و ائمه اطهار مينمايند و لله امر هو بالغه و كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله . مؤلف .
و عرض حقير همينجا است كه اگر باين منظور هم نوشته‌اند اشتباهشان مثل سايرين
صفحه ٣٠

 در همينجا است و اعتراض حقير اولا در اين است كه امر باين منوال نيست و منكر امامت ائمه اثني‌عشر در نزد شيعه خارج از اسلام است و دويم آنكه اگر منظورشان هم مدارا و تقيه است فعلا مورد تقيه نيست و براي تقيه هم در شريعت مواردي قرار داده شده كه تخلف از آن جايز نيست و با خيال و صلاح‌انديشي اشخاص نميتوان حكم شريعت را تغيير داد و سيوم آنكه اساسا اگر منظور واقعا توحيد كلمه و پيشرفت اسلام است باز اين راهش نيست و اين راه غلط است و محال است كه پيشرفت اسلام در ترك اسلام باشد و اين معني ندارد و جز سستي و پستي اسلام و مسلمين و سير قهقري و ذلت و خسران دنيا و آخرت ثمري ندارد و اين راه بكلي بر خلاف جهت كعبه و مستقيما بتركستان است و پيوسته بر اختلاف و شقاق مسلمين و ضعف اسلام و قوت مخالفين خواهند افزود تا نماند از اسلام بجز اسمي و از قرآن بجز رسمي كما اينكه محسوس و مشاهد است و ليس بعد العيان بيان و مطلبي كه قابل انكار هيچ مسلمي نيست اين است كه بگوئيم قاعده پيشرفت اسلام و حفظ حقوق مسلمين و توحيد كلمه ايشان در برابر مخالفين لامحاله
صفحه ٣١

 بنحوي است كه خود شارع مقدس صلي الله عليه و آله قرار داده و تعقل نميشود كه مصلحين خيرانديش بهتر از شارع اسلام بدانند يا دلسوزتر و كاسه از آش گرمتر باشند پس بايد فهميد كه قرآن و اخبار آل‌محمد عليهم السلام چه دستور ميدهند و بعدا اشاره خواهم كرد .
و اما در اصل موضوع عرض ميكنم كه شيعه اماميه بالاجماع قائل بقول مؤلف اعيان‌الشيعه نيستند بلكه ميگوئيم كه اجماع و ضرورت شيعه امروز بر خلاف اين قول است و كتاب خدا و اخبار اهل بيت سلام الله عليهم و اخبار مرويه از خود پيغمبر صلي الله عليه و آله منكر امامت ائمه اطهار را خارج از اسلام ميداند و مجلسي مرحوم اعلي الله درجته در كتاب بحار تحقيق اكثر علماي سلف را در اين باب مينگارد كه روح كلامشان همين است و چون اين رساله موضوع در اين باب نيست و اين مقدمه گنجايش بيان تفصيلي اين مطلب و استدلال بآيات كتاب و دلايلي كه در اين باب داريم ندارد در اين مقام باشاره و اختصار ميگذرانيم و تفصيل حواله بكتب موضوعه در اين باب است مخصوصا كتب مشايخ عظام مانند فطرة‌السليمه در عربي و ارشاد العوام در فارسي و در اين مقام اختصارا عرض ميكنم كه اولا لفظ اسلام اطلاقات متعدده دارد و يك مرتبه مسلم ميگوئيم و منظور كسي است كه اقرار بدعوت ظاهره پيغمبر صلي الله عليه و آله كرده است و هنوز نفهميده كه پيغمبر چه ميفرمايد و از ترس شمشير يا اميد و نويدي كه باو داده ميشود تسليم ميشود و ابتداء مسلم خوانده ميشود مثل اينكه در آيه شريفه است قالت الاعراب آمنا قل لم‌تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني اعراب گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورديد و ايمان هنوز داخل دلهاي شما نشده و لكن بگوئيد اسلام آورديم و ايمان بمعني تصديق است كه انسان در قلب خود چيزي را بفهمد و تصديق نمايد و خداوند
صفحه ٣٢

 ميفرمايد اسلام شما قلبي نيست و لكن تسليم شده‌ايد از ترس يا جهات ديگر و لكن حكم اسلام بر اين قبيل مردم جاري ميشود و همين قبول ظاهري از آنها پذيرفته است و جزو مسلمين محسوب ميشوند و احكام معاملات و معاشرات و مناكح و مواريث درباره آنها جاري ميشود كه در كتب فقهيه احكام آنها ثبت و ضبط است و خلاصه اينكه از مسلمين شمرده ميشوند و شايد نظر مؤلف بهمين قبيل آيات و اخبار بوده و اختلافي هم در اين باب نيست و علما هم در اين باب متفقند بلكه اخبار زيادي هم در نوع معامله و معاشرت و سلوك و محبت و ملايمت و برادري با اين جماعت داريم و تخلف از آنها هم جايز نيست و صحيح و مسلم است ولي حرف اينجا است كه اين نوع اسلام آن اسلامي كه خداوند خواسته و ديني كه فرموده است ان الدين عند الله الاسلام يا اسلامي كه به پيغمبر امر فرموده كه ميفرمايد امرت لان اكون اول المسلمين يا اسلامي كه همه انبيا بامت خود و اولاد خود وصيت فرمودند و خدا ميفرمايد و لاتموتن الا و انتم مسلمون و هكذا آيات متعدده ديگر اين آن نيست و آن عبارت از اقرار بامر ولايت و اقرار و تصديق بجميع ما جاء به الرسول و اطاعت اوست كه در اخبار متعدده كه متجاوز از حد احصاء است و از طرق عامه و خاصه وارد شده و اين اسلام ظاهري از شخص مسلم شنيده ميشود و قبول است مادام كه اتمام حجت بر او نشده باشد ولي بعد از اتمام حجت و بعد از بيان خداوند اگر قبول ننمود و انكار كرد حكم كفر بر او جاري ميشود و اين اسلام مفيد بحال او نميشود و سبب قبولي اعمال و نجات ابدي نخواهد بود و آن اسلام كه نجات ابدي در آن است عبارت از ايمان است كه در آيات متعدده قرآن بيان شده و در اينجا موقع تفصيل نيست و بهر حال كه بعد از بيان پيغمبر صلي الله عليه و آله و اتمام حجت و اتيان آيات اگر انكار كرد و اطاعت ننمود كافر خوانده ميشود چنانكه در آيه شريفه است
صفحه ٣٣

 و لو شاء الله مااقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جائتهم البينات و لكن اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من كفر پس بعد از تعليم و هدايت و اتيان آيات هر كس ايمان نياورد كافر ميشود بنص اين آيه شريفه و آيات ديگر و همچنين لفظ ايمان هم در قرآن اطلاق بر آنها كه ايمان ظاهري آورده‌اند و در دل ايمان ندارند ميشود و آيات بسيار شاهد اين مطلب است مثل اينكه ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا آمنوا و مراد از ايمان اول ايمان ظاهري است و از ايمان دويم ايمان حقيقي است يا اينكه ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لاتفعلون كه درباره منافقين امت نازل شده است و خداوند بسبب همان ايمان ظاهري آنها را مؤمن خوانده و در حقيقت در نزد خداوند كافرند همچنانكه ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا و در حديث شريف است از حضرت صادق عليه السلام كه احكام ايمان بر اين قبيل مؤمنين جاري ميشود و حال آنكه در نزد خداوند كافرند و در حديث ديگر ميفرمايد كه دخول اين جماعت در ميان مؤمنين مثل دخول شيطان است در ميان ملائكه و خداوند او را از ملائكه خوانده است در حالي كه از جن بود كه در آيه ديگر فرموده است كه شيطان از جن بود و معذلك در آيه سجود ملائكه از ملائكه خوانده شده و بهر حال كه اطلاق لفظ مسلم و مؤمن در قرآن و در اخبار بر غير شيعه شده است و لكن شواهد منصوصه زياد هم از آيات و اخبار هست كه مراد از اين ايمان و اسلام ايمان و اسلام حقيقي نيست و اين مطلب از بديهيات و ضروريات شيعه است و منكر امر ضروري خارج از اسلام است باجماع شيعه و سني و اگر ائمه اطهار يا علماي صدر اول يا بعد از آن مضطر بر تقيه بوده‌اند و بطور مسامحه و مماشات گاهي اظهار عقيده كرده‌اند اين مناط امري نيست و محكمات عباراتشان در دست است و تقيه امري است كه ائمه عليهم السلام مبتلا بآن بوده‌اند و اي بسا در مواردي منكر امامت خودشان و علم
صفحه ٣٤

 خودشان هم ميشدند و حتي اسم امام بر سر خودشان نميگذاردند و اخبار متعدده داريم كه نهي ميفرمايند دوستان را از اينكه اسم ايشان را در مجالس ببرند و اسباب شهرت ايشان بشود و در مقاماتي لعنت ميفرمايند و اظهار برائت ميفرمايند از اشخاصي كه اسمشان را ميبردند يا بي‌موقع ذكر فضيلتي از ايشان ميكردند و اسباب زحمت و حبس بلكه قتل ايشان باين جهات فراهم ميشد و در اخبار وارده از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام ديده‌ايد كه ميگويند عالم همچو فرمود يا عبد صالح همچو فرمود و اسم امام را نمي‌بردند و امر تقيه بآنجا ميرسد كه حضرت علي بن الحسين عليه السلام براي حفظ نفس خود اقرار برقيت يزيد ميفرمايد و خود را نجات ميدهد و همچنين تقيه‌هاي ساير ائمه اطهار صلوات الله عليهم را شنيده‌ايد حتي در علل غيبت امام عليه السلام در اخبار متعدده داريم كه علت را همان تقيه و ترس از دشمنان ميشمارند خلاصه كه آنچه از اين قبيل كه شاهد بر اسلام مخالفين است داريم يا از تقيه است و يا اين است كه مراد اسلام و ايمان قبل از بينه و تعريف است كه البته مادامي كه كسي جاهل بامر ولايت ايشان باشد و نداند كه اين از شروط اسلام و ايمان است و تصديق ايشان را ننموده باشد حكم بكفر او نميشود و داخل در مسلمين است ولي منكر ايشان از روي عمد و اطلاع مؤمن نيست بلكه مسلم هم نيست براي اينكه اطاعت پيغمبر (ص‌) را نكرده و بر فرض اينكه در ايام تقيه و هدنه احكام اسلام هم بر او جاري بشود او را مسلم واقعي قرار نميدهد و اين قبيل اخبار را نبايستي امروز شاهد بر اسلام آنها قرار داد زيرا حقيقت امر اين نيست و شيعه اثناعشري منكر ائمه اطهار را داخل در اسلام نميداند ولو اينكه در مورد تقيه حكم اسلام بر آنها جاري شود و اگر گفته شود كه فرض اين است ائمه اطهار صلوات الله عليهم تقيه فرموده‌اند پس چرا بايد هتك ستر شود عرض ميكنم براي
صفحه ٣٥

 اينكه خود ائمه اطهار صلوات الله عليهم در هزار جاي ديگر كه خود علماي اهل سنت روايت كرده‌اند خلاف آنرا فرموده‌اند و از اينجا ميفهميم كه در آن موارد صرفا مراد تقيه بوده و رعايت جهالت شيعه و قلت عدد آنها شده است كه از حيث جمعيت بسيار كم و انگشت‌شمار بوده‌اند و ساير مسلمين هم يا جاهل صرف بامر امامت و اينكه از شروط اسلام است بوده‌اند و يا آنكه با علم و اطلاع منكر و دشمن بوده‌اند مثل متقدمينشان كه جمع شدند و غصب حق اميرالمؤمنين و آل‌محمد عليهم السلام را نمودند و در چنان ايام چقدر از امر امامت ممكن بود اظهار شود و عجب اينجا است كه با اين تفصيل باخبار پيغمبر و اهل بيت كه مراجعه كنيد مي‌بينيد باز چقدر فرموده‌اند و در كتاب غاية‌المرام تأليف سيد هاشم توبلي عليه الرحمه بيش از چهارهزار و چهارصد حديث از معتبرين علماي عامه و خاصه در اثبات ائمه اطهار صلوات الله عليهم و كفر مخالفين ايشان از پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم روايت ميكند و در كتاب اثبات‌الهداة بالنصوص و المعجزات تأليف محمد بن الحسن الحر العاملي متجاوز از بيست‌هزار حديث با هفتادهزار سند از علماي عامه و خاصه روايت ميكند چرا بآنها مراجعه نميشود و اجماع و ضرورت شيعه را بآنها اثبات نميكنند و چرا بايد ببعض مجملات يا متشابهات كلام بعض علما گرفت و محكمات و اجماعيات را ول كرد و عرض كردم كه كتاب ما موضوع در اين باب نيست و الا ميديدي كه امر امامت ايشان را از ظاهر قرآن هم اثبات ميكرديم و همچنين اخبار مجمع عليها كه هيچيك از عامه هم در آنها اختلاف نكرده‌اند مثل حديث ثقلين يا حديث منزلت يا حديث موالات و آيات مجمع عليها مثل آيه تطهير و آيه مودت و آيه عصمت و غير اينها را اگر بخواهيم بنويسيم از اين حدود خارج است و حديث مشهور من مات و لم‌يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية كه در حديث ديگر هم
صفحه ٣٦

 همين حديث را تفسير ميفرمايند يعني مات ميتة كفر و نفاق خود مؤلف كتاب اعيان‌الشيعه روايت ميفرمايد و همه روات اهل سنت اين حديث را روايت كرده‌اند و هيچيك انكار نكرده‌اند پس اين نكته را بايستي مؤمنين متوجه باشند كه اسلام بدون ايمان بائمه اطهار صلوات الله عليهم در حقيقت اسلام نيست و عملي از انسان بدون ولايت ايشان قبول نميشود و نتايج دنيوي هم براي اسلام و مسلمين تا حقيقت اسلام ظاهر نشود نخواهد بود آيا متوجه نيستيد كه مجمع عليه جميع فرق مسلمين است كه هر كس تخلف از حكمي از احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله نمايد يعني آنچه را كه بطور بداهت و ضرورت ثابت شده كه حكم پيغمبر است و اختلافي در آن نيست مثل نماز يا روزه يا حج يا امثال آنها از ضروريات دين اگر كسي انكار نمايد مثل اين است كه خود پيغمبر را انكار كرده و حكم كفر و شرك و قتل بر او جاري ميشود بالاجماع و هيچكس غير اين را نگفته حال اگر در مسأله نماز يا روزه امر اينطور است در مسأله ولايت آل‌محمد عليهم السلام كه اساس جميع احكام و خودشان صاحب حكم و امرند امر چه خواهد بود و آيا هيچ عالم مسلماني جرأت ميكند بنويسد كه منكر نماز و تارك آنرا شيعه مسلمان ميداند البته نمينويسد براي اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است تارك صلوة كافر است حال در باب ولايت ايشان كه هزاران حديث در كفر و شرك و عدم قبولي اعمال ايشان و سلب اسم ايمان و اسلام از آنها از خود پيغمبر و ائمه اطهار وارد شده چطور شيعه ميتواند منكر ايشان را داخل در اسلام بداند بلي اين مطلب موارد خاصي دارد اول در مورد اشخاصي كه نميدانند و نشنيده‌اند و از عوام باشند و فقط همان شهادتين را شنيده و باور كرده و حتي معني آنها را هم نفهميده باشد زيرا شهادت برسالت پيغمبر با وجود انكار و تكذيب فرمايش او درست نميآيد و مانعة الجمع است مثل اينكه در اوائل اسلام آنها كه
صفحه ٣٧

 از ترس شمشير يا باميد و نويد اظهار اسلام كردند براي تشويق آنها را مسلمان خواندند تا تدريجا مطلب بر آنها بيان بشود و بفهمند و بعد از بيان و هدايت اگر قبول كردند مؤمن ميشوند و اگر نكردند كافر ميشوند پس بعد از بيان خدا و رسول مؤمن و كافر معين ميشود و در اوايل اسلام با اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله بيان امر امامت را فرمود و اتمام نعمت و اكمال دين فرمود جمعي كه با وجود اتمام حجت كافر شدند و قوت و قدرت هم با آنها بود و بي ادبي بآنها ممكن نبود و اميرالمؤمنين عليه السلام را هم كه اضطرارا در خانه نشاندند و جمعي ديگر هم از فرط جهالت آن طوري كه بايد حالي نشدند تا در طول زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم باز بيان و تكرار فرمودند و در آن اوقات كه تقيه شديد بود و عده شيعيان كم بود و البته شنيده‌ايد كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله عده شيعه فقط چهار نفر بودند و ديگران موافق فرمايش امام عليه السلام مرتد و كافر شدند و در دوره حضرت امام حسن عليه السلام كه زياد شدند حتي بچهل نفر نرسيدند و در دوره حضرت امام حسين عليه السلام بين هفتاد و هشتاد نفر در خدمت آن بزرگوار جمع شدند كه عارف بامر امامت شده بودند و اطاعت امام را فرض و حتم ميدانستند و هكذا در ادوار ساير ائمه اطهار بسيار كم بودند و در ايام اوايل غيبت هم تكليف علماي آن ايام معلوم است و جائي كه خود ائمه عليهم السلام آنطور تقيه داشته‌اند از دست علماء آن زمان چه برميآمد و چه ميتوانستند بگويند با اينكه كوتاهي هم نكرده‌اند و تأليفات شيخ مفيد و سيد مرتضي و احتجاجات ايشان حجت را بر همه كس تمام ميكرد ولي باز البته مقهور بودند و تاريخ شاهد احوال است تا تدريجا در اين ادوار اخيره امر باينجا رسيده كه مشاهده ميكني و فرمايشات پيغمبر صلي الله عليه و آله و فرمايشات خود ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه در آن ايام در زواياي كتابخانه‌ها
صفحه ٣٨

 پنهان بود و يا آنكه سينه بسينه ميرفت و از ترس مخالفين و سيطره آنها كمتر ابراز ميشد و انتشار نمي‌يافت تدريجا جمع شد و مدون شد و منتشر گرديد و بگوش همه رسيد و از آنطرف خداوند خواست و براي شيعه هم استقلال پيدا شد و عده و عده آنها زياد شد و از زير شكنجه مخالفين بيرون آمدند و عنايت خاص خداوند شامل شد و علماي محققين بزرگ برانگيخت و رنجها بردند و زحمات كشيدند و معني اسلام و ايمان را بمردم حالي كردند و فضل ائمه اطهار را اظهار كردند و همه گوشها را پر كردند و قباحت و شناعت و مظالم آن مسلمانان اولي را بر مردم ظاهر كردند و همه دانستند و فهميدند و ترسها و تقيه‌ها بحمد الله تا درجه كه از جهت بي اطلاعي مردم يا سيطره مخالفين بود تمام شد و حقيقت امر هم اظهار شد حالا بعد از اين تفصيل اي برادران چرا بايد بقهقري برگرديم و تازه منكر امامت ائمه اطهار را داخل در مسلمين نمائيم و چه اجبار و اضطراري در اين كار داريم و چرا بخيالات بي‌معني و اوهام پر و پوچ در صدد اخفاء امر آل‌محمد عليهم السلام كه خداوند اظهار آنرا فرموده بايد برآئيم و امري كه زحمتش را هم ديگران كشيده‌اند تا واضح و ظاهر شده آيا ما بايد مصلحت‌بيني كنيم و پنهانش كنيم و چرا بايد بدشمنان دين و معاندين خود بي‌جهت كمك بدهيم و آيا چه ثمري براي اين كار جز ذلت و خسران دنيا و آخرت فرض ميشود و آيا علما و نويسندگان آنها هم همين معامله را با شيعه ميكنند آيا تأليفات معاصرين مثل فجرالاسلام و ضحي‌الاسلام را نميخوانند كه هنوز چه نسبتها بشيعه ميدهد و چه توهين‌ها مينمايد و آيا هيچ مسلمان شيعه پي نميبرد كه اصل اين القاءات از كجا ميشود و وحدت مسلمين كه ميگويند منظورشان چيست و آيا نميدانند كه بهترين راهي كه براي اضمحلال مسلمين تصور ميشود همين است كه حتي الامكان بحق و حقيقت نزديك نشوند و
صفحه ٣٩

 شهادتيني را بگويند كه معني و نتيجه بر آن متفرع نشود و آيا فايده و نتيجه شهادت برسالت غير اين است كه اطاعت احكام و اوامر او بشود كه خداوند ميفرمايد ماارسلنا من رسول الا ليطاع حال اگر اولين فرمايش او را كه درباره وصي و خليفه خود و درباره آنكسي كه بايد دين او را نگاهداري نمايد تا از صفحه روزگار برداشته نشود و تا قيامت بماند همان را اطاعت نكنند پس ديگر چه اطاعتي كرده‌اند پس اين شهادت چه فايده بحالشان ميكند پس چرا نبايد گفته شود كه مسلماني اين نيست تا بلكه متنبه شوند و ملتفت كار خود باشند و بفهمند كه علت اين پستي و ذلت با وجود اين كثرت عدد كه بالغ بر سيصدمليون هستند از چيست و چرا پيش نميروند دين پيغمبر صلي الله عليه و آله كه بنص قرآن مي‌بايد كه غالب بر جميع اديان بشود و اگر مسلماني همين است كه آنها دارند و شيعه هم بايد بهمان قانع شوند چرا روز بروز پست‌تر ميشويم و اين چه اسلامي است كه خدا و پيغمبر بكلي العياذ بالله تركش كرده‌اند و حافظ و نگاهداري كه از سنخ خود پيغمبر معصوم باشد بر او نگماشته‌اند و چرا ما را بدست دشمنان اسلام سپرده‌اند كه همه امر و نهي ما با آنها شده است و حلال و حرام اسلام را هم آنها معين ميكنند و آيا با وجود اين ميخواهند حلال و حرام اسلام هم تا قيامت باقي بماند سبحان الله العظيم نميدانم چرا بايستي تا اين اندازه از مقصد دور باشيم و پا روي حق بگذاريم و خدمتي نميكنيم سهل است دايم در صدد پرده‌پوشي باشيم و آيا گمان ميكنند باين آرزو خواهند رسيد هيهات هيهات و معاذ الله و خداوند ميفرمايد يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و يأبي الله الا ان يتمه ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابرهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما باري سخن بدراز كشيد و وعده كرديم في الجمله هم در خصوص تقيه بنويسيم كه اگر منظورشان در اين صلاح‌انديشي
صفحه ٤٠

 و پرده‌پوشي تقيه است اينجا مورد تقيه نيست زيرا اشاره كرديم كه اصل اين القاءات و مأخذ اينها از مخالفين اسلام است ولي ممكن است براي بعض از علماء و نويسندگان ما هم گاهي مشتبه بشود و خيال كنند كه اصل تقيه در اين مقام جاري ميشود و كتمان امر آل‌محمد عليهم السلام در اين ايام موافق اصل تقيه است پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله تقيه در لغت بمعني تحفظ و تجنب از شر است و در اصطلاح شرع بمعني پوشاندن حق و اظهار غير حق است بجهت محافظت نفس از ترس اذيت و زحمتي كه بانسان برسد و باين واسطه مال خود و عرض خود و خون خود را حفظ مينمايد و برادران و موالي خود را محفوظ ميدارد از اينكه مكروه و شري بآنها برسد و در دل البته متدين بحق است منتهي پوشيده ميدارد و در مشروعيت آن شبهه نيست بدليل كتاب خدا و اخبار پيغمبر و اهل بيت صلوات الله عليهم و اتفاق مسلمين و در اصل تقيه و لزوم آن در جاي خودش شايد مطلقا اختلافي نيست ولي اختلاف دارند كه آيا پيغمبر صلي الله عليه و آله تقيه ميفرمود يا نميفرمود بعضي بكلي منع ميكنند و بعضي قائلند كه تقيه ميفرمود تا بعد از نزول آيه عصمت و بعد از آن تقيه نفرمود و باين مضمون حديثي هم هست و علي اي حال كه اين موضوع محل سخن ما نيست و از ملل خارجه از اسلام هم بعضي در اصل تقيه و مشروعيت آن ايراد و اعتراض بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و مسلمين دارند و جواب آنها هم در مقام خودش موجود است و در اينجا محل بحث ما نيست و ميانه مسلمين ترديدي نيست كه تقيه مشروع است و خداوند ميفرمايد ادفع بالتي هي احسن السيئة كه در تفسير آن وارد شده است كه حسنه تقيه است و سيئه ترك تقيه است و ميفرمايد ان اكرمكم عند الله اتقيكم كه در تفسير آن فرموده‌اند اتقي آنكسي است كه بيشتر عمل بتقيه ميكند و ميفرمايد لايتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين
صفحه ٤١

 و من يفعل ذلك فليس من الله في شئ الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه كه اين آيه شريفه صريح است در لزوم تقيه و هم صراحت دارد كه اساسا تقيه بر خلاف اصل و وضع الهي است و حكم اول اين است كه مؤمنين با كفار دوستي ننمايند و هر كس چنين كند از ولايت پروردگار خارج است مگر اينكه ضرورتي دست دهد و از باب تقيه با آنها راه رود و مماشات نمايد كه در آيات متعدده بيان اين مطلب را فرموده است حتي اينكه ميفرمايد نمي‌يابي كسي را كه ايمان بخدا و رسول داشته باشد و با مخالفين خدا و رسول دوستي نمايد و فعلا عرضم در اين مطلب نيست مقصود اين است كه تقيه بنص قرآن در جاي خودش جايز است و اما اخبار باب بيش از آن است كه در اينجا گنجايش داشته باشد و شبهه نيست كه تقيه را واجب قرار داده‌اند بر هر مسلمان و ترك آنرا حرام شمرده‌اند حتي آنكه از اعظم فرايض اسلام شمرده‌اند و تارك آنرا كافر و ناصب و مشرك شمرده‌اند و فرموده‌اند كسي كه تقيه ندارد دين ندارد و بهر حال كه تقيه شرط اعظم تشيع است و در حديثي قريب باين مضمون ميفرمايند كه پيشرفت امر بني‌اميه با زور و ظلم و شمشير است و پيشرفت امر ما را خداوند با مدارا و ملايمت و حسن معاشرت و تقيه قرار داده و منكر اين مطلب نيستيم ولي بايد دانست كه مورد آن در كجا است آيا دستور خاصي دارد كه مورد آنرا بيان فرموده باشند يا بسته بصلاح‌انديشي ما است و استحسان خود ما مناط است كه در هر موقع و براي هر منظوري كه وجه صلاح دنيوي در آن فرض كرديم بايد تقيه نمائيم باين معني كه اصلي از اصول اسلام را موقوف و معطل بگذاريم يا بكلي ترك نمائيم باين توهم كه فلان سياست معين باين نحو بهتر پيشرفت ميكند و اگر اظهار امر و شرط دين خود را بنمائيم از آن منظور دنيوي عقب ميمانيم شبهه نيست كه قاعده اسلام اين نيست و بفرمايش امام عليه السلام اظهار رأي در دين جايز نيست و امر و
صفحه ٤٢

 نهي دين در دست پروردگار است و فرموده است كه حرام است بر شما كه چيزي بگوئيد مگر اينكه آنرا از ما شنيده باشيد پس اظهار عقيده و اجتهاد در اين امر يا هيچ امري براي مسلم بدون دستور خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم جايز نيست و حرام است مثل اكل ميته و ساير فواحش محرمه و در آيات بسيار نهي از آن شده است پس بايستي موضوع و مورد آنرا و محل آنرا از شرع گرفت و باختيار و استحسان ما نيست و ما در اينجا بطور اختصار براي برادران اشاره بآن خواهيم كرد در كتاب‌المبين از وسائل روايت ميفرمايد از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در حديثي كه مؤمن همينكه اظهار ايمان نمود و بعد از آن از او ظاهر شد چيزي كه نقض ميكند ايمان او را خارج ميشود از آنچه وصف كرده و اظهار كرده و ميشكند او را مگر اينكه مدعي بشود كه اين عمل را از روي تقيه نموده و معذلك نظر ميشود در آن اگر از اموري است كه تقيه در مثل آن ممكن نيست قبول نميشود از او بجهت اينكه از براي تقيه مواضعي است كه هر كس زايل نمايد آنرا از مواضع خودش مستقيم نميشود بر او و تفسير آنچه تقيه ميشود مثل اين است كه قوم سوئي غالب باشند كه حكم ايشان و فعل ايشان بر غير حكم حق باشد پس هر چه را كه مؤمن در ميانه آنها بجا بياورد از باب تقيه از آنچه مؤدي بفساد در دين نشود جايز است و ابوحمزه ثمالي از حضرت باقر عليه السلام روايت ميكند در حديثي كه فرمود جز اين نيست تقيه قرار داده شده است كه خون حفظ شود بآن پس همينكه بخون رسيد تقيه نيست و قسم بخدا اگر خوانده بشويد بسوي نصرت ما ميگوئيد نه ما تقيه ميكنيم و تقيه محبوبتر است نزد شما از پدرها و مادرهايتان و اگر قائم ما برخيزد محتاج نيست بمسألت شما و حد خدا را در بسياري از منافقين شما برپا ميدارد ، عرض ميكنم از اين دو حديث شريف بيشتر از حدود تقيه استنباط ميشود و مواضع آن معلوم ميشود و در حديثي
صفحه ٤٣

 است كه باز حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد كه تقيه در هر چيزي است كه پسر آدم مضطر بسوي آن شود و بتحقيق خداوند حلال قرار داده آنرا در حال اضطرار و در حديث ديگر است كه تقيه در هر ضرورتي است و صاحب آن داناتر است كه چه وقت ضرورت دارد و حديث ديگري است از حضرت امام رضا عليه السلام كه حضرت عسكري عليه السلام روايت ميفرمايد و در آنجا بيان ميفرمايد كه تقيه در همه جا نيست در حديث مفصلي است كه جمعي از شيعه آمده بودند خدمت آن حضرت برسند و آنها را بخود راه نداد مدت شصت روز و بعد از آن اجازه فرمودند و خدمتش رسيدند و فرمايشات بآنها فرمود كه از موضوع ما خارج است تا اينكه در ضمن فرمايشات بآنها فرمود كه شما تقيه ميكنيد در جائي كه تقيه واجب نيست و ترك تقيه مينمائيد جائي كه لابد از تقيه است و بهر حال كه از اخبار فوق بطور وضوح پيداست كه تقيه در مقام اضطرار و ضرورت و خوف قتل و تلف جان و مال است كه قومي بر خلاف حق با كمال تسلط غالب باشند و حكم و امر آنها نافذ باشد و جرأت اظهار حق براي مؤمن نباشد همانطور كه در زمان ائمه عليهم السلام و غلبه بني‌اميه و بني‌عباس امر جاري بود و بعد از غيبت تا مدتي كه سلطنت داشتند همانطورها بود و اگر چه در آخر ضعيف شده بودند و بهمان نسبت امر شيعه هم بالا گرفته بود و قوتشان زياد شده بود و سيد مرتضي علم‌الهدي عليه الرحمه ميتوانست با كمال قدرت اظهار امر شيعه و ابراز عقيده آنها را تا درجه بفرمايد و همچنين روز بروز بر قوت شيعه افزود تا بكلي سلطنت شيعه هم جدا شد و استقلال تام پيدا كردند تا باينجا كه امروز ملاحظه ميكني كه بحمد الله از اين جهات تقيه نيست و خوف جان و مالي خاصه در بلاد ما نيست و آزادي عمومي براي همه مذاهب و اديان برقرار شده بنا بر اين ديگر تقيه كردن در اين ايام با كثرت جمعيت شيعه و استقلال و آزادي عقيده
صفحه ٤٤

 بكلي بيمورد و بيجا است و بفرمايش امام عليه السلام مطلقا در اين موقع جاي تقيه نيست و تقيه در اين مقام همان است كه فرمود بايد نظر بشود در عمل او و ادعاي تقيه او اگر بجا است شنيده ميشود و اگر جائي است كه تقيه در آن ممكن نيست و ضرورت و اضطراري نبوده و ترس جان و مالي نيست پذيرفته نيست و اين نوع تقيه ناقض ايمان و انكار بعد از اقرار است و اين همان نفاقي است كه در حديث ابي‌حمزه ثمالي فرمود و اين همان مداهنه است كه مخالفين حق هم هميشه اين را دوست ميدارند كه خداوند خطاب به پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد ودوا لو تدهن فيدهنون يعني آنها دوست ميدارند كه تو با آنها مداهنه كني و آنها هم مداهنه نمايند ولي در اظهار حق مداهنه و پرده‌پوشي نيست مگر در مقام ضرورت كه هر محظور و ممنوعي موقتا مباح ميشود و بعد از زوال عذر دومرتبه بايستي هر حكمي بحال اول برگردد و ملاحظه كردي كه در همان مورد تقيه هم كه اجازه ميفرمايد و واجب هم هست تا حدي است كه مؤدي بفساد دردين نشود و آيا چه فسادي در دين شيعه بزرگتر از اين است كه در مثل اين ايام كه هيچ ترسي و اضطراري براي شيعه نيست عالم شيعه بنويسد كه اجماع شيعه بر اين است كه منكر امامت خارج از اسلام نيست آيا اصل و ريشه تشيع از اين عبارت متزلزل نميشود البته اگر نظر امام عليه السلام نباشد و حفظ نفرمايد دين جدش را و نفي تحريفات و تأويلات را نفرمايد متزلزل ميشود و آيا اصل و اساس دين شيعه غير از همين است و اگر امر باين منوال است پس شيعه غير از اثبات امر امامت چه دعوتي دارد و اگر منكر امام خارج از اسلام نيست پس براي شيعه هم الزامي نيست كه با وجود آنهمه تأكيد پيغمبر صلي الله عليه و آله و نزول آيات شريفه قرآن در لزوم ولايت آل‌محمد عليهم السلام اقراري بايشان داشته باشد و ممكن است بهمان اسلام خالي از اقرار بايشان قانع شود و اميد
صفحه ٤٥

 نجات هم داشته باشد و نميدانيم در آن موقع بچه متمسك باشيم اگر بقول سنيها تابع اولي الامر هم بايد باشيم كه هر كس باجماع چهار نفر مسلمان بيدين دستش بالا رفت يا با شمشير غلبه كرد تابع او باشيم حالا كه اولي الامر هم نيست باز تا ايامي كه خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس بودند ادعاي خلافت و اولي الامري داشتند همان هم كه تمام شد و ديگر اولي الامري و مدعي امامتي هم الآن نيست ياللعجب متحيرم كه چه مينويسم و اگر چه اين مطالب توضيح واضح است و امر شيعه بحمد الله از بركات آل‌محمد عليهم السلام و زحمات علماي كبار روشنتر از آفتاب است و خود مخالفين شيعه هم ميدانسته‌اند و ميدانند و محتاج بتفصيل نيست و خلاصه اين است كه اينجا مورد تقيه نيست و اين تقيه شايد در اصطلاح اسمش نفاق است و حرام است و مؤدي بسوي فساد بزرگ در دين است و اسباب شبهه عوام مردم بي اطلاع ميشود و اعتقاد باطني آنها هم سست و فاسد ميشود بلكه بكلي تمام ميشود و بكلي عالم تشيع استحاله ميشود به تسنن زيرا آنها بحسب ظاهر اكثريت دارند و اساسا تقيه براي اين بود كه انسان خود را موقتا از شر دشمن حفظ كند و سعي در استحكام عقيده باطني خود نمايد و حدود آنرا محكم نمايد تا موقع اظهار آن برسد پس شخص عالم متقي بايستي بپرهيزد و قلم را حفظ نمايد و بدون تأمل ننويسد و بايستي در اصل مسأله باز توضيح بدهم كه برادران بدانند كه بفرمايش امام عليه السلام تقيه در حال ضرورت و اضطرار است و ضرورتي در عدم حصول منفعت حرامي كه انسان خيال كرده و آرزو كرده نيست و براي حصول رياست و تقرب بسوي فساق و فجار و اهل بدعت و طمع در مال آنها ضرورتي نيست براي خودشيريني و تملق و جلب محبت اصناف مردم و اميد منفعت از طرف آنها ضرورتي و اضطراري نيست بايد ملتفت اين مطالب باشند كتمان دين و حق آل‌محمد عليهم السلام براي اين تمنيات حرام
صفحه ٤٦

 و صاحب آن عمدا همان منافقي است كه خداوند ميفرمايد منافقين در درك اسفل آتش هستند و اين نكته بسيار بزرگي است كه مي‌بيني اغلب مردم اشتباها دچار هستند و اين است علة العلل آن ذلت و پستي كه الآن عموما دچار شده‌اند پناه ميبريم بخدا از شر شيطان نميدانم چرا مجرب نميشوند چرا متنبه نميشوند كه الآن ذلتي بالاتر از آن كه مسلمين و شيعه دچار هستند نيست و آيا نميدانند كه همه اين خواري و خفت ناشي از همين مداهنه و نفاقشان است و باز چرا سعي ميكنند ذلت خود را زيادتر نمايند آيا نمي‌بينند كه امروز يهودي بر آنها ترجيح داده ميشود بلكه هر ملت پست و بي اساسي بر آنها ترجيح داده ميشود آيا نمي‌بينند كه احترام علما بكلي از ميان رفته و بشعائر اسلام وقعي گذارده نميشود و احكام اسلام مطلقا رايج نيست آيا فكر نميكنند چرا اينطور شده و نميدانند كه همه اينها باين جهت است كه خود مسلمين احترامي براي خود قائل نشدند و فرمايشات پيغمبر را سهل پنداشتند و خواستند افرادشان در امر دين دخالت داشته باشند و احترام و حق موالي و سادات خود را از ميان بردند و غصب كردند و خود را صاحب امر و حكم پنداشتند و خداوند هم كه اينطور قرار نداده بود اين است كه دچار ذلت شدند اما سني‌ها كه از روز اول نسبت خود را از پيغمبر قطع كردند و اين ايام هم بهمان رويه اول هستند و باحكام پيغمبر صلي الله عليه و آله عمل نميكردند جز چند فقره كليات ضروريه كه آنهم در حدودش بفرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله عمل نكردند و از جانشينان و اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله نگرفتند و خودشان اجتهاد كردند و رأي دادند و امر دين را در دست خود گرفتند و آنقدر آراء و اجتهادات و فتاوي در ميانه‌شان زياد شد تا بالاخره تنگ آمدند و چهار رأي را اختيار كردند و دولت در كار علما و مجتهدين دخالت كرد و همه فتاوي را دور انداخت و باب اجتهاد را
صفحه ٤٧

 بكلي مسدود كرد و بنا را بر چهار مذهب گذاردند آنهم با چه دليل و چه مجوزي بود البته دليلي نداشت و ندارد زيرا دين پيغمبر و كتاب خدا بر چهار قسم نيست و بالاخره ملاحظه كردند كه بآنهم نميگذرد باز دولتها ناچار از مداخله شدند و خودشان وضع قانون مينمايند و از قوانين خارجه‌ها ترجمه كردند و قانون مدني و عمومي قرار دادند و حال حاضرشان با سابق فرقي نكرده سابق جمعي ديگر با لباس ديگر اجتهاد و قضاوت ميكردند امروز جمعي ديگر با لباس ديگر و فرقي با هم ندارند اما در شيعه هم با اينكه در جميع كليات و جزئيات و حدود احكام فرمايش پيغمبر و امام را در دست داشتند و دارند جهات ديگر و دردهاي ديگر پيدا شد كه باز امر بهمانجا كشيده شد و اساس بدبختي اينها هم اول همان نفوذ و سرايت اجتهادات عامه شد كه شيعه هم مبتلا شدند و علت ذلت و پستي شيعه و علماي شيعه هم همين شد كه آنقدر رأي و عقيده و سليقه و صلاح‌انديشي و فتوي و رساله زياد شد كه بالفرض دولت هم كه بخواهد بهمان احكام عمل نمايد متحير ميماند كه بكدام فتوي عمل نمايد و بالفرض فتوائي را هم ترجيح داد باز ممكن است بزودي تغيير كند زيرا باب اجتهاد تا باز باشد و باب علم مسدود و مظنون مجتهد حجت باشد تا زمان را امتداد است و آيندگان را قلم و مداد احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله ميبايستي تابع آن ظنون و اجتهادات باشد و باز همين آش است و همين كاسه و دنيا قرار نميگيرد و احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله بصرافت اصليه جاري نميشود و احترام و استقلالي براي مسلمين پيدا نخواهد شد احكام اجتهاديه هم چون اصلش از گمان است و صاحبش هم يقين بآن نداشته پيداست كه در مزاج مقلد هرگز اثر نميكند و خود را ملزم بعمل بآن نميداند پس از ميان ميرود و باب اجتهاد هم بزور بسته ميشود و مقلدي هم نمي‌ماند چنانچه شده است و ترجمه‌هاي قوانين خارجه
صفحه ٤٨

 جاي‌گير آنها ميشود و عمل عمومي و رسمي بر آن ميشود و اگر اجتهاد را ترك كرده بودند و ميكردند و اختيار دين و احكام پيغمبر را با خود او ميگذاردند و حق را از مأخذ ميگرفتند امر باينجا نميرسيد و امروز هم قوانين خارجه بجاي آنها نميآمد ولي جواب كار خودكرده را چه ميگويند ناچار بايد نتايج تلخ آنرا بچشند تا وقتيكه امر پروردگار باز ظاهر شود آه آه كه ناصري در اين اظهارات نمي‌بينم و اگر نه با منطقي ديگر چيزها مي‌نوشتم و عقده دلي مي‌گشادم و لكن لله امر هو بالغه امر حق از عالم برداشته نميشود و بالاخره ظاهر خواهد شد انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا باري بهمين اندازه‌ها هم كه عرض ميكنم روي سخنم با اهل معني است و نميدانم از چند طبقه در اين عرايض بايد بترسم و احتياط نمايم و لكن حسبي الله و نعم الوكيل فعلا بگذريم و اين قسمت بطور معترضه بود و سخن اينجا بود كه باين جهات و همين اجتهادات و بهمين مداهنه‌كاريها و كتمان حق نمودن‌ها و حب رياستها و تصديق فاسق و فاجرها براي نيل بدنياي آنها و جلب محبت آنهاست كه امر باينجاها ميرسد و اگر اين نوع نفاق‌ها و تملق‌ها جايز بود و از تقيه بود ديگر براي اسلام قائمه باقي نبود اگر اين امور از تقيه است پس موقع امر بمعروف و نهي از منكر كجاست و اينهمه منع از ركون بسوي ظالمين و جائي كه بايد عالم اظهار علم خود را بنمايد وقتيكه به‌بيند بدعتها ظاهر شده است و اگر نه ملعون خداست كجا خواهد بود پس تقيه فقط در آنجا است كه مرد مؤمن بر نفس خود يا برادران خود يا امام خود بر قتل بترسد يا بر تلف اموال آنها بترسد بنحوي كه قابل تحمل نباشد نه براي حب رياست و طمع در دنياي پست و ذلت‌آور ديگران كه حقيقة زهر مار از آن گواراتر است و اينها ضرورت و اضطرار نيست و يومنا هذا تقيه در اظهار امر امام عليه السلام و اينكه اقرار باو و حب او ايمان است و انكار او يا انكار فضائل او كفر است و خروج از
صفحه ٤٩

 اسلام مثل اين است كه شيعه در بلاد اسلام نماز خود را از باب تقيه ترك كند يا روزه خود را و همچنين دوستي دوستان امام و دشمني دشمنان امام در همين حكم است زيرا اگر نماز و روزه و حج ضروري اسلام است مسأله امامت و ولايت هم ضروري است و آيا هيچكس گفته است كه در بلاد اسلام و بلاد شيعه و استقلال آنها كسي نماز را از باب تقيه ترك كند و آيا جايز است براي مسلماني كه نماز را ترك كند و روزه را افطار نمايد و گوشت خوك و ميته را بخورد براي حب رياست و جايزه گرفتن و خنديدن مخالفين و نزديك شدن بآنها و صدر نشستن و قضاوت كردن يا امامت جماعت كردن يا حاكم شدن و امثال اينها و عنوان همه اين شنايع را تقيه قرار بدهد معاذ الله پس امر ولايت بالاتر از نماز و ضروري‌تر است سبحان الله مسلمانان امروز در لندن و ساير ولايات خارجه مسجد بنا ميكنند و اقامه نماز مي‌نمايند ما در بلاد شيعه امر امامت را كتمان نمائيم و بگوئيم منكر امامت هم خارج از اسلام نيست ادعاي اجماع هم بكنيم و بگوئيم صلاح اين است همه با هم برادر باشيم زيرا اختلافي نداريم نميدانم اگر اين اختلاف نيست اختلاف كدام است و آيا ممكن است با حرف امري را كه با اين شدت ظاهر شده و چه فداكاريها بر سر اين كار شده پنهان كرد و همينطور خود را گول كنيم و بگوئيم هيچ اختلافي نيست همه مسلمان و برادريم همه لا اله الا الله و محمد رسول الله ميگوئيم فعلا اختلافات جزئي را كنار بگذاريم و دست بدست يكديگر دهيم و استقلال اسلام را محفوظ بداريم اين امري است محال و نفاقي است كه اقلا فايده موقتي هم بحال كسي ندارد و بجان خودم و همه برادران عزيز قسم است كه اينها عباراتي است فريبنده كه ظاهرش مسلمان عامي را گول ميزند و بچاه مياندازد و فكر ميكند به‌به چه بهتر از اين كه همه مسلمين برادر باشند و معاون يكديگر باشند نفاق و اختلاف و دشمني را از ميانه بردارند و اتحاد و اتفاق
صفحه ٥٠

 داشته باشند و بر دنيا غالب شوند ، آري باتفاق جهان ميتوان گرفت ، صحيح است ولي راه اتفاق اين نيست و با وجود داشتن دو عقيده كه جميع حدودش با هم مخالف است دو دسته متفق نخواهند شد و اينها خود گول كردن است و اگر اين دستور خيرانديشها عملي و ممكن بود آل‌محمد عليهم السلام همينطور دستور ميدادند و حال اينكه مي‌بينيم بر خلاف اين فرموده‌اند و دوست ميدارم در اين مقام بعضي از اخبار آل‌محمد عليهم السلام را در اين زمينه يعني سلوك و معاشرت مخالفين براي تبرك و تيمن و روشن كردن اذهان روايت كنم و بعد از آن هر چه خداوند خواسته باشد در اين باب هم خواهيم نوشت و توضيح ميدهيم كه راه اتفاق و ايجاد وحدت كلمه اين نيست كه پيش گرفته‌اند و چند خبر ذيل را از يكي از رسائل مرحوم مولاي بزرگوار و جد عاليمقدار روايت ميكنم حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ميفرمايد در حديثي كه هر گاه به‌بيند كسي منكر را و انكار ننمايد در حالي كه ميتواند پس بتحقيق دوست داشته كه خداوند معصيت شود و هر كه دوست بدارد كه خداوند معصيت بشود بتحقيق مبارزه با خداوند نموده است باعداوت و از آن حضرت است كه فرمود مصاحبه نكنيد با اهل بدعت و منشينيد با آنها كه در نزد مردم مثل يكي از آنها ميشويد فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مرد بر دين دوست و رفيق خودش است و از حضرت علي بن الحسين عليه السلام رسيده فرمود بپرهيزيد از صحبت گناهكاران و از كمك كردن بظالمين و مجاورت فاسقين بترسيد از فتنه آنها و دوري بكنيد از ساحت آنها و از آن حضرت است كه فرمود سزاوار نيست براي مؤمن كه بنشيند در مجلسي كه معصيت خدا در آن مجلس ميشود و نميتواند آنرا تغيير بدهد و سؤال شد از آن حضرت از قول خداي عز و جل و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزؤ بها تا آخر آيه شريفه فرمود جز اين نيست كه
صفحه ٥١

 خداوند قصد فرموده مردي را كه انكار حق مينمايد و تكذيب مينمايد حق را و زشت ميگويد در ائمه پس برخيز از نزد آن و با او منشين هر كه ميخواهد باشد و باز از آن حضرت است كه ميفرمايد هر كس ايمان بخدا و روز آخر دارد پس ننشيند در مجلسي كه عيب‌جوئي مؤمن ميشود و نقص بر امام وارد ميآورند و از آن حضرت است هر كس بنشيند با كسي كه عيبجوئي ما ميكند يا مدح نمايد دشمن ما را يا صله نمايد قطع‌كننده ما را يا قطع نمايد صله‌كننده ما را يا دوست بدارد دشمن ما را يا دشمن بدارد دوست ما را پس بتحقيق كافر شده است بآن كسي كه سبع المثاني و قرآن عظيم را نازل فرموده و از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده هر كس ايمان دارد بخدا و روز آخر پس برادري ننمايد البته البته با كافري و آميزش ننمايد البته البته با فاجري و هر كس با كافري برادري كند يا با فاجري خلطه نمايد فاجر و كافر خواهد بود و از حضرت رضا عليه السلام روايت شده هر كس صله نمايد قطع‌كننده ما را يا قطع نمايد صله‌كننده ما را يا مدح نمايد عيبجوي ما را يا گرامي بدارد مخالف ما را او از ما نيست و ما از او نيستيم و از پيغمبر صلي الله عليه و آله است همينكه ديديد اهل شك و بدعت را بعد از من از آنها اظهار برائت نمائيد و سب نمائيد آنها را و بد بگوئيد و بدهشت بيندازيد آنها را كه طمع در فساد اسلام ننمايند و مردم بترسند از آنها و بدعتهاي آنها را تعليم نگيرند و از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده هر كس با صاحب بدعتي راه رود و او را توقير نمايد پس بتحقيق در هدم اسلام سعي كرده و از آن حضرت است كه فرمود در قول خداي تعالي كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون فرمود اينها داخل در مداخل آنها نميشدند و در مجالس آنها نمي‌نشستند و لكن همينكه آنها را ملاقات ميكردند در روي آنها مي‌خنديدند و انس بآنها ميگرفتند و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله
صفحه ٥٢

 روايت شده كه فرمود همينكه بدعتها در امت من ظاهر شد بايد عالم علم خود را ظاهر نمايد و اگر ننمايد لعنت خدا بر او باد و از علي عليه السلام است عالمي كه علم خود را پنهان ميدارد برانگيخته ميشود كه بوي او گنديده‌تر از همه اهل قيامت است و تمام دواب كوچك زمين او را لعنت مينمايند و عرض شد خدمت حضرت ابي‌جعفر عليه السلام ادناي نصب چه چيز است فرمود اين است كه مرد از خود اظهار رأي نمايد و بر آن دوستي نمايد و بر آن دشمني نمايد و در حديثي است كه حضرت امام رضا عليه السلام بر جماعتي از شيعه غلظت فرمود و اجازه دخول بآنها نداد پس عرض كردند يابن رسول الله اين جفاء عظيم و استخفاف بعد از حجاب سخت از چه بود فرمود بجهت ادعاي شما كه ما از شيعه اميرالمؤمنين هستيم و حال آنكه در بيشتر اعمالتان مخالف او هستيد و در بسياري از فرايض مقصر هستيد و تهاون در حقوق اخوان مينمائيد و تقيه ميكنيد جائيكه تقيه واجب نيست و ترك ميكنيد تقيه را جائي كه لابد از تقيه است عرض ميكنم اخبار باين معاني از طرق شيعه و سني از حد احصاي ما خارج است و بطور نمونه چند فقره روايت كرديم و از خصوص هر يك از اين اخبار و نوع آنها كلية طريقه و دستور معلوم است كه ميانه شيعه و مخالفين آنها اتحادي نيست مگر اينكه واقعا عقيده خود را كنار گذارند و حب و بغض خود را كه بفرمايش امام عليه السلام حقيقت ايمان همان حب و بغض است ترك نمايند و خداوند در كتاب مجيد ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله يعني نمي‌يابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر داشته باشند و معذلك دوستي نمايند با كسانيكه مخالفت و ستيزه با خدا و رسول نمايند و آيا گمان ميكنند كه ستيزه با آل‌محمد عليهم السلام و انكار ايشان غير از ستيزه با رسول خداست و در آيه ديگر ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوي و عدوكم اولياء تلقون اليهم
صفحه ٥٣

 بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق يعني اي كسانيكه ايمان آورده‌اند مگيريد دشمن من و دشمن خودتان را ولي خود و طرح دوستي با آنها ميندازيد در حالي كه آنها كافر شده‌اند بآنچه بسوي شما آمده است از حق و در آيه ديگر است قد كانت لكم اسوة حسنة في ابرهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انا برآء منكم و مما تعبدون من دون الله كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابدا حتي تؤمنوا بالله يعني براي شما است تأسي به ابراهيم عليه السلام و كسانيكه با او بودند كه گفتند بقوم خودشان ما از شما و از آنچه بندگي مي‌كنيد از دون خداوند بيزاريم كافر شده‌ايم بشما و ظاهر شده است ميان ما و شما عداوت و بغض براي هميشه تا وقتيكه ايمان بياوريد بخدا خلاصه كه شايد متجاوز از صد آيه در اين بابها نازل شده و بناي اسلام و تشيع از اول بر همين بوده كما اينكه بناي مخالفين بر همين بوده از اول و الآن هم هست و سلوك متقدمينشان را با ائمه اطهار و شيعيان كبار تاريخ ثبت كرده و در همين كتاب اعيان‌الشيعه مقدار معتنابهي از سلوك آنها و تهمتها و بهتانها و نسبتهاي خلاف واقع و طعنهائي كه بر شيعه دارند و انكار حق ايشان را نموده‌اند از سلاطينشان و علماشان و محدثينشان و سايرين آنها جمع ميكند كه از آنچه لازمه دودستگي و دشمني است فروگذار نكرده‌اند و نميكنند و الآن هم نويسندگان آنها دست بر نميدارند و همينطورها هم بايد باشد و خداوند اينطور قرار داده وقتيكه اصل عقيده از مأخذ دو تا است تمام اين لوازم ميآيد و اصلاح‌پذير هم نيست و اتحاد پيدا نميشود مگر باين معني كه طرفين ترك عقيده حقيقي خود را بنمايند و نظر اغلب نويسندگان هم همين است ولي اين آرزوئي است كه نخواهد شد و بالفرض كه آنها ترك عقيده خود را نمايند زيرا اصل و اساسي نداشته و قابل دوام نيست آن حسد و استكبار طبيعي و حب رياست خود را كه ناچار بايد مستمسكي هم براي آن
صفحه ٥٤

 بجويند و اصول بي اساسي مرتب كنند آنرا چه خواهند كرد و آن تمام نخواهد شد اما شيعه كه اصل عقيده‌شان هم ترك نميشود و بالفرض كه جماعتي هم بدين بي علاقه بشوند باز هميشه جماعتي در ميانه آنها بر ايمان خود باقي خواهند بود چنانچه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد كه هميشه يكدسته از امت من ثابت بر حق خواهند بود زيرا حق از عالم برداشته نخواهد شد و همان عده قليل اظهار حق را خواهند كرد و خداوند نميگذارد كه ذكر حق فراموش شود و از ميان برود پس اتحاد اسلام باين شكلها كه در ظاهر الفاظ فريبنده بگويند و در باطن معني آنها جز هدم اسلام و تشيع و بي علاقگي بمذهب و ملت چيزي نيست معني ندارد و الحق همانطورها كه ميخواسته‌اند اين حرفها تأثير كرده و عرايض ما هم در گوش اغلب در اين ايام بي اثر است مگر اينكه خطاب و تذكر ما باهل معني و اهل دين است كه در هر دوره بسيار كمند و براي آنها مينويسم اگر اشتباهي دارند كه راه كار اين نيست و خالي از اين دو قسم نيست كه اگر منظور از اتحاد اسلام حفظ دين و پيشرفت حقيقي مسلمين است راهش اين نيست و اگر منظور بي ديني و پيشرفت دنيا است كه چاره اين كار در دست كسي نيست و چون بر خلاف جعل خداست پيشرفت دنيا هم در اين نيست و جز ضعف و پستي و ذلت ثمري نخواهند چيد و اگر نگاه بفرنگيها و اروپائيها ميكنند كه با ترك دين و تعصبات مذهبي و اينكه مادي صرف شده‌اند خيال ميكنند بجائي رسيده‌اند و دنياي خود را آباد كرده‌اند اولا كه دنيائي هم ندارند و زحمات و مشقتهاي دنيوي آنها هم كمتر از ما نيست و اين چه دنيائي است كه دائما مثل حيوانات درنده در كمين يكديگرند و تمام هم و غم و علوم خود را صرف دفاع يا حمله بر يكديگر مينمايند و هر چند مدت يك مرتبه مثل ترقه كه منفجر ميشود بجان يكديگر ميافتند و آنقدر ستيزه مينمايند تا عاجز شوند و مليونها از يكديگر تلف
صفحه ٥٥

 ميكنند مثل آن مارها كه مكرر ديده ميشوند در بيابانهاي افريقا با يكديگر جنگ ميكنند و يكديگر را تلف ميكنند تا بكلي از ميان ميروند باز باقي مانده‌شان مشغول تهيه مقدمات جنگ ديگر ميشوند و آيا خلقت بشر و راحتي دنيا در اين است كه آنها دارند كه ما هم دواسبه ميخواهيم از عقب آنها بتازيم و ثانيا عرض ميكنم كه آنها هم هنوز دير نكرده‌اند و خواهيد ديد كه من بعد هزار درجه بدتر خواهند شد زيرا دعوت اسلام آنطور كه ميبايست بعموم آنها نرسيده بود يعني قابل شنيدن آن نبودند و الآن اوائلي است كه دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله بگوش آنها ميرسد و قرآن خدا بآنجا رفته و در آمريكا و لندن هم خوانده ميشود و همه ميشنوند و خرده خرده تعمق خواهند كرد و اتمام حجت بر آنها هم ميشود و آنوقت است كه اگر بشنوند و مخالفت و اعراض نمايند دنياي آنها هم تنگ خواهد شد و مورد غضب پروردگار ميشوند و خداوند ميفرمايد و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا يعني هر كس اعراض از ذكر من نمايد زندگاني تنگي بر او قرار ميدهيم و اروپائيان تا كنون مگر عده معدودي از مطلعين آنها چيزي نشنيده بودند و نفهميده بودند كه قبول يا اعراض نمايند و من بعد بيشتر ميشنوند و در صورت انكار دنياي آنها هم هزار درجه خرابتر و بدتر خواهد شد چون اثر اعراض از ذكر خدا و پيغمبر اين است مگر اينكه ايمان بياورند و درباره آنها هم اميدواري بيشتري است بجهت اينكه خداوند ميفرمايد و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصاري ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون و شبهه نيست كه استكبار و تعصب جاهليت آنها از مسلمانان كمتر است و خواهيم ديد ان شاء الله كه همينكه گوششان آشناتر شود و از مباني اسلام في‌الجمله اطلاعي پيدا كنند فوج فوج داخل در دين حنيف اسلام شوند و بهر حال كه آنچه خدا خواسته ميشود قصد ما اين بود كه اجمالا گوشزد نمائيم كه
صفحه ٥٦

 اتحاد اسلام با وجود بودن عقايد مختلفه معني ندارد و گل روي مهتاب ماليدن است و صورت خارجي پيدا نميكند و مطلقا عملي نيست ولي اتحاد مسلمين بلكه جميع بشر امكان دارد و آخر هم خواهد شد و خداوند ملك خود را براي همين نتيجه خلقت فرموده و محال است كه حكيم مقدمات امري را قرار بدهد و نتيجه آن بروز ننمايد زيرا در آن موقع تمام خلقت لغو ميشود ولي آن اتحاد از همان راهي است كه خدا و رسول دستور داده‌اند و پيغمبر (ص‌) همه مسلمين را بهمان دعوت فرموده است و ميفرمايد قل تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الا الله و لانشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ميفرمايد بگو بيائيد بسوي كلمه عادلانه ميانه ما و خودتان كه بندگي ننمائيم جز خدا را و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيم و نگيرند بعض از ما بعض را خدايان از دون خداي يگانه پس اگر اعراض كردند شما بگوئيد بآنها شاهد باشيد كه ما مسلميم و بندگي خداي يگانه را مينمائيم كه اين است كلمه عادلانه مساوي كه ميل و انحراف بهيچ طرف ندارد و اتحاد اسلام البته باين كيفيت بر وجه اكمل حاصل ميشود زيرا در بندگي خداي واحد و تسليم همه بامر و نهي او يقينا اختلافي حاصل نميشود و عموما صاحب عقيده واحده و روح واحد و منظور و مقصود واحد ميشوند و با هم بسوي مقصود سير ميكنند زيرا هيچيك توجهي بامر ديگر ندارند و اين است كلمه سواء كه رستگاري تمام مسلمين و بشر در اجتماع و اتحاد بر گفتن اين كلمه است بر وجه حقيقت و جميع اختلافات و بدبختيها از شرك بخداست كه هنوز اغلب مردم از مسلمين و غير مسلمين دچار شركند و بعضشان بعضي را خدايان ميگيرند و خداوند ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون اما يهود و نصاري و ملل مشركه كه صريحا قرآن تصريح بشرك آنها ميفرمايد كه قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن
صفحه ٥٧

 الله بلكه از اينها گذشته كه علماي خودشان را هم خدايان گرفتند و خداوند ميفرمايد اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله يعني علما و زهاد خود را خدايان گرفتند از دون خداوند و در موقع نزول آيه شريفه يكي از اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله كه از يهود بود عرض ميكند يا رسول الله ما عبادت احبار و رهبان را نميكرديم فرمود آيا نبود كه آنها حلال ميكردند و حرام ميكردند و شما قبول ميكرديد عرض كرد بلي فرمود همين است عرض ميكنم معني خدا گرفتن همين است و اين نوع شرك در مسلمين هم جاري ميشود موافق اخبار متعدده كه امام عليه السلام در تفسير همين آيه شريفه و آيات ديگر كه باين مضمون رسيده است ميفرمايد و مسلمين هم اگر اطاعت علما را بنمايند اگر برأي و اجتهاد و استقلال عقل خود حكمي را بنمايند و با مصانعه و تعصب و ارتشا حلال و حرامي قرار بدهند مشرك ميشوند چنانچه عادت سنيان از اول بر همين شد و بيش از هزار حديث در اين باب از پيغمبر و ائمه اطهار رسيده است كه بعض از آنها را ما در رساله اجتهاد و تقليد فارسي كرديم و اما در شيعه نميدانم آن نوع اجتهاد و عمل بقياس و استحسان و عقل كه در عامه بود هست يا نيست اگر باشد كه قطعا شرك است زيرا نهي پيغمبر و امام مخصوص به بعضي دون بعضي نيست و هر كس عمل آنها را بنمايد از آنها شمرده ميشود و امثال ابوحنيفه و شافعي كه در مقابل ائمه اطهار صلوات الله عليهم مسند درست كردند و مخالف شمرده شدند براي اسمشان نبود بلكه مخالفتشان در عملشان بود خلاصه قصدم اين است كه كلية اختلاف از اينجا شروع ميشود كه بعض از ما بعضي را خدايان بگيريم و معني خدا گرفتن همين است و صرف اينكه من بدانم كه خدا خداست و مستحق بندگي و عبادت غير او نيست اما بندگي و عبادتم براي ديگري باشد اين كافي نيست و حال اغلب ما اين است كه ميدانيم خدا خداست و خود را بنده او ميشماريم اما
صفحه ٥٨

 بندگي ما براي ديگران است و در عمل ديگران را خدا شمرده‌ايم اين است كه آن اعتقاد قلبي كه عمل ما بر خلاف او است فايده نبخشيده و اسم مشرك صادق ميشود بر كسي كه اطاعت غير خدا را مينمايد و اين است كه رفع اختلاف هم از ميانه نشده و اتحاد هم پيدا نشده و با اين كيفيت هيچوقت نخواهد شد پس قول فصل دستور همين آيه شريفه است و بس و اتحاد اسلام در سايه اجتماع بر كلمه توحيد است و توحيد كلمه بر غير اين كلمه شريفه محال عقلي بلكه ممتنع است و اتحاد ميانه اشخاص مختلفة الطبايع جز بر كلمه توحيد نميشود زيرا كلمه سواء و عدل غير از اين كلمه نيست و ساير كلمات هر يكي از طرفي مايل و منحرف است و نسبتش بهمه اطراف مساوي نيست اين است كه مي‌بيني اتحاد اشخاص بر منافع مشترك دنيويه هيچوقت ثابت نميماند زيرا نسبت آن منفعت بهمه متفقين علي السوي نميشود و همه روزه در تغيير است و باين جهت توليد شقاق و نفاق ميشود و اتحادشان پايدار نميماند و بر فرض محال كه مدت كمي هم دوام نمايد چون اتفاق بر امر دنيا و منفعت دنيوي است ثمري هم كه داشته باشد در دنيا است و بآخرت نميآيد پس اين نوع اتحاد بدرد مسلمين نميخورد زيرا آنها ايمان بخدا و روز آخر دارند پس اتحادشان بر كلمه توحيد بايد باشد كه براي روز آخر بدرد بخورد و منافع دنيوي چون در دنيا ميماند و بآخرت نميآيد در آنجا كه رفتند ديگر كلمه جامعه ندارند و برميگردند بهمان طبايع مختلفه و نزاع و شقاق و نفاق را از سر خواهند گرفت و آنجا چون عرصه خلود و بقاء است و بهر صورتي كه در اين دنيا اكتساب كرده‌اند ثابت ميمانند و تغيير در آنجا راه‌بر نيست آن اختلاف اخروي ديگر ترميم‌پذير نيست و آتش آن اختلاف الي الابد آنها را ميسوزاند و خداوند ميفرمايد وقودها الناس و الحجارة يعني آتش‌گيراي جهنم همين مردمند و سنگ كبريت و مراد از اين سنگ هم باز يك دسته از همين مردم
صفحه ٥٩

 است كه در آيه ديگر نشاني آنها را خداوند داده كه ميفرمايد قلوبهم كالحجارة يعني دلهاشان مثل سنگ است پس در جهنم آتش‌گيراي ديگر غير از خود اين مردم نيست و سنگهاي اين دنيا بعالم آخرت نميروند پس معلوم ميشود كه خود اين مردم در جهنم خود را ميسوزانند باري مقصود اين است كه در اين دنيا بايد بر چيزي اتحاد نمايند كه در آن عالم هم اسباب اتحاد و يگانگي و راحت باشد و آن غير كلمه توحيد چيز ديگر نيست و جهت ديگر آنكه اتحاد در منافع دنيوي هر چه باشد در ميانه اشخاص مختلفه منفعت مشترك نميشود زيرا نسبتش بهمه علي السوي نميشود و بمناسبت طبايع مختلفه اشخاص بيكي نزديكتر ميشود و بيكي دورتر بيكي ملايم ميشود بديگري ناملايم و باين جهت ميل اشخاص نسبت بآن منفعت علي السوي نميشود پس قدمها را بطرف او با هم برنميدارند و عملشان باين واسطه متحد نميشود پس اسباب اتحاد نميشود و ديگر آنكه منافع مشتركه دنيوي هر روز در تغيير است و هر روزي مناسب يك دسته و يك جمعيت بخصوص ميشود و اي بسا امري كه براي يك دسته منفعت شمرده ميشود و استقبالش ميكنند همان امر براي دسته ديگر ضرر شمرده ميشود و از آن متنفرند فرضا اگر آبادي و عمران يك مملكتي براي اهالي آن مملكت مفيد است براي هم‌جوار او كه از ويراني آن استفاده ميكرد ضرر دارد باين جهت آن دسته در آبادي آنجا ميكوشند و اين دسته آرزوي خرابي آنرا ميكنند چرا براي اينكه هر دو دسته منفعت ميخواهند و منفعت دنيا هم با همه طبقات بيك نسبت نيست اين است كه منفعتهاي مشتركه دنيويه اسباب اتحاد نميشود سهل است كه خودش بزرگترين اسباب شقاق و نفاق و اختلاف است و آن چيزي كه روز تمام بشر را سياه كرده همين است مثلا بالاتر از اين نيست كه دعوت ميكنيم اي هموطنان بيائيد با هم در آبادي مملكت خودمان بكوشيم و دفاع از يكديگر نمائيم در اصلاح تجارت و زراعت و صناعت و
صفحه ٦٠

 استخراج منابع ثروت چنين و چنان كنيم و همه يك دل و يك جهت باين عقيده باشيم صحيح است و بايد چنين كرد حرف اينجا است كه همه اين امور اگر براي حصول منفعت و ترقي و عزت و احترام و استقلال است تازه بعد از آني هم كه حاصل شد نسبت اين منافع و محصولات بهمه افراد و اهالي همين مملكت علي السوي نيست تا چه برسد به هم‌جوار كه او هم علي‌حده سنگ وطن بسينه ميزند و اهالي همين مملكت هم در عين حال جمعي بيشتر استفاده ميكنند و جمعي كمتر و البته آن دسته كه كمتر استفاده كرده‌اند ناراضي خواهند بود و خيال ميكنند كمي منفعت آنها در اثر اجحاف و بي‌اعتدالي آن دسته است كه زيادتر برده‌اند و حقوق آنها را غصب كرده‌اند دسته مقابل ميگويند ما تجاوزي بحق شما نكرده‌ايم بلكه اين نقصان بواسطه عدم قابليت و نقص خود شما است و باين بهانه‌ها باز بجان يكديگر ميافتند و حق اين است كه هر دو دسته هم راست ميگويند زيرا لياقت اشخاص مسلما بطور تساوي نيست و عدالت و درست‌روي هم در طبيعت هيچكدام نيست و بايد ديگري كه فوق هر دو طبقه است آنها را بعدالت وادارد و دعوت نمايد پس در آخر باز محتاج بكلمه عادله ميشوند كه نسبتش بهمه علي السوي باشد و هر يك را بجاي خود بنشاند و اين كلمه از كلمات دنيوي و اهل دنيا نبايد باشد بلكه بايستي فوق همه باشد و بهيچكس نزديكتر از كسي نباشد كه اسباب حسد و استكبار و شقاق و خلاف ديگري نشود و اين جز كلمه توحيد نيست كه تمام بشر از اين كلمه مباركه علي السوي استفاده ميكنند و اين كلمه بجميع مردم نزديك است همانطوري كه از همه دور است و در ساحت كبرياي او جميع مردم يكسانند و در مقام ظهور نور عظمتش همگي خاضعند سجد له سواد الليل و بياض النهار ملك الملوك دنيا با پست‌ترين مردم در درگاه او طوق عبوديت بگردن دارند و كسي را در اين درگاه افتخاري بر ديگري نيست جز به
صفحه ٦١

 پرهيزگاري و بندگي پس سبب اتحاد جز اين نيست و اتحاد مسلمين جز باين كيفيت ميسر نيست بايد عموما بندگي او را نمايند و بعضي بعض را خدا نگيرند و از اين راه ادراك سعادت دنيا و آخرت نمايند پس كلمه توحيد است كه در دنيا و آخرت سبب اتحاد است و طبايع مختلفه و خواهشهاي منحرفه را بيكديگر نزديك مينمايد تا بآنجا كه همه صاحب يك خواهش ميشوند و تو و مني از ميان برداشته ميشود و برادروار زندگي ميكنند اين است كه خداوند ميفرمايد المؤمنون اخوة يعني كساني كه ايمان بخدا دارند برادرند و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد مؤمنين برادر هستند و خونشان مكافي و مشابه است و اين بجهت اين است كه همه رو بيك جهت هستند و يك چيز را ميخواهند و نسبت آن چيز بهمه علي السوي است و نزديك و دوري ندارد و بهمه يكسان ميرسد پس نزاعي در ميانه پيدا نميشود و مزاحم يكديگر نميشوند و جا را بر يكديگر تنگ نميكنند و هزار نفرشان بفرمايش امام عليه السلام در يك سوراخ سوزن در آخرت ميتوانند جا داشته باشند و اين فرمايش معنيش اين نيست كه باين اندازه كوچك ميشوند بلكه تعبير از كمال يگانگي و اتحاد آنها است و اغراق نيست باين معني هم نيست كه گمان كني همه وجود واحد ميشوند و تميز از ميانه برداشته ميشود و اشتباه بوحدت وجود بكني حاشا كه اينطور باشد ولي با وجود داشتن خصوصيات چون اختلاف در ميانه نميماند متحد ميشوند مانند انوار چراغهاي متعدده كه در يك اطاق با هم جمع ميشوند و مزاحم يكديگر هم نيستند و معذلك نور هر چراغي هم علي‌حده است و ممزوج با ساير انوار نميشود همچنين است حال اشخاص وقتيكه بنا شد جز بمبدء يگانه متوجه نباشند اختلاف ميانه‌شان نمي‌ماند و عرصه را بر يكديگر تنگ نمي‌كنند فيض مبدء هم از طرف مبدء علي السوي بهمه ميرسد از طرف خودشان هم هر يك بقدر قابليت ميگيرند و زيادتر از خودشان نميخواهند
صفحه ٦٢

 پس نزاعي هم ندارند زيرا منع و مضايقه از طرف مبدء نشده است و باختيار خود آنها است پس هر يك باندازه خود ميگيرد و از مال ديگري هم نميخواهد كه بر او دشوار باشد پس منازعه و مدافعه ايجاد نميشود بلكه همه با هم كار ميكنند و باعث تقويت يكديگر ميشوند و چون همه يك منظور و يك محبوب دارند و نظر محبوب هم بهمه علي السوي است حسد بر يكديگر نميبرند و همگي سعي دارند رضايت او را جلب نمايند و خود و برادر خود را براي محبوب ميخواهند و خودخواهي ندارند بر خلاف اهل دنيا كه عموما خودخواه و هر يك هم تمام دنيا را براي خودش ميخواهد و يك ذره‌اش را هم راضي نيست بديگري بدهد و حق هم دارد براي اينكه هر قدرش را كه بديگري واگذارد از سهم خودش بهمان اندازه كم شده و ناقص شده و هيچكس بنقص خود راضي نيست اما آن كسي كه ايمان بخدا آورده و خدا را خواسته و دوست داشته و در مقام دوستي خود را واگذار باو كرده و ميلي و خواهشي جز او بر خود نگاه نداشته بلكه خودي را بكلي از ميان برده و مثل آئينه صيقلي هيچ رنگي و شكلي بر خود باقي نگذارده و خود را نمي‌نماياند پس رو بهر طرف كه توجه كرده باشد همان را مي‌نماياند و بنا بر اينكه توجه خود را از دنيا برداشته و متوجه بخداي يگانه شده است پس مبدء واحد را حكايت ميكند كه مالك جميع ملك و ملكوت است و از هيچ جهتي نقصي در خود نمي‌بيند كه از پي تكميل آن برآيد و از ساير ابناء جنس خود بخواهد بگيرد و بسر و كله اين و آن بپرد زيرا خود او همه چيز را داراست و اگر مردم ديگر از پي دنيا ميدوند و هر يك يك گوشه را دست ميآورند او صاحب دنيا و مالك دنيا را دست آورده و از همه مستغني‌تر شده و چشمش بدست كسي نيست پس با احدي نزاعي و گفتگوئي ندارد خلاصه كه مطلب باريك است الا اينكه با زبان الكن تعبيري ميآورم و در گوش اغلب هم اين عبارات استحساناتي است و آشنا باين
صفحه ٦٣

 زبان نيستند ولي حقيقت امر همين است كه اتحاد جز از اين راه ميسر نميشود و جز اجتماع بر كلمه توحيد و ترك بندگي خدايان مختلفه كه هيچيك لايق خدائي نيستند بلكه خلق محتاجي هستند مثل من و تو صورت نمي‌بندد پس در اين راهها كه نويسندگان نشان ميدهند خيري نيست و آنها هم خير ما و تو را نخواسته‌اند بلكه خواسته‌اند ما را خر نمايند و از جهل ما استفاده نمايند و با قوت كلمه اتحاد اسلام كه معني آنرا كج كرده‌اند اختلاف ما را زياد كنند و از اختلاف ما نتيجه بگيرند و تا كنون هم گرفته‌اند تا بعد از اين خداوند تا كي خواسته باشد بر اين حال باشيم قدر متيقن اين است كه تا اين جهالت حكمفرما است ثمرش هم همين است پناه ميبريم بخدا از جهالت سبحان الله اين چيست كه همه دم از عقل ميزنند و راه عقل را نشان ميدهند دعوت باتفاق و اتحاد هم ميكنند و مي‌بينيم كه همه جهال هم شنيده‌اند و قبول كرده‌اند و عمل هم ميكنند پس چرا نتيجه نميگيرند امروز متجاوز از سيصدمليون نفوس مسلمين در دنيا هستند چرا هر چند مليون در يك گوشه در تحت قيادت و رياست دسته ديگر زندگي ميكنند و بار ميبرند و بوي استقلال و آزادي را هم بيچارگان نشنيده‌اند نه اين است كه همه لا اله الا الله و محمد رسول الله هم ميگويند چرا فايده از اين كلمات مباركه نمي‌برند براي اينكه فقط لفظي آموخته‌اند و لفظ بي‌معني هم در دنيا اثري ندارد تعجب نمائيد كه اين الفاظ مباركه چقدر بزرگ است كه بدون معني هم سيصدمليون نفوس را در مقابل اضعاف خودشان از ساير ملل كه بدرجات در جميع مراتب بر آنها برتري دارند نگاه داشته چه ميشد اگر كمي بمعني اين كلمات مباركه عمل ميشد هزار افسوس كه هزار يك بلكه صدهزار يك مسلمين هنوز از معني لا اله الا الله بوئي نبرده‌اند زيرا معني لا اله الا الله اين است كه هيچكس مستحق ستايش و بندگي نيست جز پروردگار ولي ما اين لفظ
صفحه ٦٤

 را ميگوئيم اما بندگيمان در درجه اول بر اهواء خودمان است كه خداوند هم ميفرمايد كه مردم هواي خود را خداي خود گرفته‌اند و بعد از آن بندگي ما بشيطان است يا ساير مردم كه آنها هم بندگان شيطانند و هكذا كلمه محمد رسول الله از حيث لفظ اسباب اتحاد و اجتماع نميشود بلكه معني آن مراد است يعني محمد فرستاده خداست و امر و نهيش امر و نهي خداست پس اطاعت او اطاعت خداست و بندگي او بندگي خداست من يطع الرسول فقد اطاع الله ، پس هر كس اطاعت رسول را نمود بندگي خدا را كرده و هر كس اطاعت نكرد بندگي نكرده و ايمان ببعض فرمايش او و انكار بعض ديگر كفر است و بندگي نيست پس گفتن اين دو كلمه مباركه بدون اراده معني مفيد نيست پس اگر خواسته باشيم بفهميم كه راه اتحاد اسلام چيست بايستي اول بفهميم كه اطاعت پيغمبر صلي الله عليه و آله در آنچه فرموده شده يا نشده و اگر نشده از كجا اشتباه شده يا مخالفت شده يقينا عيب در همانجا است و اگر بعضي اطاعت كرده‌ايم و بعضي نكرده‌ايم همان دسته كه اطاعت نكرده‌اند و كج كرده‌اند برگردند و جبران نمايند و در جميع موارد فرمايش خود پيغمبر را حكم قرار دهند و خداوند ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما خلاصه آنكه ريشه نزاع و اختلاف لابد در همان نقطه است كه يك دسته مخالفت كرده باشند پس بايد ديد ريشه نزاع و اختلاف كجا است و آن ريشه را بيرون بياوريم و باصطلاح استخوان لاي زخم نماند كه در اين صورت قابل التيام نخواهد بود و هر چه مرهم بر روي زخم بگذاريم فايده نخواهد كرد و روز بروز فسادش زيادتر خواهد شد شبهه نيست كه هر چه هست در همينجا است كه اطاعت پيغمبر را نكرده‌ايم و بندگي اربابان مختلفه را كرده‌ايم كه قولشان قول خدا و امرشان امر خدا نيست و هر يك برأي و هواي خود امري كرده‌اند و
صفحه ٦٥

 اختلاف پيدا شده و الا در امر پروردگار كه اختلاف پيدا نميشد و اوامر متعدده هم كه از نزد يك نفر باشد اسباب اختلاف نميشود و امر پروردگار واحد است و اگر اوامري از نزد غير خدا باشد اختلافات بسيار پيدا ميكند پس شبهه نيست كه اصل فساد همينجا است و تا اصلاح نشود اتحاد پيدا نخواهد شد چرا خود را زحمت ميدهند و باين اندازه سعي در خر كردن مردم مينمايند و اينهمه اصرار ميكنند كه ماده فساد و اصل مرض را بحال خود بگذاريد و ظاهرش را درست كنيد آيا نميدانند كه اين محال است و ممتنع است پس چرا نميگويند بيائيد بنشينيد دقت كنيد اغراض را كنار بگذاريد رسيدگي كنيم به‌بينيم اصل و ريشه مرض ما كجاست و اصل مرض را معالجه كنيم تا بالطبع جميع مفاسد اصلاح شود و به‌بينيم اصل مرض اختلاف از كجا شروع شده و در چه نقطه اختلاف حاصل شده و علت و سببش چه بوده و در رفع آن سبب بكوشيم تا مرض هم تمام شود پس ميگوئيم شبهه نيست و همه ميدانيم كه اختلاف در كلمه لا اله الا الله نيست زيرا همه ميگوئيم ، در كلمه محمد رسول الله هم نيست چون جميع طبقات مسلمين قائلند شبهه نيست كه پيغمبر صلي الله عليه و آله دستور جامعي هم براي بقاء دين خود تا قيامت داده است و هيچكس در مسلمين نيست كه منكر اين معني باشد براي اينكه اگر نداده بود اين خلاف حكمت بود و پيغمبر صلي الله عليه و آله حكيم است و خلاف حكمت نميفرمايد و اسلامي را كه با آنهمه فداكاري و زحمت در ميانه اين مردم جاهل تأسيس فرموده راه بقاء و دوام و پيشرفت آنرا هم نشان داده و در دسترس گذارده و دين خود را ضايع و باطل نگذارده كه اسباب ملعبه دشمنان باشد حال آيا ميگوئي خداي حكيم در اين باب چه امر فرموده و پيغمبر حكيم براي بعد از خودش چه كرده و آيا تكليفي معين فرموده‌اند يا جميع امت را از آن روز كه پيغمبر وفات فرمود تا قيام قيامت ضايع و باطل و بلاتكليف گذارده شبهه
صفحه ٦٦

 نيست كه اگر بلاتكليف گذارده باشد از حكمت نيست و هيچ جاهلي اين كار را نميكند پس لامحاله دستوري فرموده و شبهه نيست اين حرفي هم كه سنيها ساختند و گفتند علاوه بر آنكه بكلي بي اصل و دروغ بود و نه در كتاب خدا و نه سنت پيغمبر (ص‌) اثري از آن نيست با هيچ عقل و منطقي هم درست نيست ديني را كه پيغمبر (ص‌) جميعش را بوحي مخصوص پروردگار رسانيده و حتي خودش اجازه نداشته كه يك كلمه از خودش بگويد كه خدا ميفرمايد ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و در آيه ديگر خداوند پيغمبر مكرم و معصوم خود را تهديد ميفرمايد كه لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين يعني اگر بر ما دروغ به‌بندد بعض اقوال را درباره او چنين و چنان خواهيم كرد آيا هيچكس تصديق ميكند كه چنين ديني را كه حتي يك كلمه‌اش را باختيار پيغمبر معصوم بلكه شخص اول دنيا و اول ما خلق الله و عقل كل و اشرف موجودات نگذارده است بعد از خودش بفرمايد مسلمانها جمع شوند و تبادل رأي نمايند و خليفه را براي من اختيار كنند كه او را مناسب شنيدن وحي و احاطه بجميع خير و شر و علم ما كان و ما يكون بدانند آيا اين منطقي است و از شخص حكيم گذشته هيچ عاقلي اين حرف را ميزند و آيا اين امت كه اين اختيار بآنها داده شد كه بودند آيا همان عربهاي سوسمارخور را ميفرمود كه هر از بر تميز ندادند و حتي سوره الحمد را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله روزي چند مرتبه بر آنها خوانده بود فراموش كرده بودند و بعلاوه همانها كه رؤسايشان هنوز ايمان بخدا هم نياورده بودند و بت‌پرستي را ترك نكرده بودند و اعدا عدو پيغمبر بودند آيا پيغمبر حكيم اختيار دين را بچنين اشخاص ميگذارد و آيا خليفه كه آنها معين كنند خليفه پيغمبر ميشود يا خليفه خدا در حالي كه در قرآن مصرح است كه تعيين خليفه در زمين هميشه اختيارش مختص به پروردگار
صفحه ٦٧

 بوده چه شده است كه در اين امت اختيارش با مردم ميشود خلاصه كه در اين مقام مقصود بحث در اين موضوع نيست و در جاي خودش اين مطالب ثابت شده است مطلب اين است كه اصل اشكال از همينجا ناشي شده كه امت بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله از پي دستور او نرفتند و از همان قدم اول براه ديگر رفتند و كتاب خدا و عترت را كه پيغمبر باقي گذارده بود و فرموده بود كه بايد هميشه با هم باشند و جدا نشوند ترك كردند حال با اين تفصيل آيا آن كلمه جامعه كه ميانه شيعه و سني را جمع ميكند و اسباب اتحاد و اتفاق ميشود و همه را يك دل و يك جهت مينمايد و نفاق و اختلاف را از ميانه برميدارد كدام كلمه است اگر كلمه محمد رسول الله است تسليم داريم و اطاعت ميكنيم بيائيد همه اطاعت كنيم و پيروي نمائيم و اول برسيم آن دسته كه مخالفت فرمايش پيغمبر را كرده‌اند و براه ديگر رفته‌اند كدامند هر كدام هستند از همانجا كه كج كرده‌اند برگردند و مستقيم شوند و با ساير برادرانشان كه از اول بر طريقه مستقيم باقي بودند برادر شوند و متحد شوند غرض و استكبار را كنار بگذارند بندگي آلهه متعدده را ترك كنند نتيجه مطلوبه را هم دست بياورند و اگر نه با اين حرفهاي بي‌معني اتحاد اسلام حاصل نميشود و اساسا اتحاد مي‌بايستي بر امر ثابتي واقع شود كه قابل تغيير نباشد و باجتهاد اشخاص نيست زيرا اجتهاد هر كسي بعد از خودش از اعتبار ميافتد چنانچه اهل اجتهاد در كتب خود تصريح كرده‌اند و بهمين جهت شرط ميكنند در هر زماني مجتهد جامع الشرايطي بايد باشد و حكم مجتهد سابق و لاحق هم كه با هم مخالف شود باك ندارند و بهمين لحاظ احكام اجتهاديه از هزار هم گذشت تا ناچار شدند و درش را بستند و فقط چهار مذهب را رسميت دادند و گفتند باب اجتهاد بعد از اين مسدود شد الآن هم علماي بزرگشان مينويسند باب اجتهاد هنوز باز است ولي مردم ديگر زير بار اجتهاد
صفحه ٦٨

 نرفته‌اند و حكومت راضي نشده و نخواهد شد چون مزه‌اش را ديده‌اند و بهر حال كه نه باز شدنش حكم پيغمبر بود نه بسته شدنش حكم او بود نه قرارش بر چهار مذهب حكم او بود نه آنها كه الآن ميگويند هنوز باب اجتهاد باز است بحكم خدا ميگويند زيرا لا حكم الا لله بلكه جميعش اموري بود كه خودشان با كمال تحير و ناداني و استكبار هر روزي بطرفي رفته‌اند و سرشان بديوار خورد برگشتند و باز هم بحال حيرت و بلاتكليفي خواهند بود تا طوعا او كرها تسليم فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله شوند و امر را بخدا و پيغمبر واگذارند و ابواب رحمت بر آنها باز شود و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا حال تعجب من از نويسندگان شيعه است كه چرا با اين اصرار بعد از هزار و سيصد سال ميخواهند جماعت شيعه را برگردانند و سني نمايند و آيا آنها كه از فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله منحرف شده‌اند بكجا رسيده‌اند كه فرقه شيعه هم امروز طريقه ثابته مستقيمه خود را ترك نمايند و از پي آنها بروند اگر با همين حسابهاي اهل دنيا و مردمان بي‌خبر از حقيقت دين هم حساب كنند مي‌بينند كه طريقه شيعه اولاي باتباع است و پيشرفتش بهتر است اگر عده شيعه را در روز وفات پيغمبر صلي الله عليه و آله بسنجند كه سه نفر يا چهار نفر بودند و امروز را هم بسنجند كه موافق تحقيق مورخين بالغ بهفتاد و پنج مليون ميشوند و عده ساير مسلمين را در آن روز اگر تخمين نمايند كه موافق تقريبي كه ممكن است استنباط شود فرضا حد اكثر چهارصد هزار تا يك‌كرور ممكن است بگوئيم و امروز را هم بسنجند آنوقت است كه حساب خوب دستشان ميآيد و ملاحظه ميكنند با اين قاعده كه پيشرفت و ترقي شيعه از همان حيث عدد چقدر زيادتر است كه نسبت روز اولشان با سنيان در حدود صدهزاريك بود و نسبت امروز تخمين يك ربع است نسبت بساير مسلمين كه بالغ بسيصدمليون شمرده ميشوند
صفحه ٦٩

 و كليه مسلمين امروز در حدود ششصد برابر روز اول ميشوند ولي تنها جمعيت شيعه را كه حساب كني در حدود هيجده مليون برابر شده‌اند ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا و اگر از اين قبيل مفاسد و معايب در داخله خود شيعه پيدا نشده بود و مانع پيشرفت آنها نميشد ميديدي كه الآن امر شيعه بكجا رسيده بود و هنوز هم دير نشده و لله امر هو بالغه خلاصه اين مطلب بر همه ثابت است كه اختلاف فريقين بلافاصله بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله پيدا شده و موضوع امر خلافت و ولايت است و يك امر جزئي يا حكم فرعي نيست كه اختلاف در آن قابل عفو و اغماض باشد و بتوان چشم‌پوشي كرد و امر داير مدار ميانه كفر و ايمان است و شيعه اماميه قائل هستند كه تخلف از فرمايش قطعي پيغمبر صلي الله عليه و آله كفر است حتي موضوع اجتهاد هم در اينجا جاري نيست زيرا اجتهاد در احكام فرعي است كه نصي هم از پيغمبر صلي الله عليه و آله در آن خصوص موجود نباشد نه در موضوعات اصليه و اين امري نيست كه قابل اجتهاد باشد و آيا در ميانه علماي عامه كسي هست كه منكر اين فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد كه فرمود اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي ما ان تمسكتم بهما لن‌تضلوا الآن هم شيعه غير از همين فرمايش چيز ديگر نميگويند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بعد از خود قرآن و عترت طاهره را گذارده كه بايد مسلمين متمسك بهر دو باشند و يكي از آنها كافي نيست و اگر متمسك بهر دو باشند گمراه نميشوند و اين گمراهي و اختلاف كه الآن مشهود است و عالم اسلام را باين ضعف نگاه داشته در اثر ترك فرمايش عترت طاهره است زيرا قرآن تنها فايده بحال مسلمين نميكند و قرآن مفسر لازم دارد و خودش ناطق نيست و تفسير مفسرين هم علاوه بر آنكه بر خلاف نص فرمايش پيغمبر است فايده ندارد زيرا هر مفسري و هر طبقه بر خودشان تفسيري ميكنند و رفع اختلاف
صفحه ٧٠

 نميشود باين جهت مفسري لازم دارد كه در شخص او اختلاف نباشد و او را در ميانه حكم قرار دهند و از حكم او تخلف نورزند و آن حكم البته شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله بود و بعد از او ائمه اطهارند صلوات الله عليهم بنص فرمايشات پيغمبر كه از حد احصاء خارج است و شيعه در اين باب تسليم دارد بهمان نصوص كه در كتب معتبره عامه علماي مسلم خودشان روايت كرده‌اند و حتي ما در جميع فضائل آل‌محمد عليهم السلام قانع هستيم بآنچه خود عامه روايت كرده‌اند و بالاتر از آن را نميگوئيم و لازم نيست كه نسبت جعل و وضع و تهمتهاي ديگر نعوذ بالله بعلماي بزرگ و محدثين ما بدهند و رواياتشان را رد نمايند فقط همان رواياتي كه معتبرترين روات خود عامه روايت كرده‌اند ما را كافي است اگر دردي نيست چرا نمي‌پذيرند اگر دردي و غرضي هست آن را خود دانند پس باعتقاد ما اتحاد اسلام و مسلمين باين كيفيت ممكن است كه بفرمايشات پيغمبر صلي الله عليه و آله همانها كه هيچ شك و شبهه در آنها نيست عمل شود و اغراض را كنار بگذارند و الا با اين حرفها كه مسلمان عامي را گول ميزند كه همه برادريم همه لا اله الا الله و محمد رسول الله ميگوئيم بار بار نميشود و اين قافله تا بحشر لنگ است و اساسا براي اسلام هيچ معني ديگر غير از تشيع بتمام معني خداوند خلق نكرده و هر جزئي كه از معني تشيع تخلف نمايد از اسلام خارج است و زياده بر اين در اين مقام تفصيل نميدهيم و برميگرديم بآنجا كه سخنمان بود ، و بعضي از جهات و علل اين سر و صدا و اختلاف در اطراف فرمايشات شيخ جليل اوحد (اع‌) و ساير مشايخ عظام اعلي الله مقامهم را ميشمرديم كه بمناسبت پيش آمد و شرح فوق را در باب اتحاد اسلام و عقيده خود نوشتيم و باز تكرار ميكنيم و خداوند قاهر غالب و رسول او صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام و
صفحه ٧١

 ملائكه كرام را شاهد ميگيريم كه آنچه اين بزرگواران فرموده‌اند عين فرمايش خدا و رسول و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم و حتي يك كلمه هم تخلف ننموده‌اند كتابشان كتاب خداست سنتشان سنت پيغمبر است ضرورتشان ضرورت شيعه است كتب و مصنفاتشان در ايران و همه دنيا منتشر است و همه ديده‌اند عقايدشان همان است كه عموم شيعه اثني‌عشريه بآن معتقد است منتهي در بعض احكام جزئيه فرعيه اختلافاتي باشد اين اختلافي است كه از صدر اسلام تا كنون بين علما بوده و سلب ايمان يا عدالت از كسي نمي‌نمايد و اما بعض اختلافات در امور عقايد آن هم بيشترش حرفهائي است كه بعض اهل غرض در دهن عوام انداخته‌اند و القاء شبهاتي كرده‌اند و در حقيقت اختلافي نيست كه اهل علم ايرادي داشته باشند و عوام هم كه حرفهائي ميزنند اساسا حق دخالت ندارند بلي در اين مورد غالبا تحقيقات مشايخ ما (اع‌) تفصيلش زيادتر است و با عرف عوام و معاني عوامانه كه آنها خيال ميكنند تفاوتي دارد نه اينكه با كتاب و سنت و ضرورت تفاوتي داشته باشد العياذ بالله و علماي سلف رضوان الله عليهم هم تحقيق مفصلي در آن بابها نكرده‌اند و بحال اجمال گذارده‌اند و معذلك بيان مشايخ ما هم با بيان محققين سلف كه تحقيق خود را از كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام گرفته باشند اختلافي ندارد بلي موضوعي كه محل نظر است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم و مخصوصا مولاي بزرگوار مؤلف كتاب ارشاد العوام اصرار زياد در آن فرموده و كتب متعدده در بيان آن تأليف فرموده مسلكي است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در كيفيت اخذ اخبار و عمل بآنها اختيار كرده‌اند اعم از اينكه در اصول عقايد علميه باشد يا فروع عمليه كه حذو النعل بالنعل همان است كه در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله معمول به بوده است و كتاب خدا و دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار مؤيد آن است و
صفحه ٧٢

 عمل صحابه متقدمين و محدثين بر آن بوده و اجماع علماي اعلام از صدر اسلام الي الآن بر آن است الا اينكه در طرز عمل براي بعض علما اشتباهي در آن شده است و بعض از قواعد و اصول عامه و اجتهادات آنها را داخل نموده‌اند و مغشوش كرده‌اند و مشايخ ما (اع‌) موارد اشتباه را بيان كرده‌اند و كيفيت عمل خود را بر همان دستور پيغمبر و ائمه اطهار قرار داده‌اند و مداخلات عامه را خارج كرده‌اند و ترك كرده‌اند كه حقير فقير هم مجملي از آن تفصيل را در رساله اجتهاد و تقليد شرح داده‌ام و سعي كرده‌ام كه با زبان فارسي ساده باشد و باصطلاح مخصوص اهل اصول ننوشته‌ام كه مشكل نشود و غير اهل اصطلاح هم بهره ببرند و حكميت اين موضوع هم باز با كتاب خدا و سنت جامعه پيغمبر است (ص‌) و آنچه بر ما است همان است كه از مفاد اين دو ميزان قويم خارج نشويم و نشده‌ايم الحمد لله و شرعا هم چاره در اظهار آن نداشته‌ايم زيرا كتمان و خودداري از اظهار حق در موقعي است كه حقيقة ضرورتي داشته باشد و بفرمايش امام عليه السلام تقيه در موقع ضرورت است و صاحب آن داناتر بآن است و حقير فقير با دلائلي كه دارم و اشاره ببعض آنها سابقا نمودم خيال ميكنم اين اوقات تقيه در اظهار حقوق مغصوبه آل‌محمد عليهم السلام نيست مگر اينكه شخص مسلمان و شيعه اثناعشري خواسته باشد بي‌دردي و نفاق نمايد و الا مورد مورد تقيه نيست و وقت است كه خيرانديشان و اهل علم و آرزومندان پيشرفت و ترقي اسلام و مسلمين هم كمك و مساعدت نمايند و اگر واقعا پيشرفت اسلام را بآن منظور و نيت كه صاحب اسلام در نظر داشته آرزو دارند در نوشتجات خود رعايت نظر او را نمايند و دستورهاي خود صاحب اسلام را بنگارند و از آراء و استحسانات شخصي خود يا تقليد نوشتجات مرتزقين از غير مسلمين را ولو در هر لباس كه باشند خودداري نمايند و كار خدا و پيغمبر را با خودشان بگذارند
صفحه ٧٣

 كه البته خود داناترند و السلام .
و اينك شروع ميكنيم بجواب مسائل جناب مقدس و مهما امكن سعي در اختصار جواب مينمائيم مگر اينكه در مقامي ايجاب تفصيلي نمايد و ناچار از اتمام حجتي باشيم و چون حقيقتا سؤالات و اعتراضات ايشان باندازه خسته‌كننده و قشري و ناشي از كمال دشمني و عناد با علم است كه انسان را متنفر و خسته مينمايد و موجب كسالت مطالعه‌كنندگان است و از طرفي هم چاره نداشته‌ايم جز اينكه باندازه فهم قاصر احقاق حق نمائيم سعي دارم در جواب هر يك از اعتراضات ايشان بر حسب وسع و بضاعت مزجاة كلام را خالي از يك فايده علمي ولو باختصار باشد نگذاريم كه ان شاء الله اسباب ملالت مطالعه‌كنندگان نشود و جبران كسالت ايشان را نموده باشيم و لا حول و لا قوة الا بالله .
گفته‌اند : بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و الصلوة علي محمد (ص‌) و آله الطيبين و بعد سؤالاتي از آقايان حاجي محمدكريم خاني ميشود اگر جواب‌دهنده باشد بديهي است جواب با صواب نائل و منتشر خواهد گشت ان شاء الله تعالي اعتراضات از كتاب ارشاد العوام و بنمرات و شماره‌هاي هفتاد تناقض كه نيز سؤال شده اشاره ميشود و هر جا لازم شد و در نمرات مطلب نباشد بصفحه و سطر و جلد كتاب اشاره خواهد شد .
سؤال ١ در نمره ٧ معلوم شد كه مدعي علم لدني براي مشايخ شده اگر چه در صفحه بعد فراموش و تناقض گفته ولي معين نمائيد كه در دعوي اكتسابي نبودن علوم تصديق داريد يا نه .
عرض ميكنم عين عبارات با دقت تمام نقل شد و اگر بي‌املائي هم دارد بدون كم و زياد همان است كه نوشته‌اند و ناچاريم آن تناقضي را هم كه در نمره هفتشان اشاره كرده‌اند بنويسيم و بعد هر چه خداوند خواسته باشد بتأييد
صفحه ٧٤

 حضرت صاحب‌الامر عجل الله فرجه جوابا عرض شود .
نمره ٧ تناقض ١٨ صفحه ٣٩ سطر ١٧ جلد چهارم ميفرمايد علوم ايشان ( يعني آقا و مشايخ ) درسي و اكتسابي نيست يعني علوم آقا و مشايخ آقا لدني است تناقض دارد با صفحه ٤٠ سطر ١٤ جلد ٤ كه فرموده و از علوم حقه اكتساب نموده‌اند ( يعني آقا و مشايخ علومشان اكتسابي است ) رفع تناقض فرمائيد .
عرض ميكنم كلماتي كه بين الهلالين نوشته شده تفسيري است كه جناب مقدس نموده‌اند و در كتاب مبارك ارشاد نيست و معلوم است كه جناب آخوند از فرط تمحض در قدس از فن محاوره و طرز سخنوري هم بكلي بي‌اطلاع مانده‌اند و خاصه در اين مقام از شدت اصرار براي ايراد عجله بسيار هم داشته‌اند كه پيش و پس عبارت را هم در نظر نگرفته‌اند و العجلة من الشيطان و ما اول معني تناقض را براي تذكر بعض اخوان كه اطلاع بر اصطلاح نداشته باشند عرض ميكنيم علماي منطق اصطلاح كرده‌اند كه نقيض هر چيزي رفع او است يعني برداشتن آن مثل كلمه انسان و كلمه لاانسان كه نقيض يكديگرند و دو قضيه متناقض هستند يعني حكم يكديگر را برميدارند فرضا يكي از دو قضيه اگر راست باشد آن يكي بايد دروغ باشد و هر دو با هم جمع نميشوند مثل اينكه بگويند هر انساني حيوان است و بگويند هر انساني حيوان نيست لامحاله يكي از اين دو قضيه دروغ است و نفي و اثبات با هم جمع نميشود زيرا اين دو قضيه بالذات مخالفند و با هم جمع نميشوند ولي شروط ديگر هم دارد كه تفصيل آن از منظور ما خارج است و آنچه فعلا منظور است اين است كه دو قضيه وقتي تناقض دارد كه در نفي و اثبات و كليت و جزئيت مختلف باشند ولي در موضوع و محمول و ساير اعراض از قبيل شرط و اضافه و غيرها وحدت داشته باشند و اگر نه تناقض ندارند و دو قضيه كه جناب آخوند نوشته‌اند اگر چه در نفي و اثبات مختلفند ولي در موضوع كه
صفحه ٧٥

 بايستي وحدت داشته باشند باز مختلفند پس متناقض نميشوند و موضوع در دو قضيه يكي نيست و ايشان تمام عبارت را ذكر نكرده‌اند براي اينكه بتوانند اعتراضي داشته باشند و اگر بنا بر اين باشد دامنه اعتراضات بسيار وسيع ميشود و ممكن است جلو عبارت يا عقب عبارتي را انسان بيندازد از تناقض گذشته كه كفر هم ممكن است بشود مثل كلمه لا اله الا الله كه اگر لا اله را تنها بگوئي كفر است و اگر الا الله را هم بگوئي ايمان است مثل اينكه حضرت صادق (ع‌) به ابوحنيفه فرمود كدام كلمه است كه اول آن كفر است و آخر آن ايمان و او ندانست فرمود كلمه لا اله الا الله است ، خلاصه پس نبايد شخص مسلماني را كه اذان ميگويد همينكه لا اله را بشنوي بگوئي كفر است و وقتيكه الا الله را گفت بگوئي متناقض است و متناقض نيست بلكه كلمه توحيد است نهايت تو نفهميده يا تعمد بر عناد داري و من عين عبارت ارشاد را از چند سطر جلوتر عرض ميكنم تا ملاحظه شود كه مطلقا تناقض نيست ميفرمايند و اين است كه الحمد لله رب العالمين امر باطن شيئا فشيئا در اشتداد و قوت است و اسرار بواطن شرايع كه در كتاب و سنت رمز بود تا از دست نواصب محفوظ ماند فاش ميشود و همه موافق كتاب و سنت است و آنچه امروز مردم متحملند صد سال قبل بلكه پنجاه سال قبل هرگز متحمل نبودند پس با وجود استعداد ايشان جايز نبود كه خداوند اخلال باين امر كه علت غائي از وضع شرايع است نمايد و اخلال هم نفرمود و علمائي برانگيزانيد كه اسرار شرايع را بنور قلوب و صفاي صدور و اطمينان نفوس خود متحمل ميشوند و آن انوار را از مشكوة نبوت و مصباح ولايت اقتباس مينمايند و علوم ايشان درسي و اكتسابي نباشد تا آخر فرمايش تا اينكه در صفحه بعد بياناتي ميفرمايد در ترقي عالم تا اينكه ميفرمايد و بر حسب حكمت و سير طبيعي يافتي كه عالم روز بروز بزرگ ميشود و شعورش زياده ميشود تا در اين ايام كه شعور عالم
صفحه ٧٦

 زياده شد اكتساب علوم نموده هر آن جماعت كه ايشان را صدور كثيفه و قلوب خبيثه بوده و ابدانشان اصطبل شياطين بوده البته شياطين ايشان متعلم شده در اين اوقات فسادشان اعظم از سابق شده و در صدد تضييع دين بيشتر برآمده‌اند و چون آنها در اين زمان نهايت طغيان را كرده در صدد اضلال خلق برآمده‌اند حكمت اقتضاي آن كرده كه در مقابل ايشان جمعي كه صدور ايشان نقيه و طينتشان طيبه و قلوبشان مضيئه بوده و جان و تن خود را مسجد ملائكه قرار داده‌اند و از علوم حقه اكتساب نموده‌اند بسخن درآيند و آن طايفه اول چون اجماع كرده بسرداري ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك كشيده و در صدد قتل ارواح ايماني مؤمنان برآمده‌اند خداوند از اين طرف حزب خود را آراسته بسرداري روح‌القدس و ولي كامل اعظم در نزديك روحا كه شاطئ فرات ولايت است تلاقي فئتين ميشود تا آخر فرمايش و اگر بخواهيم در صدد شرح فرمايشات برآئيم از موضوع خارج است و فقط منظور اين است كه ثابت نمائيم بين دو جمله كه جناب آخوند گفته‌اند تناقضي نيست بلكه اصلا دو موضوع است و در عبارت اول ميفرمايند كه خداوند علمائي را برانگيزانيده كه چه صفت دارند تا اينكه ميفرمايند و علوم ايشان درسي و اكتسابي نباشد و در عبارت دويم بعد از آني كه بيان ميفرمايند جمعي كه در صدد فساد در دين برآمده‌اند و چه و چه خداوند در مقابل ايشان جمعي را قرار داد كه از علوم حقه اكتساب نموده‌اند و بسخن درآمده‌اند تا اينكه در آخر ميفرمايد آنها مؤمنين و حزب خداوند هستند تا آخر فرمايش و مراد از اين جمع غير آن علما هستند كه علومشان اكتسابي نيست و عموميت اين لفظ بيشتر است و شامل آن علما و غير آنها از اشخاصي كه تسليم بآنها شده‌اند و از علوم آنها اكتساب نموده‌اند و نزد آنها درس خوانده‌اند ميشود زيرا تا قبل از آن معلمين اين نوع دروس معلم نداشت و اين درسها را
صفحه ٧٧

 مردم نميخواندند و دروسشان اغلب در كتب سني‌ها و عامه بود كه ان شاء الله من بعد اشاره خواهيم كرد خلاصه كه مراد از فرمايش ايشان در اين قسمت دويم كه عرض شد از لفظ جمعي كه فرموده‌اند فقط همان علماي مذكور در عبارت اول نيست و اعم از ايشان است و شامل مثل اين بنده جاهل بلكه جاهلتر از بنده هم اگر باشد از تلامذه و تسليم‌كنندگان براي آن علما كه نزد آنها اكتساب علم كرده باشند ميشود و ان شاء الله همه از حزب ايشان كه حزب خداوند است شمرده خواهيم شد و با وجود جهالتي كه داريم مسائلي را از آن اساتيد شنيده‌ايم و اكتساب كرده‌ايم كه در نزد ديگران كمتر پيدا ميشود و الحمد لله از بركات همان انفاس قدسيه و زحمات آنها و انتشار علوم آنها امروز امر بآنجا رسيده كه امر فضائل آل‌محمد عليهم السلام بطوري نشر شده كه با سابق قابل مقايسه نيست و حتي از غير تلامذه ايشان بر سر منبرها شنيده ميشود و هر كس در كتب مشايخ ما تتبع دارد و بشنود ميفهمد كه منشأ اين مطالب از كجا است و از كدام كتاب آموخته‌اند و كجا درس خوانده‌اند خلاصه آنكه هر كس از ايشان چيزي آموخته و اكتساب كرده و درس خوانده و با نيت خالص در جائي سخن گفته جزو آن جمع و آن حزب كه فرموده‌اند شمرده ميشود و تناقض بين دو فرمايش نيست و موضوع در دو عبارت دو تا است و جناب آخوند نفهميده‌اند يا نخواسته‌اند بفهمند و اهل سخن همه ملتفت هستند كه اصل ايراد ايشان قابل ذكر بلكه جواب نبود و بنده هم مراد ديگر داشته‌ام كه شرح ميدهم و باز عرض ميكنم بر فرض اينكه مراد از لفظ علما در جمله اول كه علومشان اكتسابي نيست و مراد از لفظ جمعي در جمله دويم كه فرموده‌اند علوم حقه اكتساب نموده‌اند يكي باشد باز بقول جناب آخوند تناقضي بين دو جمله نيست و بسيار معمول و متداول و مصطلح است در محاورات و در قرآن و در اخبار اهل بيت كه لفظ عموم و لفظ
صفحه ٧٨

 جمع ميآورند و مرادشان خاص است و عموميت تامه اراده ندارند و علماء اصول آنقدر در اين باب اصرار دارند كه گفته‌اند ما من عام الا و قد خص يعني هيچ عامي نيست مگر اينكه اختصاص داده شده و بهمين جهت هيچوقت ابتداءا بالفاظ عموم قبل از تفحص از مخصص عمل نميكنند و در مورد عمل باحكام شرع عمل بعام را قبل از فحص از مخصص جايز نميدانند و اگر خبر عامي را در كتابي به‌بينند چندين كتاب را بايد زير و رو كنند تا بلكه مخصص آن را به‌بينند چه شده است كه جناب آخوند در يك صفحه كتاب لفظ عمومي را كه مي‌بينند فحص از مخصص آن نمي‌كنند كه بفهمند شايد اراده عموم از اين لفظ نشده است و بيجا و بي‌جهت ايراد ننمايند و ما در اينجا يكي دو مثل از قرآن ميآوريم تا همه بدانند كه اطلاق لفظ عام نمودن و اراده خاص داشتن جايز است و محل ايراد نميشود خداوند ميفرمايد در آيات احكام حج ثم افيضوا من حيث افاض الناس ، در حديث شريف فرمودند كه مقصود از ناس رسول خدا صلي الله عليه و آله است و اصحاب آن حضرت كه بعرفات ميرفتند و برميگشتند بر خلاف ساير قريش در جاهليت كه بهمان مشعر تنها ميرفتند و برميگشتند و در آيه ديگر فرمود الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا ، و در حديث شريف فرمود كه مراد از ناس اولي نعيم بن مسعود اشجعي است كه بعد از جنگ احد كه رسول خدا (ص‌) امر فرمود مجروحين اصحاب را كه از قريش عقب كنند نعيم بن مسعود در بين راه رسيد و ايشان را ترسانيد كه قريش جمع‌آوري زياد نموده‌اند و مسلمين توكل بر خدا نمودند عرض ميكنم شاهد عرض ما در كتاب خدا و اخبار و عبارات علما و حكما از احصا خارج است و اهل علم و ادب ميدانند و محتاج باستدلال نيست و از همين دو مثل معلوم شد كه خداوند لفظ ناس را كه معني آن عام است يعني مردم اطلاق فرموده و بعض مردم را اراده
صفحه ٧٩

 فرموده بلكه در آيه دويم يك نفر را اراده فرموده پس جايز است كه انسان لفظ جمعي بگويد و همه را اراده نكرده باشد و البته حكيم لفظي را كه ميفرمايد قرينه آن را در همانجا بلافاصله يا با فاصله ميگذارد كه اسباب اشتباه نشود و عبارت ثانيه مؤلف را كه ذكر كردم مشاهده كردي كه مرادشان از آن جمعي كه علوم حقه اكتساب ميكنند و علومشان درس‌خواندني است يك حزبي هستند و مراد تمام مؤمنين آخرالزمانند كه بسرداري ولي اعظم در مقابل حزب شيطان صف‌آرائي ميكنند و عده آنها يك نفر دو نفر چهار نفر نيست و لشكري هستند در مقابل حزب شيطان و شامل آن علماي مخصوص كه در عبارت اول منظور داشته‌اند و غير آنها از كساني كه نزد آنها درس خوانده‌اند و علومشان اكتسابي است همه ميشود و اما آن علمائي كه خداوند برمي‌انگيزاند كه اسرار شرايع را بنور قلوب و صفاي صدور و اطمينان نفوس متحمل ميشوند و از مشكوة نبوت و مصباح ولايت اقتباس ميكنند و علوم ايشان اكتسابي نيست بفرض اينكه گاهي شناخته هم بشوند بسيار معدود و كم هستند و جمعيت زيادي نميشوند و آنها همان مؤمنينند كه حضرت اميرالمؤمنين در آن حديث كميل مروي در عوالم اظهار اشتياق برؤيت آنها ميفرمايد و ميفرمايد چقدر كمند آنها و كجايند ايشان كم هستند از حيث عدد و بزرگند از حيث شرافت بسبب ايشان خداوند حفظ ميفرمايد حجج خود را تا اينكه بوديعه بگذارند آنها را در نظراء خودشان و زراعت بكنند آنها را در قلوب اشباه خودشان شتافته است بسوي ايشان علم بحقايق امور پس مباشرت نمودند روح يقين را و نرم شد نزد ايشان آنچه بر اهل دنيا سخت بود و انس گرفتند بآنچه جهال از آن وحشت داشتند مصاحبت نمودند دنيا را با ابداني كه ارواح آنها معلق بمحل اعلي است اي كميل اين جماعتند خلفاي خدا و دعوت‌كنندگان بسوي دين خدا هاي هاي چقدر اشتياق دارم
صفحه ٨٠

 براي رؤيت ايشان و استغفار ميكنم خدا را براي خودم و براي شما ، عرض ميكنم اخبار در فضل و فضيلت اين قبيل علما بسيار است و فعلا منظور روايت آنها نيست مقصود ذكر قلت عدد آنها بود و حديث مشهور را همه شنيده‌ايد كه مؤمن كمتر از گوگرد احمر است خلاصه آنكه آن علما كه علومشان اكتسابي نيست بسيار كم و معدودند و سايرين البته از راه اكتساب و درس خواندن صاحب علمي ميشوند و درس نخوانده و زحمت نكشيده بجائي نميرسند و بايد دانست كه همان علما هم كه گفته ميشود بدون اكتساب بجائي ميرسند و علم پيدا ميكنند نه منظور اين معني است كه بكلي بدون اكتساب است زيرا اين مطلب نه در علم بلكه در هيچ امري معقول نيست و مراد از اينكه علوم آنها اكتسابي نيست يعني اين اكتساب و تدريس معهود در نزد اهل درس نه اينكه بكلي بدون اكتساب است بلكه آنها علم را بنحو ديگر و از راه ديگر اكتساب مينمايند كه ديگران آن راه را ندانسته‌اند يا دانسته‌اند و نرفته‌اند و الا خداوند بدون واسطه و بدون جهت و سبب و بدون سؤال و استعداد و استحقاق چيزي را بكسي نداده و نخواهد داد و بطور كلي ميفرمايد در كتاب مجيد قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم و ليس للانسان الا ما سعي پس بدون دعا و سعي و مسألت خداوند نميدهد و حتي اين مضمون در اخبار زياد است كه ائمه اطهار صلوات الله عليهم فرموده‌اند ما بهر جا كه رسيده‌ايم بواسطه عمل و عبادت است و با خدا نزديكي نداريم خلاصه مطلب اين است كه بدون اكتساب حصول امري امكان ندارد منتهي طور و طرز دعا و اكتساب كه همان دعاي عملي است مختلف است و طرق متعدده معمول است نهايت بعضشان بمقصد ميرسانند و بعضي نميرسانند و زياده بر اين تفصيلي لازم نيست زيرا منجر بتطويل ميشود و بعد از آني كه ظاهر شد تناقضي در اين دو فرمايش نيست برميگرديم بسؤال جناب آخوند كه گفته‌اند
صفحه ٨١

 معين نمائيد كه در دعوي اكتسابي نبودن علوم تصديق داريد يا نه عرض ميكنم عبارت سؤالشان قدري مجمل است و معلوم نيست اراده قطعي ايشان چيست ولي بنا بهر احتمال جوابي باقتضاي سؤال ميگوئيم از طرز استفهامي كه نموده‌اند محتمل است كه بكلي انكار اين مطلب را دارند يعني معتقدند علم بي اكتساب ممكن نيست و تفسيري هم كه نموده‌اند و علم بي اكتساب را علم لدني ناميده‌اند كه مؤلف ارشاد العوام دعوي علم لدني براي بعض علما فرموده معلوم است بكلي امكان آن را انكار دارند و يا اين است كه امكان آن را منكر نيستند ولي براي ايشان انكار دارند و علي اي حال بطوريكه اشاره كردم مراد خود مؤلف اعلي الله مقامه هم اين نيست كه مطلقا علمي بدون هيچ اكتساب براي كسي حاصل ميشود چگونه چنين تصور ميشود و حال آنكه خود ايشان اخبار زيادي در طريقه تدريس و تحصيل و وظيفه معلم و وظيفه متعلم و آداب تحصيل در فصل‌الخطاب و ساير كتب خود روايت ميفرمايند بلكه در كتاب مبارك طريق‌النجاة متجاوز از چهل ورق در آداب تحصيل و كيفيت آن و سلوك شخص محصل و طالب و حتي كيفيت خوابيدن و خوردن و آشاميدن و معاشرت نمودن طالب علم را مفصلا بيان ميفرمايد ولي مراد ايشان از عدم اكتساب اين اكتساب معروف است نه اينكه بكلي اكتساب نباشد و آن طريقه كه منظور ايشان است چون متعارف و معمول بين همه طلاب علم نيست گاهي تعبير از آن آورده ميشود بعلم موهوبي يا علم لدني بقول جناب آخوند يا علم بدون كسب و درس و در امكان آن شبهه نيست بلكه علم صحيح و آن علمي كه خدا و رسول خواسته‌اند و ترغيب فرموده‌اند همان است لاغير و ما شواهدي را از اخبار ميآوريم كه علم بي اكتساب ممكن است هر كس ميخواهد بپذيرد و هر كس نخواسته باشد قبول كند مانعي نيست و ما هم ميگذاريم ببازي خود مشغول باشد در كتاب‌المبين از محاسن روايت فرموده‌اند
صفحه ٨٢

 از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام فرمود هر كس دوست بدارد ما اهل بيت را و محقق نمايد حب ما را در قلب خودش جاري ميشود چشمه‌هاي حكمت بر زبان او الخبر و در كتاب‌المبين است از حجة‌البالغه از اميرالمؤمنين عليه السلام نيست بنده كه دوست بدارد ما را و زياد نمايد دوستي ما را و خالص شود در معرفت ما و سؤال بشود از مسأله مگر اينكه ميدميم ما در قلب او جوابي براي آن مسأله و از قرة‌العيون روايت فرموده‌اند در كتاب‌المبين از حضرت صادق عليه السلام فرمود خداي تعالي خلق فرموده است قلوب مؤمنين را مبهم بر ايمان پس همينكه خواسته باشد روشن فرمايد آنچه در قلوب ايشان است مفتوح ميفرمايد آنها را بحكمت و زراعت ميفرمايد بعلم و زارع آن علوم و قيم بر آنها رب العالمين است و نيز در كتاب‌المبين است از رساله ارتقا فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه علم بكثرت تعلم نيست بلكه آن نوري است از خدا كه مي‌اندازد آن را در قلب هر كس كه دوست ميدارد پس وسعت پيدا ميكند پس مشاهده ميكند غيب را و منشرح ميشود پس متحمل ميشود بلا را عرض شد آيا از براي اين علامتي است يا رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود كناره‌گيري از دار غرور و بازگشت بسوي دار خلود و استعداد براي مرگ قبل از نزول آن و از عوالم روايت فرموده از حضرت صادق عليه السلام كه هر كس زاهد شد در دنيا ثابت ميفرمايد خداوند حكمت را در قلب او و بسخن درميآورد بآن زبان او را و بينا ميكند او را بعيوب دنيا درد آن و دواي آن را و بيرون ميبرد او را از دنيا سالما بسوي دار السلام ، عرض ميكنم از اين قبيل اخبار زياد است و اختصارا ترك ميكنيم و شواهد عرض ما را در اين اخبار يافتي كه ممكن است خداوند علم را بهر كس خواسته باشد بدهد كه اكتساب آنها بغير طريقه معروف است كه اشاره ببعض از اسباب آن در همين اخبار فرمودند كه آن محبت اهل بيت است و زهد
صفحه ٨٣

 در دنيا و استعداد براي مرگ و خلاصه تصفيه شرعي است كه مقدمه همه اينها نيت خالص و تقوي است و اگر واقعا تقوي آمد خود بخود علم پيدا ميشود چنانچه خداوند ميفرمايد و اتقوا الله و يعلمكم الله و ميفرمايد و من يتق الله يجعل له مخرجا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا يعني هر كس تقوي پيشه نمايد خداوند براي او مخرجي قرار ميدهد و چون مطلق فرموده است يعني از جميع امور بسوي جميع امور براي او مخرج قرار ميدهد و جميع راهها را ميداند و فرقاني قرار ميدهد يعني آن چيزي كه بسبب او فرق ميگذارد ميان حق و باطل و علم بهر دو پيدا ميكند و در جميع امور بصيرت پيدا ميكند بر خلاف اهل دنيا كه ترك تقوي مينمايند ولو تحصيل و تدريس هم بنمايند چون براي دنيا است و نيت عملي در كار نيست همان علمي كه تحصيل ميكنند اسباب كوري و كري آنها ميشود چنانچه در كتاب‌المبين از بحار روايت ميفرمايد كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديثي كه هر كس راغب در دنيا باشد و طول امل او زياد شود كور ميكند خداوند قلب او را باندازه رغبت او بدنيا و هر كس زاهد بشود در دنيا و كوتاه نمايد آرزوي خود را در دنيا عطا ميكند خداوند باو علمي بدون تعلم و هدايتي بدون اينكه كسي هدايت نمايد او را و ببرد از او كوري را و قرار بدهد او را صاحب بصيرت الحديث و نيز در كتاب‌المبين است از رساله ارتقا تأليف سيد اجل اعلي الله مقامه و كتاب بحرالمعارف از اميرالمؤمنين عليه السلام كه فرمود علم در آسمان نيست كه نازل بشود بسوي شما و در زمين نيست كه بالا بيايد بسوي شما بلكه علم مكنون و مخزون است در دلهاي شما متخلق بشويد باخلاق روحانيين ظاهر ميشود براي شما و نيز از كشكول شيخ اوحد اعلي الله مقامه است از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود علم نوري است كه مي‌اندازد خدا آن را در قلوب اولياء خودش و ناطق ميفرمايد بآن زبان آنها را و
صفحه ٨٤

 علم خدا داده نميشود مگر باولياء جوع سحاب حكمت است و همينكه گرسنگي بخورد بنده ميبارد بر او حكمت ، عرض ميكنم بدين مضامين اخبار معتبره زياد داريم ولي بايد دانست كه مراد از هيچيك اينها اين نيست كه از اين راهها بدون علم ممكن است كسي تحصيل علم نمايد فرضا از راه محبت تنها يا زهد يا تقوي يا جوع بدون هدايت و تعليم انسان از نزد خود عالم بشود بلكه علم همه اين امور را بايد از مأخذ گرفت و تزهد بدون علم جنون ميآورد يا كافر ميكند انسان را و همچنين گرسنگي و رياضتهاي باطله مثل جوكيه هند و امثال آنها شرعا ممنوع است و انسان را فاسد مينمايد و همچنين محبت و تقوي را بايد از راه آن تحصيل كرد و بخيال نميگذرد بلكه از هر يك از اين طرق انسان از پيش خود برود منجر بجنون و كفر و هزار فساد ديگر است ولي مطلب از همه اينها اين است كه بآن كيفيت و آن طريقه كه آل‌محمد عليهم السلام دستور فرموده‌اند عمل نمايد انسان و بآدابي كه فرموده‌اند مؤدب شود و اسبابي را كه فرموده‌اند دست بياورد كه پيش از همه چيز دست آوردن استاد و معلم است و بعد از آن بساير شروط عمل نمايد كه اول همه آنها نيت خالص است و پس از آن عمل بعلم و چنين كسي البته پيش ميرود و علم باو نفع ميدهد و زياد ميشود و همينكه بناي عمل گذارد خود عمل بصيرت او را زياد ميكند و خودش صاحب چشم بينا ميشود كه اي بسا نخوانده ميفهمد و ميداند و ديگر لازم نيست كه كلمه كلمه همه چيز را درس بگيرد و مثل آن كسي كه بدون نيت خالص و بدون نيت عمل درس ميخواند و كار ميكند مثل كوري است كه چشم ندارد و ميخواهد معرفت چيزها را با لمس كردن پيدا كند و اسم هر چيزي را ياد بگيرد كه يك عمر هم كه كار بكند و فرضا انواع گلها را لمس نمايد و اندازه آنها را بگيرد و اسم آنها را بپرسد و حفظ نمايد باز بآخر نميرسد و هزار يك ديدنيها را نديده و نفهميده و آنچه را هم كه
صفحه ٨٥

 دانسته است تصورات جاهلانه‌ايست كه مينمايد و اگر هزار زحمت براي شخص كور بكشي و بخواهي باو حالي كني كه رنگ سفيد چيست و رنگ سياه چيست نمي‌فهمد ولو بيك الفاظي بر او تعبير بياوري كه فرضا رنگ سفيد يا رنگ قرمز انسان را خوشحال ميكند يا رنگ سياه اسباب انقباض ميشود اين الفاظ را ممكن است بشنود و حفظ نمايد ولي بالاخره چيزي نميفهمد و هزاران از اين الفاظ كه بشنود فايده بحال او نميكند ولي شخص ديگري كه صاحب چشم است منتهي چشمش خرابي و رمدي دارد ممكن است يك هفته كار بكند و زحمت بكشد و استاد كحالي را دست بياورد و بدستور او راه رود چشمش اصلاح ميشود و بمحض اينكه چشم باز كرد همه چيز را مي‌بيند منتهي اينكه اسم چيزها را نميداند همينكه باو گفتند ديگر دانا ميشود و فرق اين تحصيل با آن تحصيل اين است كه آن يكي يك عمر هم كه درس بخواند و سؤال بكند بالفرض كه آنچه ميشنود حفظ نمايد عالم بالفاظي شده است كه حقيقت هيچيك را نفهميده اما اين يكي اي بسا يك هفته زحمت كشيده و چشمي پيدا كرده كه همينكه باز ميكند همه چيز را مي‌بيند و ديگر محتاج بسؤال نيست حال مطلبي كه سخن ما در آن بود مثلش باين تقريب است و الا بدون اكتساب هيچكس بجائي نميرسد چيزيكه هست آن مشعر و آن بصيرت را خداوند بهر كس خواسته باشد ميدهد نه هر كس كه درس ميخواند صاحب آن بصيرت ميشود و خداوند ميفرمايد يؤتي الحكمة من يشاء يعني بهر كس كه خواسته باشد علم و حكمت ميدهد و البته در اول مشعر باو ميدهد كه بفهمد و اين است آن نوري كه در دل هر كس خواسته باشد مي‌اندازد و آن كسي است كه واقعا براي محبت خدا و اولياء او از پي تحصيل علوم ايشان برآمده باشد و عمل برضاي ايشان نمايد نه آن كسيكه علم را براي حب رياست يا رسيدن بمسند و قضاوت و نزديك شدن باهل دنيا تحصيل نمايد و براي عمل كردن نباشد و البته چنين
صفحه ٨٦

 كسي علم باو نفع نميدهد و زياد هم نميشود سهل است كه بكلي تمام ميشود چنانچه در كتاب‌المبين از عدة‌الداعي روايت ميفرمايد از علي عليه السلام كه فرمود علم مقرون است بعمل پس هر كس دانست عمل ميكند و هر كس عمل كرد علم پيدا ميكند و علم ندا ميكند بعمل پس اگر جواب داد باو ميماند و الا كوچ ميكند و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه وحي كرد خداوند بسوي بعض انبياء خودش كه بگو بكساني كه تفقه ميكنند براي غير دين و تعليم ميگيرند براي غير عمل و طلب ميكنند دنيا را براي غير آخرت و مي‌پوشند براي مردم پوستهاي گوسفندان را و دلهاي ايشان مثل دلهاي گرگان است زبانهاي ايشان شيرين‌تر از عسل است و اعمالشان تلختر از صبر است آيا با من خدعه ميكنيد و بمن استهزا ميكنيد هراينه شما را بفتنه بيندازم كه حكما در آن حيران بمانند و در طريق‌النجاة از حضرت علي بن الحسين عليه السلام روايت ميفرمايد كه مكتوب است در انجيل كه طلب نكنيد آنچه را كه نميدانيد در حالي كه عمل نكرده‌ايد بآنچه دانسته‌ايد پس بتحقيق علمي كه بآن عمل نشود زياد نميكند صاحبش را مگر كفر و دوري از خداوند و حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود طلبه علم سه صنفند بشناسيد آنها را بصفات آنها و اعيان آنها صنفي از آنها تعليم ميگيرند علم را براي گفتگو و مجادله و صنفي از آنها تعليم ميگيرند براي تجاوز بديگران و مكر و خدعه و صنفي از آنها تعليم ميگيرند براي فقه و عقل اما صاحبان مجادله را مي‌يابي در مجالس كه اسباب اذيت مردم ميشوند و لباس خشوع ميپوشند و دلهاشان خالي از ورع است و از اين جهت خرد كرده است خداوند ضلع قلب او را و قطع كرده است بيني او را و اما صاحب استطاله و مكر و حيله او استطاله ميجويد بر اشباه و اشكال خودش و تواضع براي اغنيا ميجويد و حلواي آنها را فروميبرد و دين خود را تباه ميكند پس از اين جهت خداوند كور كرده است چشم
صفحه ٨٧

 او را و قطع كرده است از آثار علما اثر او را و اما صاحب فقه و عقل مي‌بيني او را كه صاحب حزن است و شب را در تاريكي برخاسته و در لباس خود منحني شده صاحب عمل است و از هر كسي ميترسد مگر از ثقات اخوان خودش پس از اين جهت خداوند اركان او را محكم كرده و روز قيامت باو امان داده ، عرض ميكنم و از اين اخبار هم زياد داريم و قصد اين بود كه از فرمايش آل‌محمد عليهم السلام استدلال نمائيم كه تحصيل علم بدون نيت عمل و باغراض و انظار ديگر كه معمول است نفع بانسان نميدهد و باقي هم نمي‌ماند بلكه همان فهم طبيعي انسان را هم بكلي ميگيرد و فاسد ميشود و عالمي را هم فاسد مينمايد چنانچه در حديث ميفرمايند ولي علمي را كه براي عمل و بندگي خداوند تحصيل نمائي زياد ميشود و انسان را صاحب بصيرت مينمايد كه آنچه را هم كه نخوانده مي‌بيند و ميفهمد و البته اين علم از نزد خداست و از اكتساب بنده نيست و فضل خداست كه شامل بندگان مخلص خود ميفرمايد نه غير آنها و حقير جاهل در جواب جناب مقدس عرض ميكنم كه من تصديق باين علم دارم و آن را ممكن ميدانم و معتقدم و فرمايش مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه را اقرار دارم بفهمم يا نفهمم و سر آن را بدانم يا ندانم زيرا ميدانم آنچه فرموده از فرموده خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بلكه از كشف و عيان فرموده است و مطلقا مورد ترديد نيست و خطا در كلام كسيكه مطلب خود را از فرمايش پيغمبر و امام گرفته است راهبر نيست و ،
اذا قالت حذام فصدقوها       ** * **      فان القول ما قالت حذام
و معذلك در اين مقام اين رساله را از بياني كه از بركات بيانات و افادات آن بزرگوار باندازه فهم ناقص استفاده شده است بطور اختصار براي ابناء حكمت خالي نميگذاريم و سعي دارم ان شاء الله مهما امكن فارسي بنويسم و با منتهاي
صفحه ٨٨

 اشكالي كه دارد مطالب عاليه را با الفاظ آسان ادا نمايم و معذلك روي سخن با اهل فهم و عرفان است و مشعر خاصي لازم دارد و اگر كسي كه صاحب آن مشعر نيست نفهمد بر من حرجي نيست زيرا من قادر بر شرح صدور و احداث نور نيستم و من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور ،
علي نحت القوافي من مواقعها       ** * **      و ما علي اذا لم‌يفهم البقر
پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است احديه كامله كه براي او نقصان و فقدان از هيچ جهت متصور نيست و محدود بهيچ حدي نيست زيرا كه حد داشتن از صفات خلقي است و لازمه فقدان است و پروردگار منزه از آن است و خداوند عالم جل شأنه بود و هيچ خلقي با او نبود پس دوست داشت كه شناخته شود پس خلق فرمود خلق را براي شناسائي چنانچه در حديث قدسي فرمود كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف پس علت غائي و نتيجه اين خلق و اين عالم شناسائي خداست لاغير زيرا كه در خلقت حكيم معلول از علت تخلف نخواهد كرد پس چون خداوند چنين دوست داشته و چنين خواسته و مشيت ازلي او اينطور قرار گرفته خلق را براي همين خلق كرده كه معرفت او را پيدا كنند و معرفت هم حاصل خواهند كرد و محال است كه معرفت پيدا نكنند منتهي بعضشان انكار نمايند بعد از معرفت آن مطلب ديگر است چنانچه در كتاب مجيد ميفرمايد يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها زيرا عموما براي اين كار ساخته شده‌اند و علت غائي خلقت اين است و از اين رو خداوند اين خلق را مختلف ايجاد فرمود كه اين نيز يكي از اسباب و طرق معرفت خلق است كه اختلاف و مضاده خودشان را با يكديگر به‌بينند كه از همين راه پي بتوحيد و يگانگي او ببرند كه ميفرمايد اميرالمؤمنين عليه السلام بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له ولي با وجود اختلاف مراتبي كه در خلق محسوس
صفحه ٨٩

 و مشاهد است معذلك هر كدام در درجه و مرتبه خود قادر بر معرفت پروردگار باندازه خود هستند و جاهل بخداي خود نميشوند چنانچه در كتاب مجيد است كه يسبح لله ما في السموات و ما في الارض يعني جميع آنچه در آسمان و زمين است تسبيح و تقديس او را ميكنند و تسبيح البته فرع معرفت است و معرفت فرع ادراك و فهم است چگونه ادراك ندارند و حال آنكه خداوند بهمه خطاب فرموده و دعوت بمعرفت فرموده و ميفرمايد قال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين يعني بآسمان و زمين فرمود بيائيد بسوي من طوعا يا كرها همگي عرض كردند آمديم در حال اطاعت و بندگي كه البته اطاعت فرع معرفت است و شواهد اين مطلب را از كتاب و سنت اگر بخواهيم بنويسيم يك كتاب مستقل لازم است و مقصود ما اختصار است خلاصه آنكه جميع خلق در جميع مراتب از بالا تا پائين مكلف بمعرفت هستند و خداوند براي شناسائي خود همه را خلق فرموده و اسباب معرفت را البته بآنها داده است بلكه نفس هر خلقي را آيت توحيد و معرفت خودش قرار داده كه نزديكتر از نفس هر چيزي بآن چيز چيزي نيست پس جميع آسمان و زمين و آنچه در آنها است از جماد و نبات و حيوان و ملائكه و جن و انبيا و رسل و خلق اول كه وجود مقدس آل‌محمد صلوات الله عليهم و پيغمبر آخرالزمان صلوات الله عليه و آله است جميعا آيات پروردگارند و جميعا دلالت بر توحيد پروردگار مينمايند و شبهه در اين باب براي ابناء حكمت نيست و وقتيكه جميع اين ملك آيت پروردگار شد شبهه نيست كه آئيت هر كدام باندازه قابليت خود او است و بيش از خودش نيست و فارسي‌تر كه بخواهيم بگوئيم باندازه ادراك و انفعال خود او است نه بيشتر فرضا جمادات اين عالم كه ميگوئيم تسبيح خداوند مينمايند بقدر فهم خودشان است نه باندازه يك انسان كامل همانطور كه در حديث ميفرمايند تنقض جدران يعني شكاف برداشتن آنها تسبيح
صفحه ٩٠

 آنها است يا صداي درختان موقع وزيدن باد تسبيح آنها است و گمان مكن كه اين مطالب استحساناتي است كه نعوذ بالله در اخبار فرموده‌اند و تسليم داشته باش و همه اينها فرمايشاتي است كه براي اهل فهم فرموده‌اند كه اگر ميفهمي چه بهتر و اگر نمي‌فهمي تسليم داشته باش كه سالم بماني و هلاك نشوي خلاصه كه تسبيح هر چيزي باندازه فهم و شعور او و ادراك او است كه لامحاله بهمان اندازه اطاعت و بندگي مينمايد و همان اطاعت او براي امر پروردگار تسبيح و تنزيه او است و همين انتقال احوال و صوري را كه در جمادات و نباتات فرضا ملاحظه ميكني تسبيح و تنزيه آنها است كه خداي خود را از اين صفات منزه ميدانند و چون اين مطلب قدري دقيق است فهمش براي همه كس آسان نيست ولي بهر حال كه آنچه خدا و پيغمبر فرموده‌اند بايد تسليم داشته باشيم و هكذا حيوانات معرفت پروردگار را حاصل ميكنند كه در اخبار فرموده‌اند بهيمه هر اندازه كه بهيمه باشد معرفت پروردگارش بر او مبهم نيست و خداي خود را باندازه معرفت خود وصف مينمايد و در حديث ميفرمايند كه مورچه وصف ميكند خداي خود را كه از براي او دو شاخ است ، عرض ميكنم چون منتهاي كمالي كه بر خود مي‌بيند همين دو شاخ است كه اغلب حوائج خود را با اين دو شاخ برآورده ميكند خداي خود را هم بهمان وصف ميكند و با زبان حال و مقال خود پروردگار را تسبيح مينمايد منتهي باندازه فهم و عقل و ادراك خود و از اين باب است كه خداوند در كتاب مجيد همه خلق را عقلا شمرده است كه ميفرمايد ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم كه ضمير عقلا بهمه برگردانده است پس تمام خلق عقلا هستند منتهي اين است كه درجات عقل مختلف است زيرا همه چيز از ماده عقل خلق شده است چنانچه در صفت عقل ميفرمايد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث اعرابي كه عرض ميكند يا مولاي عقل چيست ميفرمايد جوهري
صفحه ٩١

 است دراك كه محيط است بهمه چيز از جميع جهات آنها عارف است بهر چيز پيش از تكون او پس او علت موجودات است و نهايت مطالب ، عرض ميكنم و مقام احاطه بهمه چيز و عليت براي اشياء صفت ماده است كه بالنسبه بصورت احاطه بهمه طرف او دارد مثل اينكه ماده خشت كه گل است احاطه بصورت او دارد پس عقل نسبت بهمه خلق عليت دارد و در حديث شريف است كه خداوند بعقل ابتدا ميفرمايد و بعقل برميگرداند و هكذا اخباري كه عقل خلق اول است شنيده‌ايد پس ساير خلق را خداوند از ماده عقل گرفته است باين معني كه موافق حديث شريف او را خلق فرمود و امر فرمود كه اقبال نمايد پس اقبال كرد پس امر فرمود كه ادبار كن پس ادبار كرد پس لامحاله در مقام امتثال امر پروردگار ادبار كرده است و تا هر جا كه اسم خلق بر او گذارده شود ادبار نموده و حتي همين خاك از ادبار عقل ساخته شده و مي‌بيني كه بناي اقبال هم از همينجا است كه موافق حديث شريف بعد از ادبار مجدد امر ميشود كه اقبال كن پس اقبال مينمايد و بندگي ميكند و مقام عبوديت در همين خاك هم هست كه در كتاب مجيد است ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا و در آيات ديگر شنيدي كه خداوند بهمه آسمان و زمين خطاب ذوي العقول فرموده پس همه عقل دارند و همه بندگي ميكنند و در حديث است كه عقل آن چيزي است كه بندگي خداوند باو ميشود و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد عمل بطاعت پروردگار عقل است پس عبادت جميع اشياء از عقل است بلكه جميع سؤال و جواب و خطاب خداوند با عقل است چنانچه در اخبار ميفرمايند كه خداوند بعقل فرمود بتو امر ميكنم و بتو نهي ميكنم و بتو ثواب ميدهم و تو را عقاب ميكنم و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود كه مداقه ميفرمايد خداوند با بندگان در حساب روز قيامت بقدر عقلي كه بآنها داده است در دنيا ، خلاصه كه
صفحه ٩٢

 تمام سؤال و جواب و امر و نهي با عقل است و بندگي جميع خلق و جميع ذرات كاينات كه همه بنده خدايند باندازه عقل و فهم و ادراك آنها است و ملتفت شدي كه بنا بر اين درجات عقل و فهم و ادراك موجودات باين جهت مختلف است و هر كس عقلش بيشتر است در درجات بندگي كونا و شرعا پيشتر و جلوتر است زيرا زودتر اجابت امر پروردگار نموده و موجود شده و زودتر فهميده و زودتر اطاعت كرده و بندگي نموده و پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اول خلق شده است بضرورت مسلمين براي اين است كه عقل كل است و ادراك و انفعال او بي‌نهايت از ساير خلق بيشتر است و باين جهت است كه اول بندگان شده و ميفرمايد در كتاب مجيد امرت ان اكون اول المؤمنين و ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين پس معرفت آن بزرگوار بخداوند عالم از همه بيشتر است كه ميفرمايد يا علي نشناخته است خدا را كسي بجز من و تو و دانستي كه آلت شناسائي در هر كسي عقل او است منتهي اين است كه عقل هر كسي باندازه خود او است اين است كه گاهي تعبير بنفس ميآورند ولي اصل معرفت و ادراك از عقل است منتهي چون ادراك او در هر مقام باندازه نفس آن مقام است تعبير بنفس ميآورند و در اخبار متعدده است كه نفس خود را بشناس كه خداي خود را بشناسي و خداوند نفس هر كسي و هر چيزي را در خود او آيت تعريف خود قرار داده است كه ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون و نفس آية الله است كه در هر چيزي قرار داده شده و اين شعر شاعر مضمون اخبار است :
و في كل شئ له آية       ** * **      تدل علي انه واحد
و شاعر عجم ميگويد :
دل هر ذره كه بشكافي       ** * **      آفتابيش در ميان بيني
و حكما باين مضمون بعربي و فارسي بسيار سروده‌اند الا اينكه حافظه من كافي
صفحه ٩٣

 نيست و كفايت است ما را آيه شريفه سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني مينمايانيم باين خلق آيات خود را در آفاق و انفس آنها تا ظاهر شود كه او حق است و ميداني كه هيچ ذره از خلق از عموم لفظ آفاق و انفس خارج نيست پس جميع خلق از جهتي كه بخداوند دارند آيت او شمرده ميشوند و آن جهت همان جهت عقل و فهم و ادراك و اطاعت آنها است كه آيت تعريف خدا شده در آنها و اين است آن چيزي كه خداوند بهمه نفوس اتيان فرموده كه در آيه كريمه ميفرمايد لايكلف الله نفسا الا ما آتيها و اين است آن متاعي كه نزد هر كسي و هر چيزي از خدا هست كه ميفرمايد معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده و هر كسي باندازه وسع خود از اين متاع دريافت كرده و دارا شده و بهمان اندازه مكلف شده است و لايكلف الله نفسا الا وسعها باري سخن ما در مقدمات طول كشيد چون خواستم با زبان آساني بعض از برادران را متوجه نمايم پس از اين مقدمات معلوم شد كه معرفت هر خلقي باندازه آن آيتي است از خداوند كه در او گذارده نه زيادتر و نه كمتر و باندازه بياني است كه خداوند خود بر او فرموده كه فرمود در كتاب مجيد ان علينا بيانه يعني بيان و توضيح بر ما است نه بر بندگان و ميفرمايد ماكان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبين لهم ما يتقون يعني پروردگار گمراه نميفرمايد قومي را بعد از هدايت تا بيان نفرمايد براي آنها آنچه را كه بايد از آن بپرهيزند و بيان خدا در كون همان آيتي است كه در خود نفوس قرار داده كه همه چيز را بايد با او بفهمد و در شرع البته با زبان انبيا و رسل بيان ميفرمايد و آن آيت چنانچه دانستي همان عقل است چنانچه در عوالم از حضرت كاظم عليه السلام است كه به هشام ميفرمايد براي خداوند بر مردم دو حجت است حجت ظاهره و حجت باطنه اما ظاهره انبيا و رسل و ائمه هستند و اما باطنه عقول است و حضرت امير عليه
صفحه ٩٤

 السلام ميفرمايد عقل دو عقل است مطبوع و مسموع ، عرض ميكنم عقل مسموع همان فرمايش انبيا و رسل و ائمه است كه بر طبق عقل است و عقل مطبوع همان آية الله و بيان الله است و هر دو بيان خداست خلاصه آنكه معرفت باندازه بيان پروردگار است و آلت معرفت غير از اين چيزي نيست و اين آلت را پروردگار بايد بخلق بدهد و اين مضمون در اخبار بسيار است كه ميفرمايند مردم از خودشان اسباب و آلتي براي معرفت ندارند و لكن بر خداست كه معرفي بفرمايد خود را و در بعض اخبار است كه خداوند قرار داد در مردم چيزي را كه همينكه سؤال فرمايد اجابت نمايند و مراد از همه اينها همان است كه عرض شد و اختلاف در فرمايش ايشان نيست و خلاصه آنكه معرفت هر چيزي و هر كسي باندازه‌ايست كه خداوند بر او بيان فرموده يعني اسباب و آلت آنرا باو داده باشد پس معرفت جمادات و علم آنها بخداي خودشان باندازه ادراك و شعور و انفعال خود آنها است و تنقض جدران كه منتهاي انفعال و ادراك اوست معرفت و تسبيح و عبادت او همينقدر شده و هكذا معرفت و عبادت هر چيزي باندازه انفعال او است كه ظهور آن انفعال در عمل او است كه از او ظاهر است و در اخبار بيان اين مطلب براي اهل بصيرت زياد است ، در دعاي روز پنجشنبه ميخواني : سبحانك لا اله الا انت تسبح لك النهار بضوئه و الليل بدجاه و النور بشعاعه و الظلمة بغموضها سبحانك لا اله الا انت تسبح لك الرياح في مهبها و السحاب بامطارها الي آخر ، پس روز بروشنائي و شب بتاريكي و نور بشعاع خودش و باد بوزيدنش و ابر به باريدنش تسبيح پروردگار مينمايد و هكذا هر چيزي بهمان كار خودش و فعل خودش و اثر خودش تسبيح پروردگار مينمايد يعني معرفت او همان است كه از او ظاهر است و اگر در عرايض من تعمق نمائي و في‌الجمله اهل خبره باشي مي‌يابي كه مطالب عاليه حكمت را آسان ميكنم و آسانتر از اين نميتوانم عرض كنم و
صفحه ٩٥

 مقتضي هم نيست باري پس معرفت هر چيزي باندازه آن فهم و عقل و انفعالي است كه خدا باو داده و هكذا حيوانات معرفت و تسبيحشان باندازه خودشان است و علي الدوام تسبيح و ذكر او را ميكنند و در حديث ميفرمايند هيچ مرغي بدست صياد شكار نميشود مگر آنكه از ذكر پروردگار غفلت كرده باشد و ذكر پروردگار نفس خود او است كه همينكه از خود غافل ميشود شكار ميشود ملتفت مطلب باش و عرض كردم كه درجه عقل و انفعال و مطاوعه هر چيزي از فعل او معلوم ميشود كه ظاهر از او ميشود پس تسبيح حيوانات همان كار آنها است و فعل آنها است كه مي‌بيند و مي‌شنود و مي‌بويد و ميخورد و ميآشامد و جلب نفع ميكند و تحفظ از ضرر مينمايد و خداوند عبادت ديگر از او نخواسته زيرا بيش از اين فهم و عقل ندارد و اين اسباب و آلات را كه با آنها كار ميكند خدا باو داده و هيچيك را خود نساخته و اكتساب نكرده نمي‌بيني هيچ حيوان چشم براي خود اكتساب نميكند گوش اكتساب نميكند و هكذا همه اينها را خدا داده و مادرزاد است كه خدا باو داده و با آنها كار ميكند و اگر در ابتداي تولد هم هنوز در اسباب و آلات كار او نقصي است و هنوز تكميل نشده بعد از تولد با اسباب طبيعيه ملك بدون اينكه خود حيوان سعي و اكتسابي نمايد تكميل ميشود حالا تا اينجا كه آمدي بدان كه انسان خلق مكرم خداوند عالم است كه از همه خلق او برتر و بالاتر است زيرا خداوند ماده انسان را از مقامي كه فوق عالم طبيعت است گرفته كه آنجا را در اصطلاح عالم نفس ميگويند كه بالاي طبيعت و محيط بطبيعت است بلكه انسان حجت خداست بر همه عالمهاي دون درجه خود و نفس انسان مجموع صور عالمين است و مختصري از لوح محفوظ است و كتاب خداست كه با دست خود نوشته و انسان شاهد بر هر غايبي است و اينها الفاظي است كه در اخبار در صفت مقام انسان فرموده‌اند كه همه تعبير از عالم نفس است كه فوق همه عوالم
صفحه ٩٦

 مادون ميشود پس انسان مولود عالم نفس است و در آنجا خداوند با او سؤال و جواب فرموده و خود را باو معرفي فرموده و بوسيله نفس انسان خود را باو شناسانيده كه شرح اين احوال را در اخبار مفصله بيان فرموده‌اند و پس از آن او را در غيب اين عوالم پائين قرار داده تا در اين عالم جسم دو مرتبه ايجاد فرموده و مجددا بوسيله انبيا و اوليا سؤال و جواب و تكليف فرموده و صاحب معرفت ميشوند در اينجا بر طبق همان معرفت اوليه كه خداي خود را شناخته بودند و بعد از آن فراموش كرده بودند كه در اخبار فرموده‌اند كه معرفت براي انسان ثابت شده است و آن موقف را فراموش كرده‌اند و روزي در دنيا متذكر ميشوند و در آيات بسيار از قرآن مي‌بيني كه همه امثال و آيات و مواعظ را خداوند در اين دنيا قرار ميدهد كه شايد مردم متذكر شوند و تذكر لامحاله در امري است كه سابقا ديده‌اند و فراموش كرده‌اند و الا لفظ تذكر معني نداشت خلاصه كه در اين باب هم از ادله آيات و اخبار فعلا براي اختصار صرف نظر ميكنيم قصد اين است كه خلقت انسان از فوق اين عالم است و اسباب و آلاتي كه براي معرفت خداوند باو داده است همه از فوق اين عالم است و انسان در همان مقام نفس و حقيقت خودش صاحب اسباب و قوائي است كه انسانيت او بآنها است كه شرح آنها را حضرت امير عليه السلام در حديث كميل بيان ميفرمايد و حديث شريف را تبركا ترجمه مينمايم زيرا مشتمل بر اصول بسياري است در كتاب‌المبين است از كشكول شيخ بهائي از كميل بن زياد كه گفت سؤال كردم از مولاي ما اميرالمؤمنين عليه السلام پس گفتم يا اميرالمؤمنين ميخواهم كه بشناساني بمن نفس مرا پس فرمود اي كميل و كداميك از نفوس را اراده ميكني كه بشناسانم بتو گفتم اي مولاي من آيا يك نفس بيشتر است فرمود اي كميل اين است و جز اين نيست كه نفوس چهار است ناميه نباتيه و حسيه حيوانيه و ناطقه قدسيه و كليه
صفحه ٩٧

 الهيه و براي هر يك از اين نفوس پنج قوه و دو خاصيت است پس ناميه نباتيه براي آن پنج قوه است ماسكه و جاذبه و هاضمه و دافعه و مربيه و براي آن دو خاصيت است زياده و نقصان و انگيزش آن از كبد است و حسيه حيوانيه براي آن پنج قوه است سمع و بصر و شم و ذوق و لمس و براي آن دو خاصيت است رضا و غضب و انگيزش آن از قلب است و ناطقه قدسيه براي آن پنج قوه است فكر و ذكر و علم و حلم و نباهت و براي آن انگيزشي نيست و آن شبيه‌ترين چيزها است بنفوس ملكيه و براي آن دو خاصيت است نزاهت و حكمت و كليه الهيه براي آن پنج قوه است بقاء در فناء و نعيم در شقاء و عزت در ذلت و فقر در غنا و صبر در بلاء و براي آن دو خاصيت است رضا و تسليم و اين است آنچنان نفسي كه مبدء آن از خداست و بسوي خدا برميگردد فرمود خداي تعالي و نفخت فيه من روحي و فرمود خداي تعالي يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية و عقل وسط كل است ، عرض ميكنم از اين حديث شريف تا درجه پي ميبريم بمعني نفس و اينكه مطلب وراي آنچيزي است كه قشريين فرض ميكنند و رطب و يابس‌هائي ميبافند و ايراد بر علماي رباني ميگيرند و مقصود ما در اين مقام بيان حقيقت نفس انسانيت نيست جز اينكه اشاره نمائيم باينكه اصل نفس از اين عالم نيست و مبدء آن فوق طبيعت است و در همانجا صاحب قوائي است كه فعليت آن بآنها است و از آن قوي خلقت شده است كه ملاحظه كردي ميفرمايد قواي آن فكر و ذكر و علم و حلم و نباهت است كه همه اينها را در اصل خلقت داراست و محتاج باكتساب نيست و سخن ما در علم بود و از اين حديث شريف دانستي كه اصلا علم از اجزاء تركيب انسان است و خدا او را از ماده علم خلقت فرموده كه در كتاب مجيد ميفرمايد كلا انا خلقناكم مما تعلمون يعني من علمكم يعني شما را از علم خلقت كرديم و منافات با اينكه ميفرمايد خلقكم من
صفحه ٩٨

 تراب ندارد زيرا مراد ما خلقت اولي است كه در عالم ذر خلقت فرموده و در اين آيه دويم هم مراد از تراب تراب همان عالم است و مراد ترابي كه نباتات و حيوانات را از آن خلق فرموده نيست و اين تراب مال اين عالم است و انسان از عالم ملكوت گرفته شده كه آنجا هم آسمان و زميني دارد مانند اين عالم خلاصه كه مبدء انسان از علم است و در حديث اعرابي كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيان نفوس و منشأ آنها را ميفرمايد بيان ميفرمايد كه مقر نفس انسانيه علوم حقيقيه دينيه است ماده آن از تأييد عقل است فعل او معارف ربانيه است پس علم بطور حقيقت مطلقا اكتسابي نيست و موهوبي است و از قواي اصليه انسان است همانطور كه چشم و گوش در حيوان اكتسابي نيست و موهوبي است جاذبه و هاضمه در نبات اكتسابي نيست و موهوبي است بهمينطور علم و حلم و فكر و ذكر در انسان اكتسابي نيست و قوه‌ايست خدا داده كه از تأييد عقل كه ماده انسان است باو داده شده منتهي اين است كه در دنيا كه ميآيد باز محتاج بهمان تأييدات عقلي است كه اسباب بقاء و رشد علم او باشد و دايم بايد استمداد از علم نمايد همانطور كه حيوان دايم استمداد از اين آب و خاك بايد بنمايد تا زنده باشد زيرا كه ماده حيوان از اين آب و خاك است انسان هم بايد استمداد از علم نمايد تا زنده باشد و حيوة انسان بعلم است و انسان بي‌علم مرده است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد الناس موتي و اهل العلم احياء پس خوراك و طعام انسان هم در دنيا علم است كه در تفسير آيه شريفه ميفرمايد امام عليه السلام فلينظر الانسان الي طعامه يعني الي علمه زيرا طعام حقيقي انسان علم است و ساير طعامها كه ما ميخوريم اينها طعامهاي حيوانيت و نباتيت ما است كه مي‌بيني با ساير حيوانات هم شركت داريم و آنها هم همين غذاها را ميخورند ولي طعام نفس انساني كه از عالم بالا گرفته شده است و بفرمايش
صفحه ٩٩

 حضرت امير انبعاثي از اينجا ندارد يعني از اين طبايع عنصريه مانند نبات يا طبايع فلكيه مانند حيوان گرفته نشده بلكه ماده او از تأييد عقل است بايد علم باشد كه اگر صاحب علم است و عمل بعلم مينمايد انسان است و الا انسان نيست خلاصه پس تحصيلات و اكتسابات علميه انسان در اين دنيا از باب استمداد ماده علمي است كه در خودش موجود است و هست منتهي محتاج بتصفيه‌ايست كه از عالم حيوانيت قدري بالا بيايد و در عالم خودش چشم باز كند و ديدنيها را به‌بيند مثل اينكه حيوان همينكه در شكم مادر از حد نباتيت كه بالاتر رفت و حيواني شد و متولد شد فورا چشم باز ميكند و مي‌بيند و محتاج باكتساب چشم نيست بلي محتاج است كه چشم خود را بكار بيندازد و به‌بيند كه اگر چشم خود را بهم بگذارد يا روي چشم حيوان يا انسان را دو سه روز به‌بندند كه كار نكند كور ميشود و از ميان ميرود همچنين انسان اگر چشم علمي خود را به‌بندد و عمل بعلم ننمايد بكلي كور باطن ميشود و اين است معني فرمايش امام عليه السلام كه علم ندا ميكند بعمل اگر اجابت شد فبها و الا ارتحال ميكند ، پس انسان بايد دائما عمل بكند و كار بكند تا علمش باقي بماند مثل اينكه چشم يا گوش يا دست يا پا را اگر از كار انداختي بكلي از ميان ميرود همچنين انسان بايد كار بكند و كار او عمل بعلم است همانطور كه حضرت امير فرمود كه فعل انسان معارف ربانيه است پس دايم بايد كسب معرفت نمايد و علم تحصيل كند و معارف ربانيه عبارت از فرمايشات خدا و رسول است نه ساير علوم متداوله و ساير علوم معموله اگر بدردي هم ميخورد براي امور دنيا است و علم انساني كه بدرد عالم خودش ميخورد علم ديگر است و همان است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود علم سه چيز است آيه محكمه يا فريضه عادله يا سنت قائمه و ماسواي اين سه فضل است ، و اين است آن علمي كه تحصيل آنرا براي هر مرد و زن فريضه فرموده‌اند
صفحه ١٠٠

 براي اينكه اين علم است كه اسباب حيوة و بقاء نفس انساني است مثل اينكه نان و گوشت و امثال آن اسباب حيوة نفس حيواني است و تحصيل آنها هم در موقع ضرورت در شرع واجب شده حاصل آنكه علم در نفس انسان موجود و نوري است از خداوند و اكتسابات و تحصيلات در اين دنيا قسمت عمده آن براي تصفيه و استخلاص از عالم حيوانيت و وصول بمبدء انساني است كه خود صاحب علم است و نخوانده ميداند و اشخاصي را خداوند در اين دنيا خلقت فرموده كه باين مقام ميرسند و علم در آنها بالفعل ميشود بدون اين نحو اكتسابي كه متداول است چنانچه حضرت زين‌العابدين عليه السلام خطاب بحضرت زينب ميفرمايد كه شما عالمه غيرمعلمه هستيد پس تحصيلات در دنيا براي بقاء آن علم است نه اينكه انسان در اين دنيا علمي براي خود ايجاد ميكند و اگر در نهاد انسان علم نبود با اين اكتسابات عالم نميشد مثل اينكه اگر هيكل چوبي بسازي مانند يك حيوان و هر روز نان و گوشت در آن هيكل بريزي آخر حيواني نميشود براي اينكه از اول حيواني نبود پس اين طعامها كمكي است براي حيواني كه از اول حيوان باشد و خدا او را حيوان كرده باشد همچنين است اكتسابات علمي براي انساني است كه خدا او را انسان قرار داده و از ماده علم خلقت فرموده است لاغير و تفصيل زياده بر اين لازم نيست و همينقدر هم براي جواب جناب مقدس زيادي بود زيرا از اعتراضات ايشان كه بعد از اين ذكر ميشود پيداست كه اهل اين عالمي كه سخن ما در آن بود نيستند و وجود آنرا منكرند و خود را از نفوس همين عالم اعراض جسمانيه ميدانند و ما هم اقرار ايشان را مي‌پذيريم و آنچه عرض شد براي ديگران بود .
گفته‌اند سؤال ٢ نمره ١١ بالصراحه مينويسد ضروريات دين را غالب مسلمانان از روي خيال و شنيده بي‌اصل اتخاذ نموده‌اند و در جميع مسائل فهم خودشان
صفحه ١٠١

 را ضروري دين ميدانند نه از گفته خدا و رسول . . . و تا بحال كسي مسأله جنت و نار را مثل غالب مسائلي كه ما ميگوئيم نفهميده و ندانسته آيا مسلمانان ديوانه ميباشند كه خيال باطل را ضروري و احدي ندانسته است كه جنت و نار چه هست و عقايد اكثر فاسد است يا آقا اشتباه يا نموده معين فرمائيد .
عرض ميكنم عباراتي كه در مقدمه بيان جنت و نار ميفرمايند و بمناسبت اسمي از ضرورت برده شده با ساير بياناتي كه در مقامات ديگر فرموده‌اند بخيال جناب آخوند تناقض دارد كه در تناقضات خودشان شمرده‌اند آنرا هم نقل ميكنيم و هر چه خداوند خواسته باشد جواب ميدهيم .
گفته‌اند نمره ١١ تناقض بيست و سوم صفحه صد و هشتاد و سوم سطر ١٣ جلد دويم خلاصه غالب مسلمانان ضروريات دين خود را از روي خيال و فهم ناقص خود اتخاذ نموده نه از گفته خدا و رسول خدا - تناقض دارد ادعاي مطيع اسلام و علما و معتقد بضروريات مسلمين كه در كتب علما تدوين شده بودن با اين نسبت زشت كفرآميز يعني نعوذ بالله سفاهت بلكه جنون درباره مسلمانان گفتن چون ديوانه چيزي را خيال و بعد يقين پيدا نموده .
عرض ميكنم ما عين عبارت مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه را كه در مقدمه بيان حقيقت جنت و نار فرموده‌اند نقل ميكنيم تا همه كس به‌بيند كه آنطور كه جناب آخوند تحريف كرده‌اند و معني‌ها از آن بيرون ميآورند نيست و اما نسبت جنون دادن العياذ بالله بيكي از علماي رباني بالاتر از آن نيست كه امثال اين معترض بشخص اول اسلام و پيغمبر آخرالزمان هم دادند وقتيكه مطالبي را فرمود كه نمي‌فهميدند يا منكر مي‌شدند پس مانعي نيست كه بيكي از بندگان آن حضرت هم اين نسبت را بدهند و فعلا جوابي لازم ندارد و لكم في رسول الله اسوة حسنة ،
صفحه ١٠٢

 و خداوند به پيغمبر صلي الله عليه و آله در اين مقام امر بصبر فرموده و اين است عين عبارت مؤلف (اع‌) فرموده‌اند :
فصل در صفت جنت و نار است و اعتقاد بجنت و نار هم از جمله واجبات است و بودن آن دو هم از جمله ضروريات دين است و لكن غالب خلق معرفت آنها را ندارند و چيزي شنيده‌اند و چيزها خيال كرده‌اند و بسا آنكه خيالهاي خود را ضروري اسلام بينگارند و اين عيب در جميع مسأله‌ها هست كه مردم فهم خود را ضروري مي‌پندارند و حال آنكه آنچه از خدا و رسول صلي الله عليه و آله رسيده آن مطاع است نه فهم مردم و بايد پيروي كتاب و سنت را كرد و ان شاء الله ما در اين رساله شرح آنرا بطوريكه از كتاب خدا و سنت رسول فهميده ميشود بعرض دوستان ميرسانيم و لا حول و لا قوة الا بالله .
عرض ميكنم آن قسمت عبارت كه مورد ايراد قرار داده‌اند همين بود كه نقل شد و ما حكميت را بخوانندگان محترم واميگذاريم كه آيا چنين است كه نوشته‌اند و آيا همه كس تصديق ندارد كه اعتقاد بجنت و نار تا فهميدن مسأله جنت و نار دو موضوع است و اعتقاد بآن ضروري دين همه مسلمين است اما در بيان معني آن دو هر يك از حكما چيزي گفته‌اند و همه درست نگفته‌اند زيرا كه بيانات مختلفه ممكن نيست همه صحيح باشد و ساير مسلمين هم كه مثل من و جناب آخوند جاهل صرفند البته هر يك خيال باطلي ميكنند پس اصل اعتقاد ضروري و مجمع عليه است اما فهميدن مسأله از نظريات است كه هر كسي نظري داشته و چيزي فهميده و حق مطلب هم همان است كه با كتاب و سنت تطبيق شود نه فهم اشخاص شما را بخدا آيا مطلب غير اين است و آيا در فرمايش ايشان چه نقصي مشاهده ميكنيد و بهر حال كه اين اعتراض ايشان جواب ديگر جز اينكه بنظر مطالعه كنندگان واگذاريم ندارد
صفحه ١٠٣

 ولي چون اصل مسأله ضرورت و فهميدن معني همين كلمه و هم مسأله جنت و نار از مسائل مشكله است در هر دو موضوع بياني باختصار ميكنيم ان شاء الله ، همه ميدانيم كه امور دنيا بر دو قسم است بعضي از امور هست كه همه ميفهمند و ميدانند و بعضي از امور هست كه همه نميدانند قسم اول را بديهي ميگوئيم و قسم دويم اينطور نيست و همه كس نميفهمند و بايد فكر زياد در آن بكنند تا بفهمند يا بالاخره محتاج بسؤال از دانائي ميشوند و علما اصطلاح كرده‌اند و قسم اول را ضروري ميگويند يعني بديهي است و محتاج بتعمق نيست مثل اينكه هر آدمي ميداند آتش سوزنده است بلكه از شدت بداهت حيوانات هم ميدانند آتش سوزنده است و از آتش ميگريزند و همه كس ميداند كه آب سرد ميكند و رفع عطش مينمايد يا آنكه هوا براي تنفس است يا آفتاب روشن است و هكذا امثال اينها و قسم دويم را نظري ميگويند يعني فهميدن آن محتاج بنظر و تدبر و تفكر است مثل اينكه بفهمند اين دنيا قديم نيست و حادث است و امور نظري اقسام زياد دارد بعضي امور هست كه باندك تدبر براي كسيكه صاحب فهمي باشد معلوم ميشود و بعضي از نظريات هست كه فهمش باين آساني نيست و فهميدن آن زحمت بسيار و مقدمات زياد لازم دارد و تفاضل اهل علم و حكما و صاحبان فنون و نقص و كمال آنها در همين مقام است و عقل اشخاص در همين مورد سنجيده ميشود و در اصل اين موضوع كه عرض ميكنم شايد اشكالي براي كسي نيست و خود اين مطلب از ضروريات عقلا است و باز همه ميدانيم كه در نزد اهل جميع علوم و فنون اموري است كه در نزد خود آنها از بديهيات است و مجمع عليه همه ميشود و اموري است كه مورد نظر و فكر و بحث است و اختلاف در آن دارند و هر كسي چيزي ميگويد و همان امور كه در نزد صاحبان آن فن از ضروريات اوليه است در نزد سايرين مطلقا بداهتي ندارد بلكه موضوع آنرا هم
صفحه ١٠٤

 نميدانند كه چيست فرضا در نزد نحويين بديهي و ضروري است كه فاعل مرفوع است ولي شخص نجار فاعل نميفهمد چيست و مرفوع كدام است و همچنين اموري هست كه در نزد اهل آن در موضوع ظاهرش اختلافي نيست بلكه در نزد همه بديهي است ولي در حقيقت و فلسفه آن اختلاف دارند فرضا همه ميدانند كه براي اين ملك صانعي است و در نزد همه بديهي است ولي در چگونگي آن انظار مختلف است يا آنكه همه اطبا اتفاق دارند كه معالجه حرارت با برودت ميشود اما در اينكه فلان داروي معين گرم است يا سرد اختلاف دارند و هر يك نظر خاصي اظهار ميكنند و در نزد همه بديهي نيست و در اين مطلب هم گمان ندارم كسي شبهه داشته باشد و نيز اين مطلب را بايد دانست كه امور ضروريه در همه جا و در هر زمان بيك صورت نيست و همه ضروريات عمومي كه الآن در نزد همه بشر ضروري باشد يا در نزد عقلاي آنها يا در نزد حكما و اهل فلان علم خاص و فن خاص از اول ضروري نبوده و تدريجا بحد ضرورت و بداهت رسيده حتي واضحتر از اين چيزي نيست كه همه ميدانند آتش سوزنده است البته روز اول همه نميدانسته‌اند و بعد از تجربه دانسته‌اند يا ترياك سم است اول نميدانسته‌اند و تدريجا در طول زمان و تجربه و تعليم همه دانسته‌اند و بديهي شده هنوز اي بسا اشخاص كه نميدانند و امور بسياري است كه سابق بر اين اطلاعي بر آن نداشته‌اند و نه ضروري بوده نه نظري و الآن از بديهيات شده است در نزد همه كس اما فهميدن چگونگي آن باز از نظريات است كه جز اهل علمش ديگران مطلقا چيزي از آن نميفهمند ولو آنكه ظاهرش از بديهيات شده فرضا سابقين اطلاعي از قوه برق و تأثير آن نداشتند حالا همه مي‌بينند و ميدانند كه قوه برق ناقل صوت و ناقل اشباح و صاحب تأثيرات فوق العاده است اما تأثير آن بچه كيفيت است اين مخصوص باهل علم آن هست و ديگران حق صحبت در آن ندارند و خود آنها
صفحه ١٠٥

 پيش خودشان ضروريات و نظرياتي دارند و بصرف اينكه من هم ميدانم و پيش من بديهي است كه حركت اتومبيل بواسطه برق است يا وصول خبر تلگراف و راديو بوسيله برق است و امثال اينها من حق ندارم كه در موضوع برق صحبت كنم و بر علماي آن ايراد و اعتراض داشته باشم زيرا كه اصلا از چگونگي آن و كيفيت تكون آن و آثار و خواص آن مطلع نيستم و من فقط ظاهر امر را ديده‌ام و از حقيقت بكلي بي‌خبر هستم خلاصه كه مقصودم تفصيل نيست و قصدم بيان معني ضرورت بود پس معلوم شد كه امر ضروري آن چيزي است كه در نزد اهلش بحد بداهت رسيده و بوضوح پيوسته و محتاج باستدلال يا احتمال در آن نيستند حال همچنين است امور دين و آنها هم مثل ساير امور دنيا بر دو قسم است بعضشان ضروري است و بعضشان نظري است و مراد از ضروري در امر دين اموري است كه نسبت ظاهر آن به پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام بحد بداهت و وضوح رسيده و شك و شبهه در نزد اهلش در آن مطلب باقي نمانده و اختلاف و نزاعي در آن باب ندارند و همه ميدانند كه آن مطلب از دين پيغمبر است صلي الله عليه و آله و در وقتيكه اظهار آنرا كردي بنا نيست كه سؤال دليلي از انسان بكنند و فورا تصديق ميكنند و اين امور هم همانطور كه عرض كردم مثل ساير امور دنيا ضعف و شدت دارد نه آنكه هر چه در امور دين ضروري است بايد پيش همه مسلمين ضروري باشد و اي چه بسيار مسائل كه در نزد علماي مسلمين و فقها از ضروريات مسائل دين است كه ساير مسلمين مطلقا خبري از آن ندارند بلكه اي بسا بگوششان هم نخورده تا چه برسد كه بحد ضرورت رسيده باشد و چه بسيار اموري كه در نزد حكما و متألهين در فن خودشان بحد ضرورت رسيده كه از دين است ولي سايرين متوجه آن نيستند بلكه نميدانند بلي بعض امور عامه در دين هست كه در نزد همه مسلمين يعني اهل فهم و ادراك و ديانت
صفحه ١٠٦

 اعم از اينكه از اهل علم باشند يا نباشند جزو ضروريات شمرده ميشود و همه اتفاق بر آن دارند و اختلافي در آن امور ندارند كه از دين است و از فرمايش پيغمبر است صلي الله عليه و آله ولي اين نكته را نبايد از نظر انداخت كه اين قبيل امور هم همان لفظش ضروري است و متفق عليه است و واجب نيست كه معني آن نزد همه ضروري و بديهي باشد يا آنكه همه كس معني آنرا بفهمند و بدانند و اگر امر اينطور بود مي‌بايستي جميع مسلمين از علما و حكما و مدققين باشند و ديگر اشكال و مجهول نداشته باشند ولي امر اينطور نيست و معاني و حقايق همان ضروريات هنوز بر همه حكما و موشكافان هم حل نشده تا چه رسد بساير مردم و اصل سخن ما در همينجا است جناب آخوند اسم ضرورتي شنيده و خيال كرده هر چه از امور دين ضروري است و همه مسلمين يعني اهل فهم و عقلشان ميدانند و ميگويند حقيقت آنرا هم ميفهمند و همينجا اشتباه كرده و ايراد بر علماي رباني ميكند و نسبتهاي نالايق ميدهد كه مثلا فرموده‌اند مردم خيالات خود را ضروري دين پنداشته‌اند و گمان كرده كه مطلب غير از اين است حالا ما از ايشان سؤال ميكنيم از ابده بديهيات و ضروريات دين در نزد همه مسلمين امر توحيد است كه همه ميگوئيم خدا يكي است و پيغمبر صلي الله عليه و آله هم چنين فرموده حال آيا معني يگانگي خدا را دانسته‌اند همه مسلمين و از همه آنها بگذريم تنها حكماي آنها كه هر يك در توحيد بياناتي دارند همه درست گفته‌اند و خداي خود را درست وصف كرده‌اند يا فرضا ضروري جميع مسلمين است كه پيغمبر و آل‌محمد صلوات الله عليهم اول ما خلق اللهند حالا آيا معني اول ما خلق اللهي را دانسته‌اند يا آنكه معاد روز قيامت كه ضروري همه است بچه كيفيت است و هكذا معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ضروري همه است همه حقيقت معراج را دانسته‌اند و از كيفيات محشر و مواقف آن كه اغلب
صفحه ١٠٧

 از ضروريات مسلمين است كه پيغمبر چنين فرموده و اقرار بهمه داريم مثل امر ميزان و صراط و حساب و تطاير كتب و جنت و نار و خلود در آن دو و حور و قصور و انهار و اشجار و اكل و شرب كه در آخرت ميشود آيا معاني و حقايق همه اينها مثل الفاظشان كه ضروري كل است حقايقشان هم ضروري است و همه مسلمانان شهري و كوهي و سياه و سفيد و پير و جوان اين حقايق را ميفهمند كه بچه نحو و بچه كيفيت است و بنا بر اين آيا همه از علماي رباني هستند و آيا علما و حكما هم در اين باب‌ها اختلافي نكرده‌اند و همه بيك طور گفته‌اند اگر عقيده جناب آخوند اين است روي سخن من هم مطلقا با ايشان نيست و اگر اينطور نيست كه همان است كه فرموده‌اند مردم عموما معاني و حقايق اين ضروريات را نفهميده‌اند لفظي را همه با هم ميگويند و در معني آن هر كسي خيالي ميكند و خيال خود را ضرورت مسلمين مي‌پندارد در حاليكه حق مطلب و حقيقت آن همان است كه خدا و رسول فرموده‌اند نه آنچه مردم بي‌اطلاع شنيده‌اند كه از ضرورت جز لفظ آنرا نشنيده‌اند يا شنيده‌اند و نفهميده‌اند جائي كه مثل جناب آخوند كه شنيده‌اند ضرورت اسلام اين است كه معاد جسماني است فرض كرده يعني عنصري است جائي كه ملاي مسلمين معني جسم را ندانسته باخبار و فرمايشات پيغمبر رجوع نكرده معني كتاب خدا را هم نميداند بلكه اقلا بكتاب لغت رجوع نكرده و معني جسم را نميداند ديگر از سايرين چه توقع بايد كرد و مثلا در همين مورد كه اعتراض كرده در معني جنت و نار كه خواسته‌اند تحقيق مطلب را بفرمايند و در حقيقت از مسائل غامضه دينيه است و عقول حكما هنوز در حقيقت اين دو متحير مانده است ايشان تعجب كرده‌اند كه آقا بمسلمانان توهين كرده و آنها را نادان پنداشته و خيال كرده ديوانه هستند كه ضرورت خود را نميدانند و محتاج به بيان آن هستند و اي كاش خود جناب آخوند
صفحه ١٠٨

 تحقيق خود را در اين موضوع نگاشته بودند تا اقلا همه مستفيض ميشدند ولي از فحواي كلمات و ساير اعتراضاتشان پيداست كه خيال كرده‌اند فرضا بهشت يك باغ بسيار بزرگي است كه گنجايش تمام مرحومين را دارد و مثل همين باغهاي دنيائي است كه معهود همه ما است و اشجارش بهمينطور و انهارش بهمين شكل و هكذا حور و قصور و ساير صفات آن كه بيان شده حقيقتش همين صور دنيائي است كه ايشان ديده‌اند و همه مسلمانان ميدانند و هكذا جهنم گودال بسيار بزرگي است كه پر از آتش و پر از مار و عقرب است بهمين اشكال كه معهود ايشان است و همينها هم مخلدا ميماند و زوال براي آنها نيست و تصور اين مطالب را همه مسلمين كرده‌اند و مطلب هم كه ضروري و اتفاقي است پس ديگر اشكالي نيست و نميدانيم كه اگر اينطورها است چرا بعالم ديگر هنوز بايد برويم و راه باين درازي بپيمائيم و ممكن بود همينجا را دار خلود قرار دهند و بنا بفرض جناب آخوند همه اين مراحل عنصري است عنصر هم همين است كه ايشان ديده‌اند و فهميده‌اند و ساير مسلمين هم ديده‌اند و ضرورت دينشان شده ولي بايد بايشان بگويند كه اين توهمات براي امثال خودتان است و امروز مسلمين قانع باين خيالات و توهمات نميشوند و شعورشان زياد شده و از حرفها معني ميخواهند مسائل ضروريه هم بجاي خودش صحيح و درست است ولي بايد بقدر اقتضا معني آنها را بيان كرد و فرمايشات خدا و رسول را توضيح داد تا بصيرت پيدا كنند و امروز بهمان الفاظ ضروريه تنها نميتوان قانع شد و بايستي معني فهميد و سابق هم همينطور بود و هميشه بناي ملك بر همين است كه شخص عالم و حكيم بلكه پيغمبر و امام مطلبي را بيان ميكند و اهل فهم حقيقت آنرا بهر درجه كه استعداد دارند ميفهمند عوام و جهال هم بقدر فهمشان ميفهمند و گناهي بر آنها هم نيست و همانچه را كه فهميده در صورتيكه تسليم
صفحه ١٠٩

 نموده بر او كفايت است و اهل نجات است ولي علما و اهل بصيرت قانع نميشوند و كنجكاوي ميكنند تا حق مطلب را بفهمند و مشكلاتشان زياد ميشود و اي بسا اختلافات و نزاعها كه در ميانشان پيدا ميشود ولي باز ميزان و مقياس حق و باطل بحمد الله در ميان هست و آن فرمايش خدا و رسول است كه تخلف از آن دو جايز نيست ولي شبهه در اين باب نيست كه مردم چون عموما اهل علم نيستند بلكه از پي ديانت هم نيستند و هر كدام بكار و كسب خود مشغولند و از مسائل دين پي‌جوئي نميكنند الفاظي را ميشنوند و بر خودشان خيالي ميكنند و همان را ضروري دين مي‌انگارند و اي بسا بر جماعتي هم كه اهل عناد و انكار نيستند و پشت بعلم نكرده‌اند و طعني هم بر علما ندارند و بكسب خود مشغولند حرجي هم نباشد و خداوند هم بر او نگيرد و شبهه نيست كه اين جماعت هم هر كدام بعقل خود چيزي ميفهمند و فهم اين قبيل مردم ضروري دين نميشود و بدرد خودشان ميخورد و توهمات جهال يا قشريين بدرد اهل فهم و ادراك نميخورد و مقصود پيغمبر صلي الله عليه و آله هم آن توهمات بيجا نيست بلكه همان است كه خودشان توضيح فرموده‌اند حالا مردم عوام نفهميده باشند چه مانعي است و چه خوب شعري در اين معني گفته است ناصرخسرو علوي :
قول رسول حق كه درختي است بارور       ** * **      برگش تو را كه گاو توئي و ثمر مرا
باري زياده بر اين تفصيل لازم نيست ،
و اما در حقيقت جنت و نار انظار حكما مختلف شده است و هر كسي بخيال خود چيزي فهميده و تحقيقي كرده و اين از فروع مسأله معاد است كه در اصل آن اختلافات بسيار شده و مجلسي مرحوم اعلي الله درجته در حدود بيست قول را در كتاب خودش ميشمارد و زياده بر چهل قول در اين باب از حكماي متقدمين نقل شده و من در صدد نقل و روايت هيچيك از آنها نيستم و اين رساله مختصر
صفحه ١١٠

 را از روايات و عقايد بي‌حقيقت نميخواهم پر كنم و البته حق همان است كه موافق فرمايش خدا و رسول و ضرورت اسلام است كه آن مرحوم هم همان را اختيار فرموده و معاد را جسماني ميداند و جنت و نار را هم جسماني ميداند و در اغلب مراحل همان ظاهر اخبار را روايت فرموده و تسليم مضمون آنها را نموده است و خود را آسوده و راحت كرده و شرط انصاف و تسليم هم البته همين است كه در موضوعي كه انسان سررشته ندارد حرف نزند و بصاحبش واگذارد البته حق همان است كه آل‌محمد صلوات الله عليهم فرموده‌اند خواه بفهميم و خواه نفهميم و در مقاماتي هم كه خود آن مرحوم خواسته‌اند بيان و تحقيقي از خود نمايند اشتباهاتي كرده‌اند و تحقيقشان با اخبار آل‌محمد عليهم السلام مختلف شده و من در صدد نقل آنها هم در اين مقام نيستم زيرا ميدانم غرض ايشان جز تسليم امر آل‌محمد عليهم السلام مطلبي نبوده منتهي اين است كه سهو مقسوم است و المعصوم من عصمه الله و بهر حال كه حق همان است كه ايشان و ساير علماء مسلمين قائل بآن شده‌اند و ضرورت اسلام بر آن است كه معاد جسماني است و جنت و نار هم البته جسماني است و هر دو مخلوق خداوند عالمند و الآن موجودند ولي آنچه محقق است و در نزد اهلش واضح شده آنست كه تحقيق حقيقت معاد و فروع آنرا از اول اسلام تا كنون كسي بتحقيق و توضيح مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيان نكرده و شرح نداده و شاهد اين عرض كتب سابقين از علماي اسلام و حكما است كه در دسترس است و اما علماي حقه متقدمين اعلي الله مقامهم بطوريكه سابق هم در مقدمه اشاره كردم مطلقا در صدد بيان حقايق كتاب و سنت نبوده‌اند و معاذيري داشته‌اند كه ديگر تكرار نميكنم و بصرف روايت ظاهر اخبار قانع شده‌اند و ظاهر ضرورت را محكم كرده و نگاه داشته‌اند جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين و اما
صفحه ١١١

 حكماي متصوفه و آنها كه پيروي آنها را نموده‌اند و در حكمت و فلسفه از يونانيين و سنيها گرفته‌اند و خيالات خود را كه گاه بنام كشف خوانده‌اند جزو آنها كرده‌اند آنها هم از حقيقت بر كنار افتاده‌اند و گفته‌هاشان با قرآن و اخبار منافي است و تأويلات بعيده نموده‌اند كه اساسا بناي شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله بر آن تأويلات نيست و بيان حقيقت منحصرا همان است كه شيخ اوحد اعلي الله مقامه بيان فرموده و تفسير آيات كتاب و اخبار اهل بيت اطياب را با لسان حكمت و عقل بيان فرموده و با شرع مقدس تطبيق فرموده است بنحوي كه تمام مختلفات اخبار با بيان ايشان حل ميشود و مخصوصا توضيح و تفصيلي كه مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه در كتاب ارشاد و ساير تأليفات خود در مجملات فرمايشات شيخ اوحد اعلي الله مقامه فرموده است كه اسلام و مسلمين را سرافراز و مرهون منت و حكمت خود فرموده است كه ديگر بياني فوق بيان ايشان نيست و حجت را بر همه اهل علم و تحقيق و كساني كه ميخواهند تسليم امر آل‌محمد عليهم السلام را داشته باشند تمام كرده‌اند و معذلك چون موضوع حقيقت اين امور از نظريات است تحكم بهيچكس نميشود و اگر واقعا با وجود نيت تسليم امر آل‌محمد عليهم السلام طور ديگر هم بفهمد و اعتقاد نمايد باختيار خود او است و امري كه با كتاب خدا و اخبار اهل بيت بر كسي ثابت نشود وسعت دارد بر او كه شك و انكار آنرا نمايد چنانچه امام عليه السلام دستور ميفرمايد منتهي اين است كه از ضرورت اسلام تخلف ننمايد و الا حكم كفر بر او جاري ميشود خلاصه آنكه جميع اهل علم و تحقيق در اين بابها عقيده دارند و خيالي ميكنند و نميدانم جناب آخوند ضرورتي را كه خيال كرده‌اند كدام ضرورت است اگر اقرار بظاهر لفظ جنت و نار را ميگويند و جسماني بودن آنها البته صحيح است و ضرورت اسلام و مسلمين بر آن است و تخلف از آن هيچ مسلمان نميكند چه جاي
صفحه ١١٢

 عالمي و اگر فهم حقيقت آن دو را ميگويند ضرورتي در اين باب قائم نشده زيرا اولا عوام مردم يا مسلمين كه مطلقا فهم و تشخيصشان مناط نيست و عقلا و حكما در امور ظاهري محسوس عقل خود را تابع عوام نميكنند تا چه رسد بحقايق و امور غيبيه و مسائل نظريه و اگر منظورشان علما و حكما است كه عرض كردم اختلاف دارند و فقط علماي حقه و متشرعين و محدثين اتفاقشان تا همينجا است كه اقرار بجنت و نار و جسماني بودن آن دارند و در حقيقت آن يا سكوت دارند يا تحقيق لفظي كرده‌اند كه حل معما نشده و هر كسي هم چيزي گفته و اتفاقي در بين نيست باري و بنده بيمقدار هم در اين مقام باندازه فهم ناقص و استنباطي كه از فرمايش مؤلف ارشاد العوام اعلي الله مقامه كه جميعش طبق اخبار و آيات بيان فرموده و از رأي و خيال خودش نيست نموده‌ام جملات مختصري در بعض كليات اين مسأله براي خالي نبودن اين رساله مينويسم و اما شرح تمام تفصيلات و جزئيات آن مستلزم نوشتن كتاب بزرگي است كه در صدد آن نيستيم و سعي دارم با همان زبان عاميانه خودم عرض كنم و اگر مطالعه‌كننده از اهل علم است ان شاء الله عالمانه تعمق نمايد ،
پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم جل شانه جميع اين خلق را از دو جهت تركيب فرموده و هيچ چيز در عالم نيست كه مركب نباشد و خلق بسيط معقول نيست و عبارتي كه بعض حكما گفته‌اند كه عقل و ما فوق آن بسيط است علاوه بر دلايل مثبته كه بر اشتباه آنها داريم خود اين عبارت رد ميكند آنها را و همينكه گفته‌اند عقل و ما فوق آن كه فوقي هم براي آن فرض كرده‌اند دليل اشتباه آنها است زيرا فوق اگر خود عقل است كه فوق يعني چه و اگر غير او است و دو چيز است كه خود اين دليل تركيب است و بهر حال كه خلق بسيط وجود ندارد و اقل تركيب دو تاست و تمام خلق صاحب دو جهتند و
صفحه ١١٣

 خداوند ميفرمايد و من كل شئ خلقنا زوجين كه اگر زوج را بمعني فرد بگيريم دو تا ميشود و اگر بمعني زوج بگيريم چهار ميشود و بهر دو معني در قرآن و لغت استعمال شده و در اين مقام هم بهر دو معني صحيح است منتهي آنكه اجمالش دو و تفصيلش چهار است و بهر حال كه اقل تركيب دو تا است و خلقي نيست كه خالي از دو جهت باشد زيرا بديهي است كه هر خلقي را جهتي است بسوي خالقش كه مخلوق او است و اثر او و نور او است و تابع او است و معلول او است و شعاع او است و بر صفت او است و جهتي دارد بسوي نفس خودش كه بهمين جهت خودش خودش است و غير خودش نيست و اسم معين و صفت معين و شكل معين پيدا كرده و از ساير چيزها تميز داده شده مثلا فرض كن ميگوئيم آسمان پس آسمان جهتي بخالق دارد كه وجود و هستي او است و از نور خدا و فعل خدا و امر خدا خلقت شده و صاحب آثار و حركات است و اين جهت منسوب بخداست و منسوب بديگري نيست براي اينكه غير خدا خالقي نيست و لا فاعل في الوجود الا الله و الله خالق كل شئ و منسوب بخودش هم نيست براي اينكه خودش هم خالق خودش نيست و امام ميفرمايد انت ماكونت نفسك و ماكونك من هو مثلك پس اين جهت صرفا بخداست و غير جهت خودش است و جهتي هم دارد بسوي خودش كه بهمان جهت آسمان شده و زمين نشده و صورتي غير زمين دارد و اثري غير او و كمالي غير او دارد پس غير زمين است و كمالات خاصه زمين را ندارد پس غير زمين شده و محدود بزمين شده و قرين آن شده و اسمش علي‌حده و صفتش علي‌حده شده است حال اين مطلب را اگر درست متوجه شدي عرض ميكنم در قرآن و اخبار و اصطلاح حكما براي اين دو جهت اسم گذارده‌اند و جهت اول را كه جهت خدائي است جهت نور ميگويند و جهت خير و جهت امر خدا و از اين قبيل اسماء ميگويند و جهت دويم را كه بخودش هست جهت ظلمت و نقص و شر
صفحه ١١٤

 و از اين قبيل ميگويند زيرا جهت اول كه از امر خداست شبيه بامر خداست و بر صفت او است پس كيفيتي و حدي ندارد همانطور كه امر خدا حد ندارد و غير ندارد و آنجا كه ميتوانستي بگوئي آسمان غير از زمين است درست ميگفتي و اما اگر بگوئي آسمان غير از امر خداست درست نگفته بجهت اينكه امر پروردگار غير ندارد و هر چه هست از او است پس بنا بر اين جهتي هم كه بامر خداست همين طور است و شبيه باو است و غير ندارد و حد ندارد پس نقص ندارد و ظلمت ندارد بجهت اينكه ظلمت از نقص است و جهت خودي را كه گفتيم نقص و شر است در مثلي كه زديم محسوس مشاهده كردي كه اين نقص فقط از جهت خودي است و آسمان از جهتي كه غير زمين شده همان جهتي است كه كمال زمين را ندارد و نداشتن آن كمال البته نقص است همانطور كه زمين كمال آسمان را ندارد پس از اين جهت ناقص است زيد كمال عمرو را ندارد بهمين جهت ناقص است و عمرو كمال زيد را ندارد بهمين جهت ناقص است و اين نقص ناشي از خودي آنها است و زبان آسانتري ندارم كه مطلب را واضحتر بگويم و دوست ميداشتم كه از اهل حكمت بودي و ميديدي كه چطور بيانات غامضه حكما را كه فهم آن حظ هر كسي نيست باين زبان عاميانه توضيح كردم پس محسوس شد كه اين دو جهت در جميع خلق هست و هيچ خلقي از اول ما خلق الله گرفته و ما دون خالي از اين دو جهت نيست و اين مقدمه را كه دانستي عرض ميكنم جميع خلق كه صاحب اين دو جهت هستند بطور اختلاف از اين دو جهت دارند بعضي جهت خدائي در آنها زيادتر است و جهت خلقي كمتر و بعضي بالعكس و هر خلقي كه جهت خدائي زيادتر دارد بخداوند نزديكتر است و آنكه كمتر دارد از خداوند دورتر است و اگر خواسته باشند براي توضيح بيان اين مطلب را مجسم نمايند كه چگونگي اين اختلاف را بفهمي گاه در كلام حكما تعبير بمثلثين متداخلين
صفحه ١١٥

 ميآورند و مطلب همين است كه گفتيم و مراد از اين نزديكي و دوري هم نزديكي بصفت خداست و دوري از صفت او نه اينكه خلقي بذات پروردگار نزديك ميشود يا دور ميشود و ذات او قرين خلايق نميشود و لكن هر خلقي كه بصفت خدا نزديك شده يعني خود را بصفات او آراسته و در كون و شرع امتثال امر او را نموده او نزديك است و اول است و از ديگران جلو افتاده و امر خدا صفت او است و هر كه از صفات او دورتر است و امتثال اوامر او را كمتر كرده عقب افتاده و نقص و ظلمت در او زيادتر است پس جهت خودي او بيشتر است پس طائفه اول سابقين و مقربين هستند علي اختلاف مراتبهم كه بر ديگران پيشي گرفته‌اند و نزديك بخدا شده‌اند بسبب عبوديت و بندگي و عبوديت جوهره‌ايست كه كنه آن ربوبيت است يعني جهت ربوبي نه ذات پروردگار و طايفه دويم فجار و كفار و منافقين شده‌اند كه امر پروردگار و صفت او را كه عبوديت است پوشيده‌اند و پنهان كرده‌اند و خودي خود را نشان داده‌اند و برأي و هواي خود راه رفته‌اند و امتثال امر او را ننموده‌اند و جهت خودي را در خود زياده كرده‌اند و البته بر حسب اختيار خود اينطور كرده‌اند زيرا خلق خدا عموما مختارند آيا نه اين است كه جميع خلق اثر مشيت پروردگارند و جهتي بمشيت كه امر خداست دارند و مشيت هم مختار است زيرا اختيار صفت خداست و جميع صفات خود را در مشيتش بروز داده پس اين صفت در جميع خلق خواهد بود زيرا هيچ خلقي فاقد جهت خدائي و ربوبي نخواهد بود پس صاحب اختيار است پس بهر اندازه كه حكايت نور و صفت پروردگار را ننموده و صفت پروردگار را محدود و ناقص نموده اين نقص از خود او است زيرا صفت پروردگار ناقص و محدود نيست و ليس لصفته حد محدود پس جبر در خلقت پروردگار محال است و سخن در اين مطالب نيست و قدر اين جملات را كه خداوند خواست و بر قلم اين ناچيز جاري شد
صفحه ١١٦

 بدان كه باين توضيح در جائي نمي‌بيني سخن در اين بود كه اين دو جهت در جميع خلق هست پس باين قاعده معلوم شد كه در خلق اول كه اقرب جميع خلق است بخداوند جهت خودي كمتر است باندازه كه قابل ذكر نيست و در مثل باندازه قطره سركه‌ايست كه در درياي محيط بريزند و لا تشبيه يعني اثري از خودي در آن مقام نيست و پيغمبر (ص‌) فرمود براي من هم شيطاني است و لكن تسليم شده و همچنين در درجه دويم و درجات مترتبه امر باين قياس است كه در هر خلقي كه جهت خدائي بيشتر است بخدا نزديكتر است و صفت خدا در او غالب است و نسبتش بخدا داده ميشود و خداوند او را از خود ميخواند و هر چه باشد از خداست ولو جمادي باشد كه پائين‌ترين خلق خداست فرضا مسجد است كه از سنگ و خاك ساخته شده معذلك خداوند مسجد را نسبت بخود ميدهد و ان المساجد لله تا ميرسد بدرجه خلايقي كه نور و ظلمت يعني جهت خدائي و خودي در آنها مساوي است و از آنجا كه سرازير ميشود مقام خلايقي است كه جهت خودي در آنها زيادتر و جهت خدائي كمتر است و اين دسته از صفت پروردگار و رحمت پروردگار دور افتاده‌اند و اجابت امر پروردگار را ننموده‌اند و امتثال امر او را نكرده‌اند و بهمان اندازه اجابت و اطاعت و امتثال نموده‌اند كه موجود شده‌اند و خود را نمايانيده‌اند و صفت نقص و ظلمت خود را نشان داده‌اند پس موجود شده‌اند بامر پروردگار اما موجود بسيار بدي و موجود ظلماني و ناقصي شده‌اند و صفات خير و كمال و نور كه جميعا اثر مشيت و امر او است پوشانيده‌اند و اضداد آنرا نشان داده‌اند و اگر چه در جميع ملك غير خدا و مشيت خدا و آثار مشيت خدا چيزي نيست و حكما گفته‌اند ليس الا الله و صفاته و اسمائه و درست گفته‌اند و امام عليه السلام ميفرمايد ليس الا الله و فعله و نوره و مطلب يكي است حرف اينجا است كه اگر صفت خدا و فعل خدا را بر صرافت خود گذاردي و
صفحه ١١٧

 تغيير ندادي و كونا و شرعا امتثال نمودي و حدي بر او قرار ندادي جميعش خير و نور و كمال است و اگر برأي و هواي خودت محدودش كردي شر و ظلمت ميشود و ضد صفت پروردگار ميشود زيرا صفت پروردگار محدود نبود خلاصه مطلب اين شد كه جميع خلق اولين و آخرين صاحب سه درجه ميشوند درجه اول از اول خلق تا حد وسط و درجه دويم حد وسط و درجه سيوم پائينتر از حد وسط تا آخر خلق كه آخري هم براي خلق نيست همچنانكه اولي هم باين معني كه منتهي بذات پروردگار بشود براي او نيست پس قسمت اول يعني آن خلقي كه جهت نور و خدائي آنها زيادتر است خداوند آن مقام را در قرآن عليين خوانده است كه ابرار و نيكوكاران جايشان آنجاست و ان الابرار لفي عليين و قسمت پائين كه جهت خودي آنها بيشتر است سجين خوانده است و آنجا جاي بدكاران است و ان الفجار لفي سجين و درجه وسط را اعراف خوانده است و اينكه در آيه شريفه است و علي الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم مراد از مقام اعراف حد وسط است و در جائي بنام سور خوانده است و فرموده است و ضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب و مراد از سور در اين مقام همان اعراف است كه باطنش رحمت و عليين است كه طرف بالاي آن باشد و ظاهرش عذاب و سجين است پس علييني داريم و اعرافي و سجيني و عليين را در قرآن و اخبار بنامهاي ديگر هم خداوند خوانده است مثل فردوس و عاليه ، نعيم ، عدن ، مقام ، خلود ، مأوي ، دارالسلام ، كه اسم نوعي همه اينها عليين است و اين اسامي مختلفه هم اشاره بمقامات و درجات مختلفه آن است و ما در فارسي بهمه بهشت ميگوئيم و سجين هم باسامي مختلفه خوانده شده مثل جهنم و لظي ، حطمه ، سعير ، سقر ، جحيم ، هاويه و اسم نوعي همه سجين است و اين اسامي هم البته هر كدامش اسم مرتبه از مراتب او است كه بهر يك درك ميگوئيم و اما
صفحه ١١٨

 اعراف هم مقامي است در وسط كه نه بهشت است و نه جهنم و تفصيلي دارد كه مشايخ (اع‌) در جاي خود بيان فرموده‌اند و در كتاب ارشاد هم تفصيلي داده‌اند پس بهشت و جهنم عبارت از اين دو قسمت خلق است كه هميشه بوده‌اند و خواهند بود و جميع خلق اولين و آخرين در اين دو مقام محشور ميشوند و اختصاص باناسي تنها هم ندارد زيرا ساير خلق هم بندگاني هستند و امتهائي هستند امثال ما و تو و همه عبوديت و تسبيح ميكنند و بر خودشان كاري ميكنند و اگر كار خوب ميكنند در عليين هستند زيرا كار خوب صفت خداست و اگر كار بد ميكنند در سجين هستند و كار بد از جهت خودي و از شيطان است و در دار قرب پروردگار و غلبه نور او كار بد نميشود پس كار بد و صاحب او هر دو در سجين است منتهي اين است كه بهشت و جهنم هر خلقي باندازه خود اوست و در مقامي است كه خود آن خلق موجود باشد و معقول نيست كه بهشت و جهنم كسي در جائي باشد كه خود او نيست و هر كسي البته در مقامي است و جائي كه از آنجا خلق شده پس آسمان در آسمان است و زمين در زمين و انسان در مقام انسان و حيوان در مقام حيوان و هكذا و اگر شرط ميكردي كه بظاهر اين كلمات عاميانه من ننگري و بچشم خدائي نظر كني و عادات و اغراض مثل جناب آخوند ما را كنار بگذاري بتو نشان ميدادم كه جاي هر خلقي در كجا است و بهشت و جهنمش كدام است پس ملتفت باش كه جاي هر كسي در مقامي است كه آنجا خلق شده و مرادم اين مكان عرضي زماني دنيوي نيست نمي‌بيني من در كرمان خلق شده‌ام و ممكن است بروم در يزد و شخص يزدي كه در يزد خلق شده ممكن است برود اصفهان پس جاي حقيقي من و او در كرمان و يزد نيست و جاي حقيقي هر كسي آنجا است كه از آنجا منفك نميشود و جاي ديگري نميشود و آنجا كه جاي من هست و جاي زيد هم هست و جاي عمرو هم هست اختصاصي بمن نخواهد داشت ولي براي هر كسي
صفحه ١١٩

 خداوند جاي حقيقي قرار داده پس جاي حقيقي آن درجه از نور و ظلمت است كه هر كسي از آن درجه گرفته شده و تركيب شده در روز اول كه نه زيادتر خواهد شد نه كمتر و نه بالاتر ميرود نه پائين‌تر و نه به يمين ميرود نه به يسار و مقام و جاي معلوم هر كسي آنجا است و خداوند ميفرمايد ما منا الا له مقام معلوم و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمايد كه جميع افراد كاينات در جاي خود مثل ميخ در ديوار ثابتند و حركت نميكنند و البته مضمون اخبار است كه باين تعبير ميفرمايند و ذره بيمقدار هم آنچه عرض ميكنم مضمون فرمايشات ايشان و اخبار و قرآن است پس اطمينان كامل داشته باش پس مقام و جاي هر كسي آن درجه‌ايست از نور و ظلمت كه از آن دو خلق شده و تركيب شده پس در آنجا صاحب صورتي و صفتي شده چنانكه دانستي و در آنجا كه زيد تركيب شده ديگر عمرو نيست و زيد تنها و فرد است و تنها ميآيد و تنها ميرود و خداوند ميفرمايد همه تنها پيش من ميآئيد پس اگر شخص جهت خدائيش زيادتر شد بر صفت خدا شد و منسوب باو شد و آنجا عليين است كه مخلوق آنجا اينطور است و اگر جهت خوديش زيادتر شد از خدا دور شد و بر صفت شيطان شد و صورت او صورت شيطان شد و صفت خودي او زيادتر شد و آنجا سجين است چنانكه دانستي پس حالا كه جاي حقيقي هر كسي را دانستي و دانستي كه هر كسي در مقام حقيقتش صاحب صفتي شد و صورتي بخود گرفت و مبدء هر كسي همان صفت و صورت شد پس هر كسي در مبدء خودش و جاي حقيقي خودش البته صفتي دارد يعني اثري دارد زيرا جميع خلق خدا صاحب اثرند زيرا صادر از مشيت خدايند و مشيت خدا مؤثر است پس آثار او هم مؤثر است پس تمام خلق اولين و آخرين مؤثر هستند حتي جمادات پس فلفل هم مؤثر است ترياك هم مؤثر است او تحريك ميكند و آن ديگري تخدير و اثر هر دو از خداست و لا مؤثر في الوجود الا الله مشرك نيستم پس موجودات
صفحه ١٢٠

 زميني كه مؤثرند آسماني‌ها و اين كواكب و نجوم البته مؤثرند پس آن علما كه نوشتند كواكب مؤثر نيستند و تحصيل علم نجوم هم حرام است اشتباه كردند و بعضي از اخبار كه باين مضامين وارد شده و تعليم و تعلم نجوم را حرام كرده‌اند نسبت به آنها است كه اين كواكب را مؤثر بالاستقلال دانسته‌اند و بمذاهب باطله ارباب هياكل معتقد شده‌اند خلاصه عرضم اينها نيست پس هر خلقي اثري دارد زيرا خلق خداست و خدا مؤثر است و خلق او اثر دارد و خلقي كه اثر ندارد وجودش لغو است و لغو از حكيم صادر نميشود حال فارسي‌تر عرض كنم اثر هر چيزي آن كاري است كه از او سر ميزند و عمل او اثر او است پس هر خلقي عملي ميكند و كاري ميكند و آن كار را بامر خدا ميكند بجهت اينكه كار حركت است و حركت از خداست و لا محرك في الوجود الا الله و هر خلقي كار خاصي ميكند كه مناسب جاي او و درجه او است و خدا ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا يعني براي هر كسي درجه‌ايست از عمل او پس عمل او است كه بهشت او است يا جهنم او است پس جاي حقيقي هر كسي عمل او است يعني صفت او است و جاي شخص در صفات او است و آيا ممكن است كسي را به‌بيني در غير صفت خودش نه والله ممكن نيست زيرا ذوات و حقايق هيچوقت ادراك كرده نميشود و شناخته نميشود جز در صفات و صور آنها تو زيد را ميشناسي بصفت علم فلان و خلق فلان و قامت فلان و رنگ فلان و لباس فلان كه همه اينها صفات او است نه ذات او پس جاي زيد در اين صفات است نه جاي ديگر پس ميگوئيم همينكه خداوند خلق را در عالم ذر خلق فرمود كه آنجا جاي حقيقي انسان است و آنجا صاحب شعور و ادراك شدند و خود را شناختند پس شاهد بر نفس خود شدند و شهادت بربوبيت پروردگار دادند و عبوديت پروردگار نمودند بهشتشان همانجا شد و بهشتشان همان شاهد شدن و جواب گفتن آنها بود زيرا كه اين شهادت عمل آنها و كار
صفحه ١٢١

 آنها بود در آنجا و اگر در آنجا انكار هم نمودند جهنمشان همانجا شد زيرا بهشت و جهنم هر كسي صفت خود او است و صفت هر كسي در نزد خود او است نه جاي ديگر و صفت و موصوف مقرون يكديگرند و بهمين جهت ذات پروردگار را حضرت اميرالمؤمنين از صفت منزه ميفرمايد و كمال التوحيد نفي الصفات عنه پس صفت و موصوف هر دو در خلقند و مقرون يكديگرند پس بهشت و جهنم انسان مقرون بخود او است و عبارت از عمل او است كه با خود او است در دنيا با خود او است و امام عليه السلام فرمود كه شما الآن در بهشت هستيد دعا كنيد كه از بهشت خارج نشويد و البته بهشت ما همان دوستي ما است و اعمال متفرعه بر آن دوستي و در قبر هم عمل انسان قرين او و رفيق او است پس خلق در عالم ذر يعني عالم حقيقت اگر اهل عليين هستند ذاتشان نور خدا و صفتشان اعمال خير است و مؤمن از نور خدا خلق شده و در رحمت خدا رنگ شده و اين رنگ صفت مؤمن است كه عمل او است و اگر از اهل سجين است ماده او ظلمت است و عمل او و صفت او كارهاي بد است كه عينا جهنم او است و بدين مضمون آيات و اخبار بسيار البته ديده‌ايد كه ما اختصارا ترك ميكنيم ولي ناچاريم براي توضيح كه بداني از خود نميگوئيم بعضي را روايت كنيم پس از آنچه گفتيم نتيجه ميگيريم كه بهشت و جهنم عين عمل انسان است و بنا بر اين كه آن دو دار مكافات و مجازات هستند و انسان در بهشت يا جهنم جزاي خود را بايد به‌بيند پس جزا عين عمل شد و با مقدمات گذشته نبايد اشكال زيادي در اين باب بكني زيرا هر خلقي ذاتي دارد و صفتي ذات او همان حصه خدائي و حصه خلقي است كه خداوند بيد قدرت تركيب فرمود و غير او چيزي نيست پس ثابت و لايتغير است و صفت او همان صورتي است كه از تركيب اين دو حادث شده و اين صورت هم مختص بآن ذات است و از ديگري نيست و ذات ممكن است در صفات بسياري
صفحه ١٢٢

 جلوه نمايد اما جميعا صفت خود او است مثلا زيد است گاهي ميايستد گاهي مي‌نشيند گاهي راه ميرود اما همه اينها صفت او است و خودش موجد اين صفات است نه كسي ديگر پس اين صفات آثار خود او است و اعمال خود او است و شعاع خود او و نور خود او است مثلا در حال ايستادن زيد است كه ايستاده و در حال نشستن زيد است كه نشسته و كسي ديگر نيست يعني اين صفات و آثار از كسي ديگر نيست باين جهت كه همه اين آثار تابع زيد است و از فعل او و حركت او ايجاد شده و اگر اين آثار از ديگري بود از زيد صادر نميشد و اثر ديگري ميشد و از همين مثل ميفهمي كه ذات زيد هم در هر حال و در هر صفت و در هر لباس زيد است و تغيير نميكند پس هر ذاتي در عالم بهمين طور است و هيچوقت هيچ ذاتي تغيير نميكند و ذات ديگري نميشود و هر چيزي خودش خودش است لاغير پس هر چيزي در عالم قائم بمؤثر خودش است و تابع ذات ديگر نميشود پس هيچ چيز در ملك خدا تابع چيز ديگر نيست مگر اينكه از نور او باشد يعني بايجاد او و وسيله او ايجاد شده باشد مثل همانكه عرض كردم ايستادن زيد تابع زيد است و نشستن او تابع او و اما چيزهاي ديگر كه بايجاد زيد موجود نشده تابع زيد نميشود و جزاي او هم نميشود و خداوند هم چيز ديگر را جزاي زيد قرار نميدهد زيرا جزاي هر كسي بايد لازم او باشد و مملوك او باشد و مملوك واقعي انسان جز صفت خود انسان و عمل خود انسان نيست و صحيح است كه بهشت و جهنم را خداوند بانسان ميدهد اما اگر خيال كني خداوند چيز ديگري را كه مخلوق و مملوك تو نيست بي‌جهت بتو ميدهد در مقابل كار خوبي كه كرده باشي فرضا فلان حوريه يا فلان باغ يا فلان درخت ميوه و فلان نهر عسل يا شير كه هر يك براي خود خلق مستقلي هستند خداوند آنها را در جزاي عمل مؤمني قرار بدهد يا مثلا آتشهاي معيني كه در ملك خود خداوند خلق كرده يا مارها و عقربها و
صفحه ١٢٣

 موذيات ديگر را كه هر يك خلق مستقلي هستند اينها را عذاب كافري قرار ميدهد اين اشتباه و خيال ناداني و عوامانه‌ايست زيرا هر چه غير از صفت تو و عمل تو است براي خودش خلق مستقلي است و صاحب ذاتي است و صفتي و حشري و نشري بر خودش دارد و نوكر من و تو و مملوك من و تو نيست و خداوند هم بدون جهت و سبب آنها را ملازم من و تو قرار نمي‌دهد و ملزم و مجبور نميفرمايد و در آخرت هر كسي تنها است و هيچ چيز با او نيست و بدرد او نميخورد جز آنچه خودش كسب كرده و خداوند ميفرمايد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة پس همه چيز در آخرت تنها است و با او نيست جز عمل او كه اكتساب خود او است لاغير و آنچه را كه بمؤمن وعده شده از نعمتهاي مختلفه يا بكافر وعده شده از عذابهاي مختلفه جميعا اعمال خود آنها است كه در آخرت بآن صورتها ميشود و اينكه مي‌بيني در دنيا چيزهائي مملوك تو ميشود و در حكم مال تو است اينها احكام عرضيه دنيوي است و حقيقتي ندارد و بهمين جهت ثبوتي و دوامي هم ندارد فرضا تو اگر غلامي داري اين حقيقة مملوك تو نيست و چهار روزي بحكم ظاهر شرع مملوك تو شده آنهم مملوكي كه خداي خودش خلقش كرده و روزيش ميدهد و موت و حيوة او هم در دست تو نيست حتي واجب نيست هميشه مملوك تو باشد و اگر شارع مقدس حكم فرمود كه او آقا باشد و تو غلام فورا قضيه بر عكس ميشود و اگر او هم حكم نكرد خود غلامي كه امروز غلام تو است فردا ميگريزد و ديگر تو غلام نداري يا ميزند تو را ميكشد مثلا پس اين نوع مملوكيت دنيوي مملوكيت حقيقي نيست و خوب هم نيست فرضا زن تو در دنيا بحكم شرع بايد تابع و فرمانبردار تو باشد اما مي‌بيني كه غالبا بر خلاف ميل تو حركت ميكند و بآنجا ميرسد كه از تو طلاق ميگيرد و زن ديگري ميشود حالا اگر حور و غلمان بهشت اينطور باشند كه نميشود امروز حوريه تو باشد و فردا براي ديگري يا
صفحه ١٢٤

 اين باغ امروز مال تو باشد فردا مال ديگري و اگر خيال كني كه آنجا وضع ديگر است و خداوند اينطور قرار نداده و اين اختلافات نيست عرض ميكنم چه كيفيت است كه اينطور نيست اگر آنجا هم امور مثل دنيا است كه دنيا است و اگر نيست بايد فهميد كه چه كيفيت است فرضا غلام تو امروز در دنيا ميلش ميرسد كه غلام تو نباشد فرار ميكند فردا در قيامت ميگوئي خداوند او را مجبور ميفرمايد چرا و براي چه بايد مجبور شود و چرا خدا بدون اقتضاي ميل او اين ظلم را العياذ بالله ميكند و خداوند ظلم‌كننده به بندگان نيست اگر ميگوئي خدا در آنجا غلامي خلق ميكند يا حوريه‌اي ايجاد ميكند كه ميلي غير از ملازمت و بقاي با تو نداشته باشد ميگويم اولا اين حرف عاميانه‌ايست و كيفيت خلق كردن خدا اين نيست و اين عمل عمل محتاج است و خداوند بي‌نياز از تو و از بهشت تو و جهنم تو است كه مخصوصا در صدد برآيد و براي تو خلقي بكند بميل خودش ولي خلق پروردگار باقتضاي مخلوق و سؤال و دعاي خود مخلوق است قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني اگر دعا و مسألت خود خلق نباشد خداوند آن خلق را ايجاد نميفرمايد حال كدام خلق است كه از خدا سؤال كرده و دعا نموده كه خدايا مرا خلق كن كه جزاي عمل فلان باشم غلام او باشم يا حوريه او باشم يا باغ او باشم و كدام مار و عقرب است كه از خدا سؤال كرده كه خدايا مرا خلق كن كه در جهنم بسوزم و ضمنا فلان كافر را هم در آنجا بگزم اين خيالات پوچ است و لكن آن خلقي كه ذاتا اقتضا دارد كه خدا او را خلق كند و ملازم تو باشد و نعمت يا عذاب براي تو بشود آن همان خلقي است كه خداوند بوسيله خود تو خلق فرموده كه عمل خود تو باشد و كار خود تو باشد و چيزي كه بوسيله غير تو خلق شده تابع وسيله و سبب خودش است و نزد تو نميآيد و مملوك تو نميشود و مناسب تو نيست براي اينكه اثر غير تو است و اثر غير با غير است مثل اينكه نور
صفحه ١٢٥

 چراغ زرد با چراغ زرد ميرود و نور چراغ سبز با چراغ سبز ميرود ولو اينكه بالعرض دو چراغ مختلف را در يك اطاق چند ساعت بگذاري و نور آنها مخلوط بشود وقتيكه هر يك را بجاي خود بردند نور هر چراغي با خود او ميرود پس بايد بداني كه جزاي تو در آخرت همان است كه اثر تو باشد و عمل تو باشد و در آخرت هيچكس بار ديگري را بدوش نميكشد و خدا ميفرمايد لاتزر وازرة وزر اخري پس بدان اي برادر كه جزاي ما در آخرت اعمال خود ما است و عين اعمال است نه چيز ديگر و آنجا حكايت اين دنيا نيست كه فرضا در بازار پول ميدهي و در ازاء آن خربوزه ميگيري حالا در اينجا هم عملي ميكني و اين بمنزله آن پولي است كه ميدهي و در ازاء اين عمل آنجا حور و قصور و ساير نعمتها را ميگيري اينها خيالات واهي است و مثل آخوند ما خيال مكن كه اينها از ضرورت اسلام است و ملتفت باش كه هيچ نيست جز تو و عمل تو و جزاي تو همان عمل تو است كه در دنيا باين صورتها است بصورت نماز است روزه است خوش‌خلقي است صدقه است كمك برادر است محبت اخوان است و هكذا و در آخرت بصورت حقيقي خودش بروز ميكند و اعراض دنيوي ميريزد و حور و قصور و انهار و اشجار بايد بشود اگر از اين اعمال داري مطمئن باش و الا ول معطلي كه ،
كس نخارد پشت تو       ** * **      جز ناخن انگشت تو
در آخرت ولو همه چيز موجود است ولي هر كدام صاحب معين دارد و خود بخود مال من و تو نميشود و آنجا هر كه هر چه دارد ابد الدهر مال او است خلاصه كه اگر بخواهيم بنويسيم هر قدر بخواهيم ممكن است ولي غرض ما اختصار بود عرض كرديم كه جزاي آخرت يعني بهشت يا جهنم همان وصف خود انسان است خداوند هم همينطور امر فرموده ميفرمايد سيجزيهم وصفهم يعني وصف اشخاص جزاي اشخاص است و ميفرمايد و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر
صفحه ١٢٦

 آنچه عمل ميكنيد پس عمل هم همان وصف انسان شد كه مكرر تكرار كرديم و انما هي اعمالكم ترد اليكم جز اين نيست كه همان اعمال شما است كه برميگردد بشما و كلمات خدا و ائمه اطهار را باصطلاحات و خيالات آخوندي معني مكن كه يعني نتيجه اعمال شما است كه بشما بر ميگردد كه فرض كني همانطور كه در دنيا معهود است كه نتيجه غير از مقدمه است و عوض غير از معوض و جزا غير از عمل است فرضا فلانكس در بازار بكسي فحش گفته ميبرند او را چوب ميزنند يا حبس ميكنند ميگوئيم اين چوب و حبس نتيجه عمل تو و فحش تو است در حالي كه چوب خوردن غير از فحش دادن است گمان كني در آخرت اينطور است و چيز ديگر را در ازاء چيز ديگر ميدهند اينطور نيست و تصريح فرموده‌اند كه انما هي اعمالكم ترد اليكم يعني آنچه بشما برگردانده ميشود عين همان اعمال شما است لاغير و خداوند ميفرمايد باهل جهنم ذوقوا فتنتكم يعني بچشيد فتنه خودتان را يعني همان فتنه كه كرديد الآن طعم آنرا بچشيد و چيز ديگر نيست و آيات ديگر هم در اين معني داريم كه الآن مجال تتبع ندارم و اما اخبار اين موضوع از احصا خارج است و جميع آنها هم براي غير اهل فن فهميدنش مشكل است و با علم اصول و فقه هم فهميده نميشود و حكايت خر فروشي يا مسأله طهارت و نجاست نيست و بعض را فعلا از همان كتاب مبارك ارشاد نقل ميكنيم كه در آنجا نقل بمعني فرموده است از آن جمله است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه داخل بهشت شدم پس ديدم در آن ملائكه كه بنائي ميكردند خشتي از طلا و خشتي از نقره و بسا بود كه بنا نميكردند پس گفتم بايشان كه چرا گاهي بنا ميكنيد و گاهي نميكنيد گفتند كه انتظار نفقه ميكشيم گفتم نفقه شما چيست گفتند كه گفتن مؤمن است در دنيا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و چون بگويد بنا كنيم و چون نگويد نكنيم و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه زمين قيامت آتش است مگر سايه مؤمن كه صدقه او سايه بر او
صفحه ١٢٧

 مياندازد ، عرض ميكنم شايد در اين كتاب و در جاهاي ديگر تكرار كرده‌ايم كه غالب خيالات واهي و نادانيهاي ما از بيمعرفتي بخدا و رسول و ائمه اطهار است كه كلمات آنها را بر متعارف اين خلق منكوس و دروغگويان و مجازگويان حمل ميكنيم و بر معني حقيقي حمل نميكنيم اين است كه پي بحقايق فرمايشات ايشان نميبرند و اگر حكيمي بر آنها معني كرد تكذيب ميكنند يا ميگويند تأويل كرده و معني تأويل را هم نمي‌فهمند پس متعمق بشو در فرمايشات ببين ميفرمايند خشت طلا و نقره قصر بهشت عينا همان تهليل و تسبيح خود مؤمن است نه اينكه قصري از ديگري براي او ميخرند يا باو مي‌بخشند قصور ديگران آنجا خريد و فروش نميشود ميفرمايد صدقه مؤمن در آخرت سايه بر سر خود او مياندازد و اگر در آنجا سايه ديگران بر سر تو هم سايه مي‌انداخت كه غصه نبود مثل اينكه در دنيا درخت من بر سر تو سايه مي‌اندازد و درخت تو بر سر من سايه مي‌اندازد و آنجا مطلب اين نيست و حضرت صادق (ع‌) ميفرمايند در آخرت هر چيزي باصل و جوهر خود برميگردد ، و جوهر تو است كه اگر سايه هم در دنيا تحصيل كرده آنجا اسباب راحت او است و اگر نكرده ندارد و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود سخا درختي است در بهشت كه شاخهاي آويخته دارد هر كس سخي است بشاخه از آن آويخته است و او را ميكشد به بهشت و بخل درختي است از درختهاي جهنم و شاخهاي آويخته دارد هر كس بخيل است بشاخه از آن آويخته و او را بجهنم ميكشد ، عرض ميكنم عينا اين شاخها كه ميفرمايد حكايت همان قصر طلا و نقره است كه ماده اين شاخها همان سخاوت يا بخل شخص مؤمن و كافر است كه اگر مؤمن در اينجا سخاوت كرد آن شاخه هم بآن درخت ميرويد و اگر نكرد نمي‌رويد و حكايت درختهائي كه تو ديده نيست كه اگر شاخه آنرا تو گرفتي مال تو است اگر ديگري گرفت مال او است بلكه اين شاخه درخت سخا عين عمل
صفحه ١٢٨

 شخص مؤمن است كه اگر اينجا سخاوت كرد در آخرت هم ابد الدهر بآن آويخته است و اگر بگوئي اين حرف تناقض دارد با آنكه گفتي بهشت و جهنم الآن موجود است و حال ميگوئي از عمل تو بايد خلق شود و تا عمل نكرده موجود نيست عرض ميكنم اگر متناقض فهميدي معلوم است كه اصلا حرف مرا نفهميدي و باز بقياسات آخوندي عمل كردي اما آنكه گفتم بهشت و جهنم الآن موجود است فرمايش خدا و رسول است و پيغمبر صلي الله عليه و آله در شب معراج بهشت را ديد و تمام مراتب او را گردش كرد و خدا در قرآن ميفرمايد هذه جهنم التي يكذب بها المجرمون يعني اين است جهنمي كه مجرمين تكذيب او را ميكنند و اشاره بچيزي كه موجود است ميشود نه معدوم و ميفرمايد كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم يعني اگر علم اليقين داشتيد جهنم را البته البته مي‌ديديد پس معلوم است كه موجود است كه ممكن است با علم اليقين ديده بشود و ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم محيط است الآن بكفار و اخبار زياد موافق معني ظاهر اين آيات داريم و مؤمنين و كفار الآن هم هر يك در بهشت و جهنم خود هستند و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود والله خالي نشد بهشت از ارواح مؤمنين از روزي كه خدا او را خلق كرده و جهنم از ارواح كفار از روزي كه خدا او را خلق كرده ، و بعلاوه اخبار زيادي كه ميفرمايند خداوند مؤمنين را از بهشت خلق كرده و كفار را از جهنم خلق كرده پس معلوم است كه بوده‌اند و الآن هستند و بعد از اين خواهند بود و چيزي كه موجود شد از ملك خدا بيرون نميرود و معذلك هم با عرض ما منافات ندارد كه بهشت و جهنم ما مخلوق از اعمال ما است زيرا ما را هم خدا در عالم ذر خلق فرموده كه عالم حقايق باشد و اعمال ما را هم در همانجا خلق فرموده و خدا ميفرمايد خلقكم و ما تعملون پس اعمال ما را هم خدا خلق كرده و البته همانجا خلق كرده كه خود
صفحه ١٢٩

 ما را خلق كرده زيرا عمل ما صفت ما است و با ما است و اخبار كيفيت عالم ذر بسيار است و در اين كتاب روايت آنها را در جاي خود خواهيم كرد و جناب آخوند ما منكر عالم ذر هم هست و اعتراضي در اين باب كرده‌اند و ما گفتيم عالم ذر عالم حقايق است و معلوم است ايشان حقيقتي در آن عالم براي خود قائل نيستند خلاصه كه خداوند ما و اعمال ما را در عالم ذر خلق فرمود و در كتاب مجيد ميفرمايد و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي يعني وقتيكه خداوند همه ذريه بني‌آدم را از پشت آنها بيرون آورد و آنها را شاهد بر خود گرفت و سؤال فرمود آيا من پرورنده شما نيستم و آنها هم عرض كردند بلي پس اين خلقت قبل از خلقت دنيا است بدوهزار سال و معني اين الفاظ را هم اگر وارد باصطلاح اخبار آل‌محمد نيستي نميداني و ما هم فعلا در صدد شرح نيستيم همينقدر بدانكه مقصود از اين سبقت هم سبقت زماني نيست تا شرح آنرا در جاي خود به‌بيني مقصود اين است كه اشخاص و اعمال اشخاص هم از آنوقت بوده‌اند همانطور كه بهشت و جهنم هم بوده است و خيال مكن كه من الآن كه هستم عملي را كه فردا ميكنم هنوز نكرده‌ام پس آن عمل در هيچ عالمي موجود نيست ولي بدانكه عمل تو هم موجود است نهايت تو نديده و هر چه را تو نديده نبايد منكر بشوي و خداوند اين قبيل مطالب را در امثالي گاه بما ميفهماند آيا نديده كه خواب مي‌بيني اموري را كه هنوز واقع نشده و اي بسا يك سال ديگر يا ده سال ديگر عينا واقع ميشود پس معلوم است كه اين وقايع و آن كارها موجود بود منتهي با اين چشم ظاهر نمي‌ديدي و اگر موجود نبود چشم خيالي تو آنها را نميديد همچنانكه اگر درختي جلو چشم عنصري تو نباشد چشم تو درختي نمي‌بيند بهمين طور است چشم خيالي اگر چيزي نباشد نمي‌بيند و دليل بودنش همين است كه بعد
صفحه ١٣٠

 از مدتي عين آنچه در خواب ديده در دنيا هم ظاهر ميشود و از رؤياي صادقه ميشود يعني راست و درست ديده خلاصه كه اعمال تا آخر عمر ما و تو الآن موجود است و پيش از خلقت ما و تو هم در اين دنيا آن اعمال موجود است منتهي تو نمي‌بيني خدا و رسول مي‌بينند بلكه مؤمنين كاملين هم مي‌بينند صورت دنيوي آنها اگر نيست صورت اخروي و حقيقي آنها را كه در عالم ذر است مي‌بينند چرا كه همه اينها سابقا در عالم ذر خلق شده و بهشت و جهنم ما هم در آنجا از اعمال ما خلق شده و خيال ميكنم تا اندازه رفع اشكال در اين باب شد و سخن اين بود كه عين اعمال ما است كه در آخرت جزاي ما است و بهشت ما است و جهنم ما است و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه روز اول شعبان خداوند حكم فرمايد درهاي بهشت گشوده شود و درخت طوبي بيرون آيد شاخهاي آن باين دنيا و منادي ندا كند كه اين شاخهاي طوبي است بحق كسي كه مرا بحق به پيغمبري فرستاد كه هر كس خيري بكند در دنيا بشاخه از درخت طوبي چسبيده و به بهشتش ميبرد و فرمود هر كس در اين روز نمازي بكند بشاخه از آن چسبيده هر كس تصدقي بدهد يا يتيمي را كفالت نمايد يا سفيهي را از عرض مؤمن نگاه دارد يا براي ذكري بنشيند يا عيادت مريض نمايد يا مشايعت جنازه كند يا مصيبت‌زده را تعزيت گويد يا بوالدين يا يكي از آنها نيكي كند يا ايشان را راضي نمايد همه را فرمود بشاخه از شاخهاي طوبي چسبيده و فرمود هر كس شري نمايد بشاخه از زقوم چسبيده و او را بآتش ميبرد و فرمود هر كس در نماز واجب كوتاهي كند يا ضايع كند آنرا بشاخه از آن چسبيده و فرمود هر كس فقيري را ضايع گذارد و عذر عذرخواه نپذيرد و زياده از قدر عقوبت بدي نمايد يا بر ناداري سخت گيرد يا دين كسي را باطل كند يا اذيت يتيمي كند يا در عرض برادر خود بيفتد يا غناي حرامي كند يا كسي فخر
صفحه ١٣١

 بظلم كند يا عيادت همسايه بيمار نكند بجهت خفيف شمردن او يا تشييع جنازه همسايه ننمايد بجهت تهاون باو يا از مصيبت‌زده اعراض كند از روي جفا يا عاق والدين شده باشد يا آنها را راضي ننمايد همه اينها را فرمود كه بشاخه از زقوم چسبيده و ايشان را بآتش فروميبرد و در حديثي فرمودند سروري كه شخص بر دل مؤمن داخل ميكند شخصي ميشود و با مؤمن بقيامت ميآيد و او را بشارت ميدهد تا داخل بهشت شود ميگويد تو كيستي ميگويد منم آن سرور كه بر مؤمن داخل كردي ، عرض ميكنم اگر ما خواسته باشيم همه اخبار را ذكر كنيم بطول مي‌انجامد و يك حديث هم از فرمايش ايشان كافي است و باقي را براي ميمنت و توضيح روايت كرديم و همه اخبار اين باب صراحت دارند در اينكه عين عملهاي ما است كه بصورت نعمتهاي بهشتي ميشود از حور و قصور و انهار و اشجار و دواب و طيور و انواع غذاها و غيرها و عين اعمال ما است كه بصورت مارها عقربها آتشها زنجيرها عمودها زقوم غسلين و غيرها ميشود نهايت در اين دنيا باين صورتها است كه مي‌بيني در آخرت بصورتهاي اخروي است كه همه صور اعمال ماست يا بگو اين اعمال دنيا صور آن اعمال اخروي است و فرق نميكند و همين اعمال خير است كه در دنيا بهشت مؤمن است و الآن در بهشت است آيا نمي‌بيني كه تو از كارهاي خوب خودت كه دوست ميداري چطور لذت ميبري و ميل داري هميشه همان كارها را بكني همينها است كه بعد از آني كه در آخرت از اعراض خالص شدي كمال لذت را خواهي برد و منفك از آنها نميشوي و انسان در آخرت با آنچيزي است كه دوست ميدارد و من احب حجرا حشره الله معه و تو در آخرت با آنكسي هستي كه او را دوست ميداري و اگر آل‌محمد عليهم السلام و دوستان ايشان را دوست ميداري با آنها خواهي بود و شنيده از اخبار كه بهشت را خدا از نور سيد شهدا عليه السلام خلقت فرموده و درخت طوبي
صفحه ١٣٢

 ميداني كه ريشه آن در خانه اميرالمؤمنين عليه السلام است پس درخت طوبي ولايت ايشان است و ميداني كه ولايت و دوست داشتن هم براي ما كاري است و عملي است و بهشت ما از كار ما و عمل ما ساخته ميشود و اما اينكه كفار در دنيا احساس عذاب نميكنند و همان اعمال خبيثه خود را دوست ميدارند و از آنها لذت ميبرند اگر چه بيان آن مشكل است و تفصيل دارد اما اجمالا آنكه اين عارضه‌ايست كه بواسطه كثافت و غلظت مشاعر آنها و خلود در حيوانيت و نباتيت و جماديت آنها شده كه فعلا بكلي از آخرت و مبدء حقيقي خود اعراض دارند و توجه بآن مقام ندارند و اخلاد در زمين نموده‌اند كه مجموعه همان مراتب ثلثه است كه عرض شد و خداوند در صفت كافر ميفرمايد و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه يعني او فرورفته در زمين و در اين ظل ذي ثلث شعب و پيروي هوي و ميل خود را كرده يعني ميل بهمين حيوانيت و نباتيت و جماديت كرده و اعمال و خواهشهاي آنها را دوست ميدارد كه عبارت از همان اعمالي است كه ميكند و گويا خود را حيوان يا نباتي يا جمادي مي‌پندارد كه مي‌بيني ظلم ميكند مانند يك حيوان درنده و خودآرائي و خودخواهي دارد مثل يك درخت و قساوت و شدتي دارد مثل يك سنگ و بهمه اينها افتخار دارد و ميخواهد هميشه همان كارها را بكند و اين است كه خداوند در قرآن غير از مؤمن سايرين را بهائم خوانده است يا تشبيه بسگ يا تشبيه بخر فرمود مثلهم كمثل الكلب ان هم الا كالانعام كأنهم حمر مستنفرة و هكذا و اينها بر حسب متعارف ما فحشي نيست كه خداوند خواسته باشد فحش بگويد العياذ بالله و امري را كه نهي فرموده مرتكب شده باشد بلكه اينها حقيقت امر است كه فرموده هر كس صفت سگ را دارد سگ است در اين دنيا سگ است در آخرت هم سگ است و خداوند بنا نيست مثل ما و تو تعارف بكند هر كس خر است و لگد ميزند خر است هر كس نميفهمد جزو بهائم
صفحه ١٣٣

 و انعام است و شكل ظاهر مناط امري نيست نديده در اخبار كه ميفرمايند شخص متكبر بصورت مورچه محشور ميشود و شخص زناكار بصورت ماديان محشور ميشود بهر حال كه هر كس هر صفتي را بخود گرفت بهمان اسم شرعا و عرفا و پيش خدا و پيش خلق خوانده ميشود و بهمان صورت هم محشور ميشود و اسمها بر صورت است يعني صفت نه بر ماده ملتفت باش كه چه عرض ميكنم حال ولو اينكه كسي از حيث ماده انسان است اما صفت الاغ را كه بخود گرفت و لگد زد الاغ خوانده ميشود صفت روباه را كه بخود گرفت و حيله‌باز شد روباه خوانده ميشود وقتيكه سخت‌دلي و قساوت و شقاوت را بخود گرفت و ترحم بر نوع خود ندارد سنگ خوانده ميشود و قلوبهم كالحجارة ميشود حال چون جمعي از اناسي بر خلاف امر پروردگار و دستور شارع خود را بصفات حيوانات يا نباتات و جمادات آراسته‌اند و منهمك در مقتضيات اين مراتب شده‌اند و نميخواهند بالاتر از آنرا بفهمند حتي مشاعر خداداده خود را هم بسته‌اند لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل و اولئك هم الغافلون يعني دلها و چشمها و گوشهاي خود را بسته‌اند و بگمراهي انداخته‌اند خود را بلكه حكم عقل را كنار گذارده و خود را سفيه كرده‌اند كه خداوند ميفرمايد الا من سفه نفسه يعني مگر كسيكه خود را سفيه كرده است پس كأنه يكسره حيوان شده‌اند يا جماد و نبات شده‌اند و انسانيت را كنار گذارده‌اند و مشاعر آنرا بكار نينداخته‌اند و فلج كرده‌اند اين است كه از اعمال حيواني و مظالم و فواحش و قساوتها و جهالتها و بر خلاف علم و يقين گفتنها و عداوت كردنهاي با اولياء خدا و امثال اين عادات و طبايع كه كأنه عادي شده‌اند و هر يك از اينها شعله‌ايست از شعلات جهنم و قطره‌ايست از قطرات غسلين و شاخه‌ايست از شاخهاي زقوم فعلا متأثر و متأذي نميشوند زيرا
صفحه ١٣٤

 فعلا خود را غافل كرده‌اند از آيات پروردگار و فراموش كردند آنچه را كه قبلا بآنها تذكر داده شده بود خداوند آنها را مبتلا باين اعمال و احوال و عذابها فرمود و آنها را حيوانات قرار داد كه مطلقا تأثري از اين اعمال و افعال ندارند و بوي بد اينها را استشمام نميكنند و صداي منادي را كه دايم آنها را نهي ميكند از بديها نمي‌شنوند چنانچه خداوند ميفرمايد فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين يعني چون آنچه تذكر داده شده بودند فراموش كردند ما آنها كه نهي از كار بد ميكردند نجات داديم و ظالمين را بواسطه اعمال فسقشان گرفتيم بعذاب بسيار بدي و چون عتو و استكبار نمودند امر كرديم بآنها كه قرده باشند دور كرده شده پس علت عدم انفعال كفار از كردارهاي زشت خود در اين دنيا اين است كه متذكر انسانيت خود نيستند و بكلي غفلت دارند و خود را حيواني كرده‌اند و صفت حيوانات و اعمال آنها را بخود گرفته‌اند ولي اين حالت براي آنها دائمي نيست و همينكه بنا شد علايق و اعراض اين دنيا را ترك كنند و طوعا او كرها بمبدء خود برگردند كه از آنجا گرفته شده‌اند و باز گوشها و چشمهاشان بعالم خودشان باز شود و ملتفت خود بشوند آنجاست كه متنبه ميشوند كه چه خاكي بسر خود كرده‌اند و چه عذابي بجان خود خريده‌اند و آنوقت است كه بخداوند عرض ميكند رب ارجعوني لعلي اعمل صالحا يعني خدايا مرا برگردان شايد عمل صالحي بكنم و خداوند در جواب ميفرمايد كلا انها كلمة هو قائلها يعني نه چنين است اين كلمه‌ايست كه ميگويد و اگر مرد عمل بود عمل كرده بود زيرا روز اول هم اينجا را ديده بود و اگر ميخواست عمل صالح ميكرد و اگر هم بفرض محال برگردانده شوند باز همان كارهاي بد را خواهند كرد چنانچه خداوند ميفرمايد و لو ردوا لعادوا لما نهوا
صفحه ١٣٥

 عنه يعني اگر هم برگردند بدنيا باز بهمان كارهاي بد عود ميكنند خلاصه مطلب اين بود كه كفار در اين دنيا كه از اعمال زشت متنفر نيستند بواسطه شدت انهماك آنها است در حيوانيت كه كأنه انسانيت خود را فراموش كرده‌اند اما روزي كه مشاعر حقيقي آنها بكار ميافتد و اسباب غفلتي ديگر آنجا نيست و تمام اعمال خود را پيش چشم مي‌بيند چنانچه خداوند ميفرمايد و وجدوا ما عملوا حاضرا آنوقت است كه متألم ميشود و عذابي را احساس ميكند كه فوق آن متصور نيست زيرا مي‌بينند كه اگر اعمال صالحه هم در دنيا كرده‌اند چون براي خدا و از روي صدق و صفا نبوده و باغراض دنيوي و براي نفاق و براي شهرت و براي گول كردن مردم و براي حب رياست و صدارت بوده است همه آن اعمال احباط شده و پائين رفته و صورت جهنمي بخود گرفته زيرا جميعش از سوء نيت بوده و در حقيقت و در قلب خود تكذيب داشته و اينها را سياست دنيوي مي‌پنداشته و آن عملي كه با او بآخرت آمده است و از قلب او صادر شده بوده همان تكذيب است لا غير و خداوند ميفرمايد و الذين كذبوا بآياتنا و لقاء الآخرة حبطت اعمالهم هل يجزون الا ما كانوا يعملون يعني آنها كه تكذيب بآيات خدا و لقاء آخرت نمودند اعمالشان احباط ميشود يعني خيراتشان پائين ميرود زيرا كه مصدر همه اعمال آنها همان تكذيب بود كه صادر از جهت پائين و جهت سجيني آنها بود و همه اعمالشان باصل خود برميگردد آيا جزا داده ميشوند غير از آنچه عمل ميكردند يعني جزايشان عين عمل آنها است و چيز ديگر نيست خلاصه همينكه از اين دنيا چشم بهم ميگذارند و مشاعر آخرت باز ميشود و عقلشان بسرشان برميگردد و سفاهت مصنوعي از آنها قبول نميشود در آن موقع اعمال شر خود را مي‌بينند كه آنها را احاطه كرده و حاق بهم ما كانوا به يستهزئون و آنوقت است كه احساس عذاب دردناك مي‌نمايند و فرارگاهي براي آنها نخواهد بود و
صفحه ١٣٦

 خداوند ميفرمايد ما لهم من محيص زيرا فرار در موقعي است كه انسان از غير خودش فرار ميكند و خود را حفظ ميكند حال اين بيچاره چه بكند و نفس خودش است كه عذاب او شده ديگر از چه فرار نمايد و بي‌شباهت نيست بحكايت آن طفلي كه در بغل غلام سياهي بود و ميترسيد سياه باو ميگفت مترس من با تو هستم طفل بيچاره ميگفت ترس من از خود تو است خلاصه كه مجال تفصيل بيشتري نيست و منظور بيان بعضي از كليات بود در معني بهشت و جهنم و براي مؤمن با تسليم از مفاد آيات و اخبار گذشته كه جميعا مطابق با عقل و حكمت بود مسلم است كه بهشت و جهنم جز اعمال ما و تو كه از خود ما است چيز ديگر نيست و اعمال و اوصاف ما است كه الآن هم احاطه بما كرده و ما در جوف آنها هستيم و من بعد هم الي الابد با ما خواهد بود و مخلد در آنها هستيم بلي تا در دنيا باشيم اميد هست كه اگر كسي اعمال زشت را ترك نمايد و نادم شود و متصف بصفات محبوبه پروردگار بشود از جهنم بيرون آيد و داخل بهشت شود يا بالعكس العياذ بالله اگر كسي متصف بصفت ايمان ظاهري مستعار است از ايمان خارج شود و متصف بصفت كفر و نفاق شود و جهنم را اختيار نمايد و در دنيا چون دار اعراض است اين امر ممكن است و ميشود انسان از جهنم بيرون بيايد و به بهشت برود يا از بهشت بيرون بيايد و بجهنم برود و اين عرض منافات ندارد با خلود اهل بهشت در بهشت و اهل جهنم در جهنم و آن مطلبي است بجاي خود صحيح است و اينهم مطلبي است كه در جاي خود صحيح است و خداوند ميفرمايد فاما الذين شقوا ففي النار لهم فيها زفير و شهيق خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك ان ربك فعال لما يريد و اما الذين سعدوا ففي الجنة خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ يعني اشقيا در آتش هستند و در آنجا صداي الاغ ميدهند و در آنجا
صفحه ١٣٧

 مخلد هستند مادامي كه آسمان و زمين هست مگر هر چه خدا خواسته باشد و سعادتمندان در بهشت مخلدند مادام كه آسمان و زمين باشد و علما و مفسرين در معني اين دو آيه اختلاف بسيار نموده‌اند و وجوه غريبه و تأويلات عجيبه كرده‌اند كه هيچيك درست نيست و خواسته‌اند آيه شريفه را طوري معني كنند كه با خلود اهل نار در نار و اهل بهشت در بهشت درست بيايد و اين است كه بتكلف افتاده‌اند و جهت عمده اشتباهشان در اينجا و در همه جا دو چيز است يكي اينكه غالبا تفسير برأي ميكنند و اگر بتفسير اهل بيت عليهم السلام كه قرآن در خانه خودشان نازل شده قناعت ميكردند آسوده ميشدند دويم آنكه بعد از آني هم كه باخبار رجوع ميكنند اخبار را از صرافت حقيقيه مي‌اندازند و ميخواهند با ظاهر اعراض دنيا درست بياورند در حالي كه مطلب ائمه اطهار عليهم السلام اين نبوده و بايد كلمات ايشان را بمعاني حقيقيه معني كرد تا جميعش منطبق شود و اختلاف از كلماتشان برداشته شود باري ما در صدد روايت آن تفسيرهاي بي‌معني نيستيم زيرا مأخذ علم ما از فرمايشات ائمه است و روايات علماء سابقين را ميگيريم و دراياتشان را كه با اخبار مخالف شود هميشه ترك ميكنيم پس ميگوئيم مراد از اين آيات شريفه همان مطلبي است كه ما گفتيم كه ممكن است انسان از بهشت بيرون آيد و بجهنم برود يا بر عكس و اين امر در دنيا است نمي‌بيني كه خدا ميفرمايد مادامي كه آسمان و زمين هست اينطور است و آسمان و زمين در دنيا است و در آخرت آسمانها پيچيده ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب يعني روزي كه آسمان را بپيچيم همانطور كه كاغذ را مي‌پيچيم پس اين آسمان و زمين دنيا است و خداوند بهشت را در آسمان و جهنم را در زمين قرار داده چنانكه در اخبار بسيار ديده يعني بهشت دنيا را در آسمان دنيا و جهنم دنيا را در زمين دنيا قرار داده و اما
صفحه ١٣٨

 بهشت و جهنم آخرت علي‌حده است بلكه بهشت و جهنم برزخ هم علي‌حده است و خدا ميفرمايد و من دونهما جنتان يعني غير از بهشت و جهنم آخرت باز دو جنت است كه جنت برزخ و جنت دنيا باشد خلاصه كه اين مطلب منافات با ساير آيات ندارد و از حضرت صادق عليه السلام از تفسير اين آيه سؤال شد فرمود اين درباره كساني است كه از آتش بيرون ميآيند و در حديث ديگر فرمود كه هر كس داخل ولايت آل‌محمد شد داخل بهشت شد و هر كس در ولايت دشمن ايشان داخل شد داخل جهنم شد و اين است كه خدا قصد فرموده است از بيرون آمدن از بهشت و جهنم و مفاد اين اخبار هم همان است كه عرض كرديم و مسجل نموديم كه بهشت عبارت از اعمال صالحه است و جهنم عبارت است از اعمال زشت و آنچه كه خدا و پيغمبر نهي از آن فرموده‌اند و اصل اعمال صالحه ولايت است كه خود في نفسه عملي است و كاري است و اصل اعمال سيئه تكذيب و دشمني ايشان است و غير از اين چيزي نيست و اين عرايض هيچ منافات با معاد جسماني ندارد زيرا همانطور كه خود ما صاحب روح و جسم هستيم اعمال ما هم صاحب روح و جسمي است كه آنها را هم خداوند با ما و از ما خلقت فرموده و همانطور كه انسان مركب است از حقيقتي و اعراضي اعمال او هم بهمين طور و در آخرت اعراض باعراض برميگردد و حقايق بحقايق و تكلفات و محالاتي را كه اصحاب ما رضوان الله عليهم مرتكب شده‌اند جميعش ناشي از بي‌تأملي است و از حقيقت امر غفلت نموده‌اند و محالاتي را ميخواهند اثبات نمايند كه در عقل و حكمت صحيح نيست سهل است كه عظمتي براي پروردگار در آنها نيست بلكه جميعش اثبات نقص است و آيا چه عظمتي براي پروردگار است كه محالاتي را در خلقت عظيم او كه من جميع الجهات با حكمت و عدل عمومي مخالف است اثبات نمائيم و مفاد جميع آيات و اخبار را ترك كنيم الا اينكه چون غرض ايشان جز
صفحه ١٣٩

 تسليم چيزي نبوده اميدواريم همه اينها مغتفر باشد و لايكلف الله نفسا الا وسعها و الا ما آتيها پس ملخص از جميع عرايض اين شد كه بهشت و جهنم چيزي جز عين اعمال صالحه و اعمال سيئه ما نيست نه اين است كه يك چيزي عوض آنها و در ازاء آنها است بلكه خود اعمال ما است كه در دنيا بصورت دنيوي بهشت يا جهنم ما است و در برزخ بصورت برزخي و در آخرت بصورت اخروي است و بهمان اسامي است كه در قرآن مجيد و اخبار بيان فرموده‌اند و چيز ديگر نيست و خيالاتي كه ديگران كرده‌اند كه غير از اين باشد جميعا از روي تحقيق نيست و ان هي الا كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا حتي اذا جاءه لم‌يجده شيئا و جميع نعمتها از حور و قصور و انهار و اشجار و غلمان و اطعمه و اشربه و آنچه تخيل كرده‌اند اعم از جسماني يا روحاني يا هر چه تصور كرده‌اند و مخلوق پروردگار باشد كه فقط در اذهان خيال‌كنندگان خلق كرده باشد يا در خارج چه در دنيا و چه در آخرت كه براي خود خلق مستقلي باشند و از عمل من و تو نباشند جزاي من و تو نمي‌شوند و مال ما نميشوند و هر يك باصل و مبدء خود برميگردند و دخلي بماها ندارند و همچنين است عذابهاي جهنم بانواعها و اين است عقيده و اعتقاد ما در اين باب و چون سخن باينجا رسيد ملتفت نكته لطيفه شدم كه مناسب است بآن اشاره نمايم و آن اشكالي است كه از عرايض سابقه ممكن است براي كسي كه دقت نمايد توليد شود و بيان شريفي دارد كه ابتغاءا لوجه الله بطور اختصار عرض ميكنم و بايد باز سعي نمايم كه زبان آساني را اختيار كنم كه اخوان متوجه شوند و اگر بزبان علمي عرض كنم باز در بوته اجمال ميماند پس من عاميانه عرض ميكنم اما تو هوش خود را جمع كن و عالمانه بفهم كه نكته بسيار بزرگي است كه اغلب مسائل غامضه معاد با اين حل ميشود و من الله التوفيق ،
صفحه ١٤٠

 پس عرض ميكنم مضمون اخبار زيادي است و سابقا هم اشاره كردم كه خداوند مؤمن را از طينت بهشت و عليين خلقت فرموده و ماده مؤمن از بهشت است و كافر را از طينت خبال جهنم و سجين خلقت فرموده و ماده او از جهنم است و بهمين لحاظ هر يك باصل خود برميگردند و مايل بمبدء خود ميشوند و ما نيز از مضمون آيات و اخبار استدلال كرديم كه بهشت مؤمن عمل خود او است و جهنم كافر نيز عمل خود او است و بهشت و جهنم از اعمال اشخاص ساخته ميشود و صفت خود اشخاص است كه در آخرت بلكه در دنيا جزاي آنها است و چيز ديگر نيست و نيز بديهي است كه اعمال اشخاص صادر از ذوات آنها است و ذات است كه متصف بصفتي ميشود و كاري و عملي از او صادر ميشود و آنچه در اين دنيا محسوس ما است آن است كه ذاتي و شخصي بايد باشد تا عملي از او صادر شود و اگر ذات نباشد صفت بالتبع نخواهد بود و بعبارت اخري ذات مقدم بر صفت است و صفت مؤخر است و تا ذات موجود نشود صفت او و كار او موجود نميشود و در اين دنيا قاعده بر اين است پس بنا بر اين در بادي نظر تصور مطلبي كه ما گفتيم مشكل ميشود زيرا گفتيم ماده مؤمن از بهشت است و خدا ذات مؤمن را از بهشت خلقت فرموده و گفتيم بهشت مؤمن عمل او است و صفت او است پس لازم ميآيد كه خدا مؤمن را از صفت او خلق كرده باشد و كافر را از صفت او كه جهنم است خلق فرموده باشد پس لازمه اين مطلب اين ميشود كه صفت بر ذات مقدم باشد و حال آنكه در دنيا كه ما مي‌بينيم امر باين منوال نيست و هميشه ذات را بر صفت مقدم مي‌بينيم پس اين اشكال بچه نحو حل ميشود و آيا حقيقت امر چه چيز است پس عرض ميكنم حقيقت همان است كه ما گفتيم و بدليل آيات و اخبار استدلال كرديم و در اين دنيا و عالم اعراض هميشه حقايق بطور معكوس بروز ميكند منتهي اين است كه عاقل عقل و فهم خود را بايد بكار ببرد تا حقيقت را مستقيم بفهمد و
صفحه ١٤١

 رأي و هواي خود را كه جميعا بر خلاف عقل و بر خلاف بيان خدا و رسول است كنار بگذارد و با ديده بصيرت از آياتي كه خداوند باو ارائه فرموده پند بگيرد و اما اينكه گفتيم حقايق در دنيا معكوس بروز ميكند امثال بسيار در همين دنيا دارد و حق با مثل هميشه بيان ميشود ملاحظه نكرده كه اگر بر لب آب صاف بايستي عكس تو سر تا پا در آب ميافتد ولي بطور معكوس كه پاي تو بجاي سر تو است و سر تو بجاي پاي تو ولي تو ميداني بدلائل ديگر كه حقيقت غير از اين است و بعكس اينجا است حال امر اينطور است و اينكه مي‌بيني در دنيا ذات مقدم بر عمل و بر صفت است امر عارضي است كه اعراض دنيا اينطور اقتضا كرده و در حقيقت اينطور نيست و همين صفات و اعمال شخص مؤمن است كه مقدم بر وجود او و ذات او است بلكه علت غائي وجود او است و علت هميشه بر معلول ذاتا مقدم است و غرض پروردگار اول تعلق بايجاد علت ميگيرد و دويم تعلق بمعلول ميگيرد و معلول را خدا براي علت خلق ميكند نه اينكه علت را براي معلول و در اينجا هم ناچاريم با امثالي اذهان را نزديك نمائيم و سؤال ميكنيم آيا شخص صنعتگر اره را براي بريدن ميسازد يا براي خود اره بديهي است براي بريدن ميسازد كه صفت اره است و كار اره و اراده صنعتگر اول تعلق بايجاد آن كار گرفته بعد از آن اره را ساخته كه آن كار از آن برآيد پس بريدن در وجود مقدم بر اره است و هكذا آيا اتومبيل را صانع آن براي راه رفتن ساخته يا براي خود اتومبيل شبهه نيست كه خود اتومبيل بدون داشتن اين هنر و اين عمل چيزي نيست كه غرض سازنده تعلق بآن بگيرد و براي اين كار او را ساخته و هكذا آيا خداوند مردم را براي چه فايده و چه غرض خلقت فرموده آيا براي كار آنها آفريده يا براي خود آنها بدون اينكه كاري از آنها ساخته باشد البته شق دويم را اختيار نخواهي كرد زيرا انساني كه كاري نميكند وجود لغوي است كه از خدا صادر نميشود و آيا خدا
صفحه ١٤٢

 بندگان را براي چه خلقت فرموده البته براي بندگي است كه كار آنها است و خودش ميفرمايد خلق نكردم جن و انس را مگر براي بندگي پس معلوم شد كه بندگي ذاتا مقدم است بر خود انسان بدون بندگي كردن پس غرض از ايجاد اول تعلق به بندگي گرفته كه صفت انسان است نه خود انسان پس بندگي علت وجود انسان شد و علت بر معلول مقدم است و قبل از وجود او است و معلول بعد از علت پيدا شده پس از اينجا بفهم كه بهشت قبل از انسان دنيوي خلق شده و بهشت عمل انسان است كه خدا انسان را و مؤمن را براي آن خلق كرده و از آن ماده قرار داده و مؤمن براي همين خلق شده كه ايمان بياورد و عمل صالح نمايد نه براي اينكه شخصي باشد بدون عمل و انسان بدون ايمان و بدون عمل صالح زيانكار است و غرض پروردگار تعلق بايجاد زيانكاران ابتداء نگرفته است و آنها مؤخر هستند خلاصه پس اول بهر چه غرض پروردگار تعلق گرفت او ايجاد ميشود و او سابق در وجود ميشود و او مقرب ميشود يعني نزديك بخدا ميشود و هر چه نزديكتر بخداست در وجود مقدم است پس عمل مؤمن در وجود مقدم است بر مؤمن دنيوي و اي كاش از اين عرايض ساده اين ناچيز مطلب ميفهميدي و معماها براي تو حل ميشد و اي كاش بزبان آسانتري ميسر و مقتضي بود كه اين مطلب را بپرورانم و اي كاش متوجه ميشدي كه اين عمل و اين صفت كه عرض ميكنم مقدم بر اين ذاتي است كه در دنيا مي‌بيني اين كيست و چيست پس ميگويم اين عمل و اين صفت در حقيقت خود انسان است و نفس انسان است كه در اين دنيا بصورت عمل و بصورت صفت بروز كرده و حقيقت معكوس شده و اين همان است كه مقدم در وجود بود اما در دنيا مؤخر شده و بناي دنيا را خدا اينطور قرار داده كه حقايق مؤخر ميشود و اعراض پيش مي‌افتد و امام عليه السلام ميفرمايد كه الدنيا و الآخرة ضرتان يعني دنيا و آخرت دو زن همشو
صفحه ١٤٣

 هستند كه بر خلاف يكديگرند و اين دنيا است كه سابقين مؤخر ميشوند و آنها كه مؤخرند سابق ميشوند و اين دنيا است كه آنچه زايل و باطل است جلوتر نشان ميدهد و آنچه دايم و باقي و حقيقت است مؤخر نشان ميدهد و در اينجا است كه كفها روي آب ميايستد و آب صافي زلال زير ميايستد و اينجا است كه بي‌حقيقت‌ها و اراذل و اوباش و اشرار خلق جلو ميافتند و صاحبان حقيقت و شرافت و اصالت هميشه عقب ميافتند بلي عادت اين روزگار بر اين است ،
فلك را عادت ديرينه اين است       ** * **      كه با آزادگان دايم بكين است
باري از مطلب دور نشويم گفتيم كه حقيقت مؤمن همان عمل او است و همان است نفس او و روح او و جسم او كه غرض پروردگار اول بخلقت او تعلق گرفته منتهي اين است كه در دنيا بايد اول مقدماتي براي بروز و ظهور او تهيه شود تا خود او بتواند ظاهر شود فرض كن سلطان است كه بايد بيايد اول عمارت نشيمن او معين ميشود و اين عمارت سلطان نيست بعد از آن تخت او معين ميشود و اين تخت سلطان نيست و هكذا خدم و حشم ميآيند و ميايستند و اينها هيچيك سلطان نيستند بعد از همه اين تفصيل سلطان در آخر ميآيد با اينكه سلطان بر همه اينها مقدم است بلكه موجد اين اسباب و مقدمات است و مقصود بالذات از همه اين اسباب و آلات او است و همينكه بنا شد سلطان از اين عمارت برود اين عمارت و اين تخت و اين اسباب بجاي خود ميماند و محل اعتنا ديگر نخواهد بود معذلك كله همه اينها بايد اول حاضر بشوند و آماده بشوند تا سلطان بيايد و بر تخت خود بنشيند و فرمانروائي نمايد حال همچنين است انسان كه در حقيقت عبارت است از آن نفس ملكوتي شرعي كه خدا او را در عالم ملكوت از امر خود ايجاد فرموده كه فرمود در كتاب مجيد يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي و مااوتيتم من العلم الا قليلا آن روح كه عبارت از امر خداست و عبارت از عمل
صفحه ١٤٤

 صالح است او انسان است لاغير كما اينكه انسان غير مؤمن را خداوند عمل غير صالح ناميده و درباره پسر نوح انه عمل غير صالح فرمود بتنوين لام پس انسان و شخص مؤمن همان عمل صالح است كه در دنيا از اين ابدان ظاهره و اين اسباب و آلاتي كه خداوند براي ظهور و بروز او خلقت فرموده ظاهر ميشود و اين ابدان جماديه و نباتيه و حيوانيه كه مي‌بيني مقدم بر او هستند ولي اينها هيچيك انسان حقيقي نيستند و بمنزله صندوقي هستند كه آن جوهر نفيس كه عبارت از نفس و روح و جسم مؤمن باشد در اين صندوق گذارده شده است و اين نص فرمايش امام است كه اين بدن بمنزله صندوقي است براي جوهره مؤمن و از اينكه ما از نفس مؤمن بروح تعبير آورديم وحشت مكن كه گمان بكني معتقديم كه معاد روحاني است ولي اصطلاح ما اين است كه موافق اصطلاح اخبار و فرمايش امام حرف ميزنيم نه اصطلاح اين مردم كه هر را از بر و روح را از جسم تميز نميدهند و پيش خود خيالاتي ميكنند كه با هيچ منطق و هيچ كتاب و سنتي درست نميآيد و اگر باصطلاح مردم حرف ميزديم بسيار از مطلب دور ميشديم زيرا كه مردم حتي اهل علمشان انسان را عبارت از اين اعراض عنصري ميدانند كه دايم در زياد و كم است و جسم را اين اعراض پنداشته و ميخواهند كه اين اعراض و كثايف را بعالم ملكوت برگردانند و اين را ضرورت اسلام پنداشته‌اند ولي آنچه محقق است و ضرورت است آن است كه معاد جسماني است و جسم اخروي انسان البته بآخرت برميگردد و جسم اخروي گاه بنام جسم و گاه بنام روح و گاه بنام نفس خوانده ميشود و چون آن مقام عالم اتحاد است همه اين اسامي بر يكديگر اطلاق ميشود و همه درست است و اگر در اخبار ملاحظه بكني مي‌بيني كه آل‌محمد عليهم السلام همه جا از نفس انسان بروح تعبير آورده‌اند و روح و نفس بيك معني هميشه استعمال ميشوند و بعلاوه روح هم بفرمايش امام جسم است كه در حديث
صفحه ١٤٥

 ميفرمايند الروح جسم لطيف البس قالبا كثيفا يعني روح جسم لطيفي است كه قالب كثيفي بر آن پوشانده شده خلاصه مطلب اين بود كه انسان ملكوتي كه عبارت از عمل صالح است در وجود مقدم است و اما در ظهور اين دنيا مؤخر شده است و آن انسان عبارت از امر خداست و امر پروردگار جز عدل و احسان چيزي نيست و ان الله يأمر بالعدل و الاحسان زيرا امر پروردگار بر صفت او است و خداوند امر بصفات ربوبيت ميفرمايد و همان صفات است كه در اين دنيا چون همه چيزش بر عكس است بصفت عبوديت و بندگي بروز ميكند و در حديث فرموده‌اند كه عبوديت جوهره‌ايست كه كنه آن يعني حقيقت آن ربوبيت است و در قدسي فرموده‌اند كه بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا وقتيكه من چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي او ميشوم و مثل پروردگار ميشود كه بهر چه بگويد بشو ميشود و مثل بمعني صفت است يعني باصل خود برميگردد كه صفت خدا بود و از امر خدا بود خلاصه كه اصل آدم و حقيقت او صفت خداست و صورت خداست و خلق الله آدم علي صورته و مقام او مقام نفس ملكوتي است و از ارض علم است و اين همان نفس است كه حضرت امير عليه السلام در حديث اعرابي و حديث كميل صفت او را فرمود و فرمود براي او انبعاثي از اين بدن نيست يعني از شيره اين غذاها و مواد دنيوي اتخاذ نشده بلكه آن صورت و صفت خداست كه ماده او از امر خداوند و از تأييدات عقليه است كه از بالا در اين ابدان ظاهريه عكس مي‌اندازد مثل اينكه نور آفتاب در آئينه عكس مي‌اندازد و نور آفتاب قائم بآفتاب است نه باين آئينه و بالفرض كه اين آئينه هم بشكند يا اين بدن عنصري متلاشي شود نور آفتاب نور آفتاب است و در جاي خود ثابت و حي است و در بهشت اخلاق و اعمال خود كه در اين دنيا و در اين آئينه بدن اكتساب نمود منعم است و همچنين كافر در اعمال و اخلاق اكتسابيه
صفحه ١٤٦

 خود معذب است و اين عناصر هم كه از هم پاشيد هر يك باصل و جوهر خود برميگردد و روز اول دخلي بانسان ملكوتي نداشت بعد از متلاشي شدن هم بطريق اولي دخلي ندارد منتهي اين است كه در ايام حيوة در اين بدن عكس مي‌اندازد و از اين اعضاء و جوارح بروز ميكند و هر عضوي از آن انسان در عضو برابر خودش از اين بدن جلوه ميكند بطوريكه دست بهر عضوي از اين بدن بگذاري گويا دست بر آن عضو حقيقي ملكوتي گذارده بهر حال كه بيان اين مطالب را منظور نداشتيم ولي سخن پيش آمد و مقصود بيان اين نكته بود كه اصل نفس انسان از ملكوت است و مكان ذاتي او اعمال و افعال او است كه از وراء آنها در اين دنيا ظاهر ميشود و اگر اعمال صالحه دارد اهل بهشت است و اگر اعمال غير صالحه دارد اهل جهنم است و عين اين اعمال صورت حقيقي انسان است كه در وجود مقدم است و در ظهور در اين دنيا در آخر بروز ميكند و بهر صورتي كه در دنيا زندگاني خود را بآن صورت خاتمه داد بآن صورت و آن اسم خوانده ميشود و در آخرت بهمان صورت محشور خواهد شد .
سؤال ٣ نمره ٢ بصراحت مينويسد جميع علماء ايران در جواب يك نفر جاهل گنگ شده و يك نفر نادانترين مردم كتف جميع علما را بست در محاوره و احدي از علماء ايران توانائي يك كلمه سخن گفتن بقوه علم با آن شخص ديوانه نداشتند نوشتن اين مطالب از چه راه شده و تصديق يا تكذيب داريد معلوم فرمائيد و آيا تعمد بر هدم ديانت فرموده يا اشتباه نموده يا هيچيك نيست و مطابق واقع فرموده .
جواب عرض ميكنم اولا جناب آخوند عبارات را تحريف نموده و پيش و پس كرده‌اند و نقل بمعني هم هر چه كرده‌اند خيانت كرده‌اند و اما تعمد بر هدم ديانت العياذ بالله اين نسبت باين بزرگوار نمي‌چسبد زيرا يك عمر را در مرمت
صفحه ١٤٧

 ديانت و اصلاح آنچه از آن فاسد شده بود گذراندند و بهترين گواه صادق در اين باب همان كتاب مبارك ارشاد و صدها تأليف ديگر ايشان است و محتاج به بيان اين بنده نيست و جناب آخوند خواسته است با اين عبارات اشخاص عوام و نادان را بهيجان بياورد كه مؤلف ارشاد طالب هدم ديانت بوده و همه علما را مذمت نموده در حالي كه اينطور نيست و قصد ايشان بيان حقايقي بوده است كه علما ناچارند بگويند هر كه ميخواهد برنجد و هر كه ميخواهد قبول كند و امور دين در همه جا بتعارف نميگذرد و بايد مطالب را گفت بفرمايش امام (ع‌) كه ميفرمايد كار ما با اين مردم مشكل است اگر بگوئيم مطالب را از ما نمي‌پذيرند و اگر ساكت شويم ديگران نميدانند عرض ميكنم علماء روات از آل‌محمد (ع‌) هم همين طورند اگر حقايق را بگويند نمي‌پذيرند و امثال جناب آخوند تحمل نميكنند اگر هم نگويند مردم بيچاره در جهالت ميمانند پس چاره نيست جز اينكه در موقع مقتضي آنچه لازم است گفته شود و با وجود اين اينطور كه ايشان ميخواهند جلوه بدهند و بگويند كه آقا هيچيك از علما را قبول نداشته نيست و لفظ جمع در جميع محاورات معمول است و قرآن و اخبار پر است از الفاظ عموم الا اينكه اگر تخصيصي لازم دارد يا استثنائي دارد در همانجا يا در مقام مقتضي ميكنند حتي عرف همه مردم بر همين جاري است و لفظ عام هميشه ميگويند و اراده خاص ميكنند و عجب است كه اصطلاح جميع علماي سلف بر اين شده كه لفظ عام را اختصاص ميدهند و گفته‌اند ما من عام الا و قد خص چه شده است كه اين قاعده را در فرمايش ايشان جاري نميكنند و چرا استثنائي كه ايشان در همين فصل و ساير فصول فرموده‌اند نمي‌بينند و آنهمه تعريف و تمجيد كه درباره علماي سلف و معاصرين از علما و محدثين و متقين ايشان در همين كتاب و كتاب هداية الطالبين و ساير تأليفاتشان فرموده‌اند نميخوانند يا اينكه ميخواهند
صفحه ١٤٨

 بگويند هر جاهل و بي‌اطلاع يا مفسدي كه لباس علم پوشيد بايد بگوئيم عالم است و خوب است و از جهل و فساد او هم چشم بپوشيم هيهات اين آرزوئي است كه نتيجه ندارد و اين اوقات امر بجائي رسيده كه اگر علما هم زبان به‌بندند خود مردم چشم و گوششان باز شده و اگر ميخواهند بگويند علما و جميع آنها كه باين اسم خود را خوانده‌اند و ميخوانند همه خوب و عالمند مگر معدود بسيار كمي عرض ميكنم خير قضيه بر عكس است و هميشه همينطور بوده و در صنف علما هم مثل ساير اصناف و طبقات عالم خوبش بسيار كم است و دروغگو و مفسد و جاهلشان زيادتر است بلكه در اين صنف و اين طبقه بد از ساير اصناف زيادتر دارد زيرا جميع فساد عالم هميشه بواسطه علماء سوء بوده و هست و اسباب كار شيطان اين جماعتند و فعلا استدلالي در اين باب لازم نداريم و هر مطالعه‌كننده در اين مطلب تصديق ما را دارد و اگر بخواهيم اخبار اين باب را كه در مذمت علماء سوء از آل‌محمد صلوات الله عليهم رسيده است در اين مقام روايت كنيم بايد كتاب بزرگ مستقلي بنويسيم ولي اين اندازه‌اش بر جميع مردم ثابت است كه جميع مفاسد دنيا و دين زير سر اين طبقه است و امام عليه السلام ميفرمايد كه ضرر اين جماعت بر ضعفاء شيعيان از ضرر قشون يزيد بن معاويه بيشتر است زيرا آنها سلب ارواح آنها را نمودند ولي بهشت جاويد نصيب آنها شد ولي اين جماعت علماء سوء سلب ايمان ضعفا را ميكنند و دنيا و آخرتشان را ضايع ميكنند ، عرض ميكنم فسادي در دنيا از قضيه كربلا بالاتر نبود كه از مسببين آن بطوريكه بعضي مينويسند يكي شريح قاضي بود پس اگر ايشان نوشته باشند كه جميع مفاسد از فساد اين طبقه و در نتيجه جهل آنها است توضيح امر واضحي را فرموده‌اند و تمام دانايان و عقلاي دنيا بهمين عقيده‌اند و چه دليلي بر جهل اغلب اشباه علما بهتر از همين كه جناب شما ادعاي علم داريد و هنوز رسم حرف
صفحه ١٤٩

 زدن و نوشتن را هم نياموخته‌ايد و بر خلاف كتاب خدا و اخبار و كتب علما بلكه عرف همه دنيا ايراد و اعتراض ميكنيد و خيال ميكنيد عالم بزرگي را كه عمري را صرف هدايت و تنبيه مردم فرموده است ميتوانيد متهم نمائيد و قصد مؤلف ارشاد هم از لفظ علما امثال جنابعالي بوده‌اند كه در آن دوره بيشتر بوده‌اند و اين اوقات نسبة كمتر هستند و جهل يا اغماض يا رياست‌طلبي و غرض‌راني همان اشباه علما است كه عالمي را فاسد ميكند و اگر عالم متقي هم در ميانه هست غالبا گوشه‌نشين و ساكت ميماند و خود را بمهلكه نمي‌اندازد مگر اينكه زمام امور در دست خداوند عالم است و هر وقت به‌بيند كه بكلي دين فاسد ميشود و از ميان ميرود عالمي يا علمائي را برمي‌انگيزاند كه سينه‌ها را سپر بلاها قرار ميدهند و دامن همت بر كمر زده اداي وظيفه مينمايند و بديهي است كه اشباه علما در آن موقع بسر و صدا ميآيند و از هر راه كه مقدورشان شود چه بتهمت چه باستهزا و افترا و انواع شيطنت‌ها در صدد خاموش كردن آنها برميآيند و غفلت دارند از اينكه خداوند با آنها است و روز بروز آنها را تأييد ميفرمايد خلاصه و شرحي ديگر جناب آخوند در تناقض فرمايشات ايشان مينويسد كه بقدري جاهلانه و سطحي است كه نوشتن آنها اسباب خجلت است ولي براي نمونه جهل يا غرض‌راني و اشتباه‌كاري ايشان بعضي را مينويسم مثلا مينويسد اگر اين مرد يعني ميرزا علي‌محمد باب نادان بود پس چطور كتف همه علما را بسته و جواب او را ندادند ، نميدانم قصدشان چيست ميخواهند بگويند از علما و حكماي بزرگ بوده و نسبت ناداني باو چرا داده‌اند يا اين را تصديق دارد كه نادان بوده ميخواهد بگويد پس چطور علما از جواب او درماندند عرض ميكنم اين صحيح است ولي علماي آن دوره در ظرف آن پنج شش سال كه اين مرد ديوانه طلوع كرد جواب شافي كافي غير از اينكه گفتند ملعون و فاسق است ندادند حالا جهت چه بوده
صفحه ١٥٠

 خدا دانا است ولي معلوم است كه جوابي ندادند و الآن هم كه در حدود صد سال ميگذرد كتابي در ابطال دعاوي او كه از آن دوره باشد بنظر نرسيده و نديده‌ايم ولي بعد از آن دوره شايد نوشته باشند ولي آنچه محقق است جز كتب مفصله مشايخ ما اعلي الله مقامهم مثل كتاب مبارك ازهاق‌الباطل و تيرشهاب و رسائل ديگر از مرحوم آقاي بزرگ مؤلف ارشاد و كتاب شمس المضيئه و چند رساله ديگر از مرحوم عالم جليل آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه و رساله صواعق‌البرهان و صاعقه و رساله مختصره ديگر تأليف مولاي بزرگوار والد اين بيمقدار اعلي الله مقامهم تأليفي باين سبك‌ها هنوز هم كه شده بيرون نيامده كه با ادله كتاب و اخبار و دليل عقل و حكمت رد باب مرتاب را نموده باشند بلي اخيرا تأليفاتي از بعض معاشرين با آن طائفه ضاله كه شايد مدتي هم در امر آنها بر اشتباه بوده‌اند در اثر معاشرت زياد و اطلاع بر احوال و مفاسد اخلاقي اين جماعت ديده شده كه شرح احوال و بي‌ديني‌ها و دروغ‌هاي آنها را نوشته‌اند و مردم را مطلع نموده‌اند جزاهم الله خيرا ولي بر اهل علم پوشيده نيست كه هيچيك از اينها هم جواب علمي كه ريشه فساد آن جماعت را براندازد نيست و بهر حال خدمتي است كه نموده‌اند و بايستي جميع اخوان مسلمين قدرداني نمايند باري و جناب آخوند باز در اينجا تناقضات ديگر مينويسد كه مطلقا قابل ذكر نيست و گمان ميكنم اگر خودشان يك مرتبه ديگر مراجعه بنوشته‌هاشان بكنند منفعل بشوند .
سؤال ٤ نمره ٣ مينويسد ملاها و ساير علما عاجز شدند دوئيت و فرق ملاها را با ساير علما بيان نمائيد و صدق و كذب اين نسبت را معني فرمائيد .
جواب باز اعتراض بر فرمايشات ايشان است در آنجا كه شرحي از طلوع باب مرتاب و فسادهاي او مرقوم ميفرمايد در اوايل جلد چهارم ارشاد العوام و در
صفحه ١٥١

 مقامي كه بيان لزوم وجود علماي كاملين و حافظين دين مبين را استدلال ميفرمايد مرقوم ميفرمايد كه علماي ظاهره از عهده جواب او برنيامدند و چيزي ننوشتند و حق فرموده‌اند و در آن تاريخ كه سال هزار و دويست و شصت و شش بوده كه پنج شش سال از طلوع باب گذشته بوده تأليف معتنابهي از علماي آن دوره ديده نشده بوده و عرض شد كه هنوز هم ما نديده‌ايم و بر جناب آخوند اين عبارت شاق شده ولي جوابي هم كه نداشته‌اند بنا بر اين متوجه شده‌اند كه فرق ملاها و علما را بپرسند اما لفظ ملا در لغت تركي ملا و منلا هر دو ميگويند بمعني كاهن و قاضي و بزرگ قوم و رئيس ميگويند و مي‌نويسند كه اصل آن مولي است كه از عربي گرفته‌اند و ملاي روم هم كه ميگويند اصل آن مولي بوده كه در ايران و عربستان براي احترام بسياري از علما مي‌گفته‌اند و مجلسي مرحوم اعلي الله درجته و والد ماجد او را مولي محمدباقر و مولي محمدتقي در كتب رجال ثبت ميكنند و ملاي روم چون مدتي در تركستان ميزيسته ملا باو ميگويند و كتاب او را كه مثنوي مولوي ميگويند دليل همين است كه در اصل مولي بوده بهر حال كه در ايران مصطلح شده و باهل علم ملا ميگويند و غالبا بمعاريف و مشاهير آنها كه معروف عامه و طرف رجوع هستند و سمت قضاوت داشته‌اند يا مسأله بيشتر بگويند بيشتر گفته ميشود و شايد مراد از اينكه ملاها و علما فرموده‌اند مرادشان از ملا اهل فقه و اصول باشد كه بيشتر در نزد عامه مردم معروفند و ملا خوانده ميشوند و مرادشان از علما اهل ساير علوم است از حكمت و رياضي و طب و ادبيات و غيرها و قصدشان اين است كه هيچيك از اين اصناف جواب آن شخص را ندادند و در صدد برنيامدند و هر يك گرفتار كار و كسب خود لامحاله بوده‌اند ولي براي حفظ دين و اهتمام در امر شريعت سيد المرسلين هم خداوند لامحاله اشخاصي و علمائي را قرار ميدهد كه شغل خود را خدمت بدولت آل‌محمد عليهم السلام
صفحه ١٥٢

 قرار ميدهند و باداي اين وظيفه اشتغال دارند و اما تناقضاتي كه در نمره ٣ مينويسد مثل نمره دو قابل ذكر نيست هر كس خواسته باشد بمجلدات ارشاد رجوع نمايد كه مطلقا تناقض در آن نيست و هر چه نوشته شده مفاد قرآن كريم و اخبار آل‌محمد است عليهم السلام و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا .
سؤال ٥ نمره ٤ معين فرموده كه كتاب ارشاد را براي زنان و در اثر سؤال آنان و بيان عقايد نوشته چرا قريب شش سال زنان را بلاتكليف در امور اعتقاديه و معطل و هشتصد و چهل و شش صفحه بزرگ و مشكل و پيچ در پيچ و تأويل در تأويل در تأويل و تناقض الي ما شاء الله نوشته معلوم نمائيد كه منشأ اين كار عقلائي است و ممكن است زنان از اين كتاب كسب عقايد و بفهمند يا نه .
جواب عرض ميكنم قبل از جواب شما بايد اين سؤال از خود حقير بشود كه آيا جواب مطالبي از قبيل اين سؤالات را دادن عقلي است يا لغو است و عقلائي هم نامربوط است يا بگوئيد عقلي يا بگوئيد عقلاني و عقلائي مصطلح نيست و بي‌معني است و حقيقت اين است كه اگر منظورهاي ديگر نداشتم بيجهت تضييع وقت و قلم و كاغذ نمي‌نمودم و اما اينكه نوشته‌ايد چرا شش سال زنان را بلاتكليف گذارده‌اند عرض ميكنم هر وقت جواب اين سؤال را از ساير بزرگان علماي سلف مثل مرحوم شيخ صدوق ، شيخ مفيد ، مرحوم مجلسي و غيرهم كه هر يك كتب اعتقاديه يا اخبار عمليه و فتاوي خود را كه در رسائل خود نوشته‌اند بر حسب خواهش فلان و فلان از اخوان يا طلاب يا غير آنها نوشته‌ايم و البته هيچيك از آن كتب را هم در طرفة العين ننوشته‌اند و مدت مديدي طول كشيده مثل اينكه مرحوم كليني ثقة‌الاسلام مرقوم ميفرمايد كه كتاب كافي را در ظرف بيست سال نوشتم هر وقت اين جواب را از آنها گرفتيد از ما هم مطالبه نمائيد
صفحه ١٥٣

 البته جواب ميدهيم و آنچه تا كنون شنيده‌ايم هميشه اشخاص نادان يا دشمنان متعنت كه سؤال معجز ميكردند از پيغمبر و امام سؤال ميكردند نه از علما كه ادعائي جز روايت فرمايش خدا و پيغمبر و امام و بيان علمي نداشته‌اند و البته بناي دنيا و كارهاي بشر همينطور تدريج لازم دارد و كتاب كداميك از علماي اسلام است كه در يك ساعت يا يك روز نوشته شده است و بايد از شما سؤال كرد كه آيا اين سؤال عقلي است يا صرف غرض است كه خودتان هم نميدانيد بچه زبان ادا كنيد و آيا آن بزرگوار العياذ بالله شريعت اسلام را نسخ كرده بود و ادعاي نبوت تازه داشته است كه مي‌بايست كتاب فوري بياورد و تكليف مردم را معين نمايد يا ميخواهيد بگوئيد اگر اينطور است چرا بكتب سابقه قناعت نشده و چرا كتاب ارشاد نوشته‌اند عرض ميكنم علماي سلف را چه ميگوئيد كه هر يك كتابي يا كتبي در اعتقادات و فتاوي خودشان جمع كرده‌اند و قناعت بكتب سابقه نكرده‌اند هر چه آنجا ميگوئيد اينجا هم بگوئيد اگر ميگوئيد با آنها اختلاف دارد عرض ميكنم جميع آن كتب با هم اختلاف دارد اول اختلاف آنها را حل كنيد تا بيائيد و بارشاد برسيد اگر ميگوئيد در كليات و ضروريات اختلافي ندارند و اختلاف در جزئيات مسائل و نظريات است عرض ميكنم اين صحيح است و ميزان قويم هم بحمد الله در دست است بايستي عرض بر كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام نمود هر كدام موافق است ميگيريم و جنگي هم نداريم و بايد قبول كنيد كه هر كدام هم مخالف است بايد ترك شود بهر حال كه اينها اعتراض نيست و بدانيد كه حتي انبياء خدا هم بنا نبوده كه فرمايشاتشان را در يك روز و يك ساعت بفرمايند و كتاب خدا كه معجز پيغمبر آخرالزمان است با اينكه موافق خود كتاب و حديث جميعش در ليلة القدر بر آن حضرت نازل شده ولي اظهارش مثل ساير امور دنيا بتدريج بوده و در مدت بيست و سه سال تكه تكه بر آن
صفحه ١٥٤

 حضرت نازل شد و باز هم روز آخر همه كس همه قرآن را نمي‌دانست و بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله جمع شد و مرتب شد و در دسترس عامه گذارده شد و مردم هم بلاتكليف نمانده بودند و هر وقت احتياج بود كه امر و نهيي بفرمايند ميفرمودند يا اگر كسي محتاج ميشد و مسأله ميپرسيد جواب ميفرمودند و علماي اصول در اين باب بحثي دارند كه آيا تأخير بيان از وقت حاجت جايز است يا نه و بسيار در اين خصوص رد و بحث ميكنند و جميعش هم زيادي است و لغو است و خدا و پيغمبر و امام تكليف خود را بهتر ميدانند و پيغمبر (ص‌) در حديث ميفرمايد باهل بيت من شما چيزي نياموزيد آنها خودشان بهتر ميدانند بهر حال كه اين بحث هم مربوط به پيغمبر و امام است و تا كنون نديده بوديم كه از عالمي كه زحمت كشيده و كتابي نوشته و مشكلات قرآن و اخبار آل‌محمد عليهم السلام را كه ديگران هم درمانده بودند و حل نكرده بودند حل كرده و در دسترس عموم گذارده و حجت را بر مخالفين اسلام تمام كرده و ايراداتشان را قطع كرده مؤاخذه نمايند كه چرا اين كتاب را در شش سال نوشته در حالي كه اگر بديگران واگذار ميشد در ششصد سال هم نمي‌نوشتند كما اينكه ننوشتند و حقيقت اين است كه اين حرفها خارج از انصاف است و اما اينكه نوشته است كه كتاب ارشاد پيچ در پيچ و تأويل در تأويل است حق اين است كه نفهميده و منتهاي سعي در آساني و حسن تعبير شده است الا اينكه تصديق اين مطلب با اهل علم و ادب و حكماي الهي است نه جناب آخوند كه حتي زبان فارسي و زبان مادري خود را هم ندانسته‌اند ولي باز در عين حال چون مطالب عاليه حكمت قدري از اذهان دور است هر قدر كه حكيم سعي در تفهيم و تفهم بفرمايد چون اغلب از اصطلاح بي‌خبرند مطالب بر آنها مشكل ميشود و غالبا اشكالات از اين باب است كه اكثر اهل مطالعه و علم نيستند و در صدد فهم و تعمق هم برنميآيند و اين قصور از
صفحه ١٥٥

 حكما نيست و امام عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد كه حديث ما صعب است و مستصعب و متحمل نميشود آنرا مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا مؤمن ممتحن ، عرض ميكنم مشكلات كتاب ارشاد از اين جهت است كه جميعش حديث و فرمايش امام است و مردم مأنوس نيستند خلاصه و اما اينكه گفته است اين مشكلات بدرد زنها ميخورد يا نه عرض ميكنم اولا آنقدر مشكل كه فرض كرده‌ايد نيست و اگر شما هم در صدد عمل و اعتقاد و فهم فرمايش امام برميآمديد بر شما هم آسان ميشد و كتابي را كه انسان باين نيت بخواند كه به‌بيند چه ايرادي ميتوانم بيرون بياورم و چه خلط مبحثي بنمايم البته از فهم معاني آن محروم ميشود ولي ساير مردم اينطور نيستند حتي در ميانه زنها هم اهل علم و كمال كه پاي‌بندي بدين و مذهب دارند بسيار پيدا ميشود مثل همان زناني كه سؤال كرده‌اند و در صدد تصحيح عقايد خود بوده‌اند البته بقدر خود مي‌فهمند و اين موضوع را هم بايد بدانند كه موضوع جواب غير از سؤال است و بناي قرآن و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار هم بر همين بوده است كه سؤال را يك نفري يا چند نفري ميكرده‌اند ولي جوابي را كه ميداده‌اند ميبايستي تا ابد بماند و عموم مردم اعم از عوام يا علما يا حكما از آن استفاده نمايند و هر يك بقدر فهم خود مطلب بفهمند زنان باندازه عقل خودشان مردان باندازه خودشان حتي آيه قرآن كه نازل ميشد شأن نزول اي بسا درباره يك نفر بيشتر نبوده اما كلام خدا كه درباره او نازل مي‌شد حكمش عمومي بود فرضا سوره مجادله در مقام محاوره و مجادله خوله بنت خويلد انصاري نازل ميشود ولي خطاب بعموم است و حكم كفاره ظهار و بياني كه ميفرمايد عمومي است و هكذا آيه و الله يحب التوابين و يحب المتطهرين در مورد عمل عمار ياسر نازل ميشود ولي حكم عمومي است همه كس بايد بخواند و عمل نمايد و در حديث شريف است كه اگر آيه قرآني درباره كسي نازل ميشد و همينكه آن
صفحه ١٥٦

 شخص از ميان ميرفت آن آيه هم ميمرد كتاب خدا هم ميمرد و لكن كتاب خدا زنده است و جاري ميشود در آيندگان همانطور كه در گذشتگان جاري شد و حديث را نقل بمعني كردم و عرضم اين است كه كلمات علما هم كه مأخوذ از كتاب و سنت است اينطور است و بايد اينطور باشد ولو اينكه ابتداء كتابي بواسطه سؤال چهار نفر زن بنويسند اما آنها از ميان ميروند و كتاب باقي ميماند و جميع طبقات از عوام و علما بر آن عبور ميكنند و هر كدام بايد استفاده خود را بنمايند اگر عوامانه صرف باشد بحكما ظلم ميشود و اگر جميعش حكيمانه و اصطلاح علمي باشد عوام بهره نمي‌برند اين است كه حكيم خود بهتر ميداند كه چطور بنويسد و اگر آنها كه نه اهل ظاهرند نه از اهل حكمت فهم عبارت ننمايند بحثي بر حكما نيست و اما در اين نمره از تناقضات چيزها مي‌نويسد كه مطلقا جواب ندارد و تضييع وقت است .
سؤال ٦ نمره ١٤ مينويسد دوره ديگر آمد خداوند علماء ديگر مبعوث نمود كه باطن ديانت و شرايع را براي مردم آشكار نمايند آيا تصديق داريد كه اهل عالم بي‌حقيقت و پوچ در امر دين بوده و فقط صرف ظاهر بي‌مغز بوده يا نه و آيا دوره دين عوض شده يا نه و در نمره ١٤ از تناقضاتش مينويسد اين حرفها كفر است و تناقض دارد با اينكه مدعي هستيد كه در جميع امور مطيع كتاب خدا و معصومين و كتب علما و تفاسير هستيد .
جواب اما اينكه در همه جا نوشته‌اند مطيع كتاب خدا و معصومين (ص‌) هستند صحيح است و حتي كلمه را بر خلاف فرمايش ايشان نميفرمايند و اما اينكه مطيع كتب علما و تفاسير باشند تصور نميكنم هيچ جا چنين لفظي نوشته باشند و اطاعت كتب علما داشتن مطلقا معني ندارد و اما نوشته علما كه مأخوذ از فرمايش آل‌محمد عليهم السلام و روايت از ايشان باشد مطاع است و اطاعت
صفحه ١٥٧

 علما هم كه واجب است از اين جهت است ولي مستقلا در هر چه بگويند يا بنويسند مطاع نيستند و كتاب و سنتي در اين باب نرسيده بلكه بر خلاف آن روايات بسيار داريم و ضرورت اسلام هم بر آن است كه مطاع مطلق خداست و پيغمبر صلي الله عليه و آله بجهت اينكه معصوم است و آل‌محمد عليهم السلام مطاعند براي اينكه معصومند و امر بمعصيت نميفرمايند و غير ايشان احدي در دنيا مطاع نيست و در خصوص كتب بني‌فضال از امام عليه السلام سؤال كردند فرمود رواياتشان را بگيريد و درايات آنها را ترك كنيد و آنها هم براي خود علمائي بودند پس نبايد كسي صرفا مطيع كتب علما باشد و در اخبار دستور فرموده‌اند كه روايات علما را بگيريد و اطاعت كنيد و درايات و آراء آنها را ترك كنيد و اما تفاسير هم همينطور آنچه مأخوذ از فرمايش امام است مطاع است و غير آن هر چه نوشته‌اند تفسير برأي است و منهي عنه است و در حديث متواتر وارد شده كه هر كس قرآن را برأي خود تفسير نمايد جايگاه او آتش است بلكه اگر حقيقت امر را بخواهيد بدانيد نقطه اختلاف ما با سايرين در هر موضوعي كه باشد همينجا است لاغير و در هر مورد كه اختلاف كرده‌ايم ما فرمايش امام را گرفته‌ايم و ديگران اگر طور ديگر گفته‌اند از رأي است و اين كليه را در جميع موارد داشته باش پس علماء سلف يا خلف را مطاع ميدانيم در صورتيكه از آل‌محمد (ع‌) گرفته باشند و روايت نمايند و اگر از خود چيزي گفته باشند باجتهاد و ظن خودشان اولا كه اجتهاد و ظن حرام است بدليل هفتاد آيه كتاب و متجاوز از هزار و دويست حديث و از اين گذشته كه اگر بايد با ظن و اجتهاد چيزي گفت اين قوه در همه كس هست و پيروي هيچ ظني اولاي از پيروي ظن ديگر نيست و بهمين جهت مجتهد زياد شده و هيچيك پيروي ظن ديگري را ننموده‌اند و ظن خود را ترجيح داده‌اند خلاصه كه اطاعت علما از جهت روايات آنها واجب است
صفحه ١٥٨

 و از جهت رأي و ظن خودشان واجب نيست و حرام است مثل ساير فواحش انما حرم ربي الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغي و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون پس دعوي مطيع خدا و رسول و معصومين بودن تناقضي با بيانات ايشان در هيچ جا ندارد زيرا آنچه فرموده‌اند مأخوذ از معصومين است و اما اينكه مرقوم داشته‌اند خداوند علمائي را فرستاده كه بيان بواطن شريعت را بفرمايند صحيح است و لازمه اين فرمايش اين نيست كه سابقين بي‌حقيقت و پوچ بوده‌اند و چرا بايد سوء تعبير نمائيد ولي مطلب اين است كه عامي بوده‌اند و بصرف عبارات ظاهره قرآن و اخبار قانع شده بودند بدون اينكه حقيقت آنها را بفهمند و در صدد عمل بآنها باشند و علماي مسلمين هم در آن ادوار بر دو قسم بوده‌اند بعضشان مثل سايرين عامي بوده‌اند و بعضشان هم كه متوجه بحقايق بوده‌اند چون بي‌تحملي و ناداني مردم را ملتفت بودند از بيان حقايق خودداري ميكردند و البته حكمت هم همين اقتضا را دارد و در مقدمه اين كتاب مختصري در اين موضوع نوشته‌ام مراجعه نمائيد و اينكه سؤال كرده است كه آيا دوره دين عوض شده يا نه خيال كرده كه مجبورم بگويم نشده بگويد العياذ بالله در ارشاد خلاف واقع مرقوم فرموده‌اند يا بگويم بلي عوض شده بگويد پس العياذ بالله ادعاي دين تازه داريد عرض ميكنم هيچيك از اينها نيست و شما بكلي از موضوع بر كنار هستيد و نميخواهيد مطلبي بفهميد ان الدين عند الله الاسلام و ماارسلناك الا كافة للناس پيغمبر (ص‌) رسول بسوي كافه ناس است تا قيامت و دين او عوض نميشود و حلال او حلال است تا قيامت و حرام او حرام است تا قيامت و دوره پيغمبر (ص‌) عوض نميشود اما ادوار امت عوض ميشود و در هر دوره قابليت و استعدادي دارند و فهمشان درجه مخصوصي است و همه چيز را در همه وقت و براي همه كس نميشود گفت و پيغمبر (ص‌) آنچه براي امت و بيان
صفحه ١٥٩

 مصالح دنيوي و اخروي آنها لازم بود تا قيامت همه را فرمود و يا در نزد اوصياء خود گذارد كه آنها تدريجا بيان فرمايند و در خطبه غدير فرمود كه حلال و حرام بيش از آن است كه همه را بر شما احصا نمايم ولي علي بن ابيطالب را بشما معرفي ميكنم كه از او بگيريد و او بر شما بيان ميكند و آنچه را هم كه خودش فرمود يا اوصياء او بيان فرمودند قسمتي را كه عموما تحمل داشتند گرفتند و عمل كردند و سؤال و جواب زياد در آن باب كردند و قسمتي در بوته اجمال ماند كه تدريجا علما شرح و بسط دادند و كم كم اذهان را نزديك و آشنا نمودند ولي علما هيچ چيز خارج از فرمايش پيغمبر و امام نميفرمايند كه در اخبار آنها ذكر نشده باشد و اگر بگويند از آنها شنيده نميشود ولي مطلب اين است كه مردم در هر زمان و در هر دوره درجه فهمي دارند و حجتهاي خدا باندازه فهم آنها با آنها صحبت ميكنند و بيش از فهم آنها بآنها تكلف نميكنند آيا در كتب انبيا و تورية و انجيل ملاحظه نكرده‌ايد كه پيغمبران با چه زبان با آن امم تكلم كرده‌اند فرضا بآنها وعده ميدادند كه خداوند در اين سفر با شما ميآيد و در اين سفر با شما نميآيد چون ادراكات آنها جسماني بود و عادت به پرستش بتان داشتند و پيغمبران در اول اذهان آنها را فقط از پرستيدن بتان منصرف ميكردند و متوجه بامر ديگر ميكردند نه اينكه تكليف بالاتر از شعور آنها بآنها بكنند فرضا حضرت ابراهيم در اول كه ميخواهد قوم را از عبادت بتها برگرداند اشاره بستاره و ماه و آفتاب ميفرمايد و هذا ربي ميفرمايد با اينكه ابراهيم (ع‌) مشرك نيست و از اين كلام هم معني صحيح اراده ميكند اما آنها بخيال خود فرمايش او را معني ميكنند حال ملاحظه كن آن توحيدي كه در آن كتب بر آنها بيان شده كه فرضا خدا در آسمان است يا آنكه خدا در بهشت ميان درختان راه ميرفت و امثال اين حرفها كجا و توحيدي كه در قرآن ما بيان شده و فرمايشاتي كه پيغمبر و حضرت امير
صفحه ١٦٠

 ميفرمايد در توحيد كجا و درجه فهم آنها و فهم اين امت را قياس نما كه باين امت ميتوان گفت كه خدا جسمي نيست محدود نيست در آسمان نيست در زمين نيست و بوهم و ادراك مخلوق درنميآيد و اگر اين عبارات را بآنها ميگفتند تصور ميكردند كه اصلا خدائي العياذ بالله نيست ملاحظه كن قوم موسي بعد از آن همه بيانات موسي و ارائه آيات بينات و ملاحظه معجزات و قدرت پروردگار تازه از موسي خواهش كردند كه حالا خدائي بر ما قرار بده همانطور كه آنها خدايان دارند خلاصه كه اين مطالب بحمد الله امروز شرح و بسط لازم ندارد و خود پيغمبر (ص‌) در اول بعثت بيش از اين نميفرمود كه بگوئيد لا اله الا الله و مردم تحمل زيادتر نداشتند تا تدريجا مكلفشان فرمود كه اقرار به نبوت او هم بايد داشته باشند و تنها توحيد كافي نيست ولي امر وصايت را كه اصلا رسالت پيغمبر (ص‌) براي آن نتيجه بود از عامه امت پنهان ميداشت جز براي معدودي اهل بصيرت آنها ميفرمود و بديگران هم اگر گاهگاه اشاره يا تصريحي ميفرمود اصرار زيادي نداشت تا خرده خرده بواسطه تربيت و معاشرت با آن بزرگوار فهمشان زياد شد و بآنجا رسيدند كه ممكن بود امر ولايت اظهار شود و باز پيغمبر (ص‌) رعايت حال امت ميفرمود و مدارا ميفرمود تا بآنجا رسيد كه امر پروردگار نازل شد كه اگر اين امر را اظهار عمومي ننمائي كأنه ابلاغ رسالت نكرده تا اينكه اظهار فرمود و البته فتنه‌هائي هم شد كه پوشيده نيست ولي امت نوعا بآنجا رسيده بودند كه ممكن بود اظهار اين امر بشود و اظهار شد و درست متوجه باش كه سابق بر آن اصلا فهم مردم آنقدر نبود كه لزوم وجود حاكم و نبي را بفهمند ولي تدريجا در اثر تربيت پيغمبر (ص‌) اين مطلب را ميفهمند كه حاكم لازم است و پيغمبر وجودش لازم است و خليفه هم البته لازم دارد منتهي نزاع بر سر اين شد كه انتخاب خليفه را با خود مردم ميدانستند و اولي و دويمي را اختيار كردند
صفحه ١٦١

 و بقول خودشان اجماع كردند و امروز است كه در اثر فرمايشات آل‌محمد (ع‌) و شرح و بيان علما ما آنها را تخطئه ميكنيم و پيش ما بحد بداهت رسيده كه اختيار پيغمبر يا خليفه پيغمبر كردن ممكن نيست با مردم باشد و بايد خداوند اختيار نمايد اما آن جماعت كه آن روز اين حرف را ميزدند منتهي درجه فهمشان همين بود و حجتهاي خدا هم بهمين اندازه از آنها راضي بودند كه اينقدر را قبول دارند كه خليفه لازم است و نميگويند اصلا خليفه لازم نيست و بهمين جهت هم ديدي كه حجتهاي خدا و ائمه سكوت فرمودند و در خانه نشستند حتي پيغمبر (ص‌) بهمينطور به اميرالمؤمنين (ع‌) امر فرموده بود كه در خانه بنشيند و مردم را بحال خود گذارد تا خرده خرده فهمشان زياد شود و ممكن بشود بآنها مطلبي حالي كرد حتي ديده كه آن روز هم كه آمدند و بر گرد آن حضرت جمع شدند استنكاف ميفرمود و ميفرمود مرا واگذاريد من وزيري باشم بر شما بهتر است تا آنكه امير باشم و شانه از زير بار خالي ميكرد و چهار روز سلطنت را هم بسيار با ملايمت و مدارا راه رفت و سنت شيخين را تغيير نميداد و در تاريخ حضرت امام حسن صلوات الله عليه ديده كه چطور و بچه آساني صلح فرمود و هكذا ساير ائمه (ع‌) در خانه نشستند با اينكه وسائل سلطنت هم بر آنها ميسر مي‌شد كه در تاريخ ديده‌ايد همه اينها براي اين بود كه مردم تاب فرمايشات ايشان و امر و نهي ايشان را نداشتند و ايشان هم امر و نهي عمومي نميفرمودند الا اينكه باصحاب نزديك و اهل فهم آنها مطالب را ميفرمودند تا كم كم امروز بما و تو رسيده و از آن جمله امر ولايت شيعه آل‌محمد (ع‌) و دوستي دوستان ايشان بود كه از فرايض اوليه و عقايد اصليه حتميه اسلام است كه از هيچ مسلمان مسلماني قبول نميشود و هيچ عملي از او پذيرفته نيست جز با اين اقرار كه امر ركن رابع باشد ولي در آن ادوار اوليه اصرار بر اين امر عظيم نمي‌شد و مردم امر ولايت خود ائمه اطهار را
صفحه ١٦٢

 آنطور كه بايد تعقل نميكردند و قبول نداشتند تا چه رسد بولايت شيعيان ايشان اين بود كه تكليف عمومي مردم نميشد يعني مردم عموما سني بودند و نمي‌شنيدند از آن بزرگواران نه اينكه نفرموده باشند و در اخبارشان هزار بار تصريح نكرده باشند بلكه از همان اول خود پيغمبر (ص‌) نفرموده باشد و در خطبه غدير حتي بتفصيل تصريح نفرموده باشد والله كه اگر مرد مسلمان دين‌باور از اين غصه بميرد جا دارد كه اين مردم چرا اينقدر درباره مشايخ ما بي‌انصافند و چرا اين همه مزخرف ميگويند كه بلي اين جماعت ركني بر اركان دين علاوه كرده‌اند و گمان ميكنند پيغمبر دين خود را تمام و كامل نفرموده بوده و آيه اليوم اكملت لكم بر ما ميخوانند و حال آنكه ما هم در باب ركن رابع بآيه قرآن استدلال كرده‌ايم و فرمايشات پيغمبر را روايت كرده‌ايم و حتي بهمان حديث غدير خم استدلال ميكنيم و اخبار اهل بيت را روايت كرده‌ايم و مشايخ ما (اع‌) از خود كه چيزي را نفرموده‌اند ميگويند چرا علما در صدر اول اينطور كه شما ميگوئيد اظهار اين امر را نكرده‌اند عرض ميكنم براي اينكه مردم سني بودند اصلش را قبول نداشتند تا بفرعش برسد خود ائمه را قبول نداشتند تا برسد بدوستانشان بعد از آن هم كه تدريجا شيعه زيادتر شدند اول علما امر ولايت خود ائمه را محكم كردند و بيشتر اصرار در آن باب كردند و بي‌تحملي و ناداني مردم را مي‌ديدند و خودداري ميكردند و از اين قبيل علما هم البته نادري در ميانه علما بودند سايرين كه خودشان هم ملتفت نبودند ولي اخبار و فرمايشات ائمه را بر ما روايت كردند و آمده امروز بما رسيده و ما روايت كرديم و امتثال كرديم و بآنها دين ورزيديم و علماي ما دلايل عقلي هم علاوه بر آن اخبار اقامه كردند تعجب است امروز كه علماي ما فرموده‌اند و هزار دليل هم آورده‌اند هنوز اغلب مردم درست تعقل نميكنند و نمي‌پذيرند شما ميخواهيد در اول كه علما اظهار اين امر
صفحه ١٦٣

 را هم كمتر ميكردند در آن دوره مردم از پيش خودشان ياد بگيرند امروز كه با هزار دليل اين امر ثابت شده چرا نمي‌پذيرند يا بايد بگويند فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله را العياذ بالله قبول نداريم يا بايد طوعا او كرها بپذيرند و خداوند حجت خود را و نور خود را تمام فرموده ولو اينكه جماعتي اكراه داشته باشند و چاره‌بردار هم نيست خلاصه كه سخن ما در اين باب نيست و در كتاب مبارك ارشاد بيان اين مطلب بتفصيل هر چه تمامتر شده و طالبين البته رجوع مينمايند مقصود اين بود كه در هر دوره علماي رباني بياناتي كه مقتضي آن دوره است ميفرمايند و از فرمايش پيغمبر و امام هم خارج نميشوند و در هر موقع كه امر بالاتر و باطن‌تري نسبة گفته ميشود مانعي نداريم كه بگوئيم دوره ديگر است و قصد اين نيست كه نعوذ بالله دين تازه ميآورند خير همان قرآن است همان اخبار است نشنيده كه اينهمه در اخبار فرموده‌اند كه براي قرآن ظاهري است و باطني و تا هفت باطن ميشمرند و نديده كه ميفرمايند ما تكلم ميكنيم و هفتاد معني از آن اراده ميكنيم پس ممكن است معاني فرمايشات ايشان را علما تدريجا در هر موقع بيان كنند بلي اگر خلاف قرآن و حديث فرمايشي بكنند جاي اعتراض باز است مثل تأويلاتي كه اهل تأويل و مبدعين جديد ميكنند كه با ظاهر قرآن و اخبار منافات دارد ولي اگر مطلبي را عالمي بيان فرمود كه با قرآن و صريح اخبار مطابق است ديگر كسي حق ندارد بگويد من سابقا اين را نشنيده بودم اين تقصير عالم نيست كه علماي پيش نگفتند يا گفته‌اند و تو نفهميده الآن تكليف ما و تو اين است كه اگر مطلبي مقرون ببرهان اظهار شد بپذيريم و خود را بهلاكت نيندازيم خلاصه كه از باب مثل و توضيح بيان باين مطالب اشاره ميكنيم و سخن ما در اينها نيست و باز ناچاريم بيشتر توضيح بدهيم بلكه خدا خواسته باشد و اشخاصي كه غرض ندارند مطلبي بفهمند كه
صفحه ١٦٤

 چطور دوره عوض ميشود اما دين پيغمبر عوض نميشود ولي عقلها و ادراكها زياد ميشود و همان مطالبي را كه پيشينيان ميگفتند و نمي‌فهميدند چه ميگويند و معاني طفلانه و عوامانه و در حقيقت محالاتي را معني فرمايش پيغمبر و امام بلكه معني قرآن تصور ميكردند و همان هم از آنها پسنديده بود امروز همان كلمات را علما ميگويند و معاني بالاتري ميكنند بلكه حالي ميكنند كه آن خيالات كه ميكرديد جميعا مزخرف بود و مناسب بي‌عقلي آن روزتان بود اما امروز كه نسبة ادراكتان زياد شده قدري بحقيقت نزديك بشويد با اينكه امروز هم هنوز مردم حقيقت امر را نمي‌فهمند و هنوز بايد ايام ظهور بعد از اين بيايد و ادراكات زياد بشود و چشم عقلشان باز شود و امام خود را معاينه به‌بينند و بشناسند و كلام او را تعقل نمايند اي كاش زبان‌فهمي پيدا ميشد كه باو ميگفتيم مردمي كه در اول اسلام و ادوار بعد از آن بودند و امروز هم هنوز زيادند شخص علي اميرالمؤمنين را با عمر و ابوبكر فرق نميگذاردند و بحث علماي آنها اين بود كه آيا علي افضل است يا ابوبكر و اين دليل است كه نمي‌شناختند امام خود را بلكه كلام او را هم بطريق اولي نمي‌فهميدند و امروز هم تقريبا هنوز در همان درجه‌اند نهايت قدري بالا آمده‌اند امروز هم هنوز اماممان را نمي‌شناسيم كه از چشم ما غايب است و اگر ديده امام‌شناس پيدا كرده بوديم كه امام غايب نمي‌شد آيا همه نميگوئيم امام قلب و قطب كاينات است و جميع عالم و آدم و هر چه هست اعضاء و جوارح اويند پس چه شده است كه اينهمه اعضا قلب و محرك و مدبر خود را نمي‌بينند معلوم است كه نمي‌شناسند بلكه معني همين حرفشان را هم نفهميده‌اند كه امام بچه كيفيت قطب وجود است و مي‌بيني كه هر درويش قلندري را هم قطب مي‌نامند همانطور كه امام هم بائمه اطهار ميگفتند بشافعي و احمد حنبل هم امام ميگفتند و اينها دليل است كه آنروز معاني اين الفاظ را
صفحه ١٦٥

 نفهميده بودند امروز هم هنوز نفهميده‌اند ولي همينقدر شده كه ممكن است بعض مطالب را گفت چهار نفري كه نسبة ملايم باشند مي‌شنوند و ساكتند ديگران فرياد واعمراشان بلند ميشود و انسان را تكفير ميكنند بلكه هزار تهمت ميزنند ولي انقلاب‌ها و جوشها تمام ميشود و حقيقت خرده خرده پرده از رخساره برميدارد و چندان عجله نيست و استعجال از حكمت نيست و خداوند ميفرمايد اتي امر الله فلاتستعجلوه باري باز از مطلب خارج شديم قصد ما بيان امثالي بود ولي چه كنم آنقدر درد دل دارم كه نميدانم كداميك را بگويم و خيال ميكنم كه آيا بگويم يا نگويم ولي متوكلا علي الله اشاراتي مينويسم ،
جناب آخوند ميگويد آيا دوره عوض شده يا نشده ،
عرض ميكنم بلي شروع شده كه عوض بشود ولي هنوز در مراحل اوليه هستيم و اگر دل ميدهيد بگويم كه تازه در حدود صد و پنجاه سال است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم دامني بر كمر زده‌اند كه مردم را قدري متوجه بمعرفت معني اسلام و ايمان و معرفت خدا و پيغمبر و ائمه خودشان بنمايند و همينقدر حالي بكنند كه پيغمبر و امام مطاع هستند و شريكي هم در امر خودشان ندارند و فرمايشاتشان را هم بايد تسليم نمائيد تا مسلمان باشيد كه هنوز بعد از آنكه تسليم اين امر را نمودند آنوقت معني فرمايشات ائمه را بيان فرمايند و از اين عرايض تعجب مكن و بگوئي اين حرفها چيست مگر مسلمانان و شيعيان پيغمبر و امام را مطاع نميدانسته‌اند و ضرورت اسلام و قرآن بر همين نبوده كه اگر اصرار كني پرده از روي كار برميدارم آنوقت خجل خواهي شد و ميگويم خير اينطور نبوده و ميگويم و مي‌آيمش از عهده برون اما مسلمين و شيعيان كه گفته ميشود تو ميداني كه صحبت بر سر عوام آنها نيست و حرف برميگردد بافراد كامله و بزرگان و علمايشان بايد ديد آنها بر چه عقيده بوده‌اند و آنها پيغمبر و امام و قرآن را مطاع ميدانسته‌اند يا نه و آيا در كتب خودشان
صفحه ١٦٦

 چه نوشته‌اند و چه عقيده اظهار كرده‌اند هر چه در كتب اصول سلف دقت ميكنيم مي‌بينيم نوشته شده است كه قرآن و اخبار مطاع است اما مي‌بينيم كه عقل خود را هم بر خلاف قرآن و اخبار مطاع دانسته‌اند و در عمل و فتوي هم گاهي حكم عقل خود را گرفته‌اند و چون خدا اينطور قرار نداده و يقين هم بر آنها حاصل نميشود ميگويند بايد بمظنه و گمان عمل كرد با اينكه هفتاد آيه در قرآن بر حرمت عمل بمظنه نازل شده و متجاوز از هزار و دويست حديث هم بر حرمت آن داريم محل انكار كسي هم نيست و قبول هم دارند اما معذلك مي‌نويسند آن اصل كه حرمت عمل بمظنه باشد منقلب شده و اصل دويمي كه امروز بايد مدار بر آن باشد عمل بگمان است و در احكام فروع گمان ما اين است كه بايد اينطورها باشد و در هر مسأله هم بهمين علت چندين قول شده و احكام اسلام متعدد شده و مجتهدين هيچيك بفتواي ديگري عمل نميكنند و عمل كردن بفتواي غير خود را جايز نميدانند ما هر چه نگاه ميكنيم در قرآن و اخبار دليل اين مطالب را نمي‌بينيم كه از كجا پيدا شده غير از اينكه سنيان هم از بعد از پيغمبر همين كار را كردند باري ما مي‌بينيم اصلا اجتهاد در اخبار ما حرام شده و ميكنند بلكه باين اسم افتخار ميكنند ما مي‌بينيم عمل بعقل كردن را ائمه حرام كرده‌اند و صاحب آنرا لعنت كرده‌اند در كتب اصول مي‌بينيم مينويسند عقل در سر مجتهد بمنزله الهام است در پيغمبر ما در اخبار مي‌بينيم ميفرمايند آنچه ثقات علما از اخبار روايت كرده‌اند حق رد كردن نداريد بلكه حق ترديد و شبهه نداريد در كتب فقه و اصول ملاحظه ميكنيم كه هر حديثي كه بعقلش درست نميآيد يا با قاعده كه خودشان وضع كرده‌اند درست نميآيد رد ميكنند و مي‌بينيم فرضا حديث امام را كه عالمي مثل شيخ كليني عليه الرحمه روايت فرموده در سندش خدشه ميكنند در حالي كه اين حق را بما نداده‌اند كه از عالم
صفحه ١٦٧

 ثقه سؤال كنيم كه اين حديث را از كه گرفته و مي‌بينيم كه در سند حديث او رجوع بصاحب تاريخ رجال ميكنند كه او هم مثل ما علم غيب نداشته سهل است كه زيدي هم بوده معذلك از او قبول ميكنند با اينكه در عصر امام و آن روات اوليه نبوده و غيب هم نميداند معذلك بقول صاحب رجال ميگيرند و گمان ميكنند از اين راه بهتر علم حاصل ميشود و فرمايش امام را رد ميكنند خلاصه اينكه همه اين كارها را بدليل عقل ميكنند و عقل را مطاع گرفته‌اند در صورتي كه خدا و پيغمبر و امام عقول ماها را مطاع ندانسته‌اند و عمل بعقل را حرام كرده‌اند و عمل بعقل را شركت در نبوت و امامت دانسته‌اند و ما مختصري از شرح اين احوال را در رساله اجتهاد و تقليد بزبان فارسي عوامانه نوشته‌ايم و در آنجا گوشزد كرده‌ايم كه عامه مسلمين و سواد اعظم بر حسب همان عقيده صاف و ضرورتي كه در دست دارند عموما خود را مطيع پيغمبر و امام ميدانند و از اين تحقيقات اصوليين ديگر خبر ندارند و خيال ميكنند آنچه مي‌شنوند واقعا فرمايش امام است يا اگر ترجمه شده واقعا همان است كه پيغمبر و امام اراده كرده‌اند در حالي كه اينطور نيست حال اين قدم اول است كه ما جميع فساد را از اينجا ميدانيم و دوره كه بايد عوض بشود شروعش از اينجا است كه اول عموما مطيع فرمايش پيغمبر و امام بشويم و قواعد سني‌ها و دشمنان ائمه را كنار بگذاريم بعد از آن غور در فرمايشات ايشان بنمائيم و بعض از اشتباهات سابقين را هم مشايخ ما اعلي الله مقامهم در ابتداي اين دوره بيان فرموده‌اند كه اين سر و صدا و اين اختلاف مي‌بيني كه پيدا شده كه همه اينها دليل عدم تحمل و انس و عادت برويه سنيان است و بعضي هم اساسا معاند با حق و حقيقت هستند و القاء شبهه مي‌نمايند ولي علما باين مطالب اعتنا نميكنند و حرف خود را باندازه اقتضا در موقع ميزنند و باك ندارند حال با اينكه بگويند كه اينها بدعت گذارده‌اند
صفحه ١٦٨

 و دين تازه آورده‌اند ركني بر دين زياد كرده‌اند بر خلاف ضرورت حرف زده‌اند يا از قبيل ايرادات اين جناب آخوند بگيرند ما چه باك داريم در حالي كه ميدانيم بدعتي نگذارده‌ايم ضرورتي تغيير نداده‌ايم بر خلاف فرمايش امام كلمه نگفته‌ايم پس اين تهمتها اثر نميكند و دروغ هم فروغي ندارد عامه مردم هم چندي بدبين بشوند و چپ چپ بانسان نگاه كنند چه باك است خوش خوش ملتفت ميشوند و نادم ميشوند گله هم از آنها نداريم آنقدر ميگوئيم تا مردم همه بشنوند و كم كم تعقل كنند كه پيغمبر و امام مطاع است نه عقل مجتهد و خودش هم اقرار دارد كه گمان من اين است و يقين نكرده‌ام پس ما اصول و فروع خود را از گمان ديگران نبايد بگيريم و حالي ميكنيم كه ضرورت اسلام آن نيست كه فلان و فلان گمان كرده باشند و اينها هيچيك حرف تازه نيست و همان حرفهاي قديم است و بدعت نيست و امام ميفرمايد شر الامور محدثاتها و خير الامور تلادها اما از آنجا كه هزار و سيصد سال گذشته است كه گمانهاي ديگران در ضمن فرمايش خدا و رسول گفته شده و مردم شنيده‌اند و عادت كرده‌اند وقتيكه خواستي اين پيرايه‌ها را برداري مردم گمان ميكنند حرف تازه‌ايست و دوره عوض شده ولي دوره پيغمبر آخرالزمان عوض نميشود اما خرافات كم كم برچيده ميشود و باين لحاظ دوره عوض ميشود حرفهاي طفلانه تا موقع طفوليت است وقتيكه كم‌كم رو بعقل ميروند مطالب ديگر بايد بفهمند طفل دو سه ساله از لولو ميترسد اما همينكه بزرگ شد ديگر از لولو نميترسد بايد آنچيزي كه واقعا ترس دارد و بايد از آن فرار كرد باو حالي كرد و آن لله‌ها و دده‌ها كه بجز لولو چيزي نميدانستند منقرض ميشوند و بچه‌ها را از آنها ميگيرند و بمعلم ميسپارند ديگر هر چه داد و فرياد بكنند فايده ندارد مگر دعا كنند پدر اطفال العياذ بالله بميرد آنهم كه محال است و پدر و مادر اين امت حضرت پيغمبر و اميرالمؤمنين
صفحه ١٦٩

 هستند و نخواهند مرد و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون و المؤمن حي في الدارين پس اطفال را ميگيرند و چون لله‌ها و دده‌ها در صدد انقلاب و نافرماني برآمده‌اند ديگر اطفالي هم كه تازه متولد ميشوند و محتاج بلله و دده هستند دست آنها نميدهند بلكه حقوق تقاعد را هم قطع ميكنند بلكه آن لباس رسمي را ميگيرند و بايد لباس ديگر بپوشند چون حق‌ناشناسي كرده‌اند باري اين مطالب را مختصر كنيم باز برگرديم بآنچه منظور داشتيم ميگوئيم دوره عوض ميشود و بعضي از امثال باز مينويسيم تا با چشم به‌بيني در اولين قدمي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم برداشتند در معارف اسلام و بيان توحيد و فضايل پيغمبر (ص‌) و ائمه اطهار (ع‌) و توضيح مسائل معاد و رجعت بيانات فرمودند كه الآن مي‌بيني در ميانه اهل معرفت بلكه عامه مسلمين نسبت باين معارف تا چه درجه ترقي كرده‌اند و اگر در پانصد سال پيش عالم مسلم در كتاب خود مينوشته مثلا كه از غنايم دار الحرب صفوه آن مال امام است كه بردارد مشروط بر اينكه اجحاف بمسلمين ننمايد امروز هر مسلمان عامي بازاري هم ميداند كه اين عبارت درباره امام منتهاي سوء ادب است و غلط است و نوكر درباره امام معصوم حق تكليف معين كردن ندارد و امام معصوم احتمال اين مطالب در حق او نميرود و اينها نيست جز از بركات بيانات علماء متأخرين و مشايخ ما (اع‌) اگر در اوايل اسلام عالم مسلم و رئيس شيعه مينوشت كه اگر توفيق يافتم كتابي در اثبات سهو نبي خواهم نوشت امروز مي‌بيني كه اين مطلب در عداد ضروريات درجه اول قرار گرفته كه پيغمبر و امام معصوم است و آيه تطهير و آيات ديگر كتاب خدا در اين باب نص جلي است و اخبار اهل بيت در اين باب از حد تواتر گذشته و از ابده بديهيات شده و از بركات تأليفات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم امثال شرح‌زيارت ، فطرة‌السليمه ، ارشاد العوام
صفحه ١٧٠

 كه بفارسي ساده نوشته شده و هر كس درد دين داشته خوانده و در همه منابر و مجالس و محافل گفته شده و خوانده شده همه مردم با عقل ناقص هم فهميده‌اند كه پيغمبر و امام معني ندارد مگر اينكه قابل وحي و تعليم از خدا باشد و قابل وحي و تعليم نميشود مگر اينكه رو بخدا باشد و متصل بخدا باشد زيرا كه معصيتكار از درگاه خدا رانده است و دور است و پشت بخدا و رو بشيطان است و چنين كسي قابل استناره از نور خدا نيست پس نبي و امام بايد دائما رو بخدا باشد تا فيض‌ياب شود و وحي باو برسد و اگر غير اين باشد ميبايستي همه كس قابل وحي و نبوت و امامت باشد و اين بالبداهه خطا است و همه دانسته‌اند كه نبي و حجت صاحب خصوصيتي است كه جز در سايه بندگي خداوند حاصل نميشود و عصمت همين است و غير اين نيست و خلاصه كه در اين قبيل معارف مردم بسيار پيش آمده‌اند و هكذا در مورد ركن رابع كه عبارت از دوستي دوستان و شيعيان و دشمني دشمنان ايشان باشد بحمد الله اغلب دانسته‌اند كه اسلام بدون داشتن اين ركن صورت نميگيرد و فهميده‌اند كه اين امر تازه نيست و بدعتي نيست بلكه فرمايش خدا و پيغمبر است و آنطور كه در اول اهل غرض جلوه ميدادند نيست و اين مطلب از اركان اصليه اسلام است و همه دانسته‌اند كه البته بين ائمه اطهار (ص‌) و عامه رعيت واسطگان ضرور است و تمام شيعه در يك درجه نيستند و البته بزرگ و كوچكي دارند و عالم و جاهلي دارند البته بزرگانشان بهمه جهت جلوترند و در پيشگاه امام سابق و مقربند پس اينها واسطه و ترجمان امام ميشوند و طرف توجه آن حضرتند و مورد مرحمت هستند و باندازه سبقتشان البته تولاي آنها هم واجبتر است و البته يك نفر بزرگ و عالم و متقي و زاهد از شيعه را نميتوان پهلوي يك جاهل خبيث العمل و متجاهر بفسق گذارد ولو اينكه او هم شيعه است او هم برادر ديني است منتهي اين است كه جاهل و
صفحه ١٧١

 معصيتكار است ولي ذاتا پاك است و از دوستان و شيعيان است و مشمول شفاعت موالي و سادات ما عليهم السلام خواهد شد و اميدواري همه ما ناقصين و روسياهان بشفاعت ايشان است با همه مراتب يك همچه كسي را نميتوانيم پهلوي يك نفر عالم متقي كامل قرار بدهيم يا او را اسوه و مقتداي خود در اعمالمان قرار بدهيم براي اينكه ولو ذاتا طيب است اما عملا خبيث است و اي بسا در مواردي از مجالست چنين برادري هم انسان اجتناب ميكند پس ولايت نسبت باين برادر با آن عالم بارع از زمين تا آسمان فرق دارد و ركن رابع ايمان همين موضوع است لاغير و امروز اغلب اهل فهم اين را دانسته‌اند ولو اينكه در اول مردم را بوحشت انداخته بودند پس حال ملتفت شدي كه مراد از تغيير دوره اين قبيل مطالب است كه حقايقي را كه سابقين نميدانسته‌اند مگر نادري از اهل علم و كمال و بعامه مردم نميتوانستند بگويند يا بواسطه جهالت و عدم تحمل و يا بواسطه انس و عادت بعقايد سنيان امروز چون شعورها زيادتر شده و مردم بحد كمال نزديك شده‌اند و ظهور امام (ع‌) نزديكتر شده است و شعاع رخساره مقدسش پرتوافكن شده و عقول مردم رو بازدياد است و بيش از سابق تعقل ميكنند مطالبي را ممكن است بآنها گفت و حالي كرد و البته خداوند براي اين منظور دستهاي غيبي و ظاهري هر دو دارد و دائما با آن اسباب كار ميكند فرضا از همان وقت كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم علي الظاهر بر خلاف اجتهاد و اصول موضوعه سنيان كوشش كردند و بطلان آنها را اظهار نمودند خداوند همچو خواست كه اساسا اجتهاد هم كم شد و كمتر در صدد برآمدند و اگر متوجه شده باشيد دانسته‌ايد كه در قرن اخير بعد از كتاب جواهرالكلام كه نقل اقوال و قواعد آنها را زياد دارد كه حقيقة جواهر بي‌نظيري است ديگر كتابي بآن اسلوب و متانت نوشته نشد و بعد از اينهم نخواهد شد مثلا مي‌بينيد مشهورترين كتب متأخرين رياض است كه وقتيكه متعمق
صفحه ١٧٢

 ميشويد چيزي غير از نقل عبارات شرح‌لمعه نيست و واقعا علم و اجتهادي در آن بكار نرفته و همه اينها آثار تغيير دوره است كه آن رويه تدريجا برچيده ميشود و اساس ظن و تخمين از ميان ميرود و اهل عملي باين نوع كتب باقي نمي‌ماند نمي‌بيني چطور آن آثار مندرس شده و معمول به نيست بلي با حكم دولتي يا ملي مسائلي را جمع كردند و چيزها كم كردند و چيزها افزودند و كتابي مدون كرده‌اند و طوعا او كرها اجرا نموده‌اند و ديگر موردي براي ان قلت قلت و براي شروح و حواشي و احوطها باقي نگذاردند و اصولا زمام امر در دست ديگران افتاد و ديگر طالب و مطلوبي براي چنان كتب باقي نمانده و من بعد هم مقتضي آن مطمئنا موجود نخواهد شد بفرمايش حضرت امير (ع‌) كه ميفرمايد قلما ادبر شئ فاقبل زيرا دوره گمان سپري شد و دنيا ديگر اين حرفها را قبول نميكند و سير قهقري نمي‌نمايد و دنيا رو بتكامل و ترقي است و رو بعلم و يقين پيش ميرود بلكه تدريجا رو بكشف و عيان ميرود و گمان و حدس و تخمين را زير پا ميگذارد و خرده خرده مردم چشم باز ميكنند و كوركورانه ديگر سير نميكنند و طالب امري ديگر شده‌اند و ميشوند و خداوند هم اسبابش را فراهم ميفرمايد اگر چه گفتن اين حرفها اسباب كدورت بعضي ميشود ولي چه كنيم كه ايرادات نابهنجار ما را وادار بنوشتن اين خوابها و خيالات مي‌نمايد و استغفر الله من الاذاعة بلي مردم ترقي ميكنند و من بعد ايمان يا كفر را از روي علم و يقين بايد اختيار نمايند و توهمات قبل از اسلام و مظنه‌هاي بعد از اسلام را ديگر بآساني نمي‌پذيرند و طالب علم ميشوند و بايستي تدريجا مصداق قول خداوند ظاهر شود كه ميفرمايد لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا يعني اگر مؤمن و كافر جدا بشوند در آن موقع كفار را عذاب ميكنيم و مؤمن و كافر از يكديگر زايل نميشوند مگر بعد از اتمام حجت چنانچه خداوند ميفرمايد ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي
صفحه ١٧٣

 عن بينة و اتمام حجتي نيست مگر بعد از علم و يقين چنانچه خدا ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم پس قهرا بايستي مردم رو بيقين بروند و وعده حتمي پروردگار كه ظهور امام عليه السلام است برسد و از آن ببعد باز ترقي كنند و كشف و عيان حاصل شود چنانچه خداوند ميفرمايد كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين خلاصه كه عرض ما در اين مطالب نبود ولي الكلام يجر الكلام مقصود اين بود كه رجالي در ظاهر بر خلاف ظن و تخمين كوشش كردند خداوند هم از غيب باينطورها كه محسوس است تأييد فرمود و هميشه تأييد پروردگار با اين جماعت است و اگر از سخنان پريشان من كسل و خسته نشده باز ممكن است توضيح بيشتري بدهم و امثالي بياورم كه به‌بيني چطور دوره عوض ميشود و هيچ جاي دين و دنيا عيب نميكند بلكه چشم مردم باز ميشود و كمالشان زياد ميشود ضرورت اسلام بر اين است كه عود انسان جسماني است و علماي شيعه از اول نقل اخبار فرمودند و مردم شنيدند و معتقد شدند و ضرورت بر آن قرار گرفت منتهي اين است كه اخبار و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار را عاميانه و طفلانه معني كردند و حق اين است كه مردم هم قابل فهميدن معاني حقيقيه نبودند حالا محققين هم آيا مي‌فهميدند چه تحقيق ميكنند يا نمي‌فهميدند از موضوع سخن ما خارج است بهر حال ترجمه‌هائي ميشد و مردم هم مي‌شنيدند و باور ميكردند يا نسنجيده قبول ميكردند و معاد را با جسد عنصري مي‌پنداشتند يعني اين جسد نباتي يا حيواني محسوس را جسم انسان مي‌پنداشتند و بهزار اشكال هم آنها كه تعمقي داشتند برميخوردند و اخبار در چشمشان مختلف بنظر ميآمد بعضي را با قواعد اصولي رد ميكردند بعضي را كه قابل رد نبود مي‌نوشتند خدا دانا است كه معني اينها چيست تا وقتيكه شيخ جليل اوحد اعلي الله مقامه اعلان عام فرمود و نوشت
صفحه ١٧٤

 الجسد العنصري لايعود يعني جسد عنصري بآخرت برنميگردد و يكمرتبه فرياد بلند شد كه مخالفت ضرورت فرموده و صداي تكفير از اطراف بلند شد و آن بزرگوار هم بر همه آن غوغاها صابر بود تا باز علماء و جانشينان آن بزرگوار توضيحات زيادتر دادند و گوشها پر شد و هوشها جمع شد و فكرها دقيق شد و در هر مجلس اين مطلب عجيب مورد بحث و تعمق شد تا الآن بجائي رسيده كه ممكن نيست يكنفر آدم بافهم به‌بيني كه گمان كند اين جسد عنصري و اين تركيبي كه از نان و پنير و گوشت مركب شده و دائما در تجديد و زياده و نقيصه است اين جسم انسان باشد و قابل عود بآخرت باشد در حالي كه امام تو ميفرمايد كه اگر انسان را در دنيا بكشند و در آخرت بكشند يك مثقال فرق نميكند و فرموده است انسان در اين بدن مثل جوهره‌ايست در صندوقي جوهره را كه برداشتند صندوق را طرح ميكنند و مي‌اندازند ، پس مردم امروز ميفهمند كه انسان غير از اين جسد عنصري است كه دائما در كم و زياد است و انسان با نباتات و حيوانات در اين جسد شريك است و آيا چه فرقي دارد اين بدن با بدن اسب و الاغ كه اين بايد بعالم بقا برود و آنها بايد در اين دنيا بپوسند و باطل بشوند و چرا اين ظلم العياذ بالله بآنها شده و اگر چه كه مجلسي مرحوم اعلي الله درجته و بعض علماي ديگر در كتب خود قبول كرده‌اند و تصريح كرده‌اند كه براي اين بدن اجزاء اصليه‌ايست و اجزاء فضليه و اجزاء فضليه برنميگردد ولي مع التأسف در مقام توضيح بيان شرح ميدهد مرحوم مجلسي كه اجزاء اصليه همان نطفه و مني است و اجزاء فضليه اين اعراض ظاهره است حال اگر مرادش از مني يا نطفه همان جسم اصلي ملكوتي است كه شيخ اوحد (اع‌) ميفرمايد باشد صحيح است و ديگر اختلافي هم باقي نميماند پس آن داد و فريادها ديگر چيست كه مردم ميكنند و آن نسبتها چيست كه ميدهند و اگر واقعا مراد آن عالم همين حرفي است كه عوام ميگويند و
صفحه ١٧٥

 آن نطفه هم تركيبي است از همين اعراض پس او هم فرقي با اجزاء فضليه ندارد و آن هم جسم اصلي نيست خلاصه آنكه هنوز تا مردم حقيقت امر را بفهمند دير است ولي همينقدر شده كه احساس ميكنند جسد عنصري عود نميكند و نان و پنير انسان نيست و تعجب اينجا است كه بعضي هنوز دست از شهادت خود برنميدارند و آيه قرآن بر ما ميخوانند كه خداوند ميفرمايد من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشأها اول مرة و خيال ميكنند كه اين نص صريحي است بر خلاف فرمايش شيخ اجل (اع‌) و خيال نميكنند كه خداوند ميفرمايد كه عظام رميم را احيا ميفرمايد و اشكالي هم در قدرت پروردگار نداريم و عظام هم احياء ميشوند ولي نفرموده است كه عظام عنصري بعرصه آخرت ميرود بلكه حيوة هر موجودي در عرصه خودش و حيز خودش است و حيوة استخوان بيش از حيوة نباتي ضعيفي نيست و دائما خداوند از اين خاك استخوان ميسازد و احياء ميفرمايد و باز باين خاك برميگرداند و مجدد از همين استخوان پوسيده استخوان انشا ميفرمايد و حيوة نباتي جديد باو ميدهد ولي باز استخوان است و هر چه از عناصر اين عالم است بهمين عناصر برميگردد و هر چه از عالم بالا و عالم آخرت است بآنجا برميگردد و زميني هيچوقت آسماني نميشود و عرض جوهر نميشود و قدرت پروردگار تعلق بمحال نميگيرد و امام (ع‌) ميفرمايد ليس في محال القول حجة و لا في المسألة عنه جواب و لا لله في معناه تعظيم يعني در قول محال حجت و دليلي نيست و سؤال از آن جواب ندارد و در اثبات محال نمودن عظمتي براي خدا ثابت نميشود خلاصه اين است كه امروزيها اين خرافات را نمي‌پذيرند و بفرمايش مرحوم مجلسي هم كه در حق‌اليقين ميفرمايد قانع نميشوند كه ميفرمايد احوط و اولي آن است كه مردم بمعاد جسماني قائل شوند و خوض و تفكر در آنچه مأمور بتفكر در آن نيستند ننمايند عرض ميكنم چون اين امري را كه آن
صفحه ١٧٦

 مرحوم صادر فرموده مردم نپذيرفته‌اند از پي حقيقت ميگردند و در صدد فهم مطلب هستند تا كي خداوند خواسته باشد و مطلبي بفهمند همينقدر شده است كه جمعي از پي كشف آن برآمده‌اند و بالاخره جوينده يابنده است و مي‌بينم جمعي را كه اي بسا هنوز اسلام را هم قبول نكرده‌اند در اثر بي‌غرضي و مجاهده حقيقت را بيابند و سعادتمند شوند و مسلمانان هزار و سيصد ساله در اثر تعصب جاهلانه و عناد با حق و حقيقت و حب رياست و استكبار از قبول حق هنوز در ميان قاذورات و اعراض زايله اين دنيا از عقب حقيقت انسان ميگردند و در امر آخرت هم مثل امور دنيا دچار خسارت ميشوند خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين ، ولي هيچوقت حقيقت و اسلام بدون معين و ناصر نمي‌ماند فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين ، و در جواب اين اعتراض هم فعلا بهمين اندازه اكتفا ميكنيم .
سؤال ٧ نمره ١٥ تحقيق ميفرمايند كه حضرت خاتم (ص‌) در مكه يك نفر يا دو نفر مصدق و مؤمن زياده نداشت و نمي‌توانست اظهار امر نبوت و دعوت بشر نمايد تا دوازده سال و بعد در مدينه هم چندي بودند و مصدقي نداشت تا نهايت در هشت نه سال مردم اسلام آوردند مسلمانان مهاجرين به حبشه مسلمانان خارج شده و چند سال در خارج شهر مكه محبوس و مسلمانان مهاجرين بمدينه و مسلمانان پنهاني در مكه كه در جنگ بدر مجبورا آنها را آوردند كه آقا يك نفر يا دو نفر در دوازده سال قائل شده كه از هزاران افزون بودند و قبل از آمدن حضرت بمدينه اسلام اغلب شهر مدينه منوره را آقا در عالم اسلام‌پروري نسيا منسيا فرمودند معين نمائيد صدق نوشته و روي چه اصلي است و چرا شكست اسلام و حربه بدست دشمنان دادند . عرض ميكنم در تناقض پانزدهم هم همين عبارات تكرار شده و مي‌نويسد : اين
صفحه ١٧٧

 عبارات تناقض دارد كه خود را مؤلف يا مصنف كتاب و عالمي از علماء اسلام شمردن و اين طريقه تيشه بر ريشه اسلام زدن زيرا در مكه بسياري بظاهر اسلام آوردند بعضي را در شعب و خارج مكه محبوس نمودند عده بحبشه و بسياري هم ايمان و اسلامشان پنهان بود و بسياري مهاجرت بمدينه نمودند و در زمان ورود حضرت بمدينه اكثر اهل مدينه اسلام آورده بودند ، و بعد عبارات زشت و ركاكت‌آميز مينويسد و در آخر ميپرسد كه صاحب اين كتاب در چه درجه از اعتقاد است .
جواب بر اهل علم و ادب پوشيده نيست كه اعتراضات جناب آخوند مطلقا قابل جواب نيست و علمي هم نيست ولي جوابهاي ما باغراض ديگر است و اينكه ايرادات ايشان را مينويسيم براي اين است كه نشان بدهيم نوعا ايرادكننده‌ها از چه قبيل اشخاص و صاحب چه روحي هستند و فهم و عقلشان تا چه درجه است و بعلاوه فايده ديگر دارد كه ايشان با دروغ و تحريف كه ميخواهند كلمات آن عالم بزرگ را جلوه بدهند خود اين خدمتي است كه نفوس را وادار بمراجعه كتاب ارشاد مي‌نمايند و همينكه خواندند و ديدند مي‌فهمند كه مطلقا ايرادي يا تناقضي نيست و حرفهاي حسابي است كه اسباب تنبه عموم مسلمين است و همه را براه راست هدايت ميكند و امثال جناب آخوند را كه در سر راه مسلمين نشسته‌اند و مانع پيشرفت و ترقي آنها شده‌اند بمردم مي‌شناساند ولي از جهتي حق ميدهم بآخوند كه عباراتي را كه اشاره ميكند در جلد سوم ارشاد در صفحه ١٤ از چاپ بمبئي و صفحه ١٩ از چاپ كرمان در فصلي است كه شرح اعمال امثال ايشان است و يك كلمه آن جواب ندارد جز تصديق نمايند و منفعل شوند و بيچاره ديده آن مطالب كه ايرادي ندارد ناچار از دروغ و تحريفي شده است بلكه بتواند آتش دروني سينه خود را خاموش نمايد و خاموش نخواهد شد و اصل
صفحه ١٧٨

 مطلب در آنجا در بيان لزوم وجود امام معصوم و حجت من عند الله است در هر عصري از اعصار و بيان ميفرمايد كه اين مطلب در حكمت واجب است كه خداوند براي حفظ دين از شر دشمنان دين در هر عصري حجت معصومي را از نزد خود بگذارد و سايرين از افراد امت هيچيك حفظ دين نميتوانند بكنند و اختيار امام در دست مردم نيست و اگر كسي را هم اختيار كنند او امام معصوم نميشود و شرحي از جريان امر بعد از پيغمبر (ص‌) و غصب خلافت و عمل خلفاء و تأسيس اجتهاد و بي‌علمي آنها ميفرمايد و فصل مشبعي بروايت از تواريخ خود اهل سنت حكايت ميفرمايد كه چطور اجتهاد ميكردند و آخر الامر سرانجام آن اجتهادها و مجتهدين بكجا انجاميد و چطور دين را از دست دادند باين جهت كه رجوع بامام معصوم نكردند تا اينكه تقسيماتي از طبقات مختلفه امت پيغمبر (ص‌) ميفرمايد كه قسمت عمده آنها زارع يا شترچران يا گوسفندچران و اهل كوهستان و بيابان و جمعي اهل كسب و جمعي هم مزدور و فقير كه هيچيك اينها مجال اينكه دايم خدمت پيغمبر باشند و علم و ادب و شريعتي بياموزند نداشتند و بعلاوه همه آنها كه بودند بي‌سواد و عامي بودند و ملا نبودند و خط و سواد نداشتند مگر معدود بسيار كمي كه احيانا اگر سواد داشتند و بي‌كار هم بودند گاهي كه از كار زندگي و خانه و معاش خود فراغت داشتند ممكن بود خدمت پيغمبر (ص‌) باشند و چيزي بياموزند و آنها هم همه‌شان در همه وقت نبودند و آنها هم كه بودند همه‌شان اهل فهم نبودند و صاحب حفظ نبودند و بعلاوه مقيد بضبط آنچه مي‌شنيدند نبودند و همچو علاقه نداشتند خلاصه اينكه هيچيك اينها قابل حفظ دين نبودند تا اينكه ميفرمايد تو ميداني كه پيغمبر (ص‌) در مكه اظهار امري نميتوانست بكند و اصحابي نداشت مگر يك و دوئي و بعد از دوازده سال از پيغمبري خود بمدينه آمد و آنجا هم چندي مصدقي نداشت تا نهايت در
صفحه ١٧٩

 هشت نه سال مردم بآن اعتقاد كردند و در اين مدت قليل هم بيشتر اوقات بجنگها و سفرها بودند و مردم بعضي در مدينه مانده و بعضي همراه بودند و آنها هم بدرد سفر خود گرفتار و بار كردن و بار فرود آوردن و جاسوس بودن و بزخم و درد بيدرمان خود گرفتار بودن بودند چند نفري كه همراه بودند گاهي مي‌شنيدند يا مي‌فهميدند يا حفظ ميكردند تا آخر آنچه فرموده است ، حال ملاحظه كنيد و بخود كتاب مراجعه نمائيد كه اصلا كلام در اين است كه افراد اين امت قابل حفظ دين نيستند و طبقاتي را ميشمارند و خارج ميفرمايند و صحبت در عدد مسلمين نيست كه كم بودند يا زياد بلكه صحبت در كمي اهل فهم آنها است و آنها كه بدرد كاري بخورند و قابل حفظ دين باشند و قصد شماره افراد نيست و بعلاوه ملاحظه بكنيد كه ميفرمايد در مكه اظهار امري نميتوانست بكند و اصحابي نداشت مگر يك و دوئي و اين لفظ بسيار فرق دارد تا آنكه آخوند مينويسد در مكه يك نفر يا دو نفر مصدق و مؤمن زياده نداشت و فرق اين دو عبارت از زمين تا آسمان است و يك و دوئي غير از يك نفر يا دو نفر است و يك و دوئي لفظ مبهمي است كه در عرف مصطلح است و در مقام بيان قلت ميگويند و ممكن است هزار نفر هم باشند و اين عبارت صحيح باشد تا طرف مقابل چه اندازه باشد فرضا اگر طرف مقابل صدهزار نفر است و گفته بشود يك و دوئي هم در ميانه آنها اينطورند معنيش اين نيست كه يك نفر يا دو نفرند بلكه عرف اين يك و دوئي را بنسبت طرف مقابل معني ميكند و اين غير از لفظ يك نفر و دو نفر است و لفظ مبهمي است كه بجاي لفظ كمي استعمال ميشود يا در عربي بجاي قليل گفته ميشود و شماره مسلمين را منظور ندارند بلكه مؤمنين واقعي و اهل فهم و عقيده را منظور دارند و از اين عبارت تيشه بر ريشه اسلام زده نميشود و بنا بر اين بر كلمات قرآن هم اعتراض داريد كه خداوند ميفرمايد و قليل ما هم و قليل
صفحه ١٨٠

 من عبادي الشكور و اكثرهم لايعقلون اكثرهم لايشعرون و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون پس اگر اصحاب پيغمبر (ص‌) در اوايل يك و دوئي بيشتر نبوده‌اند توهيني بآن حضرت و باسلام نيست و تيشه بر ريشه اسلام نميخورد و اگر در آنجا از اوايل اسلام و بعثت فرموده‌اند كه اصحاب يك و دوئي بيش نبودند من در آخر حيوة آن حضرت را هم عرض ميكنم كه امام عليه السلام ميفرمايد بعد از پيغمبر (ص‌) همه مرتد شدند الا سه نفر كه سلمان و ابوذر و مقداد باشد و در حديثي چهار نفر را ميفرمايد و عمار را هم ميشمارد و در حديثي هفت نفر و در حديثي هفده نفر و همه درست است و بتدريج تا آن اندازه رسيدند و اين عده را هم كه نسبت بهمه مسلمانان كه در موقع رحلت پيغمبر (ص‌) صدهزارها بودند اگر بدهي يك و دوئي بيش نميشود پس يقينا خواهي گفت كه امام (ع‌) هم تيشه بر ريشه اسلام العياذ بالله زده كه اينطور فرموده و مؤمنين را كم شمرده و اگر اسلام اين باشد كه آخوند دارد اين تيشه‌ها هنوز كافي نيست و شمشير امام عصر عجل الله فرجه هنوز از عقب است خلاصه پس بر اهل زبان پوشيده نماند كه فرمايش ايشان هدم اسلام نيست و مضمون اخبار و آيات قرآن است ولي اعتراض آخوند كه خود را ملا و عالم در اسلام خيال ميكند و اينطور اعمال غرض و اظهار عناد با عالمي كه يك كلمه جز از قرآن و فرمايش خدا و رسول نميفرمايد جز تضييع خودش و امثالش چيزي نيست ولي ضمنا بيشتر ثابت ميشود كه فرمايش ايشان صحيح است و مؤمن بسيار كم است چه در اول اسلام چه در آخر اسلام و حضرت رضا عليه السلام ميفرمايد لايعبأ باهل الدين ممن لا عقل له قيل جعلت فداك ان ممن يصف هذا الامر قوما لا بأس بهم عندنا و ليست لهم تلك العقول فقال ليس هؤلاء ممن خاطب الله الخبر ، يعني اعتنا نميشود باهل دين از كساني كه عقل ندارند عرض شد جعلت فداك از
صفحه ١٨١

 كساني كه وصف اين امر را مينمايند ( يعني شيعه ) قومي هستند كه پيش ما عيبي ندارند و آن اندازه عقول را هم ندارند فرمود اين جماعت از كساني كه خداوند خطاب فرموده نيستند ، خلاصه كه شرح حديث لازم نيست و همينقدر معلوم است منظور خدا و رسول و علما از خطابات و فرمايشاتشان عقلاي مردم است اعم از اهل دين يا غير آنها و كلام در آنها است و آنها بسيار كمند .
سؤال ٨ نمره ٩ ميفرمايد بفهم چون مسأله بسيار باريك است و ملاها و غير ملاها نمي‌فهمند اين مسأله را معين نمائيد بشري كه نه ملاء باشد و نه غير ملاء هست تا بفهمد و امر آقا را اطاعت نمايد و زنان بيچاره چگونه بفهمند چيزي را كه بشر نمي‌فهمد و اين تحقيق از چه اصلي ناشي شده و در نمره ٩ مينويسد اينجا دو تناقض است اول آنكه بشر يا ملا است يا غير ملا و ثالث ندارد و مفادش اين است كه بشر نميفهمد كلمات مرا در حالي كه مينويسيد بفهم چه ميگويم و كتاب را در جواب زنها نوشته‌ايد و ساده نوشته شده و چيزي كه بشر نميفهمد چطور آقا فهميده و تناقض دويم آنكه چيزي كه ملا و غير ملا نمي‌فهمد مأمور به نيست .
جواب اين فرمايش در جلد اول ارشاد صفحه صد و نود و سه در بيان معراج پيغمبر (ص‌) است و در حقيقت فصل مشكلي است كه بايد اهل نظر و حكمت و طالبين حقيقت بآن رجوع نمايند و بهره ببرند ان شاء الله و جناب آخوند خوانده و البته كه نفهميده است ولي تا اين درجه نفهمي هم فرض نميكردم كسي باشد و حق دارد زيرا سواد فارسي درستي هم ندارد تا چه رسد بفهميدن مسائل حكمت زيرا ملا را ملاء نوشته و نديده مردم چطور مي‌نويسند و اما اينكه نوشته معين نمائيد بشري كه نه ملا باشد نه غير ملا هست يا نه عرض ميكنم بلي اما ملا بشري است مثل شما كه اسم خود را با سواد و عالم گذارد و سوادش از كلماتش پيدا باشد و معذلك بر علماي رباني ايراد كند از فرط ناداني و عناد و غير ملا
صفحه ١٨٢

 ساير مردم بي‌سواد را ميگويند و شق سيومش مردمان با سواد و منصف و طالب دين كه كتاب را ميخوانند و هر يك باندازه خود بهره ميبرند و اين عبارت شامل تمام بشر نيست آنطور كه شما فهميديد پس تناقضاتي هم كه نوشتيد بي‌معني و بي‌مورد شد .
سؤال ٩ نمره ٨ علماء اسلام را للگان و ددگان نام نهاده و خودشان را معلم و مبعوث خداوند آيا توهين اسلام و كفر هست اين فرمايش يا نه و چرا در تمام كتاب مكرر اين مطالب را نوشته جهت را معلوم نمائيد و در تناقضاتش مينويسد كه چرا علما را للگان و ددگان نام نهاده زيرا للگان و ددگان مردان و زنان بسيار بي دانش را گويند كه پرستاري اطفال مينمايند و تناقض دارد با اينكه در جاهاي ديگر از كتاب نام ايشان را بعظمت برده‌اند و اين الفاظ را توهين در حق علما و كفر دانسته است .
عرض ميكنم معلوم است جناب آخوند مذهبش اين است كه هر چه را نفهميد كفر ميداند و خيلي زود تكفير ميكند و خداوند ترحم فرموده كه در اين زمانها اين تكفيرها تأثير ندارد و همه مسلمين بلكه عوام هم دانسته و فهميده‌اند كه آقايان جز تكفير تدبير ديگر ندارند ولي اين حرفها اين ايام بي‌ثمر است و ما هم در مقابل چماق تكفير نداريم ولي فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله دستگير ما است كه ميفرمايد من كفر مسلما فقد كفر و اميدواريم در مقابل فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله مسلم باشيم و مخالفت امر ايشان را نكرده باشيم و بنا بر اين تكفير بصاحبش برميگردد خلاصه كه اطلاق لفظ للِه و دده را بر علما نمودن بي‌ادبي و توهين دانسته در حالي كه اينطور نيست ولي خوشوقتيم كه اقرار كرده در جاهاي ديگر از كتاب نام علماء اعلام را بعظمت برده‌اند پس عرض ميكنم مطمئن باشيد در همينجا هم قصد توهين نبوده و عين عبارت را خواهم نقل
صفحه ١٨٣

 كرد و بيان ايشان در اين مقام مفصل است كه در بيان ترقي نوع عالم فرمايشاتي ميكنند تا ميرسد بآنجا كه بحديث انا و علي ابوا هذه الامة استشهاد ميفرمايند كه پيغمبر و علي عليهما السلام پدر و مادر اين امتند و ائمه اطهار صلوات الله عليهم در حكم مادران اين امت هستند كه از پستان ولايت شير علم باين امت داده‌اند و در دامن تربيت خود بزرگ كرده‌اند تا در زمان غيبت امام عليه السلام كأنه عالم از شير باز شده و در حضانت للِه و دده قرار گرفته است و بدست علماء ظاهره سپرده شده كه حلال و حرام و طهارت و نجاست ياد داده‌اند و راه و چاهي نشان داده‌اند و از اين امت نگاهداري كرده‌اند تا تدريجا بزرگتر شود و بدست معلمان سپرده شود كه از علوم حقيقي و باطن شرايع بآنها بياموزند خلاصه كه همه اين مطالب تمثيلاتي است كه از نص و صريح اخبار يا مضمون اخبار استنباط فرموده و نوشته‌اند و اين الفاظ و عبارات هيچيك بمعاني ظاهره عرفيه نيست بلكه بمناسبتي بيان ميشود فرضا پيغمبر و ائمه اطهار كه پدر و مادر خوانده ميشوند و در اخبار متعدده تصريح بآن شده منظور اين نيست كه پدر و مادر ظاهري امت باشند و امت اولاد صلبي و بطني آنها باشند ولي مراد پدري و مادري باطني ايشان است كه ظاهرا شفقت و مهرباني ايشان نسبت بامت تشبيه بمهرباني پدر و مادر نسبت باولاد ميشود مثل اينكه معلم را هم نسبت بتلميذ پدر شمرده‌اند و در حقيقت پدري و مادري ايشان است نسبت به روح الايمان اين امت كه آن ايمان از ايشان است و نور ايشان و شعاع ايشان و جزء ايشان است مثل اينكه در ظاهر اولاد جزء پدر و مادر است و شيعيان خود را جزء خود و از شعاع خود و نور خود و اولاد خود شمرده‌اند كه اخبار اين مطلب هم از حد احصا خارج است و در همان كتاب ارشاد روايت شده و ما اينجا تفصيل نميدهيم خلاصه كه ما پيغمبر (ص‌) را هم بر حسب فرمايش خودش پدر امت
صفحه ١٨٤

 ميشمريم و البته همان معني را از اين لفظ منظور داريم كه خودش اراده فرموده نه اينكه مقصود پدر ظاهري باشد و پيغمبر پدر هيچيك از رجال ما نيست ، امام را حسب فرمايش خودش مادر مهربان امت ميدانيم بهمان معاني كه خودشان اراده فرموده‌اند و مشايخ ما بيان فرموده‌اند و اينجا جاي تفصيل آن نيست و اگر منظور مادر ظاهري بود كه اولاد از او تولد ميكند كه اصلا معقول نيست و چنين مزخرفي بخيال هيچ ملحدي و جاهلي هم نگذشته است حال باين معاني كه آن بزرگواران پدر و مادر امت خوانده ميشوند باين مناسبت علماي ظاهره كه فقط ظاهر شرايع را بيان فرموده‌اند آنهم بزبان اهل ظاهر كه از حقيقت بيخبرند للِه و دده خوانده ميشوند و اين توهيني نيست بلكه منتهاي افتخار است كه حضرت پيغمبر و اميرالمؤمنين اولاد خود را و امت خود را بدست اميني بسپارند كه براي آنها للگي نمايد و پاك و نجس را باو بياموزد و بزرگ نمايد و تربيت نمايد و آنها را از آب و آتش حفظ كند و راه و چاه را نشان بدهد و چه افتخار از اين بالاتر و بزرگتر كه اشخاصي را مورد اين مرحمت قرار دهند و تشريف للگي امت را بر او بپوشانند و يقين بدان كه روح آن علماء ابرار از اين حمايت كه جناب آخوند از آنها كرده بيزار است و بر او نفرين ميفرستند حال فرمايش مولاي بزرگوار را هم كه جناب آخوند اشاره كرده‌اند در صفحه ١٥٣ چاپ بمبئي نقل ميكنم تا به‌بيني كه كجاي آن توهين و كفر است .
فرموده‌اند پس در صدر زمان غيبت علماي ظاهر بقدر افهام خلايق از اصول و فروع بايشان القا ميكردند و بقدر حاجت از امام بايشان القا شده بود و از ايشان بساير رعايا القا مي‌شد و همچنين عالم در ترقي بود و علما تأديب آن اطفال را ميكردند و ايشان را از آب و آتش پرهيز ميدادند و بمقتضاي ،
چونكه با طفلان سر و كارت فتاد       ** * **      هم زبان كودكان بايد گشاد

صفحه ١٨٥

 پس علما هم بزبان بچگانه با اطفال سخنها ميگفتند و طهارتي و نجاستي و حلالي و حرامي براي ايشان بيان ميكردند و معلوم است كه طفلي را كه تازه از شير ميگيرند باو چه ميگويند و چقدر باو حكمت ميتوان آموخت و بچه زبان ممكن است با او سخن گفتن پس بآنطورها كه ميداني با او سخن گفتند و عالم را ترقي دادند و در دست للگان و ددگان پرورش يافت تا آنكه عالم بسن هفت سالگي رسيد و ابتداي آن شد كه بايد او را تربيت كرد تا آخر فرمايش كه فعلا منظور نيست .
عرض ميكنم عين عبارت را ملاحظه كردي كه توهيني نيست بلكه تمجيد و توقير است و تكفيري ندارد و آيا چه افتخار بالاتر از اين است و جائي كه اين امت فرزندان حضرت پيغمبر و علي باشند البته للگان و ددگان آنها هم علماء ابرار خواهند بود و خود علماء هم كه در عداد فرزندان آن بزرگوارند منتهي از سايرين بزرگترند و سمت پرستاري دارند و چه عيبي در اين كلام است حال كه دانستي مطلب را بايد من هم بگويم كه چون جناب آخوند هم ظاهرا لباس علم پوشيده و خود را ملا مي‌شمارد خيال كرده اين الفاظ شامل او هم هست و اينها را كم شمرده و تكبر كرده است غافل از اينكه اين الفاظ و القاب شامل او نميشود و مربي و پرستار امت و لله آنها امثال او نيست و منظور علماء ابرار و اصفياء اخيار و محدثين كبارند رضوان الله عليهم نه هر كس لباس علمي پوشيد و با اين عنوان ارتزاق كرد و عوام مردم را گول زد و از اين قبيل هر كس سابق بوده يا الآن باشد صاحب اين سمت و اين افتخار نميشود و از اين قبيل‌ها بفرمايش امام (ع‌) گرگاني هستند كه لباس ميش پوشيده‌اند و دزدان دينند كه بر سر راه مؤمنين نشسته‌اند و مخرب بنيان اسلامند و خود را مربي انام مي‌نامند و عالمي را فاسد ميكنند و تمام فساد دنيا و آخرت مردم بواسطه ايشان است و امثال آنها للگان و ددگاني هستند كه خود را مهربانتر از مادر پنداشته‌اند و بر خلاف فرمايش پدر
صفحه ١٨٦

 و مادر دستورها ميدهند و اظهار عقيده‌ها مينمايند و گمان ميكنند فرمايشات ائمه اطهار براي زمان خودشان بوده و تكليف امروز را آنها بهتر ميدانند و اگر در مقاماتي در كتاب ارشاد ديده ميشود كه مؤلف بزرگوار شكاياتي از علماء يا للگان و ددگان ميفرمايد مرادش اين قبيل علماء سوء و مربيان خودخواه است و معاذ الله كه مراد آن بزرگوار علماء ابرار باشد و حال آنكه امثال ايشان ستونهاي دين و حاملان شرع مبين و چراغهاي يقين هستند و بايشان خداوند آسمان را حفظ ميفرمايد و زمين را نگاه ميدارد و بسبب ايشان روزي داده شده‌ايم و از شر شياطين محفوظ مانده‌ايم جعلنا الله من المتبعين لهم و المقتفين لآثارهم ولي بناي دنيا را خداوند اينطور قرار داده كه شيطان هم هياكلي باين اسم براي خود ميگيرد و در صدد گمراهي مردم برميآيد و هميشه در دنيا هستند و بوده‌اند و چاره نيست كه صفت آنها هم بايد گفته شود كه مردم بيدار باشند و بصرف اينكه نام خود را عالم بگذارند نميتوان از سيئات اعمال و مفاسد وجودشان اغماض كرد و ساكت شد كما اينكه ائمه اطهار صلوات الله عليهم هم ساكت نشده‌اند و صفات آنها را در اخبار خودشان بتفصيل و تصريح بيان فرموده‌اند و من هم در اينجا قسمتي از فرمايش حضرت امير عليه السلام را بجهت تبرك نقل ميكنم كه در صفت احب بندگان و ابغض آنها بسوي خدا ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد ديگري خود را عالم ناميده است و عالم نيست و جهالتهائي را از جهالي اقتباس كرده و گمراهي‌هائي را از گمراهاني گرفته و دامهائي براي مردم نصب كرده از ريسمانهاي غرور و قول زور حمل كرده است كتاب خدا را بر آراء خودش و معطوف داشته است حق را بر اهواء خود از كباير ايمن شده يا ايمن مينمايد و جرائم بزرگ را سست ميشمارد ميگويد كه در شبهات توقف ميكنم در حاليكه واقع در شبهات است و ميگويد از بدعتها كناره‌گيري ميكنم و در ميانه آنها خوابيده است پس صورت
صفحه ١٨٧

 صورت انسان است اما قلب قلب حيوان باب هدايت را نمي‌شناسد كه پيروي نمايد و باب ضلالت را نمي‌شناسد كه به‌بندد آنرا پس اين ميت احياء است پس كجا ميرويد و چرا منقلب ميشويد و حال آنكه علامات قائم است و آيات واضح است تا آخر فرمايش و بيشتر تفصيل نميدهيم و اگر بناي كتاب بر اين مطلب بود ميديدي كه جميع جزئيات اخلاق و صفات و دامهاي آنها را از اخبار بيان ميكردم .
سؤال ١٠ نمره ٤٨ مي‌نويسد عماقريب رسول خدا (ص‌) در غمام يكي از دوستان نشسته و رجعت خواهد نمود و شيطان شبهه را از حربه نور ميكشد معين نمائيد كه چه كس است كه پيغمبر (ص‌) در ابر او و لباس او نشسته ظاهر شده يا ميشود و شيطان شبهه يعني چه از كوزه همي برون تراود كه در او است آيا اين عقيده بابيه لعنهم الله نيست كه فلاني امام زين‌العابدين و فلان امام جعفرصادق و فلانه فاطمه عليها سلام است چنانچه منسوب بعمه است :
اگر حسين‌علي مظهر حسين علي است       ** * **      هزار رحمت حق باد بر روان يزيد
و چرا با عقيده فاسده بابيه شركت نموده .
جواب پناه ميبريم بخداوند از سيئات اعمال و شرور اين قبيل نفوس شقيه و فسادي كه در دين و اذهان مسلمين مي‌نمايند و از خدا نميترسند و بروز بازپسين معتقد نيستند و با چه زبانها در صدد اطفاء نور خدا برميآيند و يأبي الله الا ان يتمه و سخن ما در اينجا در دو مقام است يكي شرح فرمايش مولاي بزرگوار (اع‌) بطور اختصار و باقتضاي اين رساله و از خداوند و ائمه اطهار صلوات الله عليهم و باطن مشايخ كبار (اع‌) استمداد ميجويم كه زبان ساده و آساني مرحمت فرمايد و آنچه خداوند خواسته است بر قلم اين ناچيز جاري شود زيرا حقيقت مسأله از اسرار آل‌محمد است و از آن مسائل است كه فهم آن در دسترس همه كس
صفحه ١٨٨

 نيست مگر هر كه را كه خواسته باشند مگر اينكه بعضي از قشور فرمايشات ايشان را با فهم ناقص و زبان الكن بنويسيم و هر چه را بفهميم شاكر شويم و هر چه را نفهميم تسليم نمائيم ان شاء الله و دويم بيان عقيده بابيه لعنهم الله در موضوعي كه جناب آخوند نوشته‌اند و مأخذ عقيده ايشان و جواب از آن بطور اختصار كه نه جناب آخوند آن احاطه را دارند و نه اگر خوانده باشند جواب آنرا ميدانند و از مسائلي است كه امثال ايشان از عهده جواب آن برنميآيند و سابق هم علما جز مشايخ ما (اع‌) از عهده جواب اين قبيل شبهات برنيامدند و ننوشتند و اما اينكه خواسته اشتباه‌كاري نمايد كه فرمايش آن بزرگوار همان عقيده بابيه است باندازه خشك و بي‌حقيقت است كه با هزار من سريشم هم نميچسبد و بر هيچكس از اهل علم و دين مشتبه نميشود زيرا آنچه از بديهيات شده آنست كه جز مشايخ ما (اع‌) كسي جواب شبهات آنها را نداده و آنكه اصل و فرع شبهاتشان را باطل كرده و كفر و بي‌ديني آنها را بر عالم ظاهر كرده است بزرگان ما بوده‌اند جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين و اما آنچه در نمره ٤٨ تناقضاتش گفته است تكرار همان عبارات سؤال است منتهي قدري ركيك‌تر ،
پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه عبارتي را كه از كتاب مبارك ارشاد اشاره كرده در اواخر فصل مفصلي است در اوايل جلد چهارم از صفحه ٢٩ چاپ تبريز تا صفحه ٤١ كه در آنجا شرحي از نوع تربيت و سياست ديني و رويه انبياء و مرسلين و اتمام حجت آنها در هر زماني باندازه لزوم مخاطبين و اينكه حجتهاي خدا در هر دوره باندازه استعداد و فهم مردم و بزبان آنها تكلم ميكنند و بقدر ضرورت از آداب و تعليمات بآنها حالي ميكنند و بيش از آن را از آنها مكتوم ميدارند تا اينكه بيان ميفرمايد كه مردم هميشه در ترقي هستند و عقل و
صفحه ١٨٩

 علم آنها زياد ميشود و بهمان نسبت هم شبهات و شيطنتهاي آنها زياد ميشود و در هر زمان خداوند باندازه لزوم و استعداد خلق بر زبان حجتهاي خود آنچه صلاح آنها است جاري ميفرمايد تا اينكه بيان ميفرمايد كه در هر زمان داعيان بحق و داعيان بباطل هستند و هر يك مشغول بكار خود هستند و آن دسته بهدايت خلق و ارائه طريق مشغولند و آن دسته القاء شبهه ميكنند و مردم هم باختيار خود و تناسب فطرت و طينت خود هر يك طرفي را اختيار ميكنند و خلاصه آنكه اين دو دسته هميشه مقابل يكديگرند و تا دنيا دنيا است اين سنت و طريقه باقي است و باين مناسبت و براي تسكين خاطر و اميدواري بوعده‌هاي خداوند كه در قرآن فرموده است و نويدهاي ائمه اطهار عليهم السلام كه در آخر حق و اهل حق را غلبه خواهد داد و تقويت خواهد فرمود شمه از احوال رجعت و غلبه دولت حق در آن ايام و بر طرف شدن شبهات و كشته شدن شيطان و رجعت رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد و اينكه آن روز روز جمع خصوم و فصل خصومت و رجعت تمام ماحضين و همه ائمه حق و باطل و اجتماع احزاب فريقين است و قضايا و اختلافات همه در آن روز حل ميشود و اشاره باين مراتب است و فصل بسيار شريفي است كه باعتقاد حقير بر همه كس واجب است كه بخوانند و استفاده نمايند و اينجا است كه بر جناب آخوند بسيار گران آمده و مورد سؤال قرار داده و از آن عبارات تعجب كرده مثل اينكه هيچوقت نشنيده بوده و بي‌سابقه است يا اينها استحساناتي است كه آن بزرگوار از پيش خود خيال كرده و كتاب و سنتي مطلقا در آنها نازل نشده است و خواسته است براي عوام مسلمين اينطور جلوه بدهد و باز شرم ننموده و آن فرمايش را تشبيه بعقايد مبدعين جديد و بابيه نموده است كه بيشتر اذهان را مشوش نمايد و حال اينكه اين قبيل القاء شبهات از ناحيه اشخاص بيدين كه متجاهر به لامذهبي هستند بعيد نيست
صفحه ١٩٠

 ولي از كسي كه خود را ملاي مسلمين ميداند و از اين راه امرار معاش ميكند و سنگ دين را بسينه ميزند بسيار مستبعد است كه براي صرف عداوت و نصب دوستان آل‌محمد (ع‌) و عالمي از علماي شيعه اينطور بنويسد و مخالفين دين و اسلام را تقويت نمايد ولي هر چه خداوند خواسته خوب است و كفايت است بر بزرگان ما كه آنچه ميفرمايند نص فرمايشات آل‌محمد عليهم السلام است و كفايت است بر مخالفين ما در هر لباس كه باشند كه آنچه بگويند بر خلاف قرآن و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار باشد و ما هم غير از اين چيزي از خداوند نميخواهيم و اينك چند سطر از آن فصل شريف را كه مورد ايراد قرار داده نقل ميكنم ميفرمايد و بر حسب حكمت و سير طبيعي يافتي كه عالم روز بروز بزرگ ميشود و شعورش زياده ميشود تا در اين ايام كه شعور عالم زياده شد اكتساب علوم نموده هر آن جماعت كه ايشان را صدور كثيفه و قلوب خبيثه بوده و ابدانشان اصطبل شياطين بوده البته شياطين ايشان متعلم شده در اين اوقات فسادشان اعظم از سابق شده و در صدد تضييع دين بيشتر برآمده‌اند و چون آنها در اين زمان نهايت طغيان را كرده در صدد اضلال خلق برآمده‌اند حكمت اقتضاي آن كرده كه در مقابل ايشان جمعي كه صدور ايشان نقيه و طينتشان طيبه و قلوبشان مضيئه بوده و جان و تن خود را مسجد ملائكه قرار داده‌اند و از علوم حقه اكتساب نموده‌اند بسخن درآيند و آن طائفه اول چون جميعا اجماع كرده بسرداري ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك كشيده در صدد قتل ارواح ايماني مؤمنان برآمده‌اند خداوند از اين طرف حزب خود را آراسته بسرداري روح‌القدس و ولي كامل اعظم در نزديك روحا كه در شاطئ فرات ولايت است تلاقي فئتين ميشود و اگر چه بظاهر جنود ابليس قدري غلبه نمايند ولي عماقريب رسول خدا در غمام بعضي از موالين خود نشسته ظاهر ميشود و شيطان را بحربه از نور بقتل
صفحه ١٩١

 ميرساند و شياطين شبهات و شكوك از ديدن آن نور كور و از جوار مسلمين مهجور خواهند شد و بسر منزل اصلي خود كه دار البوار است رجوع خواهند كرد و روي زمين از لوث ايشان پاك ميشود نميدانم كه چه ميگويم و در نظر اين خلق منكوس چه قدر اين سخنان پريشان ميآيد و نميدانم اين فصل چقدر بطول مي‌انجامد ،
شرح اين احوال و اين خون جگر       ** * **      اين زمان بگذار تا وقتي دگر
تا آخر فرمايش آن بزرگوار كه فعلا محل حاجت نيست عرض ميكنم اما اوايل عبارات كه ظاهر است و اشكالي ندارد و اگر چه در بعضي از آنها هم جناب آخوند ايرادي داشته‌اند و جواب از آن سابقا عرض شده و آنچه در اين سؤال مورد ايراد قرار داده از آنجا است كه ميفرمايد طائفه اول بسرداري ابليس لشكركشي نموده و مؤمنين و حزب خداوند هم بسرداري ولي اعظم لشكر خود را مي‌آرايند و در اين قسمت هم اشكالي نيست و شيطان اعظم و جهل كلي در مقابل عقل كلي هميشه بوده و از اول خلقت آدم تا انقراض دنيا بنا بر همين است كه هميشه شيطان از هياكل انسان اوليائي براي خود ميگيرد و شبهات خود را بوسيله آنها القا مي‌نمايد و خلق را اغوا ميكند و هميشه داعين بباطل از لشكر شيطان و حزب اويند و بنام پيغمبران كاذب يا ائمه باطله كه هدايت بسوي آتش ميكنند و بنام علما در صدد اغواي مردم برميآيند و از آن طرف هم ائمه داعين بخير و علماي منصوبه از قبل ايشان دعوت بخير ميشود و جواب آنها را ميگويند و از دين خدا تأويل جاهلين و انتحال غالين و مبطلين را رفع و دفع ميفرمايند و آيات و اخبار در اين باب از حد احصا خارج است و بناي تمام اديان و شرايع بر همين بوده و ما هم فعلا در صدد اثبات و استدلال در اين موضوع نيستيم و بحمد الله مفروغ عنه است تا آن جا كه ميفرمايد خداوند از اينطرف حزب خود را آراسته بسرداري روح‌القدس و ولي كامل اعظم تا آخر عبارت اين قسمت متعلق بعالم رجعت و
صفحه ١٩٢

 بعد از ظهور امام عليه السلام است نه اين اوقات و اگر چه كه در اين دنيا هم بر حسب خودش اين كيفيات ظاهر شده و ميشود و كلية دنيا هم بر طبق عالم برزخ و آخرت است و فرق نميكند و خداوند ميفرمايد لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون يعني اين نشأه را دانستيد و ديديد چرا متذكر آن نشأه نميشويد و در حديث است كه دنيا رسم آخرت است و آخرت رسم دنيا است اما دنيا آخرت نيست و آخرت هم دنيا نيست ولي بر رسم و صفت يكديگرند و اختلاف ندارند چون هر دو صنعت حكيم است و بر يك نسق است خداوند ميفرمايد و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا يعني اگر از نزد غير خدا بود اختلاف بسيار پيدا ميكرد و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني در خلق پروردگار تفاوت نمي‌بيني پس دنيا هم بر طبق برزخ و آخرت و تنزل همان عوالم است و از آنجا آمده و بر صفت و صورت آنجا است و خداوند تمام ملك خود را از نور و ظلمت ايجاد فرموده و آخرت مركب از نور و ظلمت است كه باسم بهشت و جهنم و عليين و سجين خوانده ميشود برزخ و عالم رجعت هم بهمين طور دنيا هم بهمين طور و اينجا هم خداوند نور و ظلمت را قرار داده و جميع موجودات اين عالم هم از آسمان و زمين و جماد و نبات و حيوان و شيطان و انسان همه را مركب از اين دو قرار داده و هر يك بكار خود مشغولند منتهي اينكه نور را خداوند اصلا و طبيعة قوي قرار داده و بر ظلمت طبيعة غالب است و اصل و حقيقت با نور است و ظلمت را خداوند از ظل نور خلقت فرموده و اصالت ندارد و در حكم درختي است كه ريشه ندارد كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار اين است كه در اين دنيا چون دار اعراض و اختلاط و امتزاج است ظلمت هم عرض اندامي مينمايد يا گاهي بظاهر غلبه هم پيدا ميكند ولي در عالم آخرت كه اختلاطهاي عرضي بر طرف ميشود و هر چيزي بصرافت خود بروز ميكند
صفحه ١٩٣

 آنجا غلبه با نور است و براي ظلمت فروغي نيست و بر خلاف امر پروردگار در آنجا چيزي ديده نميشود و ميفرمايد لمن الملك اليوم لله الواحد القهار در آنجا ملك مختص خداست اما در اين دنيا ديده ميشود كه اين بندگان ضعيف بر خلاف امر اولياء خدا و مرسلين از جانب پروردگار سلوك ميكنند بلكه ادعاي علم و ادعاي امامت بلكه نبوت بلكه خدائي هم ميكنند ولي اين امور چون جميعا از مقتضيات طبيعت و ظلمت است در برزخ و آخرت موقوف ميشود و نور پروردگار غلبه ميكند كتب الله لاغلبن انا و رسلي يعني خداوند نوشته است كه غلبه با من و رسولان من است و تأويل اين قبيل آيات چنانچه در اخبار بيان فرموده‌اند در برزخ يا در آخرت است خلاصه عرضم اين بود كه اين دنيا هم بر طبق آخرت است و آنچه را كه در اين مقام از عالم برزخ و رجعت فرموده در دنيا هم چون بر طبق آنجا است بايد ظاهري داشته باشد و تا كنون داشته و من بعد هم خواهد داشت ولي سخن ما فعلا در اين است كه آنچه را كه مولاي بزرگوار در اين مقام فرموده اين عبارات اخيره در صفت عالم رجعت است و آنجا است كه يكمرتبه تمام مؤمنين از اول دنيا تا آخر دنيا بسرداري بزرگ خود كه ولي الله اعظم و اميرالمؤمنين عليه السلام است همه حاضر ميشوند و شيطان اعظم و تمام لشكرش كه از اول دنيا تا آخر دنيا بوده‌اند جمع ميشوند و با ولي الله اعظم مقابل ميشوند و جنگ ميكنند و شايد در اول هم مختصر غلبه براي آنها باشد و ممكن است مراد از اين غلبه جزئي آنها هم همان غلبه‌ايست كه در دنيا براي آنها حاصل شده و يا در اداني و اسافل عالم رجعت كه هنوز نزديك بدنيا است اينطور است و تا درجه پاهاي مؤمنين در گلهاي حواشي فرات كه شايد مراد اعراض طبيعيه اين دنيا است فروميرود ولي در اين موقع حضرت پيغمبر (ص‌) كه امر پروردگار است نازل ميشود و شيطان و اتباع او را از ميان ميبرد و ظلمت جهل
صفحه ١٩٤

 بواسطه كمال غلبه نورانيت آن بزرگوار كه حقيقتش در آن عالم ظاهر ميشود نه در اين عالم بكلي برطرف ميشود و بهر حال كه اين سخنان مال آن عالم است نه اين عالم و فعلا هنوز وحشت نكنند كه از مهلت شيطان چندي مانده و وقت معلوم كه ضرب الاجل او است هنوز نرسيده و اينكه ملاحظه ميكنيد كه در عبارت ارشاد اين عبارات را بلفظ ماضي ميفرمايد از اين جهت است كه مضارع محقق الوقوع هم در حكم ماضي است زيرا البته خواهد شد و شكي در آن نيست و خداوند هم در قرآن در آيات عديده از امور آينده و احوال برزخ و آخرت و قيامت بلفظ ماضي و گذشته خبر ميدهد زيرا در علم خدا گذشته است و خواهد شد پس گويا شده است باين جهت ايشان هم در اينجا بهمان اسلوب قرآن و اخبار سخن گفته‌اند و ما هم اگر خواسته باشيم عبارت را كما هو حقه و آنطوري كه بايد باندازه فهم ناقص شرح دهيم مستلزم كتاب ديگري است كه تمام احوال رجعت در آن نوشته شود و آن از حدود اين رساله خارج است ولي آنچه را كه جناب آخوند اشكال كرده همان است كه ميفرمايد عماقريب رسول خدا در غمام بعضي از موالين خود نشسته ظاهر ميشود و شيطان را بحربه از نور بقتل ميرساند ميگويد معين كنيد چه كس است كه پيغمبر (ص‌) در ابر او و لباس او نشسته ظاهر ميشود و شيطان شبهه يعني چه تا آخر عرض ميكنم معلوم نيست كه آخوند منكر اصل موضوع است يا خواسته است معني آنرا بفهمد و بهر تقدير از فرمايش امام (ع‌) آنچه فعلا در بادي نظر بيايد عرض ميكنم تا به‌بينيم خداوند چه خواسته در تفسير برهان در ذيل آيه شريفه هل ينظرون الا ان يأتيهم الله في ظلل من الغمام و الملائكة و قضي الامر و الي الله ترجع الامور حديث مفصلي روايت ميكند كه حديث شريف در كتاب‌المبين و عوالم و بحار روايت شده و حقير در اين مقام از تفسيربرهان نقل ميكنم از عبدالكريم بن عمرو الخثعمي كه
صفحه ١٩٥

 گفت شنيدم از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه ميفرمود ابليس عرض كرد مهلت بده مرا تا روزي كه مبعوث ميشوند پس خداوند ابا فرمود بر او و فرمود كه تو از مهلت داده‌شدگان هستي تا روز وقت معلوم پس همينكه روز معلوم شود ظاهر ميشود ابليس در جميع اشياع خودش از وقتيكه خدا خلق كرده آدم را تا روز وقت معلوم و آن آخر كره‌ايست كه برميگردد اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كردم آنها كرات متعددي است فرمود بلي آنها كراتي است و كراتي نيست امامي در قرني مگر اينكه برميگردد در قرن خودش برميگردند با او بر و فاجر در زمانش تا اينكه غالب بفرمايد خداوند عز و جل و ظفر بدهد مؤمن را بر كافر پس همينكه روز وقت معلوم شود برميگردد اميرالمؤمنين در اصحابش و ميآيد ابليس در اصحابش و ميقات ايشان در زميني است از اراضي فرات كه گفته ميشود بآن روحاء نزديك كوفه ايشان پس جنگ ميكنند جنگي كه مثل آن واقع نشده است از وقتيكه خداي عز و جل عالمين را خلق فرموده پس گويا من نظر ميكنم باصحاب اميرالمؤمنين (ع‌) كه بقهقري برگشته‌اند صد قدم و گويا نظر ميكنم بسوي ايشان و بتحقيق واقع شده است بعض پاهاي ايشان در فرات پس در اين موقع هبوط ميفرمايد جبار در ظللي از غمام و ملائكه و كار تمام ميشود و رسول خدا در جلو او است و بدست او حربه از نور است پس همينكه نظر ميكند بسوي او ابليس بقهقري برميگردد و منقلب ميشود بعقب خودش پس اصحاب او باو ميگويند كجا ميروي و بتحقيق ظفر يافته پس ميگويد من مي‌بينم آنچه را كه شما نمي‌بينيد من ميترسم از خداي پرورنده عالميان پس ملحق ميشود باو نبي (ص‌) پس طعنه در ميان دو كتف او ميزند كه هلاك او و هلاك جميع اشياعش در آن است پس در اين موقع عبادت كرده ميشود خداي عز و جل و شرك ورزيده نميشود باو و سلطنت ميكند اميرالمؤمنين (ع‌) چهل و چهارهزار سال تا اينكه
صفحه ١٩٦

 تولد ميكند از شيعه علي هزار ولد از صلبش در هر سالي يك ولد ذكر و در اين موقع ظاهر ميشود جنتان مدهامتان در نزد مسجد كوفه و اطراف آن بطوري كه خداوند خواسته است حديث شريف تمام شد ، و اخبار باين مضمون متعدد است كه هر كدام مأخذ گوشه از فرمايش ايشان است و غرض من تفصيل نيست و همينقدر خواستم بداني كه ايراد بر فرمايش ايشان وارد نميآيد و اگر ايرادي دارند بر فرمايش امام دارند و اگر اشكال هم در مطلب هست البته صحيح است و مشكل است و حقير هم باندازه كه بفهم ناقص بدانم فعلا در صدد نيستم ولي بطور اختصار عرض ميكنم كه اولا آيه شريفه كه بر حسب ترجمه ظاهر مشكل بنظر ميرسد كه ميفرمايد خداوند در ظللي از غمام ميآيد با مراجعه بتفسير اهل بيت صلوات الله عليهم آسان ميشود و منحصر باين آيه هم نيست و آيات متعدده باين الفاظ هست مثل اينكه ميفرمايد انا لله و انا اليه راجعون و ترجمه ظاهرش مشكل است كه چطور ما بسوي خدا برميگرديم و حال اينكه ذات پروردگار در حد بندگان نيست و از پيش او نيامده‌اند و بسوي او برنميگردند يا اينكه ميفرمايد و جاء ربك و الملك صفا صفا يعني آمد پرورنده تو و ملائكه صف در صف بودند يا اينكه ميفرمايد فلما آسفونا انتقمنا منهم يعني چون ما را بأسف درآوردند انتقام كشيديم از آنها و آيا بچه نحو پروردگار بأسف درميآيد و حال اينكه پروردگار در دسترس بندگان نيست و همچنين ميفرمايد فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا يعني هر كس اميد دارد لقاء پرورنده خود را پس عمل صالح بنمايد و حال اينكه لقاء پروردگار و معرفت ذات او نه در دنيا و نه در آخرت ميسر نيست و خودش فرموده است لاتدركه الابصار و از اين قبيل آيات در قرآن بسيار است كه در بادي نظر مشتبه ميشود بر انسان كه آيا منظور از اين آيات چيست ولي با مراجعه باخبار تفسير اهل بيت همه اينها حل ميشود مثلا ميفرمايند و جاء ربك
صفحه ١٩٧

 يعني جاء امر ربك يا انا اليه راجعون يعني الي امره يعني امر پروردگار آمد يا آنكه ما بسوي امر پروردگار برميگرديم يا اينكه رب را بمعني امام ميفرمايند و ميفرمايند رب الارض امام الارض و همچنين امر پروردگار را به پيغمبر (ص‌) و امام تفسير ميفرمايند و ميفرمايند خداوند اجل از اين است كه بيايد يا برود يا بر ابر بنشيند يا اينكه بأسف دربيايد و فرموده‌اند كه خداوند بندگاني را خلقت فرموده كه اسف آنها را اسف خود قرار داده و خوشوقتي آنها را خوشوقتي خود قرار داده كه مراد خود آل‌محمدند عليهم السلام و فرموده‌اند اگر اسف و ضجر بر ذات پروردگار وارد ميآمد پس ايمن از هلاكت نبود و مثل بندگان ميشد و بهر حال كه همه اين نسبتها كه در قرآن يا اخبار بخداوند داده ميشود در حقيقت بامر پروردگار است نه خود پروردگار و امر خدا هم مال خداست و بنده خداست چنانچه ميفرمايد در كتاب مجيد له الخلق و الامر يعني خلق و امر هر دو بنده خدايند و مال خدايند منتهي اين است كه امر پروردگار سابق بر ساير خلق او است و همه خلق را خدا با امر خود ايجاد فرموده و ميفرمايد در كتاب مجيد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون يعني اين است و جز اين نيست كه امر او اين است كه هر گاه چيزي را بخواهد بگويد بشو پس بشود پس خدا همه چيز را با امر خود خلق ميكند و امر او هم خود او نيست بلكه غير او است و غير خدا هر چه باشد خلق است پس امر خدا هم خلق خداست منتهي اين است كه خلق اول است و نماينده خداست و باسم خدا خوانده ميشود و خدا اول مشيت خود را ايجاد فرمود كه مشيت همان امر است و بعد از آن مشاءات را با مشيت خلق فرمود پس مشيت خلق اول است كه بعبارت اخري منظور پيغمبر (ص‌) و آل‌محمدند كه خلق اولند و ضرورت مسلمين بر اين شده است كه ايشان اول ما خلق اللهند و ايشانند امر پروردگار و مشيت او و صفت خدا و اسم خدا ايشانند و خدا را كه انسان
صفحه ١٩٨

 ميخواند باسم او ميخواند و خداوند اسماء براي خود قرار داده كه فرمود لله الاسماء الحسني فادعوه بها و در حديث فرمودند نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها يعني مائيم اسماء نيكوي خدا كه امر فرموده است او را بآن اسماء بخوانيد پس اين اسامي كه در قرآن اشاره به پروردگار ميكنند ايشانند مثل الله يا رب يا رحمن يا هر اسمي را كه بخواني ايشانند زيرا ذات پروردگار ميداني كه معروف خلايق نميشود بلكه در حقيقت اسم ندارد براي اينكه اسم براي چيزي است كه شناخته بشود و از چيز ديگر تميز داده شود و ذات پروردگار شناخته نميشود و ضدي و خلافي براي او نيست كه تو خواسته باشي او را از اضداد خودش جدا كني و اسم جداگانه بر او بگذاري همانطور كه در حديث فرموده‌اند كه علامت و اسم براي نفي كردن خلاف است و براي پروردگار خلافي نيست و اين اسامي كه براي پروردگار هست همه خلق خدايند كه خدا براي خود خلق كرده نه اينكه اين الفاظ ذوات قديمه باشند العياذ بالله پس اسماء پروردگار و صفات او خلق اويند و بنده او و پيغمبر (ص‌) است اول بندگان پس او است اسم بزرگ پروردگار و اسم اعظم ايشانند و همه اين مراتب كه عرض ميكنم اگر چه از بديهيات است ولي مضمون اخبار است و از خود عرض نميكنم ولي براي اختصار ذكر اخبار ننمودم خلاصه اين است كه اسم الله يا رب يا ضمير متكلم كه ظاهرا مرجعش پروردگار است هيچكدام اينها بذات پروردگار برنميگردد و ذات خدا نميآيد و نميرود و شناخته نميشود بلكه انكار كرده نميشود و شريك از براي او گرفته نميشود زيرا چيزي را كه انسان نشناخته و خبر از او ندارد شريك هم بر او نميگيرد و اين است كه در تفسير آيه شريفه كه خداوند ميفرمايد لاتتخذوا الهين اثنين يعني دو خدا بر خود نگيريد امام ميفرمايد يعني دو امام براي خود مگيريد پس شرك آن است كه انسان دو امام بگيرد و امام بباطل را در مقابل امام بحق
صفحه ١٩٩

 امام بداند خلاصه آنكه اين مطالب بعد از بيانات مشايخ ما (اع‌) بحمد الله مفروغ عنه است كلام در اينجا است كه آنچه هم نسبت به پيغمبر (ص‌) و ائمه اطهار صلوات الله عليهم گفته شده از لزوم معرفت ايشان و محبت ايشان و بندگي ايشان يا هر چه مربوط بايشان است كه ميآيند يا ميروند يا ميفرمايند يا ابلاغ ميكنند يا اين خلق از ايشان مي‌پذيرند يا انكار ميكنند يا هر چه ميكنند يا هر نسبتي كه بايشان ميدهيم بطور كلي و بدون استثنا هيچيك از اينها امري نيست كه راجع بذوات ايشان باشد زيرا تو ميداني و بسيار شنيده بحدي كه ضرورت اسلام بحمد الله بر آن شده است كه ايشان را خداوند در مقام اول ما خلق اللهي خلق كرده جائي كه نه آسماني بود نه زميني نه ملائكه نه بني آدمي نه عرشي نه كرسي و نه هيچ خلقي چنانچه در اخبار متواتره ديده اين فرمايشات را و اول ما خلق اللهي معنيش اين است و اگر فرمايشات آل‌محمد را قبول داري بايد ناظر به معني و حقيقت آنها باشي و اگر در اين مراتب خيال كرده دانسته كه اين بدن محسوس ظاهر ايشان را كه ديدي در هزار و سيصد سال قبل خداوند در اين دنيا خلق فرمود اين بدن پيغمبر (ص‌) يا اميرالمؤمنين اول ما خلق الله نبود و پيش چشم بود كه اين پيغمبر از صلب عبدالله و بطن آمنه متولد شد و از همين غذاها كه ديگران ميخوردند خورد تا بزرگ شد و بعد از شصت و سه سال هم در همينجا از دنيا رفت و اين بدن را گذارد و بمقام خود برگشت و پيدا بود كه آن روح نباتي يا روح حيواني هم كه در اين بدن بود روح همين بدن بود كه از اين بدن گرفته شده بود و او هم اول ما خلق الله نبود پس اول ما خلق الله معلوم است كه چيز ديگر است و اين بدن محسوسي كه براي پيغمبر ديدي بدن بشري بود كه فرمود من بشري هستم مثل شما منتهي اين است كه اشرف و الطف از ابدان ديگر بود و وقتيكه بنا شد مثل ما و از نوع ما باشد اول
صفحه ٢٠٠

 ما خلق الله نميشود پس اين ابدان شريفه ظاهريه اول ما خلق الله نبودند ولي اين ابدان صفتي از صفات او و ظهوري از ظهورات او و نوري از انوار او بودند كه در اين عرصه و در اين دنيا ظاهر شدند در عرض ساير چيزها كه بود و اين كه ما و تو ديديم و شناختيم و با او صحبت كرديم و باو گفتيم و از او شنيديم اين بدن عرضي بود و ظاهرش در عرض جمادات و نباتات اين عالم بود نه اينكه گمان بكني مقام اول ما خلق اللهي باين دنيا و عالم اعراض آمد يا گمان كني من و تو بالا رفتيم و بمقام اول ما خلق اللهي رسيديم و با او محشور شديم يا او را شناختيم و گفتيم و شنيديم هيهات هيهات آيا نشنيده فرمايش پيغمبر (ص‌) را كه فرمود به اميرالمؤمنين (ع‌) يا علي ماعرفني الا الله و انت و ماعرفك الا الله و انا و ماعرف الله الا انا و انت يعني يا علي نشناخت مرا كسي مگر خدا و تو و نشناخت تو را مگر من و خدا و نشناخت خدا را كسي مگر من و تو ، پس ملتفت باش حد خود را و حد ايشان را و بدانكه احدي از خلق بمقام اول ما خلق اللهي نميرسد پس ايشان را هيچكس بذواتهم نمي‌شناسد و ادراك نميكند و نمي‌بيند و آنچه از ايشان شناخته بشود صفات ايشان است و انوار ايشان و ظهورات ايشان كه جميع عوالم پائين‌تر از مقام اول ما خلق اللهي از نور ايشان خلق شده و بسبب ايشان خلق شده پس اهل هر عالمي در عالم خودشان نور ايشان را كه در همان عالم ظاهر شده مي‌بينند و مي‌شناسند و معرفت حاصل ميكنند و همان نور را باسم ايشان ميخوانند و اسم ايشان را بر سر آن نور ميگذارند و درست و صحيح هم هست و همينجا هم در عرف خودمان معمول است كه ميگوئيم آفتاب طالع شد آفتاب غروب كرد يا آفتاب آمد و آفتاب رفت در حالي كه ميداني آفتاب از سماء خود پائين نيامده و طلوع و غروب هم ندارد و اين طلوع و غروبها نسبت بما و تو است كه نور او را ببينيم يا نبينيم و نور او ميآيد و ميرود و همين نور
صفحه ٢٠١

 است كه شرعا و عرفا باسم آفتاب خوانده ميشود و هيچكس نگفته كه اين استعمال كه باين هواي روشن بگويند آفتاب غلط است بلكه اگر درست بفهمي و بداني همه حرفهاي ما راجع بآفتاب راجع بهمين نور است و اگر روشن ميشويم بهمين نور روشن ميشويم يا اگر گرم ميشويم بواسطه اين نور است يا اگر درختي ميرويد يا ميوه ميرسد يا حيواني يا انساني تربيت ميشود بواسطه همين نور است و كار بخود آفتاب ندارد و با فرض محال و جاهلانه كه آفتابي در آسمان باشد اما نوري نداشته باشد من و تو اينجا در اين زمين روشن نميشويم گرم هم نميشويم درختي هم نميرويد طلوعي و غروبي هم نيست ما هم كه بآسمان نمي‌توانيم برويم پس بنا بر اين فرض آفتابي در آسماني يا در مقامي هم باشد و ما و تو خبر نشويم تعبيري از او نداريم و استفاده نمي‌كنيم و معرفت او و كمالات او هم بر ما حاصل نميشود پس معلوم شد كه هر چه از آفتاب ميگوئيم از نور او ميگوئيم نه از خود او حال اين مثل شريف را كه در اين عالم اعراض دانستي در مقام حقيقت هم پي ببر بمطلب ما و تو بمقام اول ما خلق اللهي نميرسيم جائي كه بآفتاب كه او هم جسمي است مثل ما نرسيديم بمقام اول خلق كه خالق و مسبب تمام ما كان و ما يكون و همه چيز است نخواهيم رسيد پس پيغمبر را ما و تو در آنجا مي‌شناسيم كه خود ما و تو باشيم نه آنجا كه نيستيم و ذكري نداريم و آنجا هم كه ما هستيم وجود مقدس آن حضرت را بنور او و ظهور او مي‌شناسيم نه ذات شريف كه از دسترس جميع كاينات خارج است و خداوند هم در كتاب مجيد تعبير از وجود مقدس آن بزرگوار گاهي بشمس آورده و گاهي او را سراج منير خوانده است و ما از آفتاب يا چراغ از نور و شعاع او استفاده ميكنيم نه خود او و بنا باين فرض كه من و تو در مقام خود آفتاب و پهلوي او باشيم ذكري براي وجود ما و تو نمي‌ماند ولي ما و تو را خدا در اين راه دور خلق كرده و نور آفتاب از راه دور بايد بر ما
صفحه ٢٠٢

 بتابد تا تحمل تابش او را داشته باشيم نديده حديث شريف را كه خداوند درياها در ميانه اين زمين و آفتاب خلق فرموده و ملائكه خود را امر فرموده كه هميشه آب بر آن بپاشند تا كسر سورت حرارت آفتاب بشود تا مناسب ما و تو بشود و تحمل تابش نور او را داشته باشيم خلاصه آنكه مسائل حكمت را باين زبانها بيان كردن در گوش آنها كه صاحب اين مشعر نباشند حرفهاي پريشان بنظر ميآيد و اگر مثل جناب آخوند ما بآن اندازه قشري نباشي ممكن است توضيحات بيشتري عرض كنم كه خوب ملتفت باشي و براي مطلبي كه ما داريم امثال بسيار است ولي گوش شنوا كم است و الا جميع آفاق و انفس اين عالم و جميع ما يري و ما لايري مثل مطلب ما است و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون ، پس مطلب ما اين بود كه شناختن خداوند و شناختن پيغمبر (ص‌) و آل‌محمد (ع‌) كه آيات بزرگ او هستند و اسماء حسني و امثال علياي پروردگار بذواتهم ممكن نيست و معرفت ايشان و رؤيت ايشان و گرفتن از ايشان چه در دنيا چه در آخرت چه در برزخ و عالم رجعت و چه در هر مقام در مقام ذات ايشان جز براي خودشان ممكن نيست و هر كس غير ايشان است معرفت ايشان را بايستي بصفت حاصل نمايد و صفت غير ذات است و نور او است و ظهور او است و مثل اين مطلب را خداوند در جميع خلق قرار داده كه مي‌بيني در عالم هر كس را بخواهي بشناسي بصفت ميشناسي حتي زيد و عمرو را كه در عرض خود تو هستند و در رتبه هم مقدم بر تو نيستند تو اگر زيد را بشناسي و به‌بيني در صفاتش خواهي ديد و شناخت و ذات او را نمي‌بيني فرضا زيد را برنگ او مي‌شناسي و قد او و قامت او و لباس او و راه‌رفتن او و صداي او و هكذا از اين قبيل صفات ظاهره كه دارد يا صفات باطنه او مثل علم او و كمالات او و عادات او و عقايد او و اعمال او و مختصاتي كه بآنها زيد را از عمرو تميز ميدهي و هيچيك از اينها كه
صفحه ٢٠٣

 تو زيد را بآنها مي‌شناسي خود زيد نيستند و دليلش اين است كه همه اين صفات كه زيد را بآنها زيد ميداني دائما در تغيير و تبديل است و عوض ميشود فرضا زيد جاهل است عالم ميشود يا عالم است ديوانه ميشود و جاهل ميشود و هكذا لباس او فرضا سياه است سفيد ميشود يا قامت او راست است خميده ميشود يا زبان او كرماني است اصفهاني ميشود يا چاق است لاغر ميشود يا كامل الاعضاء است ناقص ميشود و در تمام اين احوال مختلفه زيد زيد است و كم و زياد نميشود پس معلوم است كه ذات زيد غير اين صفات است و معذلك تو اگر زيد را شناختي در همين صفات او را ديده و شناخته و خود زيد را نديده جز در صفاتش و صفات او است كه باو احاطه كرده مثل نور آفتاب كه بآفتاب احاطه كرده و از هر طرف كه نظر بآفتاب بخواهي بكني انوار او را مي‌بيني و قرص آفتاب هيچوقت در چشم تو نميآيد و اگر قرص آفتاب در چشم تو بيايد اثري از چشم تو و خود تو باقي نمي‌ماند و ديگر تو نيستي كه آفتاب را به‌بيني و بشناسي و همچنين شخص زيد در چشم تو نميآيد و آنكه در چشم تو ميآيد رنگ او است كه صفت او است و هكذا علم او بر تو معلوم ميشود و زيد را مي‌شناسي كه عالم است حتي اينكه علم ذاتي او هم معروف تو نميشود بلكه آثار علم او است كه تو او را بسبب آن آثار عالم ميداني پس بعد از آني كه اين امثال را دانستي عرض ميكنم كيفيت معرفت و رؤيت اين است و اين كلية در دنيا و آخرت فرق نميكند و همه جا امر بر اين نسق است حال شناختن پيغمبر و آل‌محمد عليهم السلام در دنيا يا در رجعت يا در آخرت اولا در مقام اول ما خلق اللهي كه بر ما و تو ممكن نيست در دنيا كه معلوم است در آخرت هم من و تو بمقام اول ما خلق اللهي نميرسيم كه ذوات ايشان را بشناسيم پس در هر جا كه باشد معرفت ايشان بمعرفت صفات ايشان و شعاع ايشان حاصل ميشود حال بايد فهميد كه شعاع ايشان و نور ايشان و صفت
صفحه ٢٠٤

 ايشان كدام است پس بيك نظر ميگوئيم كه تمام اين ملك نور ايشان و صفت ايشان است كه در اخبار بسيار ديده كه خداوند تمام ملك را از غيب و شهاده از نور ايشان خلق كرده و بواسطه ايشان تمام اين خلق خدا را شناخته‌اند و بندگي كرده‌اند و فرموده‌اند بنا عرف الله و بنا عبد الله پس جميع آنچه هست از نور ايشان است و صفت ايشان است ولي از باب اينكه نور ايشان كه در قابليتهاي اين خلق مي‌افتد بواسطه نقص قابليتها آنطوري كه بايد حكايت نور ايشان را نميكنند مثل اينكه نور آفتاب كه در آئينه‌هاي متعدده ميافتد كه بعضي صاف و صيقلي و بعضي كدر و بعضي كج و معوج است هر كدام بنحوي حكايت نور را ميكنند اگر چه كه نور و نمايندگي همه آئينه‌ها از آفتاب است و اگر آفتاب نبود هيچكدام پيدا نبودند ولي رنگ و شكل و استقامت و اعوجاج هر يك از آنها از خودشان است و بعضي شبيه بآفتاب است بعضي شبيه نيست آنها كه صاف است و از خود رنگي ندارد مثل آفتاب مينمايد و هيچ فرقي با آفتاب ندارد مگر اينكه آفتاب اصل است و اين فرع است و آنها كه غبارآلود است يا كدورت ذاتي دارد و كج ساخته شده نور را تغيير ميدهد و در خودت ملاحظه بكن كه مقابل آئينه صيقلي خوب اگر بايستي عكس تو را مثل خود تو نشان ميدهد و اگر آئينه كجي باشد يا مقعر يا محدب باشد عكس تو را تغيير ميدهد و شبيه بتو نميشود حال اگر از تو بپرسند كداميك از اين دو عكس مال تو است تو آنرا كه شبيه بخود تو است و تغييري از جهت آئينه پيدا نكرده بخودت نسبت ميدهي و آن عكسي كه شباهت تو را نميدهد از خود نفي ميكني با اينكه آن عكس هم بواسطه تو پيدا شده و اگر تو نبودي آئينه از خودش همان عكس كج و معوج را هم نداشت ملتفت باش كه چه عرض ميكنم حال تمام اين ملك را كه مي‌بيني از نور و شعاع آل‌محمد است و صفت ايشان است و حكما گفته‌اند ليس الا الله و صفاته و اسمائه يعني چيزي
صفحه ٢٠٥

 نيست بجز خدا و اسماء او و صفات او و در حديث فرموده‌اند كه نيست جز خدا و فعل او و نور او و مطلب يكي است پس همه ملك نور آل‌محمد است زيرا ايشان اول نوري هستند كه از خدا صادر شده‌اند و ساير انوار خدا كه ساير خلق او باشند بعد از ايشانند پس بسبب ايشان و وساطت ايشان ايجاد شده‌اند پس همه ملك صفت ايشان است ولي از آنجا كه جميعا حكايت نور ايشان را بطور استقامت و اعتدال خود ايشان نكرده و كج و معوج نموده‌اند در مقام معرفت ما و تو همه چيز را نسبت بخود نمي‌دهند بلكه شناختن قوابل طيبه را كه تغيير و تبديل نور ايشان را نداده‌اند شناختن خود قرار داده‌اند چرا كه آنها شبيه بخودشان است و بشكل و رنگ و صفت خودشان است مثل اينكه خود تو عينا همين كار را ميكني و آن عكسي را كه در آئينه صيقلي افتاده و تمام رنگ و شكل و چشم و ابرو و خصوصيات صورت تو را حكايت كرده بخود نسبت ميدهي و ميگوئي عكس من است اما آن آئينه را كه طوري ساخته‌اند كه صورت انسان را تغيير ميدهد يا اي بسا انسان را بصورت سگ يا گربه يا حيوان ديگر نشان ميدهد اگر آن آئينه را بدست تو بدهند ميگوئي عكسي كه در اين افتاده عكس من نيست و اگر كسي تو را بآن صورت بشناسد كأنه تو را نشناخته بلكه سگ را شناخته حال بر اين قياس كن در ميانه جميع اجزاء اين ملك از جمادات گرفته ببالا از نباتات و حيوانات و اناسي كه اشرف آيات پروردگار هستند و فرموده‌اند كه صورت انسانيت اشرف و اعظم آيات خداست و او حجت خداست و او مختصر لوح محفوظ است در ميانه جميع اين آيات البته آنها كه در خلق و خلق و جميع خصوصيات شبيه به پيغمبر و آل‌محمد باشند و در گفتار و كردار و رفتار تشبه بايشان نموده‌اند و اطاعت امر ايشان را در جزئيات و كليات نموده باشند و در هيچ امري از خود رأي نداشته باشند البته اين قبيل نفوس را آل‌محمد عليهم السلام از خود ميشمارند
صفحه ٢٠٦

 و بخود نسبت ميدهند و سلمان منا اهل البيت ميفرمايند يا آنكه انبياء را ميفرمايند از عرق جبين پيغمبر (ص‌) خلق شده‌اند با اينكه عرض كردم و تو ميداني كه همه خلق را خدا از نور ايشان خلق كرده اما مي‌بيني كه در مقاماتي مخصوصا پيغمبران را ميفرمايند كه از نور ما خلق شده‌اند يا شيعيان خود را از خود و از نور خود مي‌شمارند و ميفرمايند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس يا ميفرمايند شيعتنا جزء منا و مي‌بيني در اخبار كه جميع احوال شيعه خود را بخود نسبت ميدهند سرور آنها را سرور خود حزن آنها را حزن خود رضاي آنها را رضاي خود غضب آنها را غضب خود معرفت آنها را معرفت خود انكار آنها را انكار خود صله آنها را صله خود قطع از آنها را قطع از خود زيارت آنها را زيارت خود شمرده‌اند كه اگر خواسته باشم همه اخبار اين مراتب را برنگارم سخن بطول مي‌انجامد و بحمد الله اين مسائل در اين ايام مفروغ عنه شده و كتب مشايخ ما پر است و غرض ما اشاره است پس وقتيكه در ميانه جميع صفات و اسماء و انواري كه دارند كه جميع ملك و ملكوت صفت ايشان و نور ايشان است بخواهند صفات مخصوصي و آيات مخصوصي را بما و تو نشان بدهند كه اگر آنها را شناختيم آل‌محمد را شناخته باشيم زيرا كه معرفت ذوات آل‌محمد (ع‌) ممكن نيست پس لامحاله اشخاصي را نشان خواهند داد كه شباهت كامله بآل‌محمد داشته باشند و نور ايشان و امر ايشان و حكم ايشان را در قوابل خودشان تغيير نداده باشند و اينها شيعيان ايشان خواهند بود پس اگر كسي خواست پيغمبر را به‌بيند بايد در رخساره شيعه او او را به‌بيند و اگر عمل پيغمبر را خواست بداند بايد در عمل شيعه او نگاه كند و فرض اين بود كه بيان كرديم ذات پيغمبر (ص‌) شناخته نميشود و ناچاريم از شناختن صفات او حال براي تقريب ذهن آنها كه آشنا باين مطالب نيستند اينطور مثل ميزنيم فرض كن پيغمبر (ص‌) از دنيا رفته است و يك نفر از روم آمده
صفحه ٢٠٧

 و ميخواهد پيغمبر را به‌بيند و از صفات و اخلاق او مطلع شود لامحاله هر چه ميخواهد بفهمد بايد از همين مسلمانان كه در مدينه بودند بفهمد زيرا آثار پيغمبر در نزد آنها است حال بگو به‌بينم آيا در اين موقع اگر اميرالمؤمنين را كه در جميع صفات و اخلاق و احوال و معجزات تالي پيغمبر است به‌بيند يا فرضا مثل سلمان كه بنده او است و مطيع او است اگر به‌بيند اطلاع بر احوال پيغمبر پيدا ميكند يا اگر عمر را به‌بيند كه هر صفتي كه در پيغمبر بود عكسش را در او مي‌بيند شنيده كه پيغمبر عالم بود اين جاهل است او صاحب معجزات بود اين ندارد او خوش‌خلق و ملايم بود اين فظ غليظ القلب و تندخو است او شجاع بود اين جبان است از اينها گذشته او احكامي و قواعدي قرار داده بود اين علنا تغيير ميدهد و ميگويد دو متعه بود كه پيغمبر حلال كرده بود و من آنها را حرام كردم و هكذا حال تو را بحق خدا اگر آن شخص رومي كه پيغمبر را نديده و فقط حكاياتي شنيده اگر اين مسلمان را به‌بيند با همين اوصاف آيا چطور پيغمبر را شناخته و چه تصور ميكند پيغمبر را ولي اگر اميرالمؤمنين را به‌بيند با آن علم و احاطه و اخلاق و احوال و شجاعت و ساير صفات و بشناسد او را با اينكه پيغمبر را هم نديده است گويا شخص پيغمبر را ديده و معرفت حاصل كرده است حال اينهم مثل عرضي است ولي گوشه از مطلب ما را نشان ميدهد خلاصه آنكه معرفت پيغمبر (ص‌) معرفت شيعيان او است و معرفت آل‌محمد (ع‌) معرفت شيعيان ايشان است و اخبار اين مطالب از احصا و شماره خارج است و براي تبرك و تيمن يكي دو حديث روايت ميكنم در كتاب‌المبين است كه حضرت صادق (ع‌) فرمود شيعه ما جزء ما هستند و خلق شده‌اند از فاضل طينت ما بد ميآيد ايشان را آنچه ما را بد ميآيد و مسرور ميكند آنها را آنچه ما را مسرور ميكند پس هر گاه كسي اراده ما را نمايد آنها را بايد قصد كند زيرا ايشانند كساني كه از ايشان بما ميرسند و فرمود پيغمبر (ص‌)
صفحه ٢٠٨

 سلمان باب خداست در زمين هر كس بشناسد او را مؤمن است و هر كس انكار نمايد او را كافر است و سلمان از ما اهل بيت است و فرمود حضرت ابوالحسن عسكري (ع‌) سبيل الله شيعيان ما هستند ، و از همين دو سه خبر معرفت شيعه اجمالا حاصل ميشود و من در صدد تفصيل در اين مقام نيستم مگر بطور اختصار و اشاره ،
و اينكه نوشته است كه چه كسي است كه پيغمبر (ص‌) در ابر او و لباس او مي‌نشيند عبارت را نفهميده اما آمدن پيغمبر (ص‌) كه دانستي صحيح است و تفسير آيه مباركه و ساير آياتي كه باين مضامين است از اخبار اهل بيت دانستي كه آمدن خدا منظور آمدن امر او است و امر خدا پيغمبر است (ص‌) و پيغمبر (ص‌) قائم مقام خداست در جميع عوالم در ابلاغ توحيد و تعريف پروردگار و فرمايش اميرالمؤمنين (ع‌) است در صفت پيغمبر (ص‌) كه ميفرمايد اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثله غوامض الظنون في الاسرار لا اله الا الله الملك الجبار يعني خداوند پيغمبر را قائم مقام خود قرار داد در جميع عوالم خودش در اداء و تبليغ زيرا ابصار خلائق درك پروردگار را نميكرد تا آخر پس آمدن خدا آمدن پيغمبر است و در حديث هم ملاحظه كردي بآن تفصيل امام (ع‌) ميفرمايد پس معني عبارت ارشاد هم همان مضمون آيه و حديث است و پيغمبر است كه در غمام بعضي از موالين ميآيد و در سؤال آخوند در اين مقام دو سه اشتباه است كه اشاره بهر يك ميكنم اولا مي‌پرسد كه چه كسي است كه پيغمبر در ابر او و لباس او مي‌نشيند و اين اشتباه است و مراد از غمام و موالين دو چيز نيست مثل اينكه ميگوئيم عباي زيد كه عبا غير از زيد است ولي در اينجا مراد از غمام همان موالين است لاغير همانطور كه خداوند در قرآن فرموده في ظلل من الغمام و ظلل همان غمام است
صفحه ٢٠٩

 و كأنه غمام بيان ظلل است پس اين نكته را ملتفت باش كه مطلب فرق ميكند و اما اصل موضوع را هم كه تا درجه عرض كردم كه ظهور پيغمبر يا امام بذاته نيست و بنور خود ظهور ميفرمايند يعني صفت خود و مراد ما از نور در هر جا كه ميگوئيم نه منظور اين معني عرفي است كه مراد روشني باشد بلكه اثر هر چيزي و فضل وجود او را بهر كيفيت كه هست نور ميگوئيم و در اخبار آل‌محمد (ع‌) باينطور اطلاق ميشود و مراد حكما اين است و نور چراغ را هم كه نور ميگوئيم چون فاضل وجود او و اثر او است پس حرارت آفتاب يا چراغ و ساير خواص وجوديه و آثار آنها را در هر چيزي نور آنها ميگوئيم و صفت هر چيزي نور او است و آنچه از موجودات شناخته ميشود و بر غير خودشان ظاهر ميشود نور آنها است و كمال آنها است و اما لفظ غمام يا سحاب در قرآن زياد است و تشبيهي است كه در هر موردي بمناسبتي ميفرمايند ولي بايد ملتفت بود كه در هر مورد وجه مناسبت چيست و چه اراده فرموده‌اند و بتفسيري كه خودشان فرموده‌اند مراجعه كرد نه اينكه از پيش خود چيزي گفت زيرا ميفرمايند ما تكلم ميكنيم بكلمه و هفتاد معني از آن اراده ميكنيم پس شايد بعضي از آن معاني هم با هم اختلاف دارد و اگر لفظي را در مقامي تفسيري فرمودند نميشود بدون دليل در مقام ديگر هم همان معني را كرد و باين جهت است كه بما اجازه نداده‌اند تفسير قرآن نمائيم و بايد در جزئي و كلي از اخبار بگيريم پس مي‌بينيم لفظ سحاب را فرضا در قرآن يكجا تفسير بامام ميفرمايند و در اخبار است و حضرت امام رضا (ع‌) ميفرمايد الامام هو السحاب الماطر و حضرت امير (ع‌) ميفرمايد الامام هو السحاب الهاطل و در زيارت است اشهد انكم سحائب رضوانه و در بعضي از اخبار سحاب را بعلم ائمه عليهم السلام تأويل فرموده‌اند و بركات و فيوضات ايشان را سحاب خوانده‌اند و در بعض اخبار شيعيان خود را باين اسم خوانده‌اند و در
صفحه ٢١٠

 اخبار متعدده است كه انتفاع از امام زمان عجل الله فرجه در غيبت او مثل انتفاع از آفتاب است وقتيكه سحاب روي آنرا پوشيده باشد كه مراد شيعيان ايشان و علماي آل‌محمد و محدثين و روات اخبار است و تشبيه بسحاب شده‌اند چون ايشان آثار امام و كمالات او هستند مثل اينكه سحاب از اثر آفتاب است و در نتيجه تابيدن آفتاب ابرها پيدا ميشود و همچنين غمام لغة بمعني ابر سفيد است و غمام گفته‌اند براي اينكه آسمان را مي‌پوشاند و حضرت صادق (ع‌) فرمود در تفسير يوم تشقق السماء بالغمام فرمود غمام اميرالمؤمنين است و در بعض اخبار است كه آن كه در غمام نازل ميشود پيغمبر است (ص‌) و در بعض اخبار فرموده‌اند اميرالمؤمنين است و بنا بر اين مراد از غمام انوار ايشان و بركات ايشان و علوم ايشان و اشعه ايشان است و گاهي هم مي‌بيني بر خلاف اين تفسير ميفرمايند و در جائي سحاب را بمعاويه و مظالم او تشبيه ميفرمايند مثل اين آيه شريفه او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم‌يكد يراها خلاصه آنكه بايد در هر مورد وجه مناسبت را پيدا كرد و بهر حال كه لفظ غمام تعبير بائمه اطهار و بركات ايشان و علوم ايشان و شيعيان ايشان كه انوار ايشان و كمالات ايشانند بهمه اينها تعبير ميشود و شواهدش در اخبار زياد است و همان كليه را كه بطور اختصار عرض كردم اگر در نظر باشد كه اصل ظهور پيغمبر يا امام و معرفت ايشان و اياب و ذهاب و ساير انتسابات و اضافات كه نسبت بايشان در هر مورد گفته ميشود چه در دنيا و چه در رجعت و چه در آخرت هيچيك از آنها راجع بذوات مقدسه ايشان نيست زيرا ذوات ايشان از مقام اول ما خلق اللهي و آنجا كه مطلقا ذكري از ساير خلق بنفي يا اثبات نيست پائين نميآيد و ماها هم چه در دنيا و چه در رجعت و آخرت بمقام اول ما خلق اللهي نميرسيم و اين محال است و اگر از حساب
صفحه ٢١١

 سررشته داري ميداني كه عشره هيچوقت در مقام يك مذكور نيست و شرط وجود عشره اين است كه ده واحد سابق بر او موجود شده باشد تا عشره موجود شود و الا محال است كه عشره پيدا شود پس ما بمقام اول ما خلق الله نميرسيم و اگر ميگوئي آل‌محمد (ع‌) تنزل ميفرمايند و بعالم ما و تو ميآيند و خود را معرفي ميفرمايند و مي‌بينيم و مي‌شناسيم و استفاده و استضائه ميكنيم و تعليم ميگيريم و محتاج بواسطه نيستيم عرض ميكنم اما تنزل ايشان صحيح است ولي حرف اينجا است كه تنزل ايشان بذواتهم نيست ولي بانوار خود تنزل ميكنند مثل اينكه آفتاب خودش از آسمان بزمين نميآيد اما نور او ميآيد و مطلب ما هم همين است و نور خود آفتاب است كه آمده و بما و تو هم رسيده و استفاده كرده‌ايم و همان نور واسطه بين ماها و آفتاب است و اگر اين كليه را هميشه در نظر داشته باشي ديگر در الفاظ اشكال زياد نميشود و در هر مورد وجه مناسبت را پيدا ميكني و معني مناسب را ميفهمي ،
و اما اينكه گفته است معين كنيد چه كسي است كه پيغمبر (ص‌) در غمام او مي‌نشيند اين تكلفي است كه ايشان ميكنند و فعلا مكلف بآن نشده‌ايم و همانطور كه در آنجا معين نفرموده‌اند معين هم نيست و امري كه شكي در آن نيست آن است كه معرفت پيغمبر و ائمه اطهار (ص‌) كامل نميشود مگر بمعرفت شيعه يعني اركان و ابواب و نواب ايشان چنانچه حضرت زين‌العابدين عليه السلام بجابر ميفرمايد كه در عوالم روايت ميكند از جابر بن يزيد جعفي در حديث طويلي كه عرض ميكند بحضرت علي بن الحسين (ع‌) حمد خدا را كه منت گذارد بر من بمعرفت شما و الهام كرد بمن فضل شما را و موفق كرد مرا براي طاعت شما و دوستي دوستان شما و دشمني دشمنان شما فرمود صلوات الله عليه يا جابر آيا ميداني معرفت چيست معرفت اثبات توحيد است اولا پس معرفت معاني است ثانيا پس
صفحه ٢١٢

 معرفت ابواب است ثالثا پس معرفت امام است رابعا پس معرفت اركان است خامسا پس معرفت نقبا است سادسا پس معرفت نجبا است سابعا و آن قول خداي تعالي است قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا عرض ميكنم در صدد شرح حديث شريف نيستم و مقصود اين است كه اين نص صريحي است در اينكه معرفت ايشان متحقق نميشود مگر بمعرفت شيعيان ايشان و در اخبار اخذ ميثاق و عهد ولايت ايشان را كه خداوند از همه خلق گرفته است همه جا ذكر دارد كه ميثاق ولايت و معرفت شيعيان ايشان هم با ايشان گرفته شده و اين امري است كه لابد منه است و اخبار زياد كه در تعريف ابواب و نواب ايشان امثال سلمان اعلي الله مقامه رسيده است كه مثلا سلمان باب خداست و باب پيغمبر است هر كس او را بشناسد مؤمن است و هر كس انكار نمايد كافر است ديده‌ايد و فرموده‌اند كه براي هر يك از ائمه اطهار (ص‌) بابي است و اسم ابواب هر يك از ايشان را در اخبار شمرده‌اند كه آنها نظراء سلمان هستند و بيان ميفرمايند كه براي امام ثاني‌عشر عجل الله فرجه مثل آباء كرامش ابواب و نوابي است كه در هر عصري نايب خاصي البته دارد كه چهار نفر از ايشان كه در ابتداي غيبت تشريف داشته‌اند عثمان بن سعيد ، محمد بن عثمان ، حسين بن روح و علي بن محمد سيمري اعلي الله مقامهم معروف و مشهور همه شيعه‌اند ولي بعد از وفات آن بزرگواران ديگر نايب خاص معرفي نفرموده‌اند و امر خود را مكتوم داشته‌اند و در توقيع رفيع به علي بن محمد سيمري مرقوم ميفرمايد حضرت حجت عجل الله فرجه كه بعد از شش روز از دنيا ميروي و وصيت باحدي مكن و لله امر هو بالغه و از آن تاريخ ابواب ايشان هم غايب شده‌اند بهمان دلائل و عللي كه خود امام (ع‌) غيبت فرموده است و ظاهر نميشوند ابواب ايشان مگر در موقع ظهور آن بزرگوار و در حديث شريف
صفحه ٢١٣

 تصريح فرموده‌اند كه باب امام ثاني‌عشر بغيبت آن بزرگوار غايب ميشود و غرضم از اين تفصيل اين بود كه بداني نوعا معرفت شيعه و ابواب ايشان واجب است و شرط متمم معرفت خدا است و از اركان ايمان است و شبهه در آن نيست الا اينكه معرفت شخصيه ايشان را در هر زمان باسم و رسم در اين ايام غيبت واجب نفرموده‌اند چگونه ميشود كه معرفت اشخاص ايشان در هر زمان واجب باشد و حال اينكه خود ايشان ميبايستي دعوت فرمايند و معرفي خود را بنمايند زيرا براي ايشان علامتي و آيتي در بشره ايشان قرار نداده‌اند كه بمحض اينكه من و تو به‌بينيم بشناسيم بلكه معرفت ايشان بصفات نيابت و بابيت است و خارق عادات و كراماتي كه از بركات وجود امام عصر عجل الله فرجه بايد در ايشان باشد و بايد در تمام ملك صاحب تصرف و قدرت باشند مثل امام خودشان همانطور كه از سلمان (اع‌) خارق عادات و كرامات ديده ميشد كه در اخبار روايت شده است و حضرت امام حسن عسكري (ع‌) در تفسير خود شرح داده و امثال ايشان صاحب اين مقامند پس تا وقتي كه خودشان معرفي نفرمايند و دعوت نفرمايند من و تو نمي‌توانيم ايشان را بشناسيم خاصة در اين زمانها كه مخصوصا خودشان غيبت اختيار فرموده‌اند و نشنيده‌ايم كسي چنين دعوي نمايد بلكه موافق قواعدي كه دست داده‌اند احيانا اگر چنين دعوي هم در ايام غيبت از كسي بشنويم تكذيب ميكنيم زيرا ظهور ابواب و نواب مربوط و مقارن با ظهور امام است و معني ندارد كه در ايام غيبت كسي در گوشه ادعاي بابيت داشته باشد و چهار نفر را دور خود جمع كند و آهسته آهسته و با ترس و لرز بر خودشان مزخرفاتي بگويند و ساير مسلمين غافل و بي‌اطلاع يا منكر باشند زيرا ظهور ايشان حاكي از ظهور امام عليه السلام است و ظهور امام در اين مرتبه و بعد از اين غيبت طولاني و آنهمه انتظار مثل ظهورهاي قبل نيست كه با مقهوريت و
صفحه ٢١٤

 مغلوبيت و مقرون بهزار گونه تقيه باشد و ظهور بقهر و غلبه و سيف است و ملك و ميراث خود را از دشمنان خود مطالبه خواهد فرمود و بايد زمين را پر از عدل و داد فرمايد همانطور كه پر از ظلم و جور شده و در بعض اخبار داريم كه ميفرمايند هيچ چشمي بامام عليه السلام نمي‌افتد تا همه چشمها او را به‌بينند و فرموده‌اند هر كس ادعاي رؤيت كرد او را تكذيب نمائيد و اگر چه اين اخبار علي الظاهر با اخباري كه فرموده‌اند ممكن است در غيبت خدمت امام رسيد و جمعي از موثقين شيعيان حكايات و روايات در اين باب دارند كه خدمت امام (ع‌) رسيده‌اند و مرحوم محدث نوري اعلي الله درجته كتاب بزرگي موسوم به نجم‌ثاقب در اين باب جمع فرموده منافات دارد ولي بطوريكه بزرگان از علما معني فرموده‌اند و جمع بين اين دو نوع اخبار را فرموده‌اند منافات و معارضه ندارد و هر دو صحيح است و آن اخباري را كه فرموده‌اند در ايام غيبت كسي خدمت امام نميرسد تا همه مردم او را به‌بينند معنيش اين است كه ظهور كلي آن حضرت كه با قهر و غلبه و شرح و تفصيلي كه در اخبار فرموده‌اند آنطور است و آن ظهوري است كه نميشود براي بعضي دون بعضي باشد و منظور ما اين بود كه بگوئيم ظهور ابواب و نواب ايشان هم مقارن با آن ظهور است و اين امر محرمانه نيست كه بعضي بدانند و بعضي ندانند زيرا بديهي است اگر باب امام و در خانه امام معلوم شد خود امام هم ظاهر ميشود و همه مردم باو پي‌ميبرند پس ظهور ابواب و نواب با غيبت امام (ع‌) منافات دارد و هر كس چنين ادعائي كرد كاذب است و بايد او را تكذيب نمود زيرا صريحا فرموده‌اند باب امام ثاني‌عشر با غيبت امام ثاني‌عشر غايب ميشود خلاصه كه اين ايام ايام غيبت است و كملين و نواب امام غايبند و آنچه امروز تكليف ما و همه شيعه است شناختن اشخاص و اعيان ايشان نيست ولي بايستي نوعا ايشان را بشناسيم و صفات ايشان را بخوانيم و بدانيم و
صفحه ٢١٥

 معرفت حاصل كنيم همانطور كه معرفت امام را بايد حاصل كنيم و معرفت پيغمبر را بايد حاصل كنيم ولي از ديدن ايشان محروميم و غيبت ابواب و نواب منافات با داشتن اين تكليف ندارد و البته بايد ايشان را شناخت و اگر چه در درجه اول معرفت شخصيه لازم است ولي در ايام غيبت تكليف را براي بندگان خود سهل فرموده‌اند و بمعرفت نوعيه اكتفا ميشود و چاره چيست وقتيكه آب نباشد تيمم بايد كرد و امروز مرجع شيعه روات اخبار و محدثين اصحابند كه اخبار ائمه اطهار را بر ما روايت كنند و همينكه ايشان را بامانت و صداقت و علم و وثاقت شناختيم از ايشان بپذيريم و بفرمايش امام خودمان عمل كنيم و شرح اين احوال در جلد چهارم ارشاد العوام و ساير تأليفات صاحب ارشاد مفصلا و مبرهنا بيان شده و طالبين رجوع ميكنند ولي اين نكته هم در اين مقام نبايد ناگفته بماند كه البته در ايام غيبت هم زمين خالي از وجود آن بزرگان و نقبا و نجبا نيست و هستند و خدمت امام خود ميرسند و بطوريكه عرض كردم در اين باب هم اخبار زيادي است كه انكار نميتوان كرد نديده كه ميفرمايند بشناس اين امر را گويا تو با امام خودت هستي در خيمه خود او و نديده اخباري را كه در تمجيد بعض از شيعيان خود فرموده‌اند و ميفرمايند آنها بجائي ميرسند كه غيبت در نزد ايشان مشاهده است و آيا نديده اخباري را كه معين ميفرمايند عدد آنها را كه در هر زمان دوازده نقيب هست بعدد اسباط بني‌اسرائيل و سي نجيب هست و در خبري سي نقيب و هفتاد نجيب معين ميفرمايند و در توقيع رفيع ملاحظه نكرده‌ايد كه امام (ع‌) ميفرمايد ما در وادي هستيم كه بآن طيبه ميگويند و با سي نفر از اصحاب ما كه با ما هستند وحشتي نداريم ، و هكذا از اين قبيل اخبار زياد است و بايد قبول كنيم و هيچ مانعي از وجود ايشان نيست بلكه در عقل و حكمت حتم است كه بايد باشند و البته خدمت امام خود ميرسند و مثل ما و تو كور و كر
صفحه ٢١٦

 نيستند پس ملك خدا از وجود ايشان خالي نيست و بواسطه وجود ايشان است كه ما و تو زندگي ميكنيم و روزي داده ميشويم منتهي اين است كه معروف ما نيستند و تكليف هم نشده‌ايم كه معرفت شخصيه ايشان را داشته باشيم و خودشان هم چنين دعوتي نفرموده‌اند بلي اگر كسي از جنس ايشان و صاحب آن چشم و صاحب آن معرفت باشد خدمت ايشان ميرسد و محال نيست امكان عقلي و شرعي هم دارد الا اينكه بماها نميگويد و خود را باين سمت معرفي نميفرمايد زيرا كه فعلا زمان غيبت است و زياده بر اين تفصيل لازم نيست ،
و اينكه جناب آخوند نوشته پيغمبر (ص‌) در غمام يكي از دوستان تشريف ميآورد عبارت ايشان را تغيير داده و بخيال خود شايد ترجمه كرده و عبارت ايشان اين است كه در غمام بعض از مواليان و مطلب فرق ميكند زيرا دوستان لفظ عمومي است كه شامل همه ميشود حتي عامه گناهكاران و مقصرين امثال ما روسياهان هم خود را از دوستان ميدانيم و كيست كه بگويد من دوست امام نيستم ولي لفظ موالي و شيعه اگر چه در مقاماتي بمعني عمومي كه شامل همه باشد استعمال ميشود ولي در بعض اخبار صريح است كه اينها از الفاظ خاصه است و اجازه نداده‌اند كه بر سر همه كس گذارده شود و خاصان و مقربان خود را بنام شيعه و بنام موالي خوانده‌اند و از حديثي ظاهر ميشود كه موالي را بالاتر از شيعه گرفته‌اند چنانچه در كتاب‌المبين است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه فرمود براي صاحب اين امر دو غيبت است يكي از آنها كوتاه است و ديگري بلند است غيبت اولي نميداند مكان او را در آن غيبت مگر خاصه شيعه او و ديگري نميداند مكان او را در آن مگر خاصه موالي او ، عرض ميكنم ظاهر اين است كه مراد از اولي كه غيبت صغري است و جماعتي از شيعه خدمت آن بزرگوار در آن اوقات ميرسيدند چون قريب العهد بودند و اما در غيبت طولاني و بزرگ كه بكلي سد رؤيت شده است
صفحه ٢١٧

 كساني كه خدمت آن بزرگوار برسند بايستي بسيار بزرگ و صاحب شأن و صاحب معرفت باشند و ممكن است كه اين لقب موالي مختص بآنها باشد و در كتاب ارشاد كه همان لفظ حديث را اختيار كرده‌اند بايد باين مناسبت باشد و بهر حال كه چون در اخبار تعيين آن غمام را باسم و رسم نفرموده‌اند و در ارشاد هم نيست ما هم نميدانيم و اسم و رسم معيني هم ندارد و مطلب غير از اين حرفها است و در حديث ميفرمايند كه طلب نكنيد علم آنچه را كه نميدانيد در حالي كه هنوز بآنچه ميدانيد عمل نكرده‌ايد و فرموده‌اند تا وقتيكه بچيزي تكليف نشده‌ايد تكلف نكنيد و السلام ،
و اما آنچه گفته است كه اين همان عقيده بابيه نيست كه گفته‌اند فلان امام زين‌العابدين و فلان امام جعفر صادق و فلانه حضرت فاطمه است و وعده كرديم عقيده بابيه و جواب از آنرا هم اگر چه از محل سؤال خارج است بنويسيم عرض ميكنم بواسطه كثرت گرفتاري و عدم اقبال نفس رغبتي بتفصيل اين مطلب ندارم خاصة كه در جناح سفر هستم و مجالي هم نيست ولي بطور اختصار براي رفع شبهه جناب آخوند كه از كمال عداوت دوستان آل‌محمد عليهم السلام حاضر شده است كه مزخرفات و عقايد دشمنان و مبدعين را نسبت بمسلمين و مؤمنين بدهد ناچارم قدري صرف وقت نمايم تا ان شاء الله براي ضعفاي مسلمين شبهه نشود و قلوبشان حفظ شود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ، بابيه از اين قبيل عقايد فاسده بسيار اظهار كرده‌اند و روز بروز بر بدعت و دعوي باطل روز اولشان مي‌افزايند و جرح و تعديل ميكنند چون آن بدبخت مبدع اولي كه علم و كمالي نداشت و جاهل صرف بود و در اثر آفتابهاي بوشهر كه شنيده شد مدتي آنجا آفتاب ميخورد و ميخواست تسخير شمس نمايد بيچاره دماغش هم خشك و ديوانه شد و چون چندي هم در مجلس علما نشسته بود و
صفحه ٢١٨

 عباراتي ناقص كه همان اول هم نفهميده بود در ذهنش مانده بود اين بود كه بخيال رياست افتاد و مركب شيطان شد و چون از كلمات سيد استاد اعلي الله مقامه لفظ بابي آموخته بود كه ايشان از فضايل بزرگان شيعه و ابواب و نواب امام (ع‌) وصف ميفرموده‌اند بيچاره اين لفظ در نظرش مانده بود و عنوان را از اينجا شروع كرد و ادعاي بابيت كرد كه بهمين اسم هم معروف شدند و خيال كرد كه نايب خاص و باب امام شده و اظهار كرد و بعد ملاحظه كرد كه جمعي احمقتر از او از بي‌دينها و طالب حطام دنيا پيدا شدند و قبول كردند ادعا را بالاتر برد و ادعاي امامت كرد باز جمعي قبول كردند حتي جمعي از متفقهين و طلاب علوم هم باو گرويدند كه اساميشان در كتب تواريخ اين جماعت مسطور است و آشوبي راه انداختند و عالمي را بهم زدند تا باز ملاحظه كرد كه بيدين از اين حرفها بيشتر است ادعاي بزرگتر نمود و خواست كه بكلي خود و اتباع خود را از هر قيدي آزاد نمايد اين بود كه ادعاي نبوت كرد و دين تازه و شرع تازه و كتاب تازه آورد و مزخرفاتي بهم بافت و اسم آنرا بيان گذارد كه با هيچ زباني هم موافقت نداشت ولي باسلوب عربي بود و نامش را عربي گذارد و براي عجمهاي ايران كتاب عربي آورد و اسمش را عربي گذارد و آن غلطها و مزخرفات را معجز خود قرار داد و احمقها و بي‌دينها باز قبول كردند تا اينكه خرده خرده حرفها منتشر شد و مسلمانان بحرف آمدند و كتب مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه كه كفر او را با دليل و برهان اثبات فرمود و دعاوي مزخرفه او را يكي يكي جواب فرمود منتشر شد و جمعي دنياطلبان هم كه بر گرد او جمع شده بودند قدري بخود آمدند و ملاحظه كردند كه مشتشان باز شد و بي‌ديني و كفرشان ظاهر شد و ديدند كه بايد فكري كرد و دامهاي تازه بكار انداخت اين بود كه ناچار با كمك يكديگر در صدد اصلاح بدعتهاي او برآمدند و از عقب دلايلي گشتند و ناچار
صفحه ٢١٩

 شدند كه ببعض متشابهات قرآن براي گول كردن مسلمانان متمسك شوند با اينكه در اول قرآن را منسوخ دانستند و اخبار دروغ ساختند و ببعض متشابهات اخبار متمسك شدند و بعضي را تصحيف و تحريف نمودند يا اول و آخر كلام را انداختند و بآنها تمسك نمودند در صورتيكه بكلي اصلش را منكر شده بودند ولي ناچار شدند كه متمسك بكتاب و سنت بشوند و بمسلمانان جواب بگويند و نيز مراجعه بمزخرفات سابقين و ملل باطله قديم نمودند و از هر كدام مزخرفي را گرفتند و بر دلايل خودشان افزودند غافل از اينكه خداوند در هر حال رقيب است و دين خودش را كه اسلام است حفظ ميفرمايد و تأويل جاهلين و غالين و مبطلين را نفي ميفرمايد و اين بود كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بحول الله و قوته تمام اباطيل و اشتباه كاريهاي آنها را جواب فرمودند و حق را بر مؤمنين و مسلمين ظاهر فرمودند و يدا و لسانا تأييد اسلام نمودند و خداوند هم بر حسب وعده خود كه ميفرمايد و لينصرن الله من ينصره ايشان را تأييد و نصرت فرمود و بعد از اينهم خواهد نمود و اسلام را حفظ ميفرمايد و نور پروردگار خاموش نميشود خلاصه كه از جمله دعاوي اين بدبختان يكي هم اين است كه قائل بتناسخ شده‌اند و اين عقيده سخيفه را از ملل قديمه يهود و نصاري گرفته‌اند و در اين باب دو منظور داشته‌اند يكي اينكه براي مسلمين عوام كه عادت بتشيع و دوستي آل‌محمد عليهم السلام و كوچكي براي آن خانواده داشته‌اند رؤساي خود را بنام آن بزرگواران بخوانند كه عوام شيعه چون عادت باحترام اين اسامي دارند زودتر تسليم شوند و خواستند بعوام القا كنند كه اين شياطين و مردمان بيدين العياذ بالله همان بزرگوارانند كه باز برگشته‌اند و از وحشت مردم كم كنند و نظر ديگرشان اين بود كه بكلي مردم را آسوده كنند كه معادي نيست بهشتي نيست جهنمي نيست عذابي نيست عقابي نيست عالم ديگري نيست و هر چه
صفحه ٢٢٠

 هست همين دنيا است كه ميآيند و ميروند و مراد از قيامت و ساعت كه شنيده‌ايد همين دنيا است و گفتند كه هر دوره قيامت دوره قبل است و اين دوره كه ما هستيم قيامت زمان پيغمبر است نعوذ بالله و دوره پيغمبر قيامت زمان عيسي است و دوره عيسي قيامت زمان موسي است و هكذا و باينطور خواستند مردم را اغوا كنند و منكر همه چيز بشوند و آسوده و راحت شوند و جميع منكرات را مرتكب شوند و براي اثبات اين مدعا مزخرفات گفتند و ادله تراشيدند و از آن جمله متمسك بآياتي از قرآن شدند و براي عوام مردم تفسير و تأويل نمودند و در اين ميانه هر كس كه از همان خميره است و در دلش ميل از اسلام است البته گول ميخورد كما اينكه جمع كثيري را بهمين طورها منحرف و بيدين نمودند ولي جمعي كه خداوند آنها را سعادتمند خواسته البته حفظشان ميفرمايد و بكتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم و خاصة كتاب صواعق‌البرهان تأليف مولاي بزرگوار والد ماجد اين بيمقدار رجوع خواهند كرد كه در آنجا يكي يكي از اباطيل و اشتباه كاريهاي آنها را جواب فرموده و الحق صاحب دلايل‌العرفان يد طولائي در القاء شبهه داشته است و اگر تأييد پروردگار و كمك حضرت حجت عصر عجل الله فرجه نبود و مولاي من جواب او را نفرموده بود ديگري از عهده برنميآمد خلاصه كه باين زبانها رخنه در قلوب ميكنند و مزخرفات بهم مي‌بافند كه مظاهر قدسيه و مطالع احديه همه يكي هستند و با اينكه هر يك بوصفي و صورتي معين ظاهر شدند در حقيقت نور واحدند و همان سدره محمديه احمديه محموديه قدسيه است كه حالا هم نعوذ بالله باز در مظاهر فلان و فلان و بهمان و شيطان ظاهر شده و براي استدلال بر كفر خود آيه قرآن ميخوانند كه خدا ميفرمايد لانفرق بين احد من رسله يا آنكه ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و در اخبار فرموده‌اند اولنا محمد و آخرنا
صفحه ٢٢١

 محمد و اوسطنا محمد يا آنكه حضرت امام عصر عجل الله فرجه در وقت ظهور ميفرمايد انا آدم انا نوح انا ابراهيم و از اين قبيل آيات و اخبار را دليل بر مطلب خود ميآورند و جواب از هر يك اينها بتفصيل هر چه تمامتر مولاي من (اع‌) فرموده است و از مطلب ما خارج است كه در اينجا تفصيل بدهيم و مقصودم اين بود كه توضيح دهم كه اين بدبختان خواسته‌اند عقيده تناسخ را تجديد نمايند و بگويند فلان بيدين مظهر حضرت سجاد بوده نعوذ بالله و فلان كافر مظهر حضرت حسين بوده غافل از اينكه علاوه بر آنكه ميخواهند محالي را اثبات نمايند لابد مردم از آنها مي‌پرسند كه بر فرض محال اگر اينطور است و فلان احمق نادان مظهر فلان امام است و روح آن امام در بدن او داخل شده پس آن علوم و آن كمالات و آن خارق عادات كه آنروز داشت حالا كجا رفته و با چه دليل بايد ما تصديق كنيم كه اين همان است و براي جواب اين ايراد هم بدبختان بكلي معجزات و خارق عادات انبياء و ائمه اطهار را انكار كردند و گفتند كه همه اينها نعوذ بالله دروغ است و آنها هم معجزه نداشته‌اند اينها هم ندارند و دليل همان نفس ادعا است كه توانسته اين ادعا را بنمايد خلاصه كه قصد ما اينها نيست ولي چون وعده كرديم كه مأخذ اين عقيده فاسد آنها را بنويسيم اين است كه عرض ميكنم اين مطلب را از اهل تناسخ گرفته‌اند و شرح آن عقيده فاسده را در كتب ملل و نحل نوشته‌اند و من فعلا مجال و اقبالي بنقل تواريخ ندارم الا اينكه بعض از حديث شريفي را از فصل‌الخطاب از بحارالانوار نقل خواهم كرد كه امام (ع‌) شرح عقيده تناسخ را در آن حديث شريف بيان ميفرمايد و ترجمه آن اين است كه زنديقي از حضرت صادق (ع‌) سؤال كرد كه خبر ده مرا از كسي كه قائل شود بتناسخ ارواح از كجا اين را گفته‌اند و بچه دليل قائم باين مذهب شده‌اند فرمود اصحاب تناسخ منهاج دين را پشت سر انداختند و
صفحه ٢٢٢

 گمراهي‌ها را براي خودشان زينت دادند و خود را در شهوات انداختند و گمان كردند كه در آسمان چيزي از آنچه وصف نموده‌اند نيست و مدبر اين عالم در صورت مخلوقين است بدليل اينكه روايت شده است كه خدا آدم را بر صورت خود آفريد و اينكه بهشتي نيست و ناري نيست و بعثي نيست و نشوري نيست و قيامت در نزد ايشان خروج روح است از قالبش و داخل شدن او است در قالب ديگر و اگر نيكوكار است در قالب اول برگردانده ميشود در قالبي كه افضل از اولي است از حيث نيكوئي در اعلي درجه دنيا و اگر بدكار است يا غير عارف است برميگردد در بعضي از حيوانات و دواب متعبه يا جانوران بدتركيب و نيست بر آنها روزه و نه نمازي و نه چيزي از عبادت بيش از معرفت كسيكه واجب است بر او معرفت او و هر چيزي از شهوات دنيا مباح است بر آنها از فروج نساء و غير ذلك از خواهرها و دخترها و خاله‌ها و زنهاي شوهردار و همچنين ميته و خمر و خون پس جميع فرق مقاله آنها را قبيح شمردند و همه امم آنها را لعنت كردند و همينكه سؤال شدند از دليل متحير ماندند و تورية مقاله آنها را تكذيب كرد و فرقان آنها را لعنت كرد و گمان كردند كه خداي آنها منتقل ميشود از قالبي بسوي قالبي و گمان كردند كه ارواح ازليه همان است كه در آدم بوده و هلم جرا تا امروز در يكي بعد از ديگري است پس هر گاه خالق در صورت مخلوق باشد پس بچه استدلال ميشود كه يكي از آنها خالق ديگري است و گفتند كه ملائكه از ولد آدم هستند هر كس كه باعلي درجه دين رسيد از امتحان و تصفيه خارج شده پس او ملك شده است در چيزهائي گمان ميكني نصاري هستند و گاهي مي‌پنداري كه دهري هستند ميگويند اشياء بر غير حقيقت است و بنا بر اين عقايد واجب ميشد بر آنها كه گوشت نخورند بجهت اينكه دواب در نزد آنها همه از اولاد آدمند كه منقلب در صورت حيوانات شده‌اند پس خوردن قرباني‌ها بايد جايز نباشد
صفحه ٢٢٣

 تا آخر حديث شريف كه مفصل است و فرمايشاتي راجع بمعاد و كيفيت عود ارواح باجسام و صفت روح ميفرمايد و از مطلب ما خارج است و از اين قسمت حديث شريف مطلع بر عقايد و مقالات اصحاب تناسخ شدي و دانستي كه اولا اين عقيده از قديم و از ملل يهود و نصاري و دهريه است و اغلب مزخرفات بابيه را كه شنيده مأخوذ از اينها است و از آن جمله موضوع تناسخ ارواح است كه علاوه بر بطلان آن كه لازمه آن انكار جميع ما انزل الله است از شرايع و تكليفات و عبادات و حشر و نشر و بهشت و جهنم اساسا امر محالي است كه از حيز امكان خارج است و امام عليه السلام تكفير و لعنت فرموده است صاحب اين عقايد را و مخالف ضرورت اسلام و عقل سليم است و خداوند روح هر بدني را مخصوص بدن خود او قرار داده و بغير بدن ذاتي خود تعلق نميگيرد و ما از آنها سؤال ميكنيم كه همينكه روح از بدني خارج شد آيا ببدن مخلوق ديگر كه حي است و موجود است تعلق ميگيرد يا ببدني كه زنده نيست تعلق ميگيرد يا برميگردد بقوه ماده و مجدد استخراج ميشود اگر ميگويند ببدن زنده ديگر تعلق ميگيرد ميگوئيم آن بدن باقتضاي مزاج و طبيعت خود روحي از پروردگار سؤال كرده بود و باو داده بود و او هم خلقي است مثل همان كسي كه فرض ميكني مرده است پس چگونه اين روح و نفس كه از آن بدن بيرون رفته باين بدن دويمي تعلق ميگيرد و حال اينكه يك بدن اقتضاي دو روح ندارد و حكايت دو روح و نفس را نميكند كه مثلا يك بدني زيد باشد عمرو هم باشد و حال آنكه هر كدام شخص مستقلي هستند و عملي دارند و بايد ثواب و عقاب و جزاي علي‌حده داشته باشند و بقول خودشان ممكن است يكيشان نيكوكار باشد و بدن بهتري بخواهد و آن روح ديگر بدكار است و بايد در بدن حيواني و جانوري برود و بهر حال كه يك بدن دو روح نمي‌پذيرد و اگر بايد يكي را خارج كرد كداميك اولي به بيرون رفتن است و آن روح قديم
صفحه ٢٢٤

 خود بدن چه تقصير كرده كه خارج بشود و بعد از خارج كردن آيا كجا برود در حالي كه روح محتاج ببدني است پس اينكه قول زور و جاهلانه‌ايست و اگر بگويند ببدن ميتي برميگردد ميگوئيم اگر آن بدن هنوز استعداد داشتن روحي داشت كه روح خودش هزار درجه اولي و انسب بود و از بدنش بيرون نميرفت و تو ميداني كه بين هر روح و بدني مناسباتي است كه محال است آن بدن روح ديگر بپذيرد و هيچ روحي در غير بدن خود داخل نميشود مثل اينكه روح شير در بدن روباه نمي‌گنجد خلاصه كه اين حرف هم بي معني است و اگر بگويند بقوه خاك برميگردد و مجدد همان روح استخراج ميشود گفته ميشود اين نيز دليلي ندارد و موجود كائني را كه خداوند خلق فرموده بقوه و عدم برنميگرداند و هيچوقت هيچ چيز از خودش اقتضاي عدم نميكند و خداوند هم بظلم و جبر او را بعدم نميبرد و چيزي كه در ملك خدا داخل شد بنا نيست خارج شود وانگهي بر فرض قبول اين محال دو مرتبه هم كه استخراج شود بايستي بقاعده طبيعي باشد مثل ساير مواليد كه اول نطفه است بعد از آن علقه و هكذا تا متولد ميشود و بزرگ ميشود و از كجا كه اين آن روح است و از كجا كه اين آخرت و عقبي است و قيامت آن روح است و آنچه را كه در باب قبر و حساب و كتاب و بهشت و جهنم فرموده‌اند كجا ميرود و بطوريكه ميگويند اگر بهشت و جهنم همينجا است و الآن نيكوكاران كه در دوره قبل بوده‌اند و حالا در ابدان ديگر داخل شده‌اند و الآن منعم هستند نعمت آنها كجا است و جهنم بدكاران كجا است ما كه مي‌بينيم در اين دنيا جميع مؤمنين و كفار در همه چيز شركت دارند بلكه كفار هزار گونه نعمتشان بيشتر است و اين بدبختان اگر باعتقاد خودشان از مؤمنين و نيكوكاران آن دوره هستند و الآن قيامت آنها است و بجزاي اعمال خوبشان رسيده‌اند پس چرا دچار اينهمه زحمت و ذلت و بدبختي و كشته شدن ميشوند و اقلا بهمين اندازه راحت
صفحه ٢٢٥

 ندارند كه بتوانند دين خود را اظهار كنند و اگر بهشت اين است كه آنها دارند ارزاني خودشان باشد پس بهيچ قاعده اين مزخرفات درست نميآيد و آيات و اخبار و ضرورت اسلام و ادله عقليه تكذيب آنها را مينمايد كه مولاي من (اع‌) مشروحا بيان فرموده و اين رساله موضوع در اين مسائل نيست مگر بقدر اشاره و بايد بداني كه خداوند عالم جل شانه روح و بدن هر كسي را از يك جنس خلقت فرموده بلكه در حقيقت يك چيز است كه اعلي و اسفلي دارد اسفلش را بدن و اعلايش را روح ميگويند روح لطيف است و بدن غليظ و امام (ع‌) ميفرمايد روح جسم لطيفي است كه قالب كثيفي بر آن پوشانده شده پس آن روح باندازه قالب خودش است نه كمتر و نه زيادتر و حكايت زور نيست و خداوند روحي را كه براي قالبي نساخته بزور داخل در آن قالب نميفرمايد و تو علانيه مي‌بيني كه قالبها و بدنها جميعا مختلف و متفاوت است و هيچ دو نفري را خداوند يكطور قرار نداده نه در صورت نه در معني نه در اخلاق و نه در هيچ چيز پس همينطور كه بدنها مختلف است و هر بدني و صورتي اقتضائي دارد و اقتضاي ديگر نميكند بهمين طور روح او هم همينطور است پس روح شير بدن شير را لازم دارد با آن اسباب و هيئاتي كه مناسب سبعيت است و روح روباه بدن روباه ميخواهد كه مناسب آن شيطنت‌ها و آن اخلاق است و هكذا روح شخص عالم مناسب بدن شخص عالم است و روح جاهل مناسب بدن او است بطوريكه ديده كه اهل قيافه از اشكال همين بدنها و صورتها استدلال ميكنند كه اين شخص صاحب چه روحي و چه خلقي و چه صنعتي است و حتي جزئيات احوال روحيه او را از قيافه همين بدن ميگويند پس معلوم است كه آن روح روح همين بدن است و در بدن ديگر كه اقتضاي آن روح را نميكند نمي‌گنجد خلاصه آنكه هيچ روحي در قالب ديگر برنميگردد ولو از يك جنس باشند زيرا هر يك داراي خصوصياتي است كه آن
صفحه ٢٢٦

 ديگري نيست و در امر پروردگار و خلقت او جبر و ظلم نيست و خلق را باقتضاي قابليات و خصوصيات قوابل خلق ميكند و خصوصيات هر كسي از صورت او و قابليت او است و اقتضا از امر پروردگار نيست و اگر بگوئي كه اقتضاها از امر پروردگار است علاوه بر آنكه اثبات ظلم و احتياج و افتقار بر خداوند ميشود و با احديت و غناي مطلق پروردگار نمي‌سازد و اصل اقتضا صفت پروردگار نيست بلكه صفت خلق است و در خدا جايز نيست ميگوئيم بنا بر اين لازم ميآمد كه خدا همه خلق را بيك نسق و يك صورت و يك خلق و يك طبيعت خلق فرمايد زيرا كه امر خدا واحد است و مختلف نيست پس اينهمه خلق مختلف و صور مختلفه و طبايع متعدده بلكه اجناس و انواع و اصناف مختلفه و جمادات و نباتات و حيوانات و ملائكه و اناسي و انبيا كه هر يك صورتي علي‌حده و روحي علي‌حده و طبيعتي علي‌حده دارند از كجا پيدا شد پس معلوم است كه خداوند هر چيزي را باقتضاي قابليت و خواهش خود او خلق كرده و خود او لامحاله اقتضاي بدني مخصوص و روحي مخصوص كرده كه همان را از خداوند سؤال كرده و خداوند بعطاي مطلق خود بهر چيزي و هر كسي هر چه او خواسته داده و باقتضاي ذات خود چيزي بكسي نداده است كه او نخواسته و سؤال نكرده پس ملتفت باش مطلب را و گول اين مزخرفات را نخور و خداوند بدون سبب و جهت و سؤال روح زيد را هيچوقت در بدن عمرو داخل نميكند و هيچوقت روح انساني را در بدن حيواني داخل نميكند و هيچوقت و بهيچ قاعده انسان حيوان نميشود و در اينجا يك نكته بسيار باريكي است كه فهم آن شأن هر كس نيست و بيان آن بسيار دقيق و مخصوص است بمشايخ ما اعلي الله مقامهم و هر كس كه از ايشان گرفته و در صدد بيان آنهم نبودم الا اينكه سخن باينجا رسيد و ناچارم براي اهل تحقيق اشاره بآن بكنم ولي سعي ميكنم مهما امكن بزبان آساني كه عادت خود
صفحه ٢٢٧

 من و بناي اين كتاب بر آن است بطور اختصار عرض كنم و آن اين است كه اخباري از آل‌محمد عليهم السلام داريم كه ممكن است براي بعضي اسباب شبهه بشود مثلا حديث است كه فرمودند دشمنان ما بعد از مرگ وزغ ميشوند و كشتن وزغ مستحب است و غسل دارد و فرموده‌اند وزغ ميگويد اگر معاويه را شتم نمائيد علي را شتم خواهم كرد و فرمودند كه در بستر عبدالملك مروان بعد از مردن او بجز وزغي نديدند و در حديث است در مشارق‌الانوار كه حضرت امير (ع‌) بيهودي پدر او را نشان دادند كه بصورت كلاغي بود و در تفسير آيه كم اهلكنا قبلهم من القرون يمشون في مساكنهم فرموده‌اند كه مار و عقرب و خنفسا است كه اينها اهالي قرون ماضيه‌اند كه مسخ شده‌اند و حضرت صادق (ع‌) در حديثي در كيفيت قبض روح كافر ميفرمايد كه ميآورند روح او را در جبال برهوت پس ميگردد در مركبات خبيثه تا قيام قائم اهل بيت پس از آن مبعوث ميفرمايد خداوند او را و گردن او را ميزنند و فرموده‌اند عمر سعد را بعد از كشته شدن آوردند در صورت قرده كه در گردن او زنجيري بود و مي‌شناخت اهل خانه را و آنها او را مي‌شناختند و ايام نميگذرد الا اينكه دشمن ما ظاهرا مسخ ميشود حتي اينكه مردي از ايشان مسخ ميشود بصورت قرد و خنزير و من ورائهم عذاب غليظ و من ورائهم جهنم و ساءت مصيرا ، و همچنين در باب ارواح مؤمنين عرض ميكند خدمت امام (ع‌) كه شنيده‌ايم خداوند ارواح مؤمنين را در حوصله مرغها قرار ميدهد ميفرمايد مؤمن اجل از آن است كه خدا روح او را در حوصله مرغ قرار بدهد و لكن در بدنهائي مثل بدنهاي خودشان ، عرض ميكنم و نظائر اين اخبار زياد است و حقيقت اين است كه فهميدن معاني اينها بسيار مشكل است خاصه براي اهل ظاهر كه كارشان در اين موارد از دو شق خارج نيست يا اين است كه بسطح ظاهر اين اخبار متمسك شده بهانه براي عقيده فاسدي دست ميآورند و يا آنكه بكلي
صفحه ٢٢٨

 تكذيب ميكنند ولي دستور ما كه از آل‌محمد عليهم السلام رسيده است غير از اين هر دو است اولا كه بعض اين اخبار در كتب معتبره است مثل كتاب كافي كه چاره جز قبول روايات ثقات اصحاب نداريم الا اينكه اگر معني آنها را نفهميديم ميگوئيم گوينده داناتر است بآنچه فرموده و تكليفمان اين است كه عرض بر اخبار صحيحه مجمع عليها بنمائيم كه ضرورت اسلام بر آنها است و مولاي بزرگوار عم اكرم اعلي الله مقامه در رساله جواب عباس ميرزا ملك‌آرا بيان مفصلي در اين باب ميفرمايد و من هم خلاصه مأخوذ از همان بيان عرض ميكنم و بهر حال كه شبهه‌اي نيست كه مراد از اين اخبار عقيده فاسده تناسخ نيست زيرا دانستي عقلا و نقلا كه آن عقيده كفر است و امام (ع‌) صاحب آنرا لعنت فرموده و در حديثي امام (ع‌) در رد اصحاب تناسخ كه ميگفتند بنا بر نسخ ارواح است فرمود اگر اينطور است اولي را كي نسخ كرده و حضرت امام رضا (ع‌) در جواب سؤال مأمون فرمود اين عقيده كفر بخداست و انكار بهشت و جهنم است پس بدون شبهه اين اخبار كه عرض كرديم اگر صحيح باشد و فرمايش امام باشد معني صحيح از آنها اراده شده كه خلاف ضرورت و عقل نيست و با قرآن و اخبار صحيحه محكمه مطابق است پس عرض ميكنم كه خداوند عالم اناسي را در اول بر صورت مطلقه خلق فرمود كه امتيازي از يكديگر نداشتند كه ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين يعني مردم در اول امت واحده بودند بعد از آن خداوند انبيا را فرستاد و ايمان و كفر هر يك معلوم شد و بصورت از يكديگر جدا شدند ولي ابتداء انسان همان حيوان ناطق است كه منطقيين ميگويند كه اين اسم بر همه صادق است و اين همان نفس مطلقه كونيه است و در اصطلاح مشايخ ما (اع‌) باين نفس نفس ظليه ميگوئيم ولي بعد از تكليف شدن و بعثت انبياء و دعوت آنها هر يك صورتي از ايمان يا كفر بخود ميگيرند و خداوند
صفحه ٢٢٩

 ميفرمايد هو الذي خلقكم فمنكم مؤمن و منكم كافر و ميفرمايد سبح اسم ربك الاعلي الذي خلق فسوي يعني خلق فرمود و بعد از آن تسويه و صورت‌بندي فرمود بهر حال كه در اول صورت ساده يكدست عمومي دارند و بعد از آن بصورت كفر و ايمان امتياز پيدا ميكنند و اگر چه اين صورت دويمي كه ايمان يا كفر باشد ذاتا مقدم بر صورت ساده اولي است و غرض پروردگار ابتداء تعلق بآن گرفته ولي در دنيا اين صورت ايمان يا كفر كه ذاتا مقدم و اول است دويم بروز ميكند و صفت صورت اول ميشود و سابق بر اين در همين رساله اشاره به بيان اين مطلب كرده‌ام كه هر چه در وجود مقدم است در ظهور مؤخر است پس ايمان يا كفر در اين دنيا كأنه عارض بر انسان ميشود و بوصفيت بروز ميكند و مثل ساير صفات گاهي هم منقلب ميشود فرضا مؤمن است كافر ميشود يا كافر است مؤمن ميشود و گاهي از هر دو صفت غفلت دارد خلاصه كه نفس ايمان يا كفر مأخذ ديگر دارد و در اين دنيا عارض آن انسان نوعي ميشود و لكن در حقيقت هر يك از ايمان يا كفر روح ثابت مستقلي است كه براي خود ماده دارند و صورتي و قائم بمؤثر خودشان و مأخذ خودشان هستند و ماده مؤمن از نور شارع مقدس است و جزء او است و فرزند او است و شعاع او است كه در اخبار بسيار ملاحظه كرده كه خداوند مؤمن را از نور پيغمبر (ص‌) و آل‌محمد (ع‌) خلقت فرموده و اما ماده كافر از ظل نور شارع است كه بر عكس او است مثل اينكه مشاهده كرده كه سايه نور آفتاب بر خلاف آفتاب است و آفتاب اگر روشن است سايه تاريك است همچنين ظل نور شارع بر خلاف او است و نور شارع عقل صرف است و ظل او جهل است نور از رحمن است و ظل او از شيطان است پس كفار از ظل شارع خلقت شده‌اند و بر خلاف امر اويند همانطور كه سايه بر خلاف آفتاب است همانطور كه در دنيا هم ملاحظه ميكني مردم ابتداء مؤمن و كافري ندارند و همه مثل همند و
صفحه ٢٣٠

 بعد از خطاب و دعوت شارع آنها كه امتثال فرمايش او را ميكنند كه همان فرمايش نور شارع است در اثر آن امتثال و بندگي مؤمن شمرده ميشوند و از او شمرده ميشوند و كفار در اثر مخالفت امر شارع كافر شده‌اند و اصل كفر بمعني پوشاندن است و كافر يعني آنكسي كه نور شارع را پوشانيده و آنرا اظهار نكرده و عمل بآن ننموده و او را پنهان كرده و اگر كفرش زيادتر است سعي ميكند كه در ديگران هم آن نور را بپوشاند اين است كه بر خلاف امر شارع شروع بدعوت ميكند و از رؤساء كفر و ضلالت و شيطنت ميشود خلاصه كه تفصيل زياد نميخواهم بدهم و واضحتر از اينهم كه عرض ميكنم شايد در هيچ كتابي نخوانده پس دانستي كه ماده مؤمن از نور شارع مقدس است و ماده كافر از ظل نور شارع و اما صورت آن دو از اعمال آنها است و اعمال مؤمن بر صفت نور پيغمبر و امر او است و اعمال كافر بر خلاف امر او و تشخص و تعين هر يك باندازه اعمال آنها و درجه امتثال يا مخالفت آنها است و اين اصل را داشته باش كه بابي است از علم و قدر آنرا بدان كه در كليه مسائل معاد اصل اصيلي است كه اگر اين را محكم كردي مبتلا بتكلفات قشريين نميشوي و ناچار از قبول محالات نميشوي و اختلاف اخبار آل‌محمد (ع‌) در اين باب مرتفع ميشود و بدانكه شارع مقدس (ص‌) بجميع آنچه از صفت عقل است و خير و كمال امر فرموده و از جميع آنچه از صفت جهل است و شيطنت و حيوانيت نهي فرموده و ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي كه اين آيه مباركه شامل جميع صفات عقل و همه خيرات است كه امر بآن شده و شامل جميع شرور است كه همه از صفت جهل است و نهي از آن فرموده و چيزي را فروگذار نفرموده و جميع صفات شيطانيه و حيوانيه و نباتيه و جماديه از جهل است و ضد عقل است و اين را هم دانسته كه هر ماده در عالم بصفتش و صورتش مشخص ميشود مثلا ماده گل است
صفحه ٢٣١

 با صورت معيني كاسه ميشود و با صورت معيني كوزه ميشود پس تعين‌ها در صورت است و در ماده نيست و صورت هر چيزي همان صفتي است كه اختيار كرده و همان عملي است كه ميكند پس صورت هر انساني همان صفتي است كه از اعمالي كه ميكند اكتساب ميكند و همان اخلاقي كه در دنيا بر خود اختيار ميكند كه بهمينها شناخته ميشود و از ديگران تميز داده ميشود پس همانطور كه صورت انسان كوني از ادراكات و علوم و اخلاق طبيعيه او است همانطور صورت انسان شرعي هم يعني صورت انسان مؤمن يا انسان كافر بادراكات و اخلاق و اعمال و علوم شرعيه او است كه اگر بر طبق امر و دستور شارع است در ظاهر و باطن معلوم است كه مؤمن است و اگر بر خلاف امر شارع است و مرتكب اموري است كه شارع نهي فرموده و منكر اوامر شارع است اين كافر است و مؤمن جميع اعمال و صفات او علييني است و كافر جميع صفات و اخلاق و اعمالش سجيني است و از صفت جهل است كه شيطنت باشد و حيوانيت يا نباتيت و جماديت پس اگر شخص مكلف بجميع اوامر شارع (ص‌) عمل كرد و از آنچه نهي كرده اجتناب كرد اين انسان ميشود يعني انسان شرعي و صاحب علم و عقل ميشود و بنده خدا ميشود كه فرمودند عقل آنچيزي است كه بندگي خدا بآن ميشود و اكتساب بهشت ميشود پس اين شخص صاحب روح و بدن انساني ميشود كه روحش همان امر مطلق شارع است كه از امر پروردگار است يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي و بدنش همان صورت و اندازه امتثال و عمل او است بامر شارع تا چه درجه را اختيار كرده و كار كرده قل كل يعمل علي شاكلته يعني صورته پس اين شخص روحا و بدنا انسان است پس آن انسانيت در اين بدن ظاهر دنيوي هم البته اثر ميكند و اين بدن هم بصورت انسان حقيقي ميشود و حتي انسانيت در قيافه ظاهره او بروز ميكند و نور خدا و شارع مقدس از رخساره او هم ظاهر ميشود و حضرت عيسي (ع‌) فرمود
صفحه ٢٣٢

 با كسي بنشينيد كه رؤيت او شما را متذكر خداوند نمايد و همانطور كه مشاهده كرده شخص خجل ميشود در رخساره‌اش اثر ميكند و قرمز ميشود يا در باطن ميترسد صورتش زرد ميشود همچنين جميع صفات باطنيه در بدن ظاهر اثر ميكند و در قيافه انسان ظاهر ميشود و اگر تو اينها را نفهمي اهل علم ميفهمند پس اخلاق و اعمال انسان در ظاهر بدن او اثر ميكند و خرده خرده بدن را معتدل ميكند و نور خدا و نور شارع از او ظاهر ميشود و همچنين اعمال و اخلاق شيطانيه و حيوانيه و آنچه بر خلاف امر شارع است انسان را متصف بصفت شيطان و حيوان مينمايد و در حقيقت و واقع و باطن امر شيطاني ميشود كه در بدن ظاهر بصورت انساني است و وقتيكه در صفت باطني خود قوت گرفت در بدن ظاهر انساني او هم اثر ميكند و خرده خرده بصورت شيطان يا حيوان ميشود زيرا كه روح و بدن اصلي او شيطان يا حيوان يا نبات يا جماد است منتهي اين است كه بدن ظاهري عنصري او بالعرض بصورت انسان است و اگر نبود كه اعمال انساني هم كه مأخوذ از اوامر شارع مقدس است بالعرض و براي حفظ ظاهر از او سرميزند ميديدي كه بدن ظاهري او هم يكسره بصورت حيوان ميشد و باطن بكلي بر ظاهر غلبه ميكرد و اي بسا اشخاص كه منهمك در معاصي ميشوند در بدن ظاهر هم مسخ ميشوند همچنانكه در امم ماضيه جماعتي مسخ شده‌اند و در همين امت بمعجز ائمه اطهار (ص‌) مسخ شدند كه بقوت امر ايشان باطن آنها بر ظاهرشان غلبه كرده و بصورت حيوان شدند و اگر بآن درجه منهمك در معاصي نباشند باز تا درجه صورت عرضي انسانيت در آنها تا در دنيا هستند محفوظ ميماند اگر چه باز براي آنها كه صاحب چشم باطن هستند حيوانيتشان ظاهر است و آنها را بصورتهاي باطنيه‌شان مي‌بينند و لكن اين قسم حيوانيت از باب تناسخ نيست و نه اين است كه روح حيواني از حيوانات اين دنيا در بدن انساني داخل شده يا روح انساني را در
صفحه ٢٣٣

 بدن حيواني كرده باشند ولي مراد از اين حيوانيت اين است كه روح اصلي و بدن اصلي شخص در حقيقت حيوان يا شيطان است منتهي چهار صباحي بالعرض بدن ظاهري انساني دارد و بمحض اينكه از اين دنيا و عالم اعراض بيرون رفت بحالت فطري خود برميگردد پس اگر انسان است در برزخ و آخرت هم انسان است و بدن انساني دارد كه فرمودند ارواح مؤمنين در ابداني هستند مثل ابدان خودشان و اگر حيوان است بدن حيواني خواهد داشت و اهل سجين و جهنم جميعا حيوانات يا شياطين هستند يا نبات و جماد هستند آيا نميخواني در كتاب مجيد وقودها الناس و الحجارة يعني آتش‌گيراي آن مردمند و سنگ كبريت پس بعضشان سنگ هستند موافق اين آيه شريفه و ميفرمايند شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض پس بعضشان هم شياطين انس هستند و ميفرمايد ان هم الا كالانعام پس بعضشان هم مثل چهارپايان هستند و ميفرمايد كأنهم حمر مستنفرة و درباره بعضي ميفرمايد قلوبهم كالحجارة يعني دلهاشان مثل سنگ است پس جماد هستند و درباره بعضي ميفرمايد كأنهم خشب مسندة يعني چوبهائي هستند تكيه داده شده و هر يك از اين آيات اشاره بطبقه از طبقات كفار و اهل جهنم است و لكن نبايد گمان بكني كه جمادات و نباتات يا حيوانات آن عالم بصورت جماد يا نبات يا حيوان اين دنيا و عالم اعراض است زيرا اين صورتها مختص باعراض اين عالم فاني است و اين صورتها از عوارض جسم است نه خود جسم و اينها صورتهاي اجسام تعليميه است نه جسم اصلي و نفوس عالم آخرت منزه از اين اعراض است زيرا اين اعراض سبب فناء است و اينها قابل دوام و خلود نيستند و اين فرضهاي ناداني عاميانه كه حتي بعض علما ميكنند مكن كه خداوند ميتواند همين بدنها را باقي نگاه بدارد يا صاف كند و فرضا جوهركشي نمايد اينها خيالات احمقانه است و از كتاب خدا و سنت رسول هم
صفحه ٢٣٤

 حتي يك دليل ندارد و خداوند در حكمت خود مطلقا قرار نداده كه عرض را جوهر نمايد و براي چه و بچه دليل بايد اينطور بكند و خدا دنيا و صور دنياوي را باطل و زايل و فاني قرار داده و آخرت و صور و ابدان اخروي را ثابت و برقرار قرار داده و الدنيا دار مجاز و الآخرة دار قرار پس دنيا جاي گذشتن است و هيچ چيز دنيا ثابت نيست و آنچيزي كه باقي و برقرار و خالد است آخرت است پس نفوس اخروي بصور اجسام عرضيه تعليميه نيست كه دائما در تغيير و تجديد و در آخر منجر بفناء و محكوم بفساد باشد پس مراد از نبات و جماد و حيوان آخرت حقايق آنها است و اظله آنها است و در حديث است كه ان الله يمسك الاشياء باظلتها يعني خداوند نگاه ميدارد چيزها را باظله آنها يعني بمثاليت آنها كه در عالم مثال است و اصول اشياء در عالم آخرت است پس شخص كافر و نفس اخروي كافر اگر صفات حيواني دارد بر صفت حيوان است در آخرت نه بر صورت ظاهري دنيوي اين حيوان بلكه همان صفت بهيميت او است بصورتي كه مقتضي و مناسب عالم بقا است كه فرمودند الناس كلهم بهائم الا المؤمن و در ميانه حيوانات هر صفت خاصي را كه دارا شده و اكتساب كرده بهمان اسم خوانده ميشود نديده در اخبار ميفرمايند شخص متكبر بصورت مورچه محشور ميشود زناكار بصورت ماديان محشور ميشود يا نمام بصورت مار و عقرب محشور ميشود و هكذا آنها كه صفت نباتيت دارند بصورت درختان هستند كانهم اعجاز نخل خاوية ، يا آنها كه حالت سختي و نفهمي دارند بصورت جماد محشور ميشوند و مراد از همه اين اخبار اين است كه بر صفت اين طبقاتند نه صورت عرضيه فانيه كه از هم مي‌پاشد و فاني ميشود و دار آخرت همه چيزش زنده است و حي است و فرمود خداوند و ان الدار الآخرة لهي الحيوان پس آنجا جمادش هم زنده است نباتش هم زنده است نشنيده در صفت درختان بهشت كه ميفرمايد
صفحه ٢٣٥

 ميوه آنها حوريها هستند و در صفت زقوم جهنم خداوند ميفرمايد طلعها كأنه رؤس الشياطين خلاصه آنكه جميع طبقات آخرت زنده است و مرگ آنجا نيست پس معلوم است كه اين اعراض آنجا نيست زيرا مرگ بواسطه تخلل و تفريق همين اعراض است و اگر اينها در آن مقام هم بودند و بدن اصلي آخرت هم از اين اعراض ساخته شده بود لامحاله آنجا هم ميميرد و هيچ دليلي ندارد كه عرض فاني را خداوند ببرد بعالم باقي و آنجا هميشه با زور و فشار بر خلاف اقتضاي طبيعت عرض او را باقي نگاه دارد و آن حديث را شنيده كه خداوند امر ميفرمايد مرگ را بصورت گوسفندي املح ميآورند در بهشت و ذبح ميكنند و ديگر مرگ از ميانه برداشته ميشود و در بهشت همين دنيا است كه همينكه خواستي داخل آن عالم بشوي اين اعراض ذبح ميشود و فري اوداج اربعه اين دنيا ميشود خلاصه مطلب اين بود كه كفار ماحضين بصورت حيوانات هستند و اين ابدان دنيويشان بالعرض بصورت انسان است و معنا حيوان هستند و از اعمال و اخلاقشان كه جميعا بر خلاف امر شارع است اين مطلب پيداست پس بنا بر اين همينكه مردند روحشان در ابدان اصليه خودشان داخل ميشود و در برزخ هم بصورت برزخي و مثالي خود محشورند و همان صفت را دارند كه كسب كرده‌اند و لامحاله در آن ابدان معذب هستند و ممكن است در دنيا هم بمعجز حجتهاي خدا نشان داده شوند و ابدان مثاليه بقدرت ايشان ممكن است در دنيا مجسم بشود مثل اينكه سليمان بن داود جنها را مجسم فرموده بود و براي او كار ميكردند يا جبرئيل بصورت دحيه كلبي بر پيغمبر (ص‌) نازل ميشد و ساير مردم هم ميديدند يا بصورت اعرابي بر اميرالمؤمنين نازل ميشد يا بعض ملائكه بر بعض ائمه اطهار (ص‌) بصورت مرغها ظاهر ميشدند و همه اينها از همين باب است كه بقدرت اعجاز ابدان مثاليه را بصورتهاي دنيوي مجسم ميفرمودند يا بمعجز ايشان
صفحه ٢٣٦

 فلان كافر مسخ ميشود كه همان بدن مثاليه‌اش را مجسم ميكنند بصورت حيواني كه هست و باهل دنيا نشان ميدهند و بنحو ديگر هم ممكن است كه امام (ع‌) چشم مثالي اهل دنيا را تقويت فرمايد و صور مثاليه را ببينند مثل اينكه زيد بن حارثه در اثر امتثال و عبادت خودش بآنجا ميرسد كه اجسام اخرويه را مي‌بيند يا صداي آنها را ميشنود و هكذا امثال زيد بن حارثه حال كه اين مطالب را دانستي معاني آن اخبار كه اسباب شبهه و اشكال ميشد ان شاء الله ظاهر ميشود كه كفري و تناسخي هم نيست پس از اين قبيل اخبار كه عبدالملك بصورت وزغي شد بعد از مرگ اين از باب معجز امام وقت است كه صورت مثالي او را تغليظ فرمود نه از باب تناسخ كه روح او داخل بدن وزغي شد بلكه باطن خود او از اول وزغي بود و در آن موقع بمعجز امام بر ديگران هم ظاهر شد يا اينكه در حديث است كه شمر بصورت سگي ديده شد كه زبانش را از تشنگي بيرون آورده يا آن يهودي بمعجز حضرت امير (ع‌) پدرش را بصورت كلاغي ديد و اينها هيچيك از باب تناسخ نيست و تناسخ محال است و با عقل و نقل مخالف است و عقيده بآن كفر بخداي عظيم است جل شانه و چون سخن بطول انجاميد در حل اين اشكال هم زياده بر اين متعرض نميشويم ،
باقي ماند سخن كه جوابي خصوصا از آن مزخرفي كه اين بدبختان گفتند و مدعي شدند بگوئيم كه نعوذ بالله من غضب الله روح قائم عجل الله فرجه در بدن فلان مبدع بزاز شيرازي ظاهر شده يا فلان كافر نعوذ بالله حضرت حسين بن علي است كه برگشته و جناب آخوند ما هم در عوض اينكه جواب اين كفرها را بگويند و تأييد اسلام و مسلمين نمايند بجمعي مؤمنين موحدين اين تهمت را ميزنند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون ، پس عرض ميكنم بلي از بدعتهاشان يكي هم اين است و ناچار در اين امت هم بايد آنچه در امم سابقه شده است بشود و
صفحه ٢٣٧

 خداوند فرمود سنة الله التي قد خلت من قبل و لن‌تجد لسنة الله تبديلا و پيغمبر (ص‌) فرمود لتركبن سنن من كان قبلكم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة حتي انهم لو سلكوا جحر ضب لسلكتموه پس هر چه در امتهاي سابقه بوده در اين امت هم خواهد بود و حضرت صادق (ع‌) فرمود در حديثي كه خداوند در قائم سه چيز قرار داده كه در سه نفر از انبياء سلف قرار داده است قدر مولد او قدر مولد موسي است و قدر غيبت او باندازه غيبت عيسي است و قدر ابطاء او بقدر ابطاء نوح است و فرمايشاتي ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد و اما غيبت عيسي پس يهود و نصاري متفق شدند بر اينكه او كشته شده است و خداوند آنها را تكذيب فرمود بقول خودش و ماقتلوه و ماصلبوه و لكن شبه لهم همچنين است غيبت قائم عليه السلام پس زود باشد كه امت انكار بكند آنرا بجهت طول مدت پس گوينده ميگويد بغير هدايت كه او زائيده نشده است و گوينده ميگويد كه او زائيده شده و مرده است و گوينده كافر ميشود بقول خودش كه حادي‌عشر ما عقيم بوده است و گوينده از دين بيرون ميرود بقول خودش كه امامت تجاوز ميكند تا سيزده و زيادتر و گوينده معصيت ميكند خداي عز و جل را بقول خودش كه روح قائم (ع‌) نطق ميكند در بدن غير او تا آخر حديث شريف كه مفصل است و عرضم اين بود كه از اين حرفها همچنانكه در امم سابقه بوده در اين امت هم خواهد بود و چيز تازه نيست و از خداوند مسألت داريم كه همه ما را بر صراط مستقيم ثابت بدارد و از اين امتحانات و فتنها خالص بيرون بيائيم خلاصه اين مطلب هم بطوريكه عرض كردم از فروع همان قول بتناسخ است و ما تناسخ را با دليل و برهان باطل كرديم و دانستي كه اساسا محال است و روح هيچ ذي روحي در بدن ديگري داخل نميشود اعم از حيوان يا انسان با اينكه حيوانات همه از يك جنسند و اناسي از يك جنسند و نزديك بيكديگرند ولي در مورد ارواح
صفحه ٢٣٨

 آل‌محمد عليهم السلام ديگر مطلب غير از اين حرفها است كه ايشان را خداوند در مقامي خلق كرده كه ساير خلق بكلي در آن مقام ممتنعند و ذكري از نفي و اثباتشان آنجا نيست و ما را در اين مقام بياناتي است كه ذكر آنها از حوصله اين رساله خارج است و جايش اينجا نيست ولي از بعض بيانات ظاهريه ناچاريم كه مطلب را بلاجواب نگذاريم پس عرض ميكنم شبهه نيست كه خداوند عالم حقيقت محمد و آل‌محمد عليهم السلام را قبل از همه چيز ايجاد فرموده و اين مطلب را علاوه بر آنكه ضرورت اسلام است مشايخ ما (اع‌) با ادله عقليه و نقليه و دلائل حكمت اثبات نموده‌اند كه فعلا ما در صدد بيان آن ادله نيستيم و همينكه بحمد الله از ضروريات است در اينجا براي استدلال كافي است و اين مقدمه را حضرات بابيه و مبدعين هم نميتوانند انكار نمايند زيرا خودشان مكرر باخبار وارده در اين باب استدلال ميكنند ولو اينكه استدلالشان فاسد است ولي ما استفاده ميكنيم كه ميگوئيم بدليل همان اخبار حقيقت مقدسه ايشان اول ما خلق الله است و همان نوري است كه ابتداء قبل از همه چيز از نور پروردگار صادر شده كه امام (ع‌) در حديث شريف فرمود ، يصدر نورنا من نور ربنا كما يصدر نور الشمس من الشمس . يعني نور ما از نور پرورنده ما صادر ميشود همچنانكه نور آفتاب از آفتاب صادر ميشود پس اين نور مقدس كامل است و ناقص نيست و كامل آن چيزي است كه براي او هم نوري باشد يعني فضل وجود داشته باشد كه اگر نداشته باشد البته ناقص است زيرا تعريف ناقص همين است كه از خودش فضل وجود و نمايش نداشته باشد و محتاج بغير باشد پس نور مقدس ايشان محتاج بديگري نيست كه ناقص باشد پس از نور مقدس ايشان خداوند انبيا را خلق فرمود كه در اخبار بسيار اين مطلب بيان شده و از نور انبياء خدا ساير مؤمنين را خلق فرمود و شبهه نيست كه هر نوري صفت منير خود هست و هر اثري تابع
صفحه ٢٣٩

 مؤثر خود هست پس حقايق آل‌محمد (ع‌) كه منير كاينات و مؤثر همه عالم است و جميع ما كان و ما يكون آثار و انوار ايشانند نسبت بجميع آثار و انوار خود اولويت دارند پس جميع اين ملك و اجزاء آن و افراد آن اسم و صفت ايشان است و هر چه را كه نسبت بخودشان بدهند صحيح است و درست است و باين نظر امام (ع‌) ميفرمايد من آدم هستم من نوح هستم من ابراهيم و موسي و عيسي هستم يعني من اولي بآنها هستم از خود آنها مثل اينكه اگر آفتاب بجميع انواري كه در اطاقها يا بيابانها يا كوهها يا در آئينه‌ها افتاده است بگويد من هستم درست است و غير از او چيزي نيست يا اينكه فرضا روح تو با چشم مي‌بيند با گوش ميشنود با دست ميدهد و ميگيرد حال اگر روح بگويد من مي‌بينم من مي‌شنوم من ميگيرم و ميدهم درست است و صحيح است و او است كه از وراء همه اينها كار ميكند يا مثل ديگر نفس زيد است كه گاه ميايستد گاه مي‌نشيند گاه راه ميرود گاه سوار ميشود و هر يك از اينها صفت خاصي و عمل مخصوصي است حال اگر زيد بگويد منم قائم منم قاعد منم راكب همه صحيح است و درست است و غير از او كسي صاحب اين صفات نيست و امثال متعدده ميآورم كه مطلب بفهمي يا فرض كن ميگوئي جسم و جسم انواع مظاهر دارد آتش جسم است ميسوزاند آب جسم است تر ميكند خاك جسم است سرد ميكند و هكذا درخت جسم است نمو ميكند حيوان جسم است راه ميرود انسان جسم است علم و عقل دارد حال اگر جسم كه مؤثر همه اينها است و بهمه اينها اسم و رسم داده بگويد منم كه ميسوزانم صحيح است يا منم كه سرد ميكنم درست است يا منم كه راه ميروم درست است حال اين مطلب را اگر خوب دريافتي عرض ميكنم مؤثر هر يك از آثار خود را بخواهد بخود نسبت بدهد درست است و مانعي نيست و بر وجه حقيقت است اما براي يكي از آثار يا صفات يا افعال خاصه اين ادعا جايز نيست و دروغ است و بر
صفحه ٢٤٠

 خلاف حقيقت است و او را نميرسد كه چنين دعوي بنمايد فرضا روح تو ميگفت منم كه چشم هستم و مي‌بينم اما چشم نميتواند بگويد منم كه روح هستم زيرا روح يكي از صفاتش ديدن بود و هزاران صفت ديگر هم داشت كه چشم فاقد همه آنها بود و اگر چشم گفت من روح هستم ما از او مطالبه ميكنيم كه صداها را هم بشنود و چشم ديگر نميتواند بشنود و طعمها را هم بفهمد و چشم نميفهمد و همچنين ساير صفات روح را ندارد و همچنين جسم اگر بگويد منم كه ميسوزانم و صفت آتش را بخود نسبت بدهد از او مي‌پذيريم اما اگر آتش بگويد من حقيقت جسم هستم از او نمي‌شنويم زيرا جسم هم مي‌سوزانيد و هم سرد و تر ميكرد و آتش غير از سوختن كاري از او برنميآيد جسم راه هم ميرفت آتش ديگر راه نميرود و هكذا ساير كمالات جسم را ندارد پس اين ادعا براي آثار غلط است ولي براي مؤثر صحيح است پس براي آل‌محمد (ع‌) كه مؤثر كايناتند جايز است كه بفرمايند من آدمم من نوحم من موسايم يا بفرمايند منم اول منم آخر منم ظاهر منم باطن ولي براي انبياء خدا كه دون درجه ايشانند جايز نيست زيرا كه مقام مؤثريت غير از براي چهارده نفس مقدس كه صادر اول هستند اثبات نميشود و در حديث شريف است از مفضل بن عمر از حضرت صادق (ع‌) كه در تفسيربرهان است فرمود خداوند مبعوث نفرموده پيغمبري را كه گرامي‌تر از محمد (ص‌) باشد و پيش از او احدي را خلق نفرموده و انذار نفرموده خلق خود را باحدي از خلق پيش از محمد (ص‌) و اين است قول خداي تعالي هذا نذير من النذر الاولي و فرمود انما انت منذر و لكل قوم هاد پس پيش از او مطاعي در خلق نبود و بعد از او مطاعي نيست تا قيام ساعت تا آخر حديث پس اينكه ميفرمايد قبل از او و بعد از او مطاعي نيست معني آن اين است كه مطاعيت ساير انبيا و حجج بواسطه او است بعلت اينكه حكايت نور او و امر او را نموده‌اند و او همه را فرستاده و فرمود من پيغمبر بودم
صفحه ٢٤١

 و آدم هنوز ميان آب و گل بود و حضرت امير ميفرمايد منم كه رسل را فرستاده‌ام پس منذر حقيقي پيغمبر است (ص‌) و ساير انبياء را او امر بانذار و هدايت فرموده و در حديث شريف است كه در بعضي از وجوه و معاني خاتميت پيغمبر (ص‌) ميفرمايند كه هيچ نبيي قائم به نبوت نميشود مگر بعد از آني كه پيغمبر (ص‌) خاتمي باو مرحمت ميفرمايد پس همه انبيا نذير از جانب اويند و او نذير خداست خلاصه آنكه شبهه نيست كه نسبت عموم انبيا و صالحين بآن بزرگواران نسبت آثار است بمؤثر و مؤثر اولاي بهمه آثار است مثل اينكه در مثل ظاهر شعله چراغ اولاي بهمه انوار است و اگر تمام انوار را بخود نسبت بدهد و كار همه آنها را بخود نسبت بدهد صحيح است مثل اينكه دست تو مي‌نويسد و تو بخود نسبت ميدهي و زبان تو حرف ميزند و تو بخود نسبت ميدهي و همه درست است و صحيح پس پيغمبر (ص‌) و آل‌محمد (ع‌) اگر نسبت جميع انبيا را بخود بدهند صحيح است زيرا آنچه همه انبيا جميعا دارند بعض آن چيزي است كه از بركات و فضل و جود آل‌محمد (ع‌) بآنها رسيده پس ميتوانند كه نسبت جميع انبياء و حجج گذشته و آينده را بخود بدهند و لكن هيچيك از افراد انبياء و حجج نميتوانند بگويند كه ما پيغمبر يا يكي از آل‌محمديم يا اول ما خلق اللهيم بجهت اينكه داراي آن كليت نيستند بلي مگر افراد آن چهارده نفس مقدس كه همه از يك نورند و همه ابدان آنها حاكي تمام حقيقت آن نور مقدس است و اگر خواسته باشي در مثل اين مطلب را بداني مثل ابدان مقدسه ايشان در ميانه ساير ابدان مثل قلب است در ميانه اعضا و همانطور كه ملاحظه ميكني هر عضوي از اعضاي تو حامل صفتي از صفات روح تو است مثل اينكه چشم ديدن روح را حكايت ميكند گوش شنيدن روح را حكايت ميكند دست دادن روح را حكايت ميكند پا راه رفتن روح را حكايت ميكند و هكذا هر عضوي صفتي را حكايت ميكند
صفحه ٢٤٢

 ولي در ميانه همه اعضا قلب است كه خود روح را حكايت ميكند و حامل روح ميشود و جميع اوامر روح بساير اعضا از قلب صادر ميشود و قلب واسطه بين اعضا و روح است و تمام روح و جمع روح را حكايت ميكند نه يك صفت خاصي را پس اگر دست زيد بگويد من زيد هستم باين معني كه تمام روح زيد هستم صحيح نيست اما اگر قلب بگويد صحيح است زيرا او بجائي رسيده كه تمام روح را حكايت كرده حال همچنين است ابدان مقدسه خاصه پيغمبر (ص‌) و آل‌محمد (ع‌) چرا كه ايشان بمنزله قلبند در ميانه اعضا و تمام روح را حكايت كرده‌اند و قطب كايناتند و نحن ناشئة القطب و اعلام الفلك فرموده‌اند خلاصه آنكه حكم ابدان مقدسه ايشان غير از حكم سايرين است و موافق اخبار بسيار خداوند طينت مقدسه ايشان را از عرش اين عالم گرفته است كه مقام قلب است و ابدان ديگران از دون اين مقام است و كليت عرش را ندارد مثل اينكه اعضاء بدن انسان كليت قلب را كه مظهر تمام روح و حيات است ندارد و هيچوقت هيچ عضوي از اعضاء بهر درجه از لطافت كه برسد بآنجا نميرسد كه كار قلب را بكند و مظهر حيات باشد بفهم اين امثال را و تعقل كن و در اينجا نكات لطيفه‌ايست كه بيان آنها غامض است و مقدمات زياد لازم دارد و تفصيل پيدا ميكند و آنها كه باين مطالب آشنا نيستند كسل ميشوند ولي بدانكه خدا تمام اين ملك را براي حقيقت مثل قرار داده منتهي براي اهلش پس هيچيك از اعضاء اين ملك دعوي اينكه مظهر روحند نمي‌توانند بكنند اما قلب ميتواند چيزي كه هست ابداني كه حكايت قلب و قطب عالم را ميكنند منحصرند بچهارده نفس مقدس و براي ديگران خداوند نصيبي از آن طينت كه ايشان را خلق فرموده نگذارده و معذلك كله ظهور نور مؤثر در همان ابدان شريفه هم گفته نميشود مگر بعد از چشم‌پوشي از خصوصيت و فرديت آنها نه اينكه آن روح بحقيقته تعلق بيكي از آن ابدان
صفحه ٢٤٣

 مقدسه ميگيرد و بعد از آن بدن بيرون ميآيد ببدن ديگر ميرود اينطورها نيست و لكن اين اطلاق از باب مؤثريت و اثر است كه با چشم‌پوشي از خصوصيت اثر مؤثر را در او مي‌بيني و فهم اين مطلب بسيار مشكل است و اگر اهلش نيستي خود را بزحمت مينداز پس فرمايش پيغمبر در كتاب مجيد ماكنت بدعا من الرسل معنيش اين نيست كه من همانم كه در بدن آدم بودم در بدن نوح بودم در بدن ابراهيم بودم آنطور كه بابيه لعنهم الله معني كرده‌اند و لكن معني آيه اين است كه من هم بر صفت انبياء ماضين هستم و بر خلاف نوع سنن ماضيه سنتي ندارم و براي سنت پروردگار تغييري نيست پس تناسخ بكلي باطل است و مطلقا معني ندارد و آنچه از اين قبيل نسبتها در آيات و اخبار به‌بيني كه خيال كني موهم اين معني است همه اينها از باب مؤثريت و اثريت است و قاعده كليه اين است كه اگر اين نسبت از طرف عالي صادر شود فرضا پيغمبر (ص‌) بفرمايد من علي هستم يا حسن يا حسين يا نوح يا ابراهيم يا يكي از آل‌محمد عليهم السلام بفرمايند مثل اينكه امام عصر عجل الله فرجه ميفرمايد من آدم هستم من نوح هستم كه مؤثري بعضي از آثار را بخود نسبت بدهد همه از باب اولويت مؤثر است نسبت بآثار همانطور كه در مثل دانستي روح زيد بگويد من قائم هستم من قاعد هستم من راكب هستم و حال آنكه هر يك از اينها صفتي از صفات روح است و تمام حقيقت روح نيست و روح از باب اولويت خود همه اين صفات را بخود نسبت داده و اما اگر اين ادعا از طرف يكي از آثار باشد فرضا موسي بگويد من محمدم (ص‌) يا عيسي بگويد يا ابراهيم بگويد يا ديگري از صالحين اين را بگويد اينهم باين معني كه من اثر او هستم و آنچه ميكنم بامر و اراده او است و بتحريك و تسكين او است باز درست است و صحيح آيا نخوانده در قدسي كه ميفرمايد بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا او را دوست ميدارم و همينكه
صفحه ٢٤٤

 او را دوست داشتم چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي او ميشوم و در حديثي ديگر است از قدسيات كه من پرورنده هستم كه بهر چه بگويم بشو ميشود تو هم بندگي كن مرا تو را مثل خود قرار ميدهم كه بهر چه بگوئي بشو ميشود پس باين قاعده چشم بنده مؤمن چشم خدا ميشود و گوش او گوش خدا ميشود و دست او دست خدا ميشود بلكه در زيارت حضرت سيد شهدا ميخواني كه خون او خون خدا ميشود و هكذا از اين قبيل اخبار در فضايل آل‌محمد (ع‌) و درباره مؤمنين و صالحين لاتعد و لاتحصي ديده اما هيچيك اينها مسأله تناسخ نيست و روح خدا در ابدان آنها حلول نكرده و خدا روحي مثل روح اين خلق ندارد و هكذا خون خدا در بدن سيد شهدا (ع‌) تزريق نشده و خدا خون ندارد مثل خلق بلكه خدا مثل ندارد آنطور كه در قدسي درباره بنده مؤمن فرمود كه تو را مثل خود قرار ميدهم و ليس كمثله شئ فرموده پس اين نسبتها هم از باب اين است كه آنچه در آثار مي‌بيني با چشم‌پوشي از خصوصيات آثار همان است كه از مؤثر آمده بلكه خود مؤثر است كه در آثار جلوه كرده و اگر اينطور نيست از چيست كه تو همان خواص مؤثر را در آثار مي‌بيني چه خوب گفته است شاعر كه :
اگر دست علي دست خدا نيست       ** * **      چرا دستي دگر مشكل‌گشا نيست
پس چشم خود را باز كن :
چشم دل باز كن كه جان بيني       ** * **      آنچه ناديدني است آن بيني
اين هواي ملاصق بدن خود را كه مي‌بيني كه پيش چشم تو را روشن كرده و تو را گرم كرده اين آفتاب است كه اين صفات را بروز داده و اگر اين صفات از خود هوا بود چرا هواي توي اطاق روشن نيست و تو را گرم نميكند و هواي شب چرا اين خواص را ندارد هوا همان هواست اما آفتابش رفته حال پس ملتفت بشو كه آنچه در آثار هم به‌بيني از خواص مؤثر همان مؤثر است كه صاحب اين آثار است اما خصوصيت آثار اين خواص را ندارد پس يكي از آثار اگر خود را نسبت بمؤثر بدهد صحيح است اما
صفحه ٢٤٥

 منظورش با چشم‌پوشي از خصوصيت خودش است و از باب تناسخ هم نيست مثل اينكه دست زيد كاغذ نوشته و تو ميگوئي زيد نوشته و شرعا و عرفا و لغة درست گفته زبان زيد با تو حرف زده تو ميگوئي زيد گفته و درست است پس اگر مؤمني هم در مقامي گفت يا پيغمبري گفت كه آنچه من ميگويم خدا گفته درست است ادعاي خدائي هم ندارد يا مطلبي را گفت و گفت پيغمبر است كه اينطور ميفرمايد صحيح است ادعاي پيغمبري هم نكرده ولي مطلبي را خواسته حالي بكند حال اين مطلب شريف را اگر دانستي ميگويم اين مطلب در علم صحيح است و درست و با كتاب و اخبار و موازين عقلي و حكمي جميعا منطبق است و تناسخ هم دانستي نيست اما حرف اينجا است كه نه هر كس چنين دعوي كرد از او شنيده ميشود هيهات هيهات چه نسبت خاك را با عالم پاك : هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست ،
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست       ** * **      كلاه‌داري و آئين سروري داند
احمقها مطلبي را سر و دست و پا شكسته آموختند ادا هم نتوانستند بكنند و با هزار كفر و زندقه و خلاف عقل و ضرورت بهم آميختند و مزخرفاتي بهم بافتند و خواستند بر عوام مردم اشتباه‌كاري كنند و حق و باطلي را ممزوج نمودند ولي ندانستند كه خداوند احقاق حق و ابطال باطل ميفرمايد و نور خود را تمام ميفرمايد خواستند باطلي را لباس حق بپوشانند و تحقيق كنند اما نشد و نخواهد شد بدبختان خواستند ادعاي بيجائي بكنند فلان مبدع بگويد نعوذ بالله من امام زمان هستم و فلان كافر بگويد من حسين بن علي هستم اما ندانستند كه اولا از آنها سؤال ميشود كه آن نسب و حسب كجا است و پس از آن سؤال ميشود كه آن آثار و علامات كو مگر خودبخود و بدون شاهد و بينه هم ممكن است در دنيا ادعائي كرد و اولا ميگوئيم كه ضرورت اسلام دليل است كه آل‌محمد (ع‌) در مقام اول ما خلق الله خلق شدند جائي كه نه آسماني نه زميني
صفحه ٢٤٦

 نه شبي و نه روزي نه ملائكه نه پيغمبري نه انساني بود و پس از آن هم كه در اين عالم خداوند ايشان را تنزل داد طينتي را از زير عرش گرفت و با نور ايشان مخلوط فرمود و ابدان مقدسه ايشان را خلقت فرمود و تعقل بكن وقتيكه بنا شد وجود مقدس اول ما خلق الله و اشرف ما خلق الله در اين عالم ما و تو جلوه فرمايد لامحاله طينتي و مكاني براي نزول او گرفته ميشود كه اشرف طينتها و اكمل آنها باشد و اشرف و اكمل بدنها همان ابداني بود كه در آن موقع براي ايشان گرفته شد كه ديگر در ميانه طينتها و ابدان اشرف و اكملي از آنها وجود نداشت و اگر بگوئي كه وجود داشت لازم ميآيد كه بگوئي آن ابدان شريفه ابدان ناقصه بوده است و وجود شريف اول ما خلق الله البته در بدن ناقص بروز نميكند و بدن ناقص تحمل و گنجايش وجود اول ما خلق الله را ندارد پس ابدان مقدسه ايشان منحصرا همان چهارده نفس مقدس است كه اكمل و اشرف و اعلاي ابدان است مثل اينكه ارواح ايشان منحصر است و محال است كه آن ارواح مقدسه در غير آن ابدان مقدسه جلوه فرمايد و بعلاوه براي آن ابدان مقدسه نسب مخصوص بود كه ممكن نيست بدني كه صاحب غير آن نسب باشد حكايت آن ارواح را نمايد سبحان الله آيا ممكن است روح امامت كه مقام رياست عامه خلق اولين و آخرين است در بدني از اواسط يا اسافل اين مردم و در طبقات پست بروز كند جائي كه مقام وزارت را بيكي از افراد مردم عادي نميدهند و بايد البته صاحب خانواده شريف و قديم باشد آيا ممكن است كه خداوند مقام امامت را بمردمان متوسط بدهد و در اخبار اگر ملاحظه كني مي‌بيني كه خداوند حكمت خود را اينطور قرار داده و امامت را در طايفه مخصوص و نسب مخصوص قرار داده و ما در اينجا بجهت اختصار ذكر آن اخبار را نكرديم و اگر باز بخواهند اشتباه‌كاري براي عوام و جهال مردم نمايند و بگويند فلان و فلان از مبدعين و كفار كه
صفحه ٢٤٧

 اين دعوي را كرده‌اند بدن ايشان هم همان بدن است كه الآن رجعت كرده و برگشته و بگويند منظور از اخباري كه در باب نسب ايشان وارد شده منظور انساب حقيقيه است و اين ابدان يا اصلاب عرضيه مقصود نيست يا همان مزخرف قول بتناسخ را بگويند باز از آنها سؤال ميشود كه اين فرض محال را هم كه كسي بپذيرد حسب نبوت و امامت كجا است صفات و آثار امامت كجا است قاعده كه بر اين نيست كه امام را با چشم و ابرو و دست و پا و هيكل انسان بشناسند امام را بايد با صفت امامت شناخت همانطور كه ما از شخص نجاري هم ادعاي نجاري را نمي‌پذيريم مگر براي ما نجاري كند و در بسازد همچنين آهنگر را بكارهاي آهنگري مي‌شناسيم مسگر را بمسگري مي‌شناسيم پس عالم را بعلم و عمل ميشناسيم امام را هم بصفت امامت مي‌شناسيم اگر صفت امامت هست بيار تا قبول كنيم و صفت امامت را علاوه بر آنكه متجاوز از صدها حديث فرموده‌اند كه بايد امام پسر امام حسن عسكري (ع‌) و وصي پسر وصي باشد و يازدهمي از اولاد اميرالمؤمنين باشد بايد مثل آباء كرامش علم داشته باشد معجزه داشته باشد خارق عادت داشته باشد قدرت تصرف در كاينات داشته باشد شجاعت و سخاوت داشته باشد ما كه يكي از اينها چه جاي همه آنها را در اين اشخاص نديديم كه اقلا شكي درباره آنها بكنيم پس دعوي كه نه اصلش درست است نه ظاهرش شباهتي بحرف حق داشته باشد بچه قاعده پذيرفته ميشود خلاصه آنكه اين بيانات با دليل و برهان در جاي خود شده و اينجا جاي تفصيل نيست همينقدر خواستم بداني كه اين بدبختان خواسته‌اند يك اشتباه‌كاري بكنند ولي خداوند پرده از كارشان برداشت و امرشان را بر مردم ظاهر فرموده و ان شاء الله در همين مختصر دانستي كه مزخرف آن جماعت چيست و بيان حق كدام است و اشتباه‌كاري جناب آخوند را هم دانستي و فهميدي كه درد ما هم يكي نيست و با چه نوع اشخاص بايستي سر
صفحه ٢٤٨

 و كله بزنيم تا حقي را گفته باشيم و چه ناملايمات را بايد تحمل نمائيم و نقلي نيست و حضرت امير (ع‌) ميفرمايد من ابدي صفحته للحق هلك عند جهلة الناس و زياده بر اين از تفصيل خودداري ميكنيم .
و اما اينكه گفته است شيطان شبهه كدام است ناچاريم مختصري هم در اين باره بنويسيم ان شاء الله ، عرض ميكنم در فصل‌الخطاب است از تفسير امام حسن عسكري (ع‌) كه فرمود الشيطان هو البعيد من كل خير الرجيم المرجوم باللعن المطرود من بقاع الخير يعني شيطان كسي است كه دور از هر خيري است و رانده شده بلعن است و از اماكن خير ممنوع است ، عرض ميكنم و ماده لغت ممكن است مأخوذ از شطن باشد يعني بعد و شيطان بر وزن فيعال و ممكن است از شاط گرفته شده باشد و شيطان بر وزن فعلان ميشود يعني باطل و سوخته شده و بهر دو معني صحيح است و شيطان اول همان ابليس است كه از جن است و خداوند ميفرمايد و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس كان من الجن ففسق عن امر ربه يعني وقتي كه گفتيم بملائكه كه سجده بكنيد براي آدم پس همه سجده كردند مگر ابليس كه از جن بود پس عصيان نمود و از امر پروردگار خودش خارج شد و در حديث است كه شخص شامي از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كرد از اول كسي كه كافر شد و انشاء كفر نمود فرمود ابليس لعنه الله بود عرض ميكنم و ماده جن از آتش است كه خداوند ميفرمايد و الجان خلقناه من قبل من نار السموم و مراد از اين آتش آتش طبيعت است كه نار اصلي است نه اين نار عنصري و اين نار مشهود از اعراض آن نار است و در اناسي هم خداوند بعضي را شيطان خوانده و در آيات متعدده از قرآن تصريح دارد و ميفرمايد شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا پس شيطان انسي هم هست و اگر چه اصل ماده انسان بالاتر از شيطان است و خداوند انسان را از خاك خلقت
صفحه ٢٤٩

 فرموده و شيطان را از نار شجره كه اصل آن شجره از آن خاكي كه خدا آدم را از آن خلق فرمود روئيده است پس شيطان پائين‌تر از انسان است ولي انسان همينكه نافرماني امر پروردگار نمود و بعد از نازل شدن از مقام قدس بعالم طبيعت مجددا امتثال امر پروردگار را كه دعوت باقبال و صعود ميفرمايد ننمود و خود را در همان عالم طبيعت و رأي و هواي خود مخلد نمود و مسكن گرفت از رحمت پروردگار دور ميشود و شيطان ميشود و خداوند ميفرمايد و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه يعني او مخلد شده است در زمين و متابعت هواي خود را نموده كه بر خلاف كينونت پروردگار است و باين جهت از دار قرب پروردگار مطرود ميشود و شيطان ناميده ميشود و ولايت دشمنان خدا را قبول ميكند كه خداوند ميفرمايد افتتخذونه و ذريته اولياء و هم لكم عدو يعني آيا شيطان و ذريه او را اولياء خود ميگيريد و حال آنكه آنها دشمن شمايند پس اگر انسان شيطان را ولي خود قرار داد و پيروي او را نمود از او شمرده ميشود و بنام او خوانده ميشود همچنانكه اگر صفت حيوان را بخود گرفت حيوان خوانده ميشود و مثله كمثل الكلب ميشود يا اگر صفت نبات يا جماد را بخود گرفت باسم آنها خوانده ميشود كه سابقا باين مطالب اشاره شده است و بهر حال كه معرفت شيطان هم بقدر امكان واجب است و از شرايط ايمان است و براي تحقيق در اين مقام حديثي را روايت ميكنيم از فصل‌الخطاب از كافي از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام فرمود بشناسيد عقل و لشكر او را و جهل را و لشكر او را كه هدايت بيابيد پس گفته شد جعلت فداك نمي‌شناسيم مگر آنچه را كه تو بشناساني بما پس فرمود ابوعبدالله عليه السلام كه خداي عز و جل خلق كرد عقل را و او اول خلقي است از روحانيين از يمين عرش از نور خودش پس باو فرمود ادبار بكن پس ادبار كرد پس فرمود باو كه اقبال كن پس اقبال كرد پس فرمود خداي تبارك و تعالي خلق كردم تو را خلق
صفحه ٢٥٠

 عظيمي و مكرم داشتم تو را بر جميع خلقم فرمود پس خلق فرمود جهل را از درياي تلخ كه ظلماني بود پس فرمود باو ادبار بكن پس ادبار كرد بعد از آن فرمود اقبال كن پس اقبال نكرد پس فرمود باو استكبار كردي پس لعنت فرمود او را پس قرار داد براي عقل هفتاد و پنج لشكر پس همينكه جهل ديد آنچه را كه خداوند عقل را بآن گرامي داشت و باو عطا كرد عداوت عقل را در دل گرفت پس عرض كرد بخدا اي پرورنده اين خلقي است مثل من خلق كردي او را و گرامي داشتي او را و تقويت كردي او را و من ضد او هستم و قوه بر او ندارم پس عطا كن بمن از لشكر مثل آنچه باو عطا كردي پس فرمود خداوند بلي و اگر بعد از آن معصيت كردي بيرون ميكنم تو را و لشكر تو را از رحمت خودم گفت بتحقيق راضي شدم پس عطا فرمود باو خداوند هفتاد و پنج لشكر پس بود از آنچه خداوند بعقل عطا فرموده بود از لشكرهاي هفتاد و پنج‌گانه خير و او وزير عقل است و قرار داد ضد او را شر و او وزير جهل است و ايمان و ضد او كفر است و تصديق و ضد او انكار است و اميد و ضد او يأس است و عدل و ضد آن جور است تا آخر حديث شريف كه مفصل است كه جنود هفتاد و پنجگانه عقل و اضداد آنرا كه جنود جهل است ميشمارد كه خلاصه آنكه جميع خيرات و اخلاق حسنه و اشخاص خوب و اعمال آنها را از جنود عقل و جميع بديها و سختيها و زشتيها و شكوك و شبهات و جميع فروع شر را از جهل ميشمرد پس ميگوئيم اول چيزي را كه خداوند خلق فرمود از امكان البته قابليتي بود كه مطيعترين اجزاء امكان بود براي امر خدا زيرا زودتر از همه اجابت كرد و اطاعت نمود و امتثال كرد و بهمين جهت نزديكترين خلق بخدا شد و معني اوليت همين است كه هر چه بخدا نزديك است اول است و هر چه بآن نزديكي نيست و بعد از او است دويم و سيوم است و هكذا و منظور اوليت زماني نيست و نزديكي بخدا هم نزديكي مكاني نيست بلكه نزديكي
صفحه ٢٥١

 از حيث صفت و از حيث اطاعت است هر كه مطيعتر است نزديكتر است و هر كه صفات خدا را همانطور كه خدا خلق كرده و دوست داشته حكايت كرده محبوب خدا و نزديك بخدا ميشود و در مسابقه بندگان البته اول ميشود پس چون عقل جامع همه خيرات شد و بندگي كرد اول شد و خلقي كه صفت پروردگار را حكايت نكرد و بندگي نكرد و خودپسند و خودرأي شد و نافرماني و ترك اوامر نمود از خدا دور شد و او را جهل ناميده‌اند كه ضد عقل است و از ظل عقل خلق شده يعني سايه او و جهت انيت و خودي او و جميع صفاتش بر ضد عقل است و خدا او را در اسفل سافلين قرار داد پس اصل خوبيها عقل شد كه مطيع اوامر پروردگار شد و اصل همه حسنات شد و ما اصابك من حسنة فمن الله يعني هر حسنه كه بتو برسد از خداست پس اصل همه حسنات عقل است كه از خداست و خلق مكرم و محبوب خداست و اصل همه بديها جهل است و ناداني كه نادان هيچ نمي‌شنود و هيچ نمي‌بيند و هيچ تعقل نميكند يعني ادراك نميكند و خدا ميفرمايد در صفت كفار كه لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها و همه اينها از جهل است پس جهل اصل همه بديها شد و ما اصابك من سيئة فمن نفسك يعني هر بدي كه بتو برسد از نفس تو است كه همان نفس اماره بسوء و معدن جهالت است و خدا او را از نار طبيعت خلق فرمود و او در همانجا ماند و استكبار نمود و در دعوت اقبال كه خدا همه خلق را دعوت ميفرمايد اقبال نكرد پس نزديك بخدا نشد و در اسفل سافلين باقي ماند و چون نزديك بخدا نشد و اطاعت نكرد و تكبر كرد از همه خوبيها محروم ماند و بد شد و آنچه هم خدا در آن مقام باو داد همه بد شدند زيرا وقتيكه اصل بد شد و خراب شد فرع هم خراب ميشود و زمين شوره سنبل برنيارد پس آنچه كه در مقام اول ما خلق اللهي داده شد ضد او بجهل داده شد پس اگر او صاحب ايمان شد
صفحه ٢٥٢

 اين كافر شد و آنچه را كه او تصديق كرد اين انكار نمود و بآنچه او ديد و يقين كرد اين شبهه و ترديد نمود و من جميع الجهات بعكس يكديگر شدند و هكذا و اين است صفت جهل اول كه همان ابليس اول باشد و شيطان شبهه همين است و جميع شرور عالم از ظل او است و اول اظله او كفار از اناسي هستند و بعد از آن كفار جن از ظل آنها هستند و بعد از آن حيوانات موذيه و هكذا پس جميع شرور آثار آن ابليس اولند و اسم او بر همه آنها صادق ميآيد همانطور كه اسم چراغ بر هر جزئي از انوار او درست و صادق است الا اينكه در ارواح خبيثه و شياطين جن اين اسم بيشتر استعمال شده و علم بغلبه شده است و دانستي از قرآن كه شياطين انس هم هستند و بآنها هم شيطان ميگويند پس هر كافري و صاحب بدعتي كه دشمن حجتهاي خدا باشد و بر ضد آنها دعوت نمايد شيطان است و در ميانه آنها رؤساء ضلالت و آن دو سه نفر از بزرگان دشمنان پيغمبر (ص‌) و اميرالمؤمنين (ع‌) بهتر حكايت روح شيطان را كرده‌اند و بر همه شياطين رئيس شده‌اند و علت اين مطلب اين است كه قوت دعاة بباطل و ائمه كفر كه دعوت بآتش ميكنند در هر زماني لامحاله باندازه مقابلي با حجت و امام بحق در آن زمان است كه بتواند تحمل و ايستادگي نمايد زيرا كه خداوند خواسته است كه خلق مختار باشند و يكي از علل وجود ائمه باطل همين است كه همانطور كه خداوند اسباب ايمان و دعاة بسوي آنرا قرار داده داعي بباطل هم باشد و اسباب اختيار جمع باشد و خلق باكراه واداشته نشوند و اكراهي در دين نباشد كه ميفرمايد لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقي لا انفصام لها و الله سميع عليم پس خداوند جميع اسباب اختيار را فراهم فرموده كه از اعظم آنها وجود حجج و كاملين و مكملين است كه داعي بسوي خداوند و بسوي بهشت هستند و در مقابل آنها وجود شياطين را قرار داده كه
صفحه ٢٥٣

 دعوت بسوي آتش ميكنند يعني بسوي شيطان و اگر آنها را قدرت بر اضلال و اغواء خلق نداده بود مسأله اختيار تمام نمي‌شد پس در هر زمان كه حجتي را بر حسب صلاح زمان قرار داد كسي را هم كه در مقابل او قرار داد و بايستي در مكر و خدعه و شيطنت بدرجه باشد كه در مقابل آن حجت مقاومتي بنمايد و بتواند خلق را اغوا نمايد همانطور كه شنيده در مقابل حجج سابق سلاطيني و مدعياني بودند كه قدرت تام تمام در كفر خود داشتند مثل نمرود و فرعون و سحره كه بودند يا سلاطيني كه در مقابل حضرت عيسي (ع‌) بودند يا امثال بولس كه بعد از او در صدد فساد در دين او برآمدند و قائل بتعدد آلهه شدند و هكذا و بعد از آني كه پيغمبر (ص‌) مبعوث گرديد كه اول ما خلق الله و بزرگترين حجج بود و همچنين وصي او اميرالمؤمنين عليه السلام اگر ائمه باطله كه در مقابل ايشان بودند مثل سابقين بودند از عهده مقابلي با پيغمبر و اميرالمؤمنين برنميآمدند پس در حكمت واجب بود كه اينها بزرگتر از سابقين و در كفر خود قويتر باشند تا بتوانند از عهده مقاومت برآيند و اين كار در عهده شياطين و ابالسه سابقه نبود پس در آن زمان شيطان اعظم كه از همه شياطين بزرگتر و قويتر بود ظاهر شد همانطور كه حجت زمان بزرگتر از جميع حجج بود تا حدود تعادل و اختيار محفوظ باشد پس نفس ابليس اعظم در آن قالبها جلوه كرد و اين است كه گناه اولين و آخرين را در اخبار فرموده‌اند كه بگردن آن بدبختان است زيرا اينها اصل جميع شرور شدند همانطور كه پيغمبر (ص‌) و آل‌محمد عليهم السلام اصل همه خيرات بودند كه فرمودند نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و اعداؤنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة و اعدا عدو ايشان همين بدبختان بودند پس اصل جميع بديها اينها شدند و مظهر ابليس اول شدند و آن سه نفر اولي مظاهر كليه شيطان شدند ولي سايرين باين درجه كليت نيستند و از اعضاء
صفحه ٢٥٤

 و اجزاء شيطان بزرگ محسوب ميشوند و چون هر عملي از هر كافري اعم از انسان يا جن صادر شود منسوب بشيطان اعظم است پس منسوب باين سه نفر ميشود كه مظاهر كليه شيطان اعظمند همچنانكه هر كار خوب و هر حسنه كه از هر مؤمني در هر موقعي سربزند منسوب برؤساء خير است و در زيارت جامعه ميخواني كه ان ذكر الخير كنتم اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه يعني اگر ذكر خيري بشود شمائيد اي سادات من اصل آن و فرع آن و معدن آن و محل آن و منتهاي آن و حضرت امير (ع‌) ميفرمايد انا صلوة المؤمنين و صيامهم يعني منم نماز مؤمنين و روزه آنها و از اين رو است كه هر مؤمني هر عمل خيري كه بكند ثواب آن عايد آل‌محمد عليهم السلام است كه آمر بآن و دلالت‌كننده بر آن بوده‌اند و ثوابي كه بخود مؤمنين و شيعيان داده بشود از فضل ثواب ايشان است و اين است كه اولين و آخرين محتاج بشفاعت ايشانند پس بهمينطور گناه كفار اولين و آخرين بحكم مقابله بگردن اين بدبختان است كه در اخبار بيان رجعت ملاحظه كرده‌ايد كه شايد روزي هزار بار آنها را زنده ميكنند و عذاب هر گناهي كه در عالم شده است بر آنها وارد ميآورند زيرا در حقيقت خود اينها عامل بآن بوده‌اند و عذاب ساير كفار از فضل عذاب اينها است خلاصه كه مجال تفصيل زياد ندارم و اگر بدقت در آنچه عرض شد كه جميعش هم مأخوذ از اخبار آل‌محمد (ع‌) است ملاحظه كني جواب شبهه تناسخ داده شده كه حكايت خروج روح از بدني در زمان سابق و دخول همان روح در بدن ديگر نيست و اين موضوع غلط و اشتباه‌كاري است بلكه همه اين اطلاقات از باب مؤثريت و آثار است كه اسم مؤثر را بر سر آثار ميتوان گذارد و تناسخي هم لازم نميآيد پس اسم مبدء كفر و جهل و شيطنت را بر آثار او و پيروان او و هياكل و مظاهر او اعم از اينكه از انس باشند يا از جن ميتوان گذارد و همچنين اسم مبدء خير و خلق اول را هم بر آثار و انوار و مجالي
صفحه ٢٥٥

 و مظاهر او بنحوي كه فرموده‌اند و در قرآن و اخبار آل‌محمد استعمال شده ميتوان گذارد و كفر و زندقه لازم نميآيد اما بهمان شرح كه عرض شد و مشروط بر اينكه آثار و خواص و صفات و علامات مؤثر را در مقامي به‌بيني كه مشهود باشد و همه كس به‌بينند نه صرف ادعا باشد همانطور كه خواص و آثار آفتاب را همه مردم در نور آفتاب مي‌بينند و باو آفتاب ميگويند و هيچكس هم تعجب نميكند و اينكه بابيه لعنهم الله ميگويند بيا و ببين معني ندارد بايد اول به‌بينم بعد بيايم و حرفهائي كه عوام را گول ميزنند بدرد اهل علم نميخورد و باينكه اسم ديگري را بر سر خود بگذارند امر نمي‌گذرد و بد نگفته است شاعر :
گيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار       ** * **      كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر يار
و بهر حال كه اطلاق اسم مؤثر بر آثار و بروز خواص مؤثر از آثار امري است كه خداوند بناي ملك را بر آن قرار داده و اينطور تقدير فرموده و تغيير آنهم ممكن نيست و اگر جناب آخوند نمي‌پسندند بايستي قضاي خدا را اگر ميتوانند تغيير دهند .
سؤال ١١ نمره ٤٤ احدي از مردم قدرت ندارند مانند يك صفحه از كتابهاي ما را بياورند ( مقصودش از علماء معاصرين ) تا ميگويد والله نمي‌فهمند و اگر بفهمند اولي بفخرند توانائي فهم يك صفحه ندارند چه خواسته رد نمايند صدق است يا نه سلمنا صحيح و صدق باشد نوشتن اين كتابها عقلائي است يا نه و در تناقضات نمره چهل و چهارش همين عبارات را تكرار ميكند و ميگويد اين عبارات تناقض دارد با اينكه در جاي ديگر كتاب مينويسند كه بعلماء از طرف امام (ع‌) القاء علوم لازمه ميشود و مينويسد كه اين عبارات شبيه بسخنان اشخاص جن‌زده است و بعلاوه تناقض دارد با اينكه كتاب عوامانه و براي عوام و زنان نوشته شده باشد .
جواب كلمات مشار اليها در اوايل جلد چهارم ارشاد العوام صفحه ٢٨ چاپ
صفحه ٢٥٦

 بمبئي و حدود صفحه چهل چاپ كرمان است و اي كاش كه تمام فصل را نقل كرده بود و متأسفم كه مرا هم فعلا مجال نقل آن نيست ولي معتقدم براي هر متديني كه بخواهد در دين خود محكم باشد واجب است اين فصل را بخواند و بحال ابناء روزگار و همه طبقات بصيرت پيدا كند و بهر حال كه آنچه مرقوم داشته‌اند حق است و صدق و اميدوارم با جميع مراتب تصديق داشته باشم و مطلب همان است كه فرموده‌اند و اينكه فرموده‌اند يك صفحه از كتابهاي ما را نمي‌توانند بياورند يا نمي‌فهمند صحيح است و مقصودشان بعضي از اشباه علماء معاصرين خودشان بوده كه رد و انكار بر ايشان داشته‌اند و تكفير ايشان مينموده‌اند و گمان ندارم كسي هم باشد كه شبهه داشته باشد كه در ميانه علما و اهل اين لباس ممكن است جمعي از اهل غرض و فساد باشند كه اين لباس و اين اسم را آلت اغراض و دام خود قرار داده‌اند و تمام فسادهاي دين و دنيا و آخرت مردم زير سر آنها است و خداوند ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا ان كثيرا من الاحبار و الرهبان ليأكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله و در اخبار تفسير آيه شريفه مشروحا بيان فرموده‌اند كه آيه شريفه شامل علماي ما است در صورتيكه رويه علماي يهود را پيش بگيرند و تعصب بر خلاف حق و تملق از اغنيا نمايند و رشوه بگيرند و بغير ما انزل الله حكم نمايند بتفصيلي كه بيان فرموده‌اند و فعلا مرا مجال روايت نيست و البته صاحب اين اخلاق كه شدند فهم و ادراكشان هم تمام ميشود و نمي‌فهمند و از درك حقايق كور و كر ميشوند و خداوند بر دلهاي آنها مهر ميزند و مشمول آيه شريفه ميشوند كه لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون و اصل حقيقت امر اين است كه كتب مشايخ ما (اع‌) و كتاب ارشاد العوام هم يكي از آنها است صرفا مأخوذ از كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام
صفحه ٢٥٧

 است و تحقيق علمي كه ساير مردم خيال ميكنند از خودشان صاحب تحقيقي هستند در آن كتابها نيست بلكه بكلي اعتقاد ايشان اين است كه آنچه غير از قرآن و اخبار باشد علم نيست و از پي آن نميروند و در كتبشان هم نمي‌نويسند مگر گاهي براي ضرورت و براي اينكه جواب آنرا بدهند و بهر حال كه كتاب ارشاد متن قرآن كريم و اخبار ائمه طاهرين است كه ترجمه يا نقل بمعني شده و توضيحي در مشكلات آنها داده شده اين است كه بر گوشها بسيار سنگين است زيرا اغلب مردم طالب حق نيستند و تحمل شنيدن آنرا ندارند و موضوع همان است كه خداوند ميفرمايد ام يقولون به جنة بل جائهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن بل اتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون و شاهد صدق اين عرض علاوه بر آنكه خود آن كتب موجود و در دسترس است تأثيري است كه مطالعه كتاب ارشاد در جناب آخوند ما نموده است كه او هم ميگويد اين كلمات شبيه بسخنان اشخاص جن‌زده است و اين همان است كه اعراب و مشركين قريش وقتيكه آيات قرآن و فرمايشات پيغمبر را ميشنيدند ميگفتند و خداوند ميفرمايد و يقولون انه لمجنون حال بايد عقلا در اين ميانه حكم كنند كه ديوانه كيست و آيات و اخبار بسياري كه در شأن خود قرآن است كه نمي‌فهمد تأويل آنرا مگر خدا و راسخين در علم و علم آن مختص بآل‌محمد عليهم السلام است كه در خانه خود ايشان نازل شده و همچنين آنچه درباره اخبار خودشان فرموده‌اند كه حديث ما صعب و مستصعب است و متحمل آن نيست مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا مؤمن ممتحن كه بر اهل علم و كمال پوشيده نيست و خوانده‌اند و ديده‌اند و ميدانند پس اين عبارت كه فرموده‌اند چيز تازه نيست و البته فهم حقيقت كتاب و سنت براي همه ميسر نيست ،
و اينكه گفته است اينها تناقض دارد با اينكه كتاب عوامانه و ساده نوشته
صفحه ٢٥٨

 شده عرض ميكنم تناقضي ندارد و سابقا هم شايد جوابي از اين مطلب نوشته‌ام البته براي كتاب خدا و همچنين اخبار معصوميه ظاهري است و باطني كه از ظاهرش عوام باندازه خود بهره ميبرند و از باطن و حقيقت آنها اهل علم بهره ميبرند و هر كسي در حد خود چيزي ميفهمد و مناسب است كه شعر ناصرخسرو را كه بسيار متين و پر معني است دوباره تكرار كنم :
قول رسول حق كه درختي است بارور       ** * **      برگش تو را كه گاو توئي و ثمر مرا
و نيز اينكه نوشته است اين عبارت تناقض دارد با اينكه علماء محل توجه امام عصر عجل الله فرجه هستند و از علوم در هر زمان بقدر لزوم بآنها القاء ميشود اينهم هيچ منافات و تناقضي ندارد و هيچوقت در هيچ جا ايشان نفرموده‌اند كه بهمه علما همه علوم از طرف امام زمان عجل الله فرجه القاء ميشود و اين اشكال شما اولا بيجا است زيرا اين فرمايش ايشان اشاره بهمه علما نيست بلكه مقصودشان اشباه علما و همان جماعتي است كه عرض كردم همان احبار و رهبان و بآنها هيچگونه چيزي از امام (ع‌) القا نميشود ولي شيطان بآنها وحي ميكند كلماتي را كه خداوند ميفرمايد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركون و اما علماي حقه كه بندگي آل‌محمد عليهم السلام را داشته‌اند يا دارند و روايت اخبار ايشان را ميكنند و بسوي ايشان ميخوانند آنها هم هر كدام باندازه خودشان حدي دارند و همه چيز از طرف امام (ع‌) بهمه القا نميشود و هر يك از آنها نمي‌داند آنچه را كه ديگري ميداند همانطور كه در مدارس ملاحظه ميكني معلم نهائي ميداند مطالبي را كه معلمين ابتدائي نمي‌دانند و اگر معلم نهائي بگويد معلم ابتدائي آنچه را كه من ميگويم نمي‌فهمد و كتاب مرا هم نمي‌فهمد چه جاي اينكه رد نمايد كفري نگفته و حقيقت را گفته است حال شما كه اين مطالب را نمي‌فهميد با اينكه بسيار ساده است محل تعجب است ،

صفحه ٢٥٩

 و اما اينكه گفته نوشتن اين كتابها عقلائي است يا نه عرض ميكنم عقلائي مصطلح نيست و غلط است ولي عقلي است و عقلا ملتفت هستند ولي بر شما چه بنويسم اگر ميفهميديد اين سؤال را نميكرديد .
سؤال ١٢ نمره ٤٧ كتاب ارشاد جان تكويني عالم و تا كنون در دنيا چنين كتابي ظاهر نشده از فكر صحيح و عقل اين حرف را نوشته يا بعكس تصديق يا تكذيب داريد ثالث ندارد و در تناقضاتش مينويسد تناقض دارد با اينكه القاء علوم از امام (ع‌) ميشود .
جواب چون حكم قطعي صادر كرده‌اند مجبوريم اطاعت كنيم و جوابي را كه مقتضي است باندازه مجال عرض كنيم و چون جواب از اينگونه مطالب شايد نزد غير ما نيست تا درجه الزام داريم كه توضيح دهيم و اي كاش سؤال ايشان هم از روي تعلم و تفهم بود نه از روي تعنت همانطور كه امام (ع‌) دستور ميفرمايد تا مرا هم اقبالي بجواب حاصل ميشد و بطوريكه شايسته و بايسته بود چيزي مينوشتم و خوب گفته است شاعر در اين زمينه :
فهم سخن گر نكند مستمع       ** * **      قوت طبع از متكلم مجوي
فسحت ميدان ارادت بيار       ** * **      تا بزند مرد سخنگوي گوي
و پوشيده نباشد كه جناب آخوند باز در روايت خيانت كرده و يك كلمه را اسقاط نموده كه معني كلام از زمين تا آسمان فرق ميكند و در ارشاد نفرموده‌اند كه اين كتاب جان تكويني است بلكه فرموده‌اند اين كتاب تدوين همان جان تكويني است و عبارت در صفحه ٤١ جلد چهارم ارشاد العوام است و بعد از عبارات و مطالبي فرموده‌اند كه مطالعه‌كننده بعد از خواندن آنها بايد مطلب را درست بفهمد و ما اگر بخواهيم همه آن تفصيل را بنويسيم بسيار بطول ميانجامد ولي ممكن است بطور اختصار در شرح همين كلمه عباراتي بنويسيم كه چطور كتاب
صفحه ٢٦٠

 ارشاد تدوين جان تكويني عالم است و لا حول و لا قوة الا بالله و مقدمة مطلبي را كه در جواب سؤال قبل عرض كرده‌ام بايد در نظر داشته باشيد كه كتاب ارشاد گويا فارسي مطالب قرآن و تفصيلي از اجمال او است و چيزي غير از آنچه در قرآن بيان شده و در اخبار اهل‌بيت تفسير فرموده‌اند نيست و از خودشان چيزي ننوشته‌اند پس در اغلب احكام و آثار تابع احكام قرآن ميشود و قبول آن قبول قرآن و رد آن رد قرآن و احترام آن احترام قرآن و توهين بآن توهين بقرآن است زيرا نسخه‌ايست از قرآن با توضيح و تشريح بيشتري از مجملات قرآن كه جميع آن توضيحات هم مأخوذ از قرآن و اخبار است حال اين مقدمه را داشته باش تا برسيم پس عرض ميكنم روح تكويني عالم كه فرموده‌اند مراد روح جميع كاينات است و كاينات كه گفته ميشود در السنه اخبار آل‌محمد و حكما از مقام عقل است كه اول ما خلق الله است تا پائين و عقل مخلوق اول و كائن اول است و جميع مخلوقات بعد از او است و اما بالاتر از مقام عقل را كون نمي‌گويند بلكه اسم خلق هم غالبا اطلاق نميكنند و قبل از مقام عقل را مقام امر ميگويند و خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر پس دو مقام است و از عقل بپائين را مقام خلق ميگويند و ببالا مقام امر ميگويند و مقام امر هم باز درجاتي دارد كه گاهي مجملا بهمه مشيت ميگويند و گاهي تفصيل ميدهند و درجاتي قائل ميشوند و مقام فؤاد و اسم و مسمي ميگويند و اگر چه كه درجات امر و مشيت هم باز خلق خداست و او ايجاد فرموده الا اينكه چون آن مقامات بواسطه نزديكي بخداوند متمحض در آئيت و نمايندگي خداوند عالمند و آئينه قدرت و عظمت و جلال پروردگارند در چشم ماها مدرك بخلقيت نميشوند و جز نور پروردگار از آنها چيزي محسوس بندگان نميشود باين لحاظ بنام خلق خوانده نشده‌اند و آن مقامات را مكون نميگويند چنانكه حضرت امير (ع‌) در خطبه خود بيان ميفرمايد
صفحه ٢٦١

 الحمد لله مدهر الدهور و مالك مواضي الامور الذي كنا بكينونته كائنين غير مكونين تا آخر كه اشاره بمقامات عاليه آل‌محمد (ع‌) كه فوق مقام عقل است ميفرمايد كه در آن مقامات كائن بكينونت پروردگارند و مكون نيستند و شرح آن احوال از اندازه اين رساله خارج است و مطلبم اين بود كه بالاتر از مقام عقل را مكون نمي‌گويند پس عالم تكوين كه خدا كاينات را خلقت فرموده پائين‌تر از آن مقام است و شبهه نيست كه خداوند كاينات را بامر خود ايجاد فرموده و ميفرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس قول كن بامر پروردگار است و همه چيز بامر خدا قائم است و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس روح همه كاينات امر خداست و كاينات بدن هستند براي آن روح و آن روح همان امر است كه خداوند ميفرمايد يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي پس روح كاينات از امر پروردگار است و در حديث ميفرمايند كه قدر در عمل مانند روح است در جسد و قدر همان مقام مشيت است كه همان مقام امر باشد و اين مقام را در اصطلاح امر الله مفعولي ميگويند كه مقام اسفل مشيت باشد و گاهي حقيقت محمديه صلوات الله علي صاحبها ميگويند و گاهي عرصه فؤاد ميگويند و بهر حال كه اين مقام روح عالم تكوين است و صاحب آن وجود مقدس پيغمبر است صلي الله عليه و آله و جميع كاينات قائم بامر او هستند و بتحريك او متحرك و بتسكين او ساكنند و در زيارت آل‌محمد (ع‌) ميخواني كه بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن يعني بشما حركت كرده است هر متحركي و بسبب شما ساكن ميشود هر ساكني زيرا جميع حركات بامر خداست و ايشانند امر خدا و مشيت او پس جميع كاينات بدن آن روح است پس آنچه در اين بدن عالم مي‌بيني از آن روح است همانطور كه آنچه در بدن خودت مي‌بيني از روح تو است اگر حرف ميزني روح تو است كه حرف ميزند اگر ميدهي روح تو است كه ميدهد
صفحه ٢٦٢

 اگر ميگيري روح تو ميگيرد و هكذا پس در جميع احوال و اطوار كاينات روح را مي‌بيني و حيات تمام كاينات بآن روح است كه وجود مقدس پيغمبر (ص‌) و آل‌محمد (ع‌) باشد و خداوند ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني اجابت كنيد براي خدا و رسول وقتيكه شما را دعوت ميكنند بآنچه زنده ميكند شما را پس حيوة ما در اثر اجابت دعوت ايشان است و معلوم است كه دعوت ايشان روح حيوة است زيرا دعوت ايشان بامر خداست و امر خدا روح كاينات است و دعوت پيغمبر (ص‌) كتاب او است كه از علم خدا نازل شده فاعلموا انما انزل بعلم الله پس قرآن را خدا بعلم خود بر پيغمبر نازل فرموده همانطور كه كاينات را هم بعلم خود و بر طبق علم خود ساخته است و در علم خدا اختلاف و تفاوت نيست و در خلق خدا هم بهمين جهت كه بعلم او خلق شده و صادر از امر واحده او است تفاوت نيست و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت ، و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا پس باين جهت كتاب خدا با عالم تكوين كه هر دو صادر از يك علم و يك امر است تفاوت ندارد و بر طبق يكديگر است حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة پس هر چه در عالم تكوين هست در قرآن هم هست و محال است كه ذره را فروگذار كرده باشد و علم جميع ما كان و ما يكون در قرآن هست و خدا ميفرمايد و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين پس هر تر و خشكي كه در عالم هست در قرآن هم هست و باين جهت جامع جميع علوم و رسوم است و اين است كه عقول احاطه بكنه قرآن نميكند و اين است يكي از وجوه اعجاز قرآن نه آن حرفها كه سابقين پنداشته‌اند و نوشته‌اند و اين است كه اجازه نداده‌اند كسي برأي خود تفسير قرآن نمايد چرا كه نازل بعلم خداست و احاطه بعلم خدا كسي نميكند و لايحيطون بشي‌ء من علمه الا بما شاء و اين است كه تفسير آنرا بايد از امام گرفت كه خود نسخه از قرآن است و شخص
صفحه ٢٦٣

 امام چون صادر از امر پروردگار است بلكه نفس امر پروردگار است و نفس پيغمبر است بشهادت آيات قرآن اين است كه وجود مقدس امام هم بر طبق قرآن و بر طبق عالم تكوين ميشود و علم قرآن در نزد او است و پيغمبر (ص‌) فرمودند قرآن و عترت از يكديگر جدا نميشوند و خدا ميفرمايد و كل شئ احصيناه في امام مبين يعني همه چيز را در وجود امام مبين احصا كرده‌ايم پس در وجود مقدس امام هم همه چيز هست همانطور كه در خارج عالم هست و همانطور كه در قرآن هست پس معلوم شد كه در قرآن آنچه در خارج خداوند تكوين فرموده تدوين فرموده است يعني نوشته است و البته براي كتاب تدويني هم روحي است كه همان روح عالم تكوين باشد مثل اينكه روح دست راست تو با روح دست چپ يكي است و هر دو را با يك روح حركت ميدهي و اگر فرضا چوبي را بدست خود گرفتي و حركت دادي روح حركت اين چوب هم همان روح تو است زيرا اگر حركت روح تو نبود اين چوب حركت نميكرد يا اگر قلمي را بدست گرفتي و بر طبق امر روح نسخه از جائي نوشتي نوشته تو هم بامر روح است پس همان روح روح اين نوشته تو ميشود و اگر نسخه تو از روي لوح محفوظ است كه بقلم پروردگار همه چيز بر آن نوشته شده روح نوشته تو هم روح خداست و اگر از وحي شياطين و آنچه آنها از آسمانها استراق سمع نموده‌اند گرفتي و نوشتي روح نوشته تو روح شيطان ميشود و تو هم از اولياء شيطان ميشوي حال كه اين بيان مختصر ساده را ملاحظه كردي كه ان شاء الله نمونه از افاضات همان كتاب ارشاد و مشتي از آن خروار است و اين امثال را شنيدي و ديدي كه چطور آيات و اخبار بهم منطبق ميشود و جفت ميشود عرض ميكنم از اين لحاظ است كه كتاب مبارك ارشاد تدوين همان روح تكوين است منتهي اين است كه بلاواسطه مثل قرآن نيست بلكه بواسطه قرآن و هدايت صاحب قرآن است و ارائه طريقي است كه قرآن نموده و با قلمي نوشته
صفحه ٢٦٤

 شده كه از روي قرآن استنساخ نموده و تخلف از آن ننموده است و خودرأيي نكرده و دل‌بخواه نوشته نشده و آلوده باغراض نگرديده و از روي القاء شيطان نوشته نشده پس باين لحاظ تابع قرآن شده و تابع عالم تكوين شده و صاحب همان روح گرديده است و اگر بگوئي اين كار آساني است و همه كس ميتوانند بنويسند جواب علمي مفصل دارد ولي فعلا بواسطه پريشاني و عدم مجال اقبال بنوشتن ندارم ولي همينقدر ميگويم اما پيش از اين كه نوشته نشده است و ديده نشده براي بعد از اين اگر ميتوانند بسم الله ولي ما اين توقع را از جناب آخوند و امثال ايشان نداريم همينقدر متوقعيم منكر احكام قرآن و اخبار اهل‌بيت (س‌) كه جمعي ديگر ضبط كرده‌اند و نگاه داشته‌اند و جمعي ديگر توضيح و شرح ميدهند كه ما عوام استفاده كنيم نشوند ديگر از اينكه تأييد نمايند و كتابي بر طبق آنها بنويسند ميگذريم و اما اينكه نوشته است اين عبارت تناقض دارد با اينكه القاء علوم از طرف امام (ع‌) ميشود منظورش را درست نمي‌فهمم اگر منظورش اين است كه بنا بر اين كه اين كتاب تدوين روح تكويني است دعوي استقلالي نعوذ بالله من غضب الله شده عرض ميكنم اين كفري است كه تو ميخواهي القا نمائي بلكه اين عبارت عين همان تأييد امام (ع‌) است و تناقض ندارد و تمام آنچه در آن كتاب و ساير كتب تدوين فرموده‌اند عين القاء امام عليه السلام است كه فرمودند ان لنا مع كل ولي اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا يعني براي ما با هر وليي گوش شنوا و چشم بينا و زبان ناطقي است و در قدسي ميفرمايد كه بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا او را دوست ميدارم و همينكه او را دوست داشتم چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي او ميشوم پس ايشان آنچه مدون فرموده‌اند بتأييد امام عليه السلام و راهنمائي و دستور او است كه در همين ظاهر قرآن و ظاهر اخبار خود فرموده‌اند كه ايشان ديده‌اند و عمل كرده‌اند و
صفحه ٢٦٥

 نوشته‌اند ديگران هم مي‌بينند و نمي‌توانند ربط بدهند و امثال جناب آخوند هم مي‌بينند و انكار ميكنند و فعلا در اين مقام در صدد اثبات فضيلتي بالاتر از اين براي مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نيستم .
سؤال ١٣ نمره ٤٥ خواندن اين كتاب از اعظم عبادات عوام همه روزه در تمام عمر ( يعني مانند قرآن ) بايد شروع نموده بعد از اتمام مجددا بخوانند بلكه براي بعض خواص هم همچنين است مدرك اعظم عبادات بودن را بيان فرمائيد و در تناقض چهل و پنجش هم باز همين عبارات را تكرار ميكند و مي‌نويسد تناقض دارد با القاء حضرت ولي عصر عجل الله فرجه علوم لازمه بعلماء و هيچ در سابق از زمان ايشان چنين عبادت بزرگي القا نشده اي جواب‌دهنده واقع را بمردم القا نمائيد و از ضلالت آنها را برهانيد .
جواب عبارت ايشان باين غلظت و تشديد كه جناب آخوند تعبير كرده كه نيست ولي عين عبارت اين است در صفحه صد و يك جلد دوم چاپ بمبئي در فصلي كه بيان كيفيت صور اسرافيل و حقيقت آنرا بيان ميفرمايد ميفرمايد :
چونكه با طفلان سر و كارم فتاد       ** * **      پس زبان كودكان بايد گشاد
گر نبودي سينه‌ها تنگ و كثيف       ** * **      ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مديحش داد معني دادمي       ** * **      غير اين منطق لبي بگشادمي
باري هر چه خدا خواسته ميشود و مقصود از اين كتاب كه عجالة آن است كه عوام بفهمند كه از پي آن حرفها كه ميدانستند حرفهاي ديگر هست و بشوق بيفتند و از پي آنها روند شايد تا هر وقت كه خدا بخواهد بجائي برسند اگر بخوانند و مداومت بر آن كنند و اگر بگويم كه بر مردم عوام بل بعضي از خواصشان هم لازم است كه اين كتاب را بنا بگذارند و علي الاتصال بترتيب بخوانند و چون تمام شود باز مراجعت كنند و از سر گيرند و همينطور تا زنده‌اند بخوانند و هر روزي
صفحه ٢٦٦

 قدر معيني را بخوانند بعيد نگفته‌ام بلكه اگر بگويم كه اگر چنين كنند از اعظم عبادتهاي ايشان خواهد بود بيجا نگفته‌ام ولي كو گوش شنوا و قلب دانائي كه مرا تصديق كند و بعمل آورد باري برويم بر سر مطلب تا آخر فرمايش عرض ميكنم همانطور كه فرموده‌اند چون گوش شنوا و دل دانا كمتر يافته‌اند و اكثريت اصحابشان امثال ما ناقصين بوده‌اند اين است كه الزام حتمي نكرده‌اند و اگر و مگر در عباراتشان گذارده‌اند كه بر امثال ما بسيار دشوار نيايد و مدارا شده باشد و الا حقيقت امر براي اهل معرفت همان است كه اين مسأله حتم و فرض و واجب عيني است و از بزرگترين عبادات است بلكه بالاتر و اعظم عبادات است كه عبادتي فوق آن نيست و نميدانم تعجبش كجا است و پيغمبر (ص‌) ميفرمايد طلب العلم فريضة علي كل مسلم و مسلمة يعني طلب علم فريضه است بر هر مرد و زن مسلم و ميفرمايد طلب العلم فريضة علي كل حال يعني طلب علم فريضه است در هر حال و ميفرمايد طلب علم فريضه است از مهد تا لحد و فرمود پيغمبر (ص‌) كلمه حكمتي كه بشنود آنرا مؤمن بهتر است از عبادت يك سال و فرمود هر كس ياد بگيرد بابي از علم را عمل بكند باو يا عمل نكند افضل است براي او از اينكه هزار ركعت نماز تطوع بجاآورد و فرمود اميرالمؤمنين (ع‌) در حديثي كه عالم بزرگتر است از حيث اجر از صائم قائم مجاهد في سبيل الله و عرض شد به پيغمبر (ص‌) كه جنازه حاضر شده است و مجلس عالمي كداميك محبوبتر است نزد تو كه حاضر شوم فرمود اگر براي تشييع جنازه كسي هست حضور مجلس عالم افضل است از حضور جنازه و از عيادت هزار مريض و از قيام هزار شب و از صيام هزار روز و از هزار درهم كه صدقه بدهي و از هزار حجه سواي فريضه و از اينكه هزار جنگ در راه خدا بنمائي بمال و نفس خودت و كجا واقع ميشود اين مشاهد از مشهد عالم آيا نميداني كه خدا اطاعت كرده ميشود بعلم و عبادت
صفحه ٢٦٧

 كرده ميشود بعلم و خير دنيا و آخرت با علم است و شر دنيا و آخرت با جهل است و حضرت ابي‌جعفر (ع‌) فرمود شتاب كنيد در طلب علم قسم بآن كسيكه نفس من در دست او است يك حديثي در حلال و حرام كه از شخص صادقي بگيريد بهتر است از دنيا و آنچه حمل كرده است از طلا و نقره و اين قول خداست كه ميفرمايد ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا و اگر چه كه علي (ع‌) امر بقرائت قرآن ميفرمود ، عرض ميكنم و آيا كداميك از اين عبادات كه مشروع شده است باين درجه است و حال اينكه بعضي از عبادات را در عمري يك مرتبه قرار داده‌اند مثل حج واجب يا سالي يك مرتبه در روزهاي معين قرار داده‌اند مثل روزه ماه رمضان و بعضي را در ماهي يك مرتبه و بعضي را در موقع امكان قرار داده‌اند و بعضي را همه روزه و بطور تكرار قرار داده‌اند و معذلك در موقع ضرورت تخفيف يا اجازه در ترك آنها رسيده و كدام عبادت است كه مثل طلب علم در هر حال و از مهد تا لحد واجب باشد و عذري در ترك آن قرار نداده باشند و آيا هيچ عملي و عبادتي هست كه سابق بر علم آن باشد و قبل از دانستن و فهميدن واجب شده باشد و آيا ممكن است بهترين و بزرگترين و شريفترين عبادات را انسان قبل از تحصيل علم آن بجا بياورد پس علم بر همه عبادات مقدم است و از همه بزرگتر است و اگر انسان علم تحصيل نكرده زنده نيست و حيوة ندارد تا چه رسد باينكه عبادتي بكند و الناس موتي و اهل العلم احياء ، و پيغمبر (ص‌) فرمود علم سه چيز است : آيه محكمه‌ايست يا فريضه عادله يا سنت قائمه ، عرض ميكنم و قبل از اين سه علم معرفت صاحبان آنها است و معرفت صاحب قرآن البته بر آيات قرآن مقدم است و معرفت پيغمبر و امام قبل از معرفت سنت و فريضه است و معرفت اين امور با معرفت صاحبان آنها فايده ميدهد و الا فايده نمي‌دهد و تنها علم بظاهر قرآن يا احكام سنت و فريضه براي يهودي هم
صفحه ٢٦٨

 ممكن است حاصل شود ،
لو كان للعلم من غير التقي شرف       ** * **      لكان افضل خلق الله ابليس
و اين مطلب خيال ميكنم واضح است و دليل بيشتري لازم ندارد كه بياوريم و خاصة كه من در جناح سفرم و مجال زياد ندارم و بنا بر اين كه علم معرفت خدا و پيغمبر و امام و روات از ايشان از نفس روايات و احكام و علومي كه اظهار كرده‌اند واجبتر و بزرگتر باشد بلكه علت غائي كاينات باشد كه خداوند ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني جن و انس را براي بندگي خلق كرده‌ام يعني معرفت پس كتاب ارشاد مشتمل بر علم اين معارف چهارگانه است كه معرفت خدا باشد و معرفت پيغمبر و ائمه اطهار و شيعيان ايشان و روات از ايشان پس اطلاع بر آن و مداومت آن و فهميدن آن از اعظم عبادات براي ماها ميشود و حتي استفاده امثال ما جهال ناقصين از آن كتاب از قرآن هم بيشتر ميشود زيرا قرآن را اغلب براي امتثال امر و كسب ثواب و اداء وظيفه ميخوانيم ولي كداميك هستيم كه قرآن را بفهميم و استفاده كنيم و تكليف از آن بفهميم اولا كه عموما از فهم لغت ظاهر قرآن هم محروميم بر فرض كه عربيت تحصيل كرديم باز علم قرآن امر ديگر است و اگر تنها عربيت كافي بود ميبايست همه قاطرچيهاي عرب عالم رباني باشند براي اينكه همه قرآن ميخوانند و در قرآن علم همه چيز هست و هيچ رطب و يابسي نيست مگر اينكه در قرآن است بلكه عرض ميكنم اهل علم هم الا قليلي و نادري قرآن را نمي‌فهمند آيا نيست كه همه علماي فرق باطله اسلام ببعض آيات قرآن بر كفر خودشان استدلال ميكنند و شيعه بر همه آنها رد ميكند پس معلوم است كه نمي‌فهمند و اما آنها كه مي‌فهمند و انكار ميكنند مطلب ما در آنها نيست ولي صحبت در اهل تسليم است كه غرضشان فهم مطلب باشد و آنها كه فارسي زبان باشند البته از خواندن كتاب ارشاد مطلب بهتر
صفحه ٢٦٩

 ميفهمند پس قرآن را براي اداء وظيفه و كسب ثواب ميخوانند و تكرار ميكنند و از سر ميگيرند ولي كتاب ارشاد را براي فهميدن قرآن و عمل بقرآن ميخوانند كه آن علت غائي است و الا قرآني كه كسي بخواند و فهم نكند و نتواند تدبر نمايد و از گلوي او تجاوز نكند فايده معتدبهي ندارد و انسان هر دو كار را ميكند قرآن را دوره ميكند و كتاب ارشاد را هم دوره نمايد و مانعة الجمع نيست و مؤيد فهم قرآن است و منظور از خواندن قرآن نتيجه او است و آن نتيجه براي فارسي زبانان از كتاب ارشاد برميآيد براي عربها هم كتب ديگر نوشته‌اند كه آنها كه در صددند پيدا كرده‌اند و ميخوانند و گمان ميكنم براي اين مطلب استدلال زياد لازم نيست و آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است و اگر تنها قرآن براي عمل افراد مسلمين در هر درجه از فهم و عقل كه باشند و بهر زبان كه باشند كافي بود اولا از روز اول محتاج نبوديم كه ائمه اطهار اينهمه فرمايشات و بيانات بفرمايند با اينكه آنچه فرموده‌اند از قرآن است و فرموده‌اند اخبار ما را عرضه بر كتاب خدا نمائيد هر كدام موافق است ما گفته‌ايم و هر كدام موافق نيست ما نگفته‌ايم بلكه خود پيغمبر (ص‌) درباره اخبار و فرمايشات خودش همين دستور را فرموده حال ميگوئي با وجود بودن قرآن آنهمه فرمايشات لازم بوده يا نبوده اگر ميگوئي نبوده من ديگر چه بگويم و جاي حرف زدن من نيست و اگر ميگوئي لازم بوده پس آيا براي اين فرموده‌اند كه بخوانيم يا نخوانيم البته براي خواندن و روايت كردن و فهميدن است و آنهمه فرمايشات در فضل تفقه و روايت و درايت اخبار كه فرموده‌اند و همه شنيده‌اند و تفصيل نميدهيم حال با وجود همه آنها پس چرا از صدر اسلام تا كنون اينهمه علماي اعلام كتب عقايد و احكام نوشته‌اند و شرح و بسط داده‌اند همه اينها كه نوشته‌اند اگر صحيح نوشته باشند همان است كه در قرآن و اخبار موجود بود پس باعتقاد شما لازم نبود و حال آنكه اينطور
صفحه ٢٧٠

 نيست و دستور نوشتن اين كتب را پيغمبر (ص‌) و ائمه داده‌اند و فرموده‌اند مقيد كنيد علم را و بنويسيد تا حفظ نمائيد پس اگر ننوشته بودند و تفصيل و توضيح و تشريح نكرده بودند براي ما عوام مشكل بود و از قرآن و اخبار ابتداء و بدون ترجمه و توضيح علما استفاده نميكرديم پس رجوع بكتب ايشان براي تحصيل علم و معرفت واجب است در هر حال و از بزرگترين واجبات است و انكار اين مطلب را نميكند مگر سفيه بلي نكته اينجا است كه ايشان فرموده‌اند و ما هم معتقديم كه كتاب مستطاب ارشاد العوام در ميانه آن كتب بالاترين و مفيدترين و جامع‌ترين آنها است و تا كنون كتابي در فن معرفت خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم و لزوم محبت و بندگي ايشان و حاوي مسائل علميه و اعتقاديه صادره از ايشان و مشتمل بر حكم الهيه نبويه در زبان فارسي نوشته نشده است و اگر شما انكار اين معني داريد ممكن است اگر كتابي بهتر از آن سراغ داريد نشان دهيد يا بنويسيد تا به‌بينيم و استفاده كنيم خلاصه كه در اين مسأله هم تفصيل بيشتر لازم نيست زيرا قصدي در اينجا غير از همين جوابهاي ظاهري ندارم و اگر اوضاع و احوال بر غير حال حاضر بود بزبانهاي ديگر عرايضي ميكردم ،
و در مديحش داد معني دادمي       ** * **      غير اين منطق لبي بگشادمي
سؤال ١٤ نمره ١٢ عوام ملاها فهم مسأله معراج را ندارند و از علوم لازمه بي‌اطلاعند چگونه عوام ملاء و ملاء عوام ميشود جمع بين نقيضين ممكن است يا نه و اين نسبت صحيح و عقلي است يا نه و در تناقضاتش مي‌نويسد و چگونه ممكن است علماي اسلام رضوان الله عليهم به معرفت نائل نشدند و آقاي حاج محمدكريم خان از اولياي خدا و مطلع شد جواب بدهيد .
جواب ياللعجب كه جناب آخوند آن بيانات حكمت آيات عرشيه را در مسأله معراج خوانده است كه فوق آن ديگر بياني نيست و آيت صحت معراج و صدق
صفحه ٢٧١

 احاديث و روايات در حقيقت همان بيانات است كه اگر صاحب چشمي ميبود باندازه بصيرت خود حقيقت را مشهود ميديد يك كلمه از آن عبارات نفهميده و لا و نعمي نداشته الا اينكه چون نوعا ميدانسته كه مأخوذ از خدا و رسول است قبول نكرده ولي خواسته ايرادي هم داشته باشد كه بي‌اجر نماند و ما اول الفاظ او را بايد تصحيح كنيم تا بعد به‌بينيم معني دارد يا نه پس ميگوئيم اولا ملاء نيست و ملا است و در اصل مولي بوده و تترها تصرف كرده‌اند و ملا و منلا گفته‌اند و بعد از آن ايرانيها و عربها هم گرفته‌اند و استعمال كرده‌اند و سابقا هم اشاره كرديم و ثانيا آقا نفرموده‌اند عوام ملا بلكه نوشته‌اند عوام ملاها و عوام ملا يا ملاي عوام شخص باسواد نميگويد و اگر چه در فارسي قواعد مضبوطي ندارد ولي چون معمولا بسبك عربي صحبت ميكنيم و مي‌نويسيم در عربي غلط است و صفت و موصوف را بايد مطابق بياورند و اگر بخواهند اينطور ميگويند ملاي عامي يا عامي ملا و عوام ملا نميگويند و آقا هم مرقوم نفرموده‌اند از غلط لفظي هم كه بگذريم عامي و ملا بمعني مجاز مشهور كه شايعتر از حقيقت است هيچ تناقضي ندارد بلكه در ايران ما كه اينطور است كه غالبا ملا بي‌سواد است و با عاميگري ملازمه دارد زيرا هر كس از هر هنري و كسبي و صنعتي و فضلي محروم است اين شغل را پيشه خود ميكند و ملعون خدا و رسول ميشود و بعنوان آل‌محمد عليهم السلام اعاشه و خرسواري ميكند و براي ملا كافي است كه هاء هوز و حاء حطي هر دو را از مخرج خاء اداء نمايد و صفير صادش گوش همه مستمعين را خراش دهد و عصاي بلند و نعليني مرتب كند با بشره كثيف كه علامت از دنياگذشتگي است و بند و بار باز و موي ژوليده لاحول گويان متجلي شود براي عوام همين اندازه كفايت است و از آداب و اخلاق صوري و معنوي ديگر چيزي از او مطالبه نميشود و ملاي بتمام معني ميشود و بعد از آن هر غير ما انزل اللهي را با اين صورت بگويد
صفحه ٢٧٢

 از او مي‌پذيرند و اين است درد بيدرماني كه هنوز هم باين زودي اميد بهبودي آنرا نداريم و لكن لله امر هو بالغه و دليل صحت عرض من همين اعتراضات اين شخص است كه در مورد بيان مسأله باين بزرگي كه بزرگترين مسائل حكمت و كيفيت عروج شخص اول عالم و چگونگي اتصال و نزديكي او را به پرورنده عالميان بيان ميفرمايد و كليات علومي را ميشمرد كه تا كسي اين اطلاعات را نداشته باشد فائز بفهم حقيقت اين مطلب نميشود و جناب آخوند معلوم است اينطور خيال كرده كه هر كس بخيال او ملا شد حقيقت اين امر بزرگ را ميفهمد زيرا از ضروريات اسلام است و همه مسلمين اقرار دارند پس ملاشان بطريق اولي ميداند و تعقل نكرده كه غرض آن عالم رباني چه بوده و البته فرمايش آن بزرگوار صحيح است كه هر كس آن علومي را كه در اين مقام شمرده نميداند از فهم مسأله معراج عاجز است و عامي است ولو در موضوعي ديگر شق شعر نمايد زيرا هر كس بهر درجه از كمال هم كه باشد نسبت بعلمي كه نميداند عامي شمرده ميشود پس بنا نيست هر كس چهار مسأله خريد و فروش يا طهارت و نجاست دانست فهم اين مسأله را هم داشته باشد و تمام عيبها هم از همينجا است كه آخوندي در كتابي ميخواند كه پيغمبر معراج فرموده و بر عوام امثال خود هم شرح ميدهد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله معراج فرموده و با جسم شريف و لباس و نعلين هم بآسمان بالا رفته و بر براق و رفرف سوار شده جميع اين مطالب را بهمان خيال جاهلانه خود و ساير عوام توضيح ميدهد و شايد فرض كنند آن بزرگوار فرضا مثل مرغي پرواز كرد و بالا رفت تا نعوذ بالله بخدا رسيد و با خدا صحبت كرد و ديدم كه عالم بزرگي مينويسد كه پيغمبر در آسمانها انبيا را ديد با اجساد خودشان و عالمي ديگر اشكالات زياد پيدا ميكند از بعض اخبار معراج كه فرضا پيغمبر (ص‌) در آسمان علي بن ابيطالب (ع‌) را ديد در صورتي كه آن
صفحه ٢٧٣

 بزرگوار هنوز متولد نشده يا ساير ائمه اثني‌عشر اوصياء خود را ديد و تحقيقات در اين بابها ميكند كه روايت آنها تضييع وقت و قلم و كاغذ است و خلاصه آنكه اوهام ملاها در اين مسأله هنوز از حدود خيالات بچگانه بالاتر نرفته و مطلقا نزديك بمطلب هم نيامده‌اند از حكما و كلاميين سابقين هم بعضي كه تأويلات زياد نموده‌اند و بعضي روحاني دانسته‌اند بعضي قائل شده‌اند كه در خواب بوده نه در بيداري و هر يك تحقيقي كرده‌اند كه مناسب خودشان است از علما و محدثين خودمان هم كه جمع و ضبط روايات را فرموده‌اند و تسليم نموده‌اند تحقيقي غير از ترجمه همان اخبار نيست و بهر حال كه چون در ماهيت مسأله سؤالي و اعتراضي نكرده ما هم در صدد جواب نيستيم ولي ميگوئيم كه بيان صحيح در اين باب تا زمان آن عالم رباني مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نشده است غير از مجملاتي كه شيخ اوحد و سيد استاد اعلي الله مقامهما فرموده‌اند كه آنها هم از ذهن عوام مردم بسيار دور است و توضيح زيادي نخواسته‌اند بدهند مگر براي اهلش و اشكالي هم ندارد كه علما و محدثين سابق هر يك فهميده باشند مقتضي نديده‌اند توضيح دهند و اغلب هم نفهميده‌اند و معذلك اقرار هم داشته‌اند و حقير فقير عرض ميكنم امروز در زير آسمان اگر كسي خواسته باشد مسأله معراج را بفهمد ناچار است طوعا او كرها به بيانات مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در آن كتاب و ساير تأليفات ايشان رجوع نمايد و هر بياني غير از بيان ايشان عاري از حقيقت است زيرا بر خلاف كتاب خدا و فرمايشات پيغمبر (ص‌) خواهد بود .
سؤال ١٥ نمره ١٣ حضرت پيغمبر (ص‌) در عالم ذر در ميان مردم يعني ذرات ايستاد و گفت من خداي شما نيستم - و گفت محمد (ص‌) نبي شما نيست صدق است كه حضرت فرمود من خداي شما نيستم و محمد (ص‌) نبي شما نيست
صفحه ٢٧٤

 چون بطلان عالم ذر بطول مي‌انجاميد ترك شد بهر جهت اين فرمايش صحيح است يا نه و پيغمبر بر فرض صحت يعني فرض محال الست گفت يا خدا و دروغ و كفر است اين نسبت معين نمائيد ، و در تناقضاتش نوشته تناقض بيست و پنجم صفحه ١٧ سطر ١٤ جلد دوم خلاصه مينويسد حضرت پيغمبر (ص‌) در عالم ذر ( كه از اصل مجعول و بيانش ميآيد ان شاء الله ) در ميان مردم ذرات ايستاد و گفت الست بربكم زبان خدا شد مثل زبان تو كه ميگوئي من همين طريق پيغمبر (ص‌) گفت آيا من خداي شما نيستم تناقض دارد اين دعوي مضحك و كفرآور با آنكه مينويسد حضرت محمد (ص‌) گفت الست بربكم و بعد گفت محمد (ص‌) نبيكم چگونه حضرت محمد (ص‌) تناقض گفت جواب بدهيد كجا اين حرفها نوشته شده و آقا از چه مدرك برداشته و صدق است يا كذب كفر است يا نه تناقض دارد يا نه .
جواب بسم الله الرحمن الرحيم صدق الله العلي العظيم و صدق رسوله النبي الكريم و صدق عبده و محيي دينه و ناشر فضله كريم بن ابراهيم و نحن علي ذلك من الشاهدين و لعنة الله علي منكري فضائله اجمعين قبل از شروع در جواب ترجمه فرمايش حضرت موسي بن جعفر عليه السلام را كه براي هرون الرشيد نوشت و قاعده كليه‌ايست در جميع امور دينيه كه در اين مورد و در جميع موارد عمل ما و جميع مسلمين بر آن است براي جناب آخوند نقل ميكنيم در كتاب فصل‌الخطاب از بحارالانوار روايت فرموده‌اند از حضرت ابي‌الحسن موسي عليه السلام فرمود رشيد بمن گفت دوست ميدارم كلام مختصري را براي من بنويسي كه متضمن اصول و فروعي باشد و تفسير آنرا بفهمم و از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام شنيده باشي پس نوشتم بسم الله الرحمن الرحيم امور اديان دو امر است امري است كه اختلافي در آن نيست و آن اجماع
صفحه ٢٧٥

 امت است بر ضرورتي كه ناچار از آن هستند و اخبار مجمع عليها كه هر شبهه بر آنها عرضه ميشود و هر حادثه از آنها استنباط ميشود و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه استيضاح اهل آن دليل بر آن است پس هر چه ثابت شد براي اهل آن از كتاب مستجمع علي تأويله ( يعني آيه قرآني كه اختلافي در تفسير آن نباشد ) يا سنتي از نبي صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقل‌ها عدالت آنرا بفهمد تنگ ميشود بر كسي كه استيضاح آن دليل را نموده رد كردن آن و واجب ميشود بر او قبول آن و اقرار بآن و ديانت بآن و هر چه ثابت نشد بر اهلش از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از نبي صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول عدالت آنرا بشناسد وسعت دارد براي خاص و عام امت كه شك در آن نمايند يا انكار نمايند و اين دو امر جاري است از امر توحيد و مادون آن تا ارش خدش و مادون آن پس اين است معروضي كه عرضه ميشود بر آن امر دين پس هر چه ثابت شد براي تو برهان آن اختيار ميكني آنرا و هر چه مخفي شد بر تو روشني آن نفي ميكني آنرا و لا قوة الا بالله و حسبنا الله و نعم الوكيل ، عرض ميكنم حديث شريف دستور جامعي است در جميع امور دين و هر موضوعي را كه خواسته باشي بداني از دين اسلام و فرمايش پيغمبر است (ص‌) بهمين ترتيب معين ميكني و يقين ميكني بلكه اين قاعده‌ايست كه در همه اديان جاري است و اگر در دين مسيح هم خواسته باشي امري را معين كني بهمين كيفيت است و اين حديث شريف خلاصه اخبار ديگر است كه در اين باب فرموده‌اند و صحت آنرا هر عاقلي بعقل خود ميفهمد و محتاج بشرح آن فعلا نيستيم و از جمله امور دين امر عالم ذر است كه در ارشاد بيان فرموده‌اند و ملاحظه كردي كه آخوند از اصل منكر شده و آنرا نعوذ بالله جعل پنداشته و اگر اقلا اظهار جهل كرده بود براي خودش اسلم و اولي و بعقل
صفحه ٢٧٦

 نزديكتر بود و حال آنكه در حديث فرمودند براي خدا بر مردم دو حق است يكي آنكه نگويند چيزي را كه نميدانند و يكي آنكه رد نكنند چيزي را كه نمي‌دانند و استشهاد بآيه مباركه فرمود كه الم‌يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب ان لايقولوا علي الله الا الحق خلاصه بر ما است كه باندازه مقدور و اقتضا در صدد اثبات آن و نصرت دين باشيم و از كتاب خدا و سنت پيغمبر و فرمايش ائمه اطهار صلوات الله عليهم وجود عالم ذر را اثبات نمائيم و اما چگونگي آن عالم را تعريف نمائيم مورد سؤال نيست و بيانش هم تفصيل زياد دارد و مخفي نماند كه وجود عالم ذر در نزد همه مسلمين اعم از سني و شيعه از ضروريات و بديهيات اوليه است بلكه از ابده بديهيات است منتهي ممكن است باين اسم در نزد همه معروف نباشد ولي در نزد حكما و علما و محدثين پوشيده نيست و همه ميدانند و اقرار دارند زيرا عالم ذر همان عالم محشر است و عالم قيامت است كه همه مسلمين معتقدند كه بآنجا برميگردند و محشور ميشوند و معاد روز قيامت را حتي همه عوام هم شنيده‌اند و اعتقاد كرده‌اند بلي براي آن عالم يا آن روز اسامي ديگر هم هست كه در قرآن و اخبار فرموده‌اند و اهل علم و حديث ميدانند و جناب آخوند يا قرآن و حديث نخوانده‌اند و ندانسته‌اند و يا آنكه قصدشان عناد است و گشته‌اند مطلبي را پيدا كنند كه عوام مردم كمتر شنيده باشند و آنها تصديقشان نمايند خلاصه آنكه عالم محشر اسامي متعدده دارد و از جهات و حيوث مختلفه كه دارد از هر جهتي اسمي پيدا ميكند پس از جهتي كه همه اناسي در عود خود بآنجا برميگردند و در آنجا محشور ميشوند عالم محشرش ميگويند يا روز محشر و از جهتي كه همه اناسي از آنجا گرفته شده‌اند عالم نفسش ميگويند زيرا كه مبدء نفوس اناسي از آنجا است و در بالاتر از آن عالم در ساير عوالمي كه خداوند خلق كرده ذكري از انسان نيست و خداوند در مقامات بالاتر
صفحه ٢٧٧

 از انسان عوالم و ايامي را خلق كرده كه در آنجا ابدا ذكري از انسان نيست چنانكه در كتاب مجيد ميفرمايد هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم‌يكن شيئا مذكورا و گاهي عالم حقايقش ميگويند بهمين مناسبت كه حقيقت انسان از آنجا است و روز ميثاقش ميگويند براي اينكه در آن روز و در آن عالم عهد و ميثاق عبوديت خداوند و ولايت آل‌محمد (ع‌) از مردم گرفته شد و بعضي قبول كردند و بعضي انكار كه بقول عوام همان روز الست باشد و گاهي عالم ظلال يا عالم اظله ميگويند باين مناسبت كه اشباح همه اين خلق آنجا است و ما در فارسي سايه ميگوئيم و سايه انسان مثل انسان است و هر حركتي كه انسان ميكند سايه او هم همان حركت را ميكند همچنين است هر عملي كه انسان در اين دنيا ميكند در آن عالم كه عالم حقيقت او است براي او ثابت ميشود و حقيقت انسان هم همان عمل و حركت را ميكند باين جهت بآن عالم عالم اظله ميگويند يا از جهت اينكه انسان ظل الله است و يا اينكه ظل را بمعني حقيقت گرفته‌اند زيرا باين معني هم استعمال شده و در حديث است كه ان الله يمسك الاشياء باظلتها يعني خداوند نگاه ميدارد چيزها را بحقايق آنها و طبرسي گفته است كه مراد از ظل خود شخص است و هكذا بمناسبات ديگر كه ذكرش موجب تطويل است و گاهي بآن عالم عالم ذر ميگويند از اين حيث كه ابتداي همه اناسي قبل از آمدن باين دنيا از آنجا است و ذر كه ميگويند مناسبات لغوي زياد دارد زيرا ذر بمعني مورچه است و تعبيري از كوچكي انسان در مقابل كبرياء و عظمت خالق آورده‌اند بلكه باين مناسبت انسان از ذره هم كمتر است و ذره توي آفتاب كه ميگويند مرادشان اين غبارهاي كوچك است كه هيچ وزني ندارد و ذرات هبائيه بآنها ميگويند و خداوند در قرآن كه تعبير ميآورد از چيزي كه هيچ قدر و وزن و حجمي ندارد تعبير بذره آورده و ميفرمايد من يعمل مثقال ذرة خيرا يره حال باين مناسبت
صفحه ٢٧٨

 حقايق اناسي را در مقابل عظمت پروردگار عالم ذر فرموده‌اند و نيز در لغت مينويسند كه وقتيكه انسان دست خود را روي خاك بزند آن مقداري از خاك كه بدست انسان مي‌چسبد ذره ميگويند پس باين مناسبت هم ممكن است كه انسان را در بدء خلقت كه از خاك خلق شده ذر گفته‌اند و نيز وقتيكه زارع دانه را بزمين مي‌پاشد و در زمين متفرق ميكند عرب ميگويد ذر الحب و باين مناسبت هم ممكن است چون اناسي را خداوند از عالم بالا در اين زمين پاشيده و متفرق فرموده و هكذا مناسبات لغوي ديگر هم هست كه بآن عالم عالم ذر ميگويند و نميدانم چرا بر جناب آخوند شاق شده و منكر عالم اناسي شده است و يا آنكه چنين پنداشته كه بدء و عود اناسي بهمين دنيا است و عالم ديگر نيست و اما آيات و اخباري كه دلالت بر وجود اين عالم دارد زياد است ولي بطور اختصار چند حديث ذكر ميكنيم در كتاب‌المبين است از بحار از اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليه السلام كه گفت ابن‌كوا آمد خدمت آن حضرت و عرض كرد يا اميرالمؤمنين خبر بده مرا از خداي تبارك و تعالي آيا تكلم فرموده است با احدي از ولد آدم پيش از موسي فرمود علي عليه السلام بتحقيق تكلم كرده است خدا با جميع خلقش برشان و فاجرشان و همه جواب داده‌اند پس اين جواب بر ابن‌كوا گران آمد و نفهميد آنرا عرض كرد چگونه است اين يا اميرالمؤمنين فرمود آيا نميخواني كتاب خدا را آنجا كه به پيغمبر ميفرمايد و اذ اخذ ربك تا آخر آيه پس شنوانيد كلام خود را بآنها و رد جواب نمودند همچنانكه ميشنوي كه در آيه مباركه است قالوا بلي و شرح عهد و ميثاق آن روز را ميفرمايد تا در آخر حديث ميفرمايد كه همه خلق اقرار باين مطالب نمودند در ميثاق و ملائكه بر آنها شهادت دادند تا اينكه روز قيامت نگويند ما از اين غافل بوديم ، عرض ميكنم روز ميثاق همان عالم ذر است كه در اخبار ديگر بيان شده چنانكه باز روايت ميفرمايد از
صفحه ٢٧٩

 حضرت ابوجعفر عليه السلام كه فرمود خداوند گرفته است ميثاق شيعه ما را بولايت ما و آنها ذر بودند روزي كه ميثاق گرفت بر ذر باقرار بربوبيت و براي محمد صلي الله عليه و آله بنبوت و عرضه كرد خداوند بر محمد امت او را در طين و آنها اظله بودند و خلق كرد آنها را از طينتي كه خلق كرد از آن آدم را و خلق كرد خدا ارواح شيعيان ما را پيش از ابدانشان بدوهزار سال و عرضه كرد آنها را بر پيغمبر و شناساند او را بآنها و شناساند علي را بآنها و ما مي‌شناسيم آنها را در لحن قول و سؤال شد حضرت ابوجعفر عليه السلام از قول خدا : و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم ، فرمود بيرون آورد خداوند از پشت آدم ذريه او را تا روز قيامت پس بيرون آمدند مثل ذر پس معرفي فرمود بايشان نفس خودش را و نمايانيد بايشان خودش را و اگر غير اين بود هيچكس خداي خود را نمي‌شناخت و اين قول خداست كه ميفرمايد : و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ، و فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام كه خداي تبارك و تعالي گرفت ميثاق بندگان را و حال آنكه آنها اظله بودند پيش از تولد پس هر يك از آنها كه شناختند يكديگر را مؤتلف شدند و هر يك كه نشناختند مختلف شدند و از آن حضرت است كه فرمود در قول خداي تعالي : و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي ، عرض شد معاينة بود اين مطلب فرمود بلي پس ثابت شد معرفت و فراموش كردند آن موقف را و زود باشد كه متذكر بشوند و اگر غير اين بود هيچكس نميدانست كه كيست خالق او و رازق او پس بعضي از ايشان كسي است كه بزبان خودش اقرار كرده در ذر و ايمان نياورده بقلب خودش كه خداوند فرمود و ماكانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل ، و از ابي‌بصير از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده گفت عرض كردم بآن بزرگوار چگونه جواب دادند و
صفحه ٢٨٠

 حال آنكه ذر بودند فرمود قرار داد در ايشان چيزي كه هر گاه سؤال بكند از ايشان جواب بدهند او را يعني در ميثاق ، عرض ميكنم اخبار وارده در بيان عالم ذر و شرح ميثاق در آن مقام زياده از آن است كه همه را در اينجا روايت نمائيم و هر كس خواسته باشد بكتب اخبار و تفسير مراجعه ميكند و من هنوز تا اين تاريخ نشنيده بودم كه مسلماني كه ادعاي تسليم امر پيغمبر صلي الله عليه و آله را دارد و ادعاي علم هم دارد بلكه اعتراض بر علما هم دارد منكر عالم ذر و عالم معاد باشد و حال آنكه اقرار بمعاد را از اصول دين ميدانند و حتي از اول باطفال خود ميآموزند الا اينكه چون در كتاب ارشاد نوشته‌اند و حقيقت آنرا خواسته‌اند شرح بدهند جناب آخوند منكر شده و پيداست كه در همان روز در موقع گرفتن ميثاق ولايت آل‌محمد عليهم السلام و ميثاق ولايت دوستان ايشان منكر شده و قبول نكرده چنانكه خداوند ميفرمايد و ماكانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل خلاصه كه عالم ذر عالمي است كه خداوند حقايق اشياء را در آنجا خلق كرده و از آنجا گرفته و بنا بر اين عالم ذر متعدد هم هست و يكي نيست و براي هر طبقه از خلق كه خداوند باين دنيا فرستاده عالم ذر علي‌حده‌ايست زيرا هر طبقه حقيقت و ماده علي‌حده دارند و از يك ماده و يك مقام گرفته نشده‌اند و بيان اين مطلب بزرگ هم مختص بمشايخ ما اعلي الله مقامهم و بالاخص مؤلف كتاب ارشاد است پس ذر آل‌محمد عليهم السلام غير از ذر انبياء است و بالاتر از آنها است و در مقام اول خلق است و ذر انبياء بالاتر از مقام اناسي است كه مقام نفس قدسيه باشد و هكذا ذر عالم جن دون اناسي است و ذر ملائكه دون جن است و ذر حيوانات دون ملائكه است خلاصه كه شواهد اين مطالب در اخبار موجود و در حكمت ثابت است و عالم ذر بطور اطلاق كه گفته ميشود مراد ذر اناسي است كه مقام حقايق آنها قبل از تنزل بعوالم پائين و تولد در اين
صفحه ٢٨١

 دنيا باشد و آنجا همينجا است كه انسان در معاد خود بآنجا برميگردد و بهشت يا جهنم او در آنجا است زيرا بر كسي شبهه نيست كه انسان از همانجا كه آمده بآنجا برميگردد و از جائي كه نيامده است بآنجا برنميگردد و خلاصه آنكه عالم ذر همان عالم معاد است منتهي آنكه در ابتدا ذر خوانده ميشود و در انتها عالم حشر و محشر و معاد خوانده شده و اگر بخواهيم در صدد بيان اين مراتب برآئيم از مطلب خارج ميشويم و مورد سؤال هم نيست باقي ماند سخن در اينكه آخوند تعجب كرده‌اند از اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله كه شخص اول كاينات است در آن عالم كه مقام اخذ ميثاق عبوديت همه خلق است در ميانه همه آنها ايستاد و الست بربكم و محمد نبيكم گفت و انكار ايشان از اين جهت است كه ميخواهند بگويند الست بربكم را خود خداوند گفت و اگر پيغمبر گفته باشد شرك ميشود و مؤلف ارشاد كه فرموده‌اند پيغمبر صلي الله عليه و آله در آن مقام زبان خداوند شد و گفت اين كفر و شرك است و مأخذ ندارد و حال نميدانم چه منظور و خيالي ميكنند آيا ميخواهند بگويند اصلا خداوند چيزي نگفت و تكلمي نفرمود اينكه بر خلاف صريح قرآن و اخبار است كه خداوند از همه بني‌آدم اين مطلب را سؤال كرد و همه را بر خودشان شاهد گرفت و همه جواب گفتند و بعضي از اخبار و آيات داله بر اين مطلب را ذكر كردم منتهي بعضي قلبا و لسانا اقرار كردند و بعضي قلبا انكار كردند ولي همه سؤال شدند و جواب دادند و با آنها خداوند تكلم فرمود همچنانكه خدا با موسي هم تكلم فرموده با عيسي هم تكلم فرموده با ملائكه هم تكلم فرموده كه همه اينها در قرآن صريح است و موسي (ع‌) از بس كه با پروردگار سخن گفته كليم الله ناميده شده و اين مطلب قابل انكار نيست پس شبهه نيست كه خداوند تكلم فرموده و اگر آخوند اين مطلب را اقرار دارد پس يا اين است كه خيال ميكند كه خداوند تكلم فرموده بزبان ديگري غير از زبان پيغمبر
صفحه ٢٨٢

 صلي الله عليه و آله و شخص ديگري غير از آن بزرگوار و آيا او كيست و چيست آيا پيغمبري است يا انساني است يا درختي است يا سنگي است و اگر انساني است و پيغمبري است كيست كه ما او را نمي‌شناسيم و نشنيده‌ايم آيا نعوذ بالله او ذات قديمي است و هميشه با خدا بوده و قدما متعددند يا آنكه خلق او است و اگر خلق است كيست غير از پيغمبر (ص‌) و اسمش چيست و كجا بوده و الآن كجا است و اگر آخوند ميگويند اينطور نيست بلكه خدا با زبان خود سؤال فرمود و تكلم كرد و با زبان كسي ديگر نبود ميپرسيم آن زبان آيا خود خداست يا غير خداست اگر غير خداست مثل اينكه در بندگان مي‌بينيم كه زبان شخص غير از خود شخص است و ممكن است زبان كسي را ببرند و خود شخص باقي و بر جا باشد و سخن هم بگويد منتهي با آلات ديگر و چشم و ابرو و دست مطلب خود را بفهماند در خداوند هم همين قسم است و زباني مثل زبان ما دارد يا باين قسم نيست و براي خدا آلات و جوارحي مثل ما نيست و مركب نيست و غير خدا هر چه باشد خلق خداست و خداوند هم در خلق جوارحي را بر خود گرفته است و بعضي را دست خود و بعضي را چشم خود و بعضي را روح خود و بعضي را زبان خود ناميده است و نقلي نيست و خدا زباني هم در خلق دارد و كفري و شركي لازم نميآيد زيرا معاني اينها از نوع معاني خلقيه نيست كه كفر و شرك و تركيب لازم بيايد و اگر ميگويد آن زبان خود خداست نعوذ بالله و ذات خداست كه در مقام خلق ميآيد و معروف آنها ميشود و تكلم و سؤال و جواب ميفرمايد اينهم كه بر خلاف توحيد و ضرورت اسلام ميشود و ذات پروردگار مدرك خلق نميشود و كلام هم در ذات پروردگار نيست و كلام خدا آنطور كه جمعي از سنيان گفتند قديم نيست بلكه خلق است و حادث است و آنها كه قائل بقدم قرآن شدند غلط گفتند و نفهميدند و خداوند بر آنها رد ميفرمايد و ميفرمايد مايأتيهم من ذكر من
صفحه ٢٨٣

 ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون خلاصه كه اينها مطالبي است قشري و جدلي است كه خواستيم بزبان آخوندي باشد و حقيقت امر را هم بخواهيم بزبان اهل حكمت بيان كنيم تفصيل دارد و مشكل است و ميخواهيم در اين كتاب بهر درجه كه ممكن است مطالب را ساده و بزباني كه براي همه آسان باشد بيان كنيم پس ميگوئيم شبهه نيست كه خداوند با خلق تكلم فرموده و تكلم كردن از هر كه باشد و بهر طور كه باشد حادث است زيرا تكلم حركتي است بعد از سكون و نطقي است بعد از سكوت و در ذات پروردگار تغييرات و حوادث نيست و تجديد امري نميشود و ذاتي است احديه كامله من كل حيث و نقصي از هيچ جهت در آن نيست و كمالي تازه نبايد پيدا كند پس تكلم كردن بمعاني خلقيه در ذات پروردگار معني ندارد و اگر تكلم صفت خداست صفتي است مثل ساير صفات خلقيه او و باين معاني خلقيه هم كه متعارف ما است نيست مثل اينكه خدا عالم هم هست اما علم پروردگار مثل علوم خلقي عبارت از حضور معلوم در نزد عالم نيست و براي پروردگار ذهني مثل اذهان خلق نيست خدا بصير و سميع هم هست اما نه مثل خلق كه در ديدن و شنيدن محتاج بچشمي و گوشي باشد و محتاج بروشني باشد كه از خارج بر روي ديدنيها بيفتد و عكس آنها بيايد و در جليديه پروردگار بيفتد يا هوائي در خارج باشد كه صدا در هوا سير كند و بيايد و بطبله گوش پروردگار برسد و خداوند باين نوع بصير و سميع نيست بلكه ديدن و شنيدن پروردگار مطلقا بنحو خلق نيست پس بايد بگوئيم خداوند مسلم تكلم فرموده و تكلم صفت خداست مثل اينكه در خلق هم همينطور است و تكلم انسان صفت انسان است و نطق صفت انسان است و اهل منطق بانسان حيوان ناطق ميگويند يعني حيواني كه اين صفت دارد كه نطق ميكند پس نطق و كلام صفت خداست و خدا صفت خود را احداث ميفرمايد و ديدن و شنيدن و ساير صفات
صفحه ٢٨٤

 پروردگار هم بهمين معني است و خدا بصير است يعني ديدنيها را احداث فرموده و همچنين خداوند تكلم و نطق خود را احداث ميفرمايد و آيت اين مطلب را در خود خلق هم قرار داده كه درست بفهمند تو هم كه تكلم ميكني ولو اينكه با اين آلات و جوارح خلقيه است كلام خود را انشا و احداث و خلق ميكني و شاهد اين مطلب در قرآن هم هست و خدا ميفرمايد و تخلقون افكا يعني شما دروغ خلق مي‌كنيد يعني همين كلمات دروغ و بي‌حقيقت و اعتراضات بيجا كه ميكنيد دروغ‌هائي است كه شما خلق ميكنيد پس كلام خدا صفت خدا و خلق خداست مثل اينكه كلام خلق هم خلق آنهاست منتهي اين است كه خلق خدا بنحوي است كه شايسته او است و او احسن الخالقين است و خلق خلق ناقص بنحوي است كه شايسته خود خلق است و هر چه باشد خوب باشد يا بد راست باشد يا دروغ باذن خدا باشد يا بي‌اذن باز بحول و قوه پروردگار است نه اينكه باستقلال خودشان باشد كه شرك لازم بيايد و خلق حول و قوه ديگر از خودشان ندارند و خدا بآنها داده و بحول و قوه او خلق ميكنند منتهي بعضشان بد خلق ميكنند بعضشان خوب خلق ميكنند و خلق كردن از صفات ذاتيه پروردگار نيست كه جايز نباشد در خلق بگوئي خالق هستند بلكه اين خلق هم ميتوانند خالق باشند و خالقيت صفت ذاتي خدا نيست نمي‌بيني گاهي خدا خلق ميكند و گاهي خلق نميكند مثلا اگر تو صاحب فرزند هستي خدا فرزند براي تو خلق كرده و اگر صاحب فرزند نيستي خدا فرزند براي تو خلق نكرده و خالق فرزند براي تو نيست پس خداوند هم كه خالق علي الاطلاق است در مقام خلق خالق است نه در مقام ذات و در مقام ذات پروردگار نفي و اثبات نيست اما مقام خالقيت نفي و اثبات ميشود اگر خدا چيزي خلق كرد خالق او است اگر خلق نكرد خالق آن چيز نيست و در هر وقتي كه چيزي را خلق كرد خالق است و در غير آن وقت
صفحه ٢٨٥

 خالق نيست مثل اينكه اگر خدا چيزي را اراده كرد مريد است اگر اراده نكرد مريد نيست پس اين قبيل از صفات پروردگار ذاتي نيست و صفت خلقي است و بخلق خود هم داده پس خلق كردن هم صفتي است كه خدا بخلق هم داده است منتهي بعضي باذن خدا خلق ميكنند مثل عيسي كه باذن خدا مرغ خلق ميكند و خدا ميفرمايد و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذني و بعضي از خلق بي اذن خدا ممكن است كاري بكنند و خلقي بكنند و تكلمي بنمايند و خدا ميفرمايد ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون خدا اذن داده بشما يا بر خدا افترا مي‌بنديد و دروغ خلق ميكنيد خلاصه كه تفصيل اين مطلب منظور نيست ولي از همين عرض مختصر مطالب ديگر در مقامات ديگر كه گاه مورد اعتراض بر ماها است حل ميشود و مقصود اين بود كه كلام خدا خلق خداست و صفت خداست و ضرر ندارد كه بعضي اخبار را در اين مقام نقل نمائيم كه شاهد اين عرايض باشد و مأخذ ما را در جميع مطالبي كه ميگوئيم بداني ان شاء الله در كتاب‌المبين است از توحيد صدوق از اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث طويلي كه فرمود كلام خداي تبارك و تعالي صفت او است و كلام بشر افعال ايشان است عرض ميكنم و مطلب در هر دو يكي است زيرا افعال خلق هم صفات آنها است و صفت خدا هم فعل خداست و مشيت او است چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود بتحقيق خداوند تجلي فرمود براي بندگانش در كلامش و لكن بندگان نمي‌بينند انتهي پس كلام خدا صفت خداست و فعل او است و مشيت او است چنانكه در كتاب‌المبين از بحار نقل ميفرمايد كه سؤال شد حضرت رضا عليه السلام و عرض شد باو خبر بده بمن جعلني الله فداك از كلام خدا با موسي فرمود خدا دانا است كه بچه زبان تكلم فرموده بسرياني بوده است يا عبراني پس سائل زبان خود را گرفت و عرض كرد اين است و جز اين نيست از اين زبان سؤال ميكنم پس فرمود حضرت
صفحه ٢٨٦

 ابوالحسن عليه السلام منزه است پروردگار از آنچه تو ميگوئي و معاذ الله كه پروردگار شبيه بخلق باشد يا تكلم نمايد بمثل آنچه آنها تكلم ميكنند و لكن خداي تبارك و تعالي نيست مثل او چيزي و گوينده و كننده نيست عرض كرد چگونه است اين فرمود كلام خالق بمخلوقي نيست مثل كلام مخلوقي بمخلوقي و تلفظ نميفرمايد به باز كردن دهن و زبان و لكن ميگويد باو بشو پس مخاطبه او با موسي مشيت او بود از امر و نهي بدون تردد در نفس تا آخر حديث عرض ميكنم تصريح امام عليه السلام را ملاحظه كردي كه تكلم پروردگار احداث او است و معني ديگر غير از معني كن ندارد و مشيت او است و باين معاني خلقيه كه متبادر باذهان خلق است نيست ولو اينكه هر چه باشد باز حادث است چنانكه عرض شد بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه آيا خداوند هميشه متكلم است فرمود كلام محدث است خداي عز و جل بود و متكلم نبود پس احداث كرد كلام را و در حديث ديگر فرمود كلام صفت محدثه‌ايست و صفت ازليه نيست بود خداي عز و جل و متكلم نبود ، عرض ميكنم پس كلام پروردگار صفت او است كه براي خودش خلق فرموده و مشيت او است و اينكه در بعض اخبار هم هست كه ميفرمايند كلام پروردگار مخلوق نيست يعني شبيه بساير مخلوقين و مشاءات نيست بلكه مشيت او است كه گاهي هم باسم خلق خوانده نميشود و باسم امر خوانده ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر و مشيت عالم امر است اما امر هم از خداست و مخلوق است باري پس تا اندازه اذهان نزديك شد كه كلام خدا صفت خدا و تجلي خداست و خداوند بر همه خلق تجلي فرموده و خود را بآنها شناسانده و سؤال و جواب فرموده و تكلم فرموده كه در حديثي كه در دو سه صفحه قبل روايت كرديم شنيدي كه خداوند با همه خلق خود تكلم فرموده يعني بر همه تجلي فرموده و آيت تعريف خود را در همه گذارده و بهمه داده است ،

صفحه ٢٨٧

 و في كل شئ له آية       ** * **      تدل علي انه واحد
و اين تجلي لامحاله از خلق است و در خلق است نه در ذات پروردگار و خلق در مقام ذات پروردگار مذكور نيستند پس اين تجلي و اين كلام و اين امر و اين ميثاق و اين سؤال پروردگار همه در مقام خلق است پس خدا در مقام خلق تكلم فرمود يعني تجلي فرمود و تجلي اول پروردگار بنص قرآن و اخبار زياده از احصا و ضرورت اسلام و همه مسلمين و دلايل عقليه كه در محل خود بيان شده شخص پيغمبر آخرالزمان است صلي الله عليه و آله و براي اين تجلي مراتب بسيار و مقامات بي‌شمار است بعدد جميع مراتب و افراد خلق از مقام اول ما خلق اللهي گرفته تا ادناي خلق و هر ذره ذره كاينات همه جا و همه چيز بتجلي و امر پروردگار موجود شده و چه خوب ميگويد شاعر اين شعرش را كه :
دل هر ذره كه بشكافي       ** * **      آفتابيش در ميان بيني
و اين آفتاب همان اشراق امر و تجلي پروردگار است و در كتاب مجيد ميفرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون يعني امر پروردگار وقتيكه اراده بفرمايد چيزي را اين است كه بخود آن چيز بفرمايد بشو پس بشود پس امر پروردگار با همه چيز است و همه چيز باين امر و اين تجلي برپا است و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس امر خدا با همه خلق هست و با همه سؤال و جواب ميفرمايد و تكلم ميفرمايد و تكلم پروردگار با اين خلق دائمي است و موقت بوقتي و زماني و مكاني نيست چنانكه حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در تفسير آيه مباركه : قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا ، فرمود بتحقيق خبر ميدهم تو را كه كلام خدا نيست براي او آخري و نه غايتي و منقطع نميشود هرگز و اين فرمايش هم منافات با ساير اخبار كه فرمودند كلام محدث است ندارد زيرا مراد از محدث حادث زماني
صفحه ٢٨٨

 نيست بلكه مراد اين است كه ذاتا حادث است يعني محتاج بخداست پس آن عالم عالم ذر و عالم ميثاق و سؤال و جواب و تكلم است هميشه دائمي است زيرا پروردگار هميشه خلق ميفرمايد چيزي را و كل يوم هو في شأن پس هميشه با آنها تكلم ميفرمايد و عهد و ميثاق ربوبيت خود و عبوديت آنها را ميگيرد و هميشه تجلي ميفرمايد بر خلق خود منتهي بفرمايش امام كه حديثش را روايت كردم خلق نمي‌بينند عرض ميكنم چون حالا فراموش كرده‌اند نمي‌بينند و نمي‌شنوند همچنانكه از حديث شنيدي كه فرمود معرفت ثابت شده است و موقف را فراموش كردند و زود باشد روزي متذكر شوند خلاصه آنكه تجلي و كلام پروردگار دائمي است و دانستي كه تجلي اول پيغمبر آخرالزمان است صلي الله عليه و آله كه فرمود بجابر اول ما خلق الله نور نبي تو است اي جابر و گاه بزبانهاي ديگر تعبير آورده‌اند و فرموده‌اند اول ما خلق الله عقل است و عقل و نور پيغمبر هر دو يكي است و عقل يا نور پيغمبر صلي الله عليه و آله را خداوند تنزل داد و پائين فرستاد و ساير مراتب خلق را از آن نور و تجلي اول ايجاد فرمود پس عقل ماده كاينات شد و علت موجودات گرديد چنانكه در حديث شريف فرمودند پس هر موجودي در هر مكان يا زماني كه هست از آن ماده است و ماده هر چيزي با خود او است و تخلف از آن نميكند منتهي اين است كه براي اين ماده مراتبي است كه بعضي دون بعضي است مثل اينكه آفتاب را كه در آسمان مي‌بيني نور او تنزل كرده و پائين آمده و در آسمان آفتاب را مي‌بيني و در زمين هم آفتاب مي‌بيني اما ماده آفتابهاي زمين اجرام هوائي و ارضي است ولي ماده آفتاب آسمان جرم سماوي است و در صورت هم فرق ميكنند چنانكه محسوس مي‌بيني كه آفتابهاي زمين رنگهاي مختلفه و شكلهاي مختلفه دارد و در آفتاب آسمان اين اختلافات نيست پس گويا با چشم ديدي كه اين آفتابها همه از يك ماده و يك صورت نيستند
صفحه ٢٨٩

 و درجات مختلفه دارند اما بآن نظر كه عرض كرديم ماده همه آنها امر خدا و تجلي او است همه صاحب ماده واحده ميشوند و خدا فرمود و ما امرنا الا واحدة پس همگي حكايت امر پروردگار و اجابت سؤال او را نموده‌اند اما برنگ و شكل و اندازه قابليت خودشان و در درجه و مقام خودشان و اختلاف از اين جهت پيدا شده و خداوند ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا يعني براي هر كسي درجه‌ايست از عملش يعني از صفتش و صورتش پس سؤال پروردگار يكي است و جوابها مختلف است بر حسب درجه عمل هر كسي بعضي بلي گفته‌اند و بعضي نعم گفته‌اند و اينكه در آيه مباركه فرمود همه بلي گفتند يعني همه موجود شدند و آنكه در حديث فرمود كه بعضي در دل انكار كردند يعني در قابليت و بعكس امر پروردگار كار كردند پس بعضي مؤمن شدند و بعضي كافر و بعضي خوب شدند و بعضي بد مثل اينكه آفتاب از آئينه سؤال ميكند آيا من آفتاب نيستم بزبان حال و مقال و صورت جواب ميدهد بلي و گويا آفتاب را بمن و تو نشان ميدهد اما همين سؤال را آفتاب از ذغال ميكند ذغال جواب انكار ميدهد و بصورت و زبان حال و مقال سياهي نشان ميدهد كه بر خلاف آفتاب است ولي معذلك پيدائي ذغال هم از آفتاب است و اگر آفتاب و روشني نبود تو ذغال را نمي‌ديدي و جواب او را نمي‌شنيدي حال اگر اهل بصيرت هستي از اين عرايض ساده مطلب بفهم كه باين سادگي قطعا در هيچ كتاب نديده مشروط بر اينكه اشتباه نكني و وحدت وجودي يا وحدت موجودي نشوي كه عرايض من بقدر زمين و آسمان با آنها فاصله دارد و بقدر ايمان و كفر فرق دارد خلاصه كه چون در اول اين كتاب وعده داده‌ايم كه مهما امكن فوايد علمي در آن بگذاريم و بعض مشكلاتي را كه اهل معني غالبا در آن بحث مينمايند حل نمائيم در هر جائي بمناسبت بيان مسأله ميشود و در اين مقام خدا خواست كه اشاره بسخافت عقيده وحدت وجوديين و
صفحه ٢٩٠

 شركاء آنها شد و ان شاء الله حل اشكال بزرگي از جمعي ميشود و آن امر واحدي را كه جمعي از كوتاه‌نظري ذات خدا پنداشتند معلوم شد كه اشتباه است و اين خلق خداست و واحد هم هست و اين امر خدا و صفت خدا و تجلي خداست و اراده خداست كه در مقام خلق است و نفي و اثبات هم ميشود زيرا خداوند هر وقت خواست اراده ميكند هر وقت نخواست نميكند و چيزي بر پروردگار حتم نميشود و بهر حال كه منظور ما اين بود كه امر پروردگار در جميع مراتب خلق با همه ذرات خلق هست و با جميع خلق تكلم فرموده و بهمه آنها امر بموجود شدن فرموده و امر بعمل كردن فرموده و از همه عهد و ميثاق بربوبيت خود و رسالت پيغمبر صلي الله عليه و آله را گرفته است و بهمه فهمانده است كه پيغمبر فرستاده او است و تجلي او است و همان عقل اول است كه تنزل كرده و پائين آمده تا باين خاك و در همه درجات با هر فردي و ذره از اين خلق هست چگونه نيست و حال آنكه وجود هر ذره و قيام هر فردي باين امر و اين تجلي است و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس معلوم شد كه زبان تكلم پروردگار وجود پيغمبر است صلي الله عليه و آله و خداوند با ذات خود تكلم نميكند همچنانكه خلق خود را هم اينطور قرار نداده كه با ذات خود تكلم كنند و جميع خلق با صفت خود تكلم ميكنند نمي‌بيني كه گاهي تكلم ميكنند و گاهي تكلم نميكنند و اگر تكلم در ذاتشان بود مي‌بايست هميشه متكلم باشند و يا آنكه ميبايست شخص زيد هميشه نفي و اثبات بشود و حال آنكه زيد تا هست نفي و اثبات نميشود و زيد هست و متكلم هم نيست و اشكالي هم ندارد زيرا تكلم صفت او است و نفي و اثبات ميكند آنرا و همچنين است امر در پروردگار و لله المثل الاعلي و خداوند صفت خود را محو و اثبات ميفرمايد و يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب يعني خدا محو ميكند مشيت خود را و اثبات ميكند آنرا
صفحه ٢٩١

 و انسان را هم همينطور قرار داده و خلق الله آدم علي صورته يعني خدا انسان را بر صفت و صورت خود آفريد كه آيت تعريف و تعرف پروردگار باشد پس تكلم پروردگار هم صفت او است و صفت او است كه زبان تكلم او است و مرادم اين زبان گوشتي نيست اگر چه جناب آخوند نفهمند و در بدن اين انسان عرضي هم كه نگاه ميكني همان زبان تنها آلت تكلم نيست بلكه ملاحظه ميكني انسان با زبان و چشم و ابرو و همه اعضاء خود حرف ميزند بلكه با تغييرات حالات و قيافه و رنگهاي مختلفه خود سخن ميگويد نمي‌بيني كه كسي كه رنگش زرد ميشود گويا بزبان فصيح بگويد ميترسم يا آنكه قرمز ميشود ميگويد خجل هستم و آنكه تو را مي‌بيند و قيافه او عبوس ميشود ميگويد كه تو را دوست نميدارد و آنها كه از ذكر فضائل آل‌محمد عليهم السلام مشمئز و متنفر ميشوند ميگويند كه دشمن آل‌محمدند با اينكه بزبان خود نميگويند اما تو آنها را با اخلاق و احوال و قيافه كه نشان ميدهند ميشناسي و نطق و تكلم آنها را بهمان زبان كه ميگويند مي‌فهمي و لحن قول آنها شناخته ميشود و معلوم است كه مطلب ديگر ميخواهد بگويد اما بدبخت ميترسد كه آنچه در دل دارد بزبان بگويد و مطلب ديگر ميگويد فرضا من و تو را نسبت بغلو ميدهد خلاصه كه عرضم اينها نيست عرضم اين است كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله كه خلق اول و موجود اول و كائن اول است صفت خداست و تجلي خداست و امر خداست و تكلم خداست و زبان خداست و هر چه خدا از خود بخلق خود فرموده و فهمانيده با اين زبان است و لايبلغ عن الله الا رسل البشر پس همينطور كه در اين دنيا مي‌بيني زبان خداوند در ابلاغ اوامر و نواهي و احكام و خير و شر انبياء خدا هستند در عالم ذر و عالم حقيقت هم زبان پروردگار در ايجاد خلايق و تعيين درجات ايشان انبياء خدا هستند و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله اولي آنها است پس او زبان خداست و خدا با زبان
صفحه ٢٩٢

 خود فرمود الست بربكم و كفر و شركي لازم نميآيد ،
و چون جناب آخوند همه جا در صدد است كه تناقضي در فرمايش مؤلف ارشاد (اع‌) پيدا كند ميگويد پيغمبر اگر گفت الست بربكم و بعد از آن گفت و محمد نبيكم و منظورش خودش بود اين تناقض ميشود كه آن بزرگوار هم خدا باشد العياذ بالله و هم پيغمبر ، عرض ميكنم اين مزخرفات اگر چه در نزد عقلا و حكما بسيار خنده‌آور است ولي چون براي هر سؤالي جوابي است ناچاريم جواب بسيار ساده كه مناسب اين سؤال است بنويسيم و بيان واقعي اين مطلب مناسب اين كتاب نيست پس عرض ميكنم اينهم تناقض نيست و از عرايض سابقه ما دانستي كه اصل اين سؤال و جواب در مقام خلق است و آنجا كه خلقي باشند و كلامي بشنوند و جوابي بدهند نه در مقام ذات پروردگار كه از ادراك خلق برتر و بالاتر است و مقام ربوبيتي كه خدا با زبان پيغمبر سؤال فرمود يعني پرورندگي در مقام خلق است كه پرورنده مي‌پروراند خلق خود را پس اين پرورنده در همانجا است كه پرورده‌شدگان باشند نه آنجا كه نباشند خوب هوش خود را جمع كن كه بفهمي و محالات را عقيده خود قرار مده پس رب در آنجا است كه مربوب هم باشد مثل اينكه تو اگر خواستي اطفالي را تربيت كني و بپروراني در آنجا مي‌پروراني كه اطفالي باشند نه آنجا كه اطفال نيستند و در آن مقام كه آنها نيستند تو هم مربي آنها نيستي و روزي چندين بار در نماز خودت ميخواني الحمد لله رب العالمين و رب عالمين در مقامي است كه عالمها و عالميان باشند و حمد پروردگار هم عينا در همانجا است كه پرورنده عالميان باشد و حمد خدا و ستايش خدا در همان مقام براي خداست و ملك خداست و ستايش خدا صفت خداست آيا نميگوئي كه ستايش ميكنم خدا را يعني صفات او را ميگويم پس ستايش او و حمد او هم صفت او است و پيغمبر (ص‌) هم صفت او است و ستايش او است و
صفحه ٢٩٣

 بهمين مناسبت هم اسم او را محمد گذارده يعني او را حمد قرار داده و ستايش خود قرار داده و اسم خود را باو داده و خدا اسم بي مسمي و بي دليل نميدهد پس او حمد خداست كه محمد شده پس اين مقام با مقام ربوبيت اذ مربوب يعني ربوبيتي كه صفتي است از صفات پروردگار كه در مقام خلق و در مقام عالمين بروز ميكند فرق ندارد و تناقضي گفته نشده و اخبار زيادي كه بالصراحه دليل بر اين عرايض است موجود است و اختصارا متعرض نشديم و اما اهل معني ملتفت هستند كه جميع اين عرايض مضمون اخبار و آيات كتاب است و بيش از اين تفصيل نميدهم .
سؤال ١٦ نمره ١٠ اين كتاب را از روي كتاب توحيد خدائي سواد مطابق اصل نموده و در روي زمين كسي نيست كه اين كتاب توحيد را بخواند مگر خودشان و علت غائي و ثمره هستي مكونات خودشان ميباشند و اگر يك ساعت زمين خالي از مثل آن وجود نازنين باشد فاني ميشود - صدق مرقوم شده يا نه از عقل است اين حرف يا نه و در نمره ده مي‌نويسد تناقض بيست و دويم در صفحه ١٣٨ سطر ٢١ جلد چهارم تا سطر هشتم از صفحه بعد مدعي است خلاصه خداوند جميع امور اعتقاديه و شناسائي آنرا در كتاب توحيد گذارده و من املائي از روي آن كتاب بر دست خود مينمايم و دستم مينويسد و با نوشته خداوند سواد مطابق اصل است بلااختلاف . . . و حروف آن كتاب را فقط من ميتوانم خواند . . . و اگر يكساعت زمين خالي از كسي باشد كه آن كتاب را بتواند بخواند زمين بي‌فايده و فاني ميشود . . . و خلاصه در خلاصه من علت غائي موجودات و روح عالم هستم . . . و امام كاتب و واصف است و او ( يعني امام (ع‌) غير عارف است ) باري داعيه ايشان متزلزل و متناقض - من مينويسم با دستم مينويسم ( يعني بي‌اختيار من ) متناقض و من علت غائي و بدون من دنيا فاني و امام عارف
صفحه ٢٩٤

 نيست - من ميتوانم خواند و سواد مطابق است اگر قدرت داريد جواب بدهيد .
جواب بلي قدرت بر جواب هست ولي افسوس كه امثال جناب آخوند اهل خطاب و جواب نيستند و براي اهل عرفان هم جواب جامعتر و بالاتر از آنچه كه خود مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نوشته‌اند جوابي و بياني نيست و آنها كه ميخوانند چون با نظر انصاف و بي‌غرضي نگاه ميكنند و بعلاوه اهل علم و اطلاعند اين اعتراضات را ندارند و كلام با دليل و برهان را ميپذيرند و عنادي هم با حق ندارند ولي همينكه كلام در دست نااهل ميافتد اينطور ميشود و تعبير سوء مينمايد و حقايقي را كه ايشان از مفاد آيات و تواتر اخبار و دلايل قاطعه ضروريه بيان فرموده‌اند بشكل ادعا تعبير ميكند و حال اينكه ادعائي نيست و بيان مقامي از مقامات نقبا و نجبا و كملين از شيعيان آل‌محمد عليهم السلام است و ربطي بشخص ايشان ندارد و دعوي مقامي نيست الا اينكه ظاهر اين است كه آخوند اصل اين مقام و اين بيان را منكر باشد و انكار او از فضل صاحبان اين مقام كم نميكند ،
شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد       ** * **      رونق بازار آفتاب نكاهد
بلي اين ايام موقع جولان همين اشخاص است و دولت دولت آنها است ،
مهر درخشنده چو پنهان شود       ** * **      شب‌پره بازيگر ميدان شود
از خداوند خواستاريم كه ظهور موفور السرور حضرت امام زمان عجل الله فرجه را نزديك فرمايد و چشمهاي مرمود ما بندگان را بنور آن بزرگوار روشن فرمايد و معرفت اشخاص نقبا و نجبا را هم در آن عصر ميسر فرمايد و دشمنان آنها را هم در آن موقع بجاي خود بنشاند كه حد خود را بشناسند و بآن مقامات شامخه خيال بي‌ادبي هم ننمايند ولي امروز كه چاره جز صبر نيست و معرفت نقبا و نجبا باشخاصهم حاصل نميشود الا اينكه از فضايل نوعيه ايشان علما آنقدر كه
صفحه ٢٩٥

 مقدورشان است از اخبار آل‌محمد عليهم السلام مي‌نويسند و ما هم مي‌شنويم و گويا دستي از دور بر آتش داريم و اگر گاهي وصفي هم از ايشان بكنيم حكايت وصف عميان و فيل است زيرا از شناختن اشخاص ايشان محروم و از ديدن ايشان كوريم باري اصل اين ايرادات بر يكي از فصولي است كه در بيان فضايل نقبا ميفرمايند و مقام بيان ايشان را بيان ميكنند كه اگر كسي خواسته باشد باندازه فهم خودش بفهمد بايد تمام فصول آن باب را بخواند براي اينكه در هر فصلي گوشه از مطلب بيان ميشود و از همه آنها بايد نتيجه گرفت و مطلبي فهميد و ما در اين مقام همان فصل مخصوص را از اول تا آخر براي تبرك نقل ميكنيم كه هر كس هر چه ميفهمد از فرمايش خود ايشان بفهمد و غرض جناب آخوند را هم بفهمد فرموده‌اند :
فصل - بدانكه خداوند خلق را براي معرفت و عبادت آفريده است چنانكه در قرآن فرمود كه من جن و انس را نيافريدم مگر بجهت آنكه مرا عبادت كنند و حضرت سيد شهداء عليه السلام فرمودند معنيش آن است كه مرا بشناسند و سبب آن است كه معرفت اول عبادات و اعظم عبادات است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود كه اول دين معرفت خداست و در حديث قدسي فرموده است كه من خلق را خلق كردم تا شناخته شوم و از آنچه سابقا عرض كرديم يافتي كه معرفت انبيا محال است چه جاي آل‌محمد عليهم السلام چه جاي خدا و اشاره بايشان ممتنع است و بنازكتر فهم نتوان ايشان را ادراك كرد و هر چه ادراك كني از جنس خود تو است لهذا خداوند عالم براي خود در هر رتبه وصفي آفريد و آنرا سبب معرفت خود قرار داد پس هر كس آن وصف را شناخت خدا را شناخت و هر كس آنرا نشناخت خدا را نشناخت و نيست ديگر شناختني جز شناختن آن وصف و نيست آن وصف را شناختني غير شناختن خدا بلكه عرض ميكنم كه
صفحه ٢٩٦

 شناختني غير همين شناختن معقول نيست و آنچه گفته‌اند همين را گفته‌اند و آنچه باو تكليف كرده‌اند همين بوده است از روز اول تا حال چرا كه از خداوند عدل تكليف مالايطاق روا نبود و از پروردگار حكيم تكليف بعبث شايسته نباشد پس تكليف نشده بوده است مگر بهمين و اراده نكرده است خدا مگر همين را و معني ندارد معرفت مگر همين آيا نمي‌بيني كه تو ميگوئي من زيد را ميشناسم و آنچه از او ميشناسي نه ذات او است بلكه رنگ و شكل و اندام و حركات او است و اينها همه وصف او است آيا نمي‌بيني كه اگر اين صفاتش تغيير كند ديگر او را نمي‌شناسي پس معرفت زيد معني ندارد مگر معرفت صفات و ذات از غير خدا شناخته نميشود يعني شناختني ندارد پس چگونه ذات خدا شناخته شود و شناختني داشته باشد گفته‌اند زيد را بشناس و معني شناختن او فهم رنگ و شكل و اندام او است و بذهن سپردن اينها حال معرفت خدا هم معرفت صفات او است و غير از اين مطلقا معني نداشته و ندارد و صفت خدا غير از خداست چنانكه در توحيد دانسته و غير خدا خلق خداست حال اگر آن صفت بالاتر از رتبه تو باشد كه همان عيبهاي سابق را دارد و باز تو آنرا نخواهي شناخت پس بايد در رتبه تو باشد و هست و آن نفسي است كه خدا براي تو خلق كرده است و فرموده آيات خود را در آفاق و در نفوس خود ايشان نشان ايشان ميدهيم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس نفس خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است و حضرت امير عليه السلام فرمودند هر كس نفس خود را بهتر شناسد خداي خود را بهتر شناسد و در انجيل است بشناس نفس خود را كه بشناسي رب خود را پس نفس هر صاحب نفسي صفت خداست در نزد او كه خدا خود را بآن نفس براي او شناسانيده است و هر گاه او را بشناسد خداي خود را شناخته است و هر گاه نشناسد نشناخته است و بقدري كه بشناسد او را شناخته است رب خود را و
صفحه ٢٩٧

 سابقا شرح اينها شده است و اينجا بجهت حاجت اشاره ميكنيم و حاجت بتفصيل نيست پس هر كسي نفسي دارد كه آن نفس فؤاد او است و نور خداست در او كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود از فراست مؤمن پرهيز كنيد كه او بنور خدا نظر ميكند و آن نور خدا كه مؤمن با او نظر ميكند همان فؤاد و نفس او است و همان حقيقت او است كه خدا او را وصف و مثال خود قرار داده است و او را جامع جميع صفات توحيد خود مناسب آن رتبه كرده است اگر خواهي بداني كه چگونه جامع است و چقدر جامع است در همين تدبر كن كه جميع مراتب توحيد و مقامات تفريد و جميع تنزيه و تقديسي كه حكماي بالغ براي خدا كرده‌اند و ميكنند همه از آن حروفي است كه در آن كتاب مبين خوانده‌اند و آنچه بعد از اين در مرتبه توحيد ترقي كنند چه در دنيا و چه در برزخ و چه در قيامت و چه در مقامات جنت كلا از حروف همان كتاب توحيد است كه خداوند با قلم اختراع بر لوح ابداع نگاشته است و آن كتاب در وصف مقامات توحيد و تنزيه غايتي ندارد و بپايان نخواهد رسيد خدا ميفرمايد قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا نه سهل است سخن را روي با صاحبدلان است پس اين كتاب همايون نسخه جميع مسائل تفريد و تنزيه خداست بلانهايه و هر كس هر قدر استكشاف از آن ميكند همانقدر در توحيد عالم ميشود و تفاضل مراتب مردم و بلندي رتبه ايشان بقدر معرفت ايشان است در توحيد و هر كس بآن مقام رسيد و آن كتاب را گشود و مشاهده نمود و او را خواند آگاه بر مسائل توحيد بقدر خود شده است و هر كس بآن مقام نرسيده جميع آنچه ميگويد محض تقليد يا محض ادراكهاي ناقص است كه در مقام اشاره يا عبارت است و دخلي بوصف خدا ندارد و در ايشان است قول خدا كه ماقدروا الله حق قدره يعني نشناختند خدا را حق شناختن و فرموده
صفحه ٢٩٨

 است سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني منزه است پرورنده تو كه پرورنده عزت است از آنچه مردم وصف ميكنند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه تو چناني كه خود خود را ستوده من ستايش تو را احصا نميكنم و ستايش خود مر خود را همان فؤاد است كه وصفي است كه خدا خود را بآن وصف كرده است و هر چه در زير رتبه او است محاط تو است و تو باو احاطه داري و او را تميز داده و ادراك كرده و وصف خدا نتواند بود و خدا جميع آن مسائل را كه از مكلفين خواسته است اعتقاد بآنرا و شناختن آنرا همه را در اين كتاب توحيد گذارده است و اگر بفهمي من هم آنچه در اين كتاب مينويسم املائي است كه از روي آن كتاب ميكنم بر دست خود و دستم مينويسد و اين كتاب در عالم كتابهاي ظاهري نسخه همان كتاب است كه خدا بقلم خود نوشته است و سواد مطابق اصل است بلااختلاف پس هر كس را طمع ادراك مسائل توحيد است بايد سعي در وصول بآن مقام نمايد و حروف آن كتاب را بخواند و عالم خالي از كسي كه آن حروف را خوانده باشد نيست و هميشه علما بوده‌اند و هستند و اگر يك ساعت زمين خالي از كسي باشد كه آن حروف را بخواند عالم بدون غايت خواهد ماند و لغو خواهد بود وجودش و در آن ساعت بايد فاني شود چرا كه خدا ميفرمايد من خلق را خلق كردم تا شناخته شوم و فرض كردي كه عالم باشد و كسي نباشد كه خدا را بشناسد پس بايد غايت كه معرفت است در ايام خلو بعمل نيامده باشد پس در آن هنگام علت غائي موجود نباشد و اگر يكدم بشود بي علت غائي هميشه ميشود اگر اعضا بيروح يك روز بتوانند زنده باشند هميشه ميشود زنده باشند و بديهي است كه اگر يك روز بدن بيروح باشد فاسد شود و مي‌گندد پس همچنين اگر عالم چند گاه بدون علت غائي زيست كند بايد فاسد شود بلكه از آن اول نگذرد پس از اين جهت احاديث بسيار رسيده است كه اگر زمين خالي
صفحه ٢٩٩

 از حجت شود فروميرود و فرمودند كه زمين خالي از عالم نشود و احاديثش گذشت پس معلوم شد كه بي علت غائي نميشود و علت معرفت است و معرفت بخواندن آن كتاب است پس بايد هميشه كسي باشد كه آن كتاب را بخواند و اين امام نيست بجهت آنكه اين كتاب را براي رعيت نوشته‌اند و قاري اين كتاب و عارف باين معرفت شيعيان باشند و امام كاتب و واصف است و او غير عارف است .
عرض ميكنم فصل مبارك را از اول تا آخر استنساخ نموديم براي زينت اين كتاب و اينكه در رساله ناقابل ما هم قطره از آن بحر محيط اغتراف شده باشد و كلماتي از آن كتاب نسخه شده باشد و مطالعه كنندگان ملاحظه ميفرمايند كه تعبيرات جناب آخوند جميعا سوء تعبير است و استعجاب بي‌مورد نموده است و لازم است توضيحي در بعضي از عبارات فصل شريف داده شود و اگر بخواهيم در صدد شرح آن برآئيم فعلا از حوصله ما خارج است و ميتوان گفت كه تمام كتاب ارشاد شرح همين فصل است خلاصه آنكه بيان ميفرمايند كه منتهاي معرفت و تنزيه پروردگار براي هر كسي تا هر درجه و در هر درجه كه حاصل شود همان است كه از نفس خودش فهميده و راهي ديگر براي انسان بمعرفت هيچ چيز جز نفس خود انسان نيست و اين امري است مسلم و در جاي خود همه حكما توضيح داده‌اند و آيات و اخبار و دلايل قاطعه گواه اين مطلب است و منظورشان از آن كتاب توحيد نفس انسان است كه موافق حديث شريف صورت انسانيت بزرگترين آيات خداست و آن كتابي است كه خداوند بدست خود نوشته است منتهي اين است كه هر نفسي باندازه درجه و مقام خودش است و هر كس هر چه ميگويد از مراتب معرفت يا در كتابي مينويسد همان است كه در نفس خود ميخواند و ميفهمد و بدست خود ميگويد بنويس و جامعيت هر كسي باندازه جامعيت نفس او است و اين موضوع كه اشكال و تعجبي ندارد و دعوي بخصوصي نيست و اين
صفحه ٣٠٠

 نفس و اين كتاب را براي همه كس خداوند قرار داده و در اشعار منسوب بحضرت امير است كه :
اتزعم انك جرم صغير       ** * **      و فيك انطوي العالم الاكبر
دواؤك فيك و ماتبصر       ** * **      و داؤك منك و ماتشعر
و انت الكتاب المبين الذي       ** * **      باحرفه يظهر المضمر
پس همه كس صاحب اين كتاب هست مشروط باينكه بنفس خودش هر كسي نظر بكند و آيت پروردگار را در كتاب نفس خود به‌بيند و بگويد يا بنويسد و خداوند ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون يعني آنچه ميگوئيد اول بنفس خود نگاه بكنيد و بعد از آن بگوئيد باري اينكه امري مسلم است و كجا ايشان نوشته‌اند كه در روي زمين كسي نيست كه اين كتاب توحيد را بخواند بجز ايشان و چرا بايد آخوند دروغ بگويند و افترا به‌بندند و فكر نكنند كه كتاب ارشاد سه مرتبه طبع شده و در همه جاي دنيا موجود است و دروغ ايشان تأثيري ندارد و كجاي ارشاد ايشان نوشته‌اند كه علت غائي ايجاد و ثمره مكونات خود ايشانند جز اينكه بمناسبت مقام بيان فضل علما را فرموده‌اند و اينكه زمين هم از وجود عالمي كه عارف بخداوند باشد خالي نمي‌ماند و البته اينطور است زيرا معرفت و عبادت علت غائي وجود خلق و جن و انس است حال اگر همه آنها صاحب معرفت نشدند بعضشان لامحاله صاحب معرفت ميشوند و خلقت پروردگار لغو نميشود و اگر خلقت لغو ميشد البته فاني ميشد و اين مضمون آيات و اخبار لاتحصي است كه در همان كتاب ارشاد چندين جا بيان شده و ما اينجا بتكرار نمي‌پردازيم و اين مطلبي است كه براي شخص موحد و مطلع شبهه در آن نيست و البته امر چنين است كه اگر زمين از وجود علما و اهل معرفت خالي شود در آن موقع علت غائي حاصل نشده و لغو است و از خداي حكيم لغو سر نميزند ولي كجا ايشان نوشته‌اند
صفحه ٣٠١

 آن علت غائي من هستم و چرا بايد شما ذهن مردم را مشوش كنيد كه از فهميدن مطلب حقي محروم شوند و پريشان شوند بلي ايشان نوشته‌اند آنچه در اين كتاب مينويسم از مراتب توحيد و تنزيه نسخه از آن كتاب توحيد است كه دستم مينويسد و اين چيزي نيست كه مخصوص بايشان باشد و هر كس در دنيا هر چه بنويسد در اين باب نسخه‌ايست كه از كتاب توحيد خودش كه عبارت از نفس خودش و حقيقت خودش است مينويسد و كجا ايشان نوشته‌اند كه حروف آن كتاب را فقط من ميخوانم لاغير بلكه هر كسي ميتواند حروف كتاب خود را بخواند حتي جناب آخوند هم آنچه نوشته نسخه‌ايست كه از كتاب توحيد خودش خوانده و نوشته است منتهي آنرا تحريف و تصحيف نموده و بفرمايش خداوند كلمات را از مواضع خودش تحريف نموده و سواد مطابق اصل نيست و اما آنچه ايشان نوشته‌اند سواد مطابق اصل است بلااختلاف و دليل هم دارد براي اينكه آنچه نوشته‌اند با كتاب خدا كه بدست همه ما داده‌اند مطابق است و با اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه شرح آن كتاب را فرموده‌اند مطابق است و با دلايل و آيات آفاق و انفس كه خداوند بهمه مردم ارائه فرموده است مطابق است و با ضرورت شيعه و اجماع مطابق است و با دليل عقل قاطع مطابق است پس شكي باقي نمي‌ماند كه نسخه مطابق اصل است زيرا با جميع نسخي كه خداوند ميزان قرار داده تطبيق ميشود پس چه اشكالي است كه ايشان بنويسند آنچه را كه در آن كتاب نوشته‌اند موافق كتاب توحيدي است كه در نفس ايشان مرتسم شده و ايشان هم تغييري در آن نداده‌اند و مثل ديگران انكار نكرده‌اند زيرا بسياري هستند كه آنچه در كتاب نفس ايشان مرتسم شده كه كتاب توحيد است منكر ميشوند چنانچه خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم خلاصه كه در اين كلمات از فصل شريف هم غلو و مبالغه و تناقضي نيست و ما تمام فصل را نسخه
صفحه ٣٠٢

 كرديم كه اهل علم خودشان قضاوت نمايند و محتاج بزحمت ما نباشد ،
باقي ماند اعتراضشان در اينكه ايشان مرقوم داشته‌اند كه هميشه بايد در زمين كسي باشد كه حروف آن كتاب را بخواند يعني عالم عارفي بايد باشد و مضمون اخبار را ذكر فرمودند كه زمين خالي از حجت نميماند و علت غائي بايد در خلق هميشه حاصل بشود و صاحبان علم و معرفتي باشند كه حد اقل البته يكي است و زيادتر هم البته هستند چنانچه در اخباري است كه در همان جلد چهارم روايت فرموده‌اند و از دوازده نفر تا هفتاد نفر و صد نفر هم شمرده‌اند كه بتكرار آن اخبار بواسطه عدم مجال نمي‌پردازيم و هر كس طالب است رجوع ميكند و تصريح فرموده‌اند كه مراد از اين شخص يا اشخاص غير امام است و مراد شيعيان ايشانند و اينهم صحيح است و مطلب مشكلي نيست زيرا كه پيغمبر و امام داعي از جانب پروردگارند و وصف پروردگار و توحيد پروردگار بوسيله ايشان شده و كاتب و محرر و مظهر كتاب توحيد اين بزرگوارانند و خداوند به پيغمبر صلي الله عليه و آله خطاب ميفرمايد كه قل هو الله احد بگو اي پيغمبر كه خدا يكي است و ظاهر كن اين مطلب را و امام هم نفس پيغمبر است و با نفس خود اين اظهار را فرموده و كتاب مبين بزرگ نفوس ايشان است و اين دعوت بوسيله ايشان شده پس لامحاله مدعويني دارند و معقول نيست كه انسان خودش خودش را دعوت نمايد بلكه هميشه ديگري را دعوت ميكند پس پيغمبر و امام كه تشريف آوردند و اينهمه رنج معاشرت امت را كشيدند براي دعوت امت بود كه البته غير خودشانند و دعوت كردن ايشان خودشان را كه محتاج باين زحمت نبود و ايشان بشير و نذير ديگران بودند نه براي خودشان و تحصيل حاصل نميخواستند پس امام داعي خداوند است كه ديگران را دعوت فرمايد بسوي توحيد و بسوي ساير مراتب معرفت و خداوند ميفرمايد و لتكن منكم امة يدعون الي الخير و در آيه
صفحه ٣٠٣

 ديگر است كنتم خير امة اخرجت للناس حال در اين آيات چه ميگوئي اگر بعادت معهودي كه داريد كه در تفسير آيات رجوع بائمه اطهار نميكنيد و خيال ميكنيد خودتان ميفهميد ميگوئيد اين آيات خطاب بهمه امت است و در امت كساني هستند كه دعوت بخير ميكنند و امر بمعروف و نهي از منكر مينمايند و لامحاله قبول ميكنيد كه كساني اين دعوت را ميكنند كه عارف بخير و معروف و منكر شده باشند و عالم و عارف باشند در اين موقع حرف خودت نقض ميشود و معلوم ميشود كه در امت علما و عرفائي هستند كه امر پروردگار و علت غائي بوجود آنها حاصل ميشود و شايد در اين مقام مشكلت باشد ولي موافق آنچه ما ميگوئيم كه ميخواهيم همه چيز را از فرمايش امام بگوئيم ميگوئيم اين آيات خطاب بائمه اطهار است صلوات الله عليهم و اخبار زيادي داريم كه بلفظ ائمه نازل شده بوده و تحريف شده است و امة شده است و امام (ع‌) ميفرمايد كه خير امة امام حسين (ع‌) را نمي‌كشد ولي آيه خير ائمة بوده است و خطاب بهمه امت نيست بهر حال كه آيات در شأن ائمه اطهار است و داعي بخير و آمر بمعروف و ناهي از منكر ايشانند و بايد دانست كه ايشان كرا دعوت كرده‌اند و آيا دعوت ايشان بامر پروردگار نتيجه بخشيده يا نبخشيده و آيا كسي عامل بخير پيدا شده يا نشده و كسي عامل بمعروف و تارك منكر شده است يا نشده اگر شده كه مطلب ما حاصل است و مراد ما از عالم عارف بكتاب توحيد همان است و او البته از سنخ رعيت است و امام نيست و اگر همچو مدعوي پيدا نشده پس دعوت امام كه عين دعوت خداست لغو شده و اگر كسي نبوده كه دعوت او را بپذيرد كرا دعوت كرده و چرا امام كه عالم السر و الخفيات است نميدانست كه كسي نيست كه قبول دعوت نمايد و موحد و مؤمن شود و چرا ائمه اطهار (ص‌) در دعوت امت اينهمه زحمت كشيدند و مبتلا شدند و اين معقول نيست كه دعوت امام (ع‌) بي‌اثر
صفحه ٣٠٤

 باشد و امروز وجود امام زمان عجل الله فرجه و حيات او بي اثر باشد و آيا نتيجه وجود امام در مثل اين ايام چيست آيا ميگوئي شيعياني و اشخاصي كه عمل بقول او بكنند و توحيد و عبادت پروردگار را كه علت غائي است بنمايند دارد يا ندارد اگر ندارد كه عبث مانده است و هيچ شغلي ندارد و براي حفظ و حمايت كي مانده است و اگر مسلمين و مؤمنيني نيستند چه اسلامي را نگاه ميدارد و اگر هستند و البته چنين است پس مطلب ما حاصل است و آن جماعت كه علت غائي از خلقت بواسطه آنها حاصل ميشود و البته بوسيله امام عليه السلام دعوت شده‌اند زيرا خودشان بسوي پروردگار راهي ندارند البته آنها غير امامند بلكه آنها نور امامند و شيعه امامند و قطعا امثال ما و جناب آخوند نيستيم اما ما كه اگر از كمترين دوستان و بندگان آنها محسوب شويم افتخار داريم ولي ميدانيم كه در عمل قاصر و مقصريم و نتيجه دعوت امام (ع‌) نمي‌توانيم باشيم اما امثال جناب آخوند كه بكلي منكر فضايل و فرمايشات امام عليه السلام‌ند كه بطريق اولي نيستند پس لامحاله در هر زمان براي امام (ع‌) شيعياني است و علمائي در امت هستند كه نتيجه دعوت و زحمت امام ايشانند و آئينه سرتاپانماي امامند و محل نظر و توجه خداوندند كه زمين و آسمان را بواسطه ايشان برپا داشته و باران بواسطه آنها نازل ميشود و روزي خلايق بواسطه آنها داده ميشود و خلاصه آنكه علت غائي موجودات آنها هستند منتهي اين است كه از عدم سعادت از درك فيض حضور ايشان در اين زمانها محروميم و ،
لله تحت قباب الارض طائفة       ** * **      اخفاهم عن عيون الناس اجلالا
و آيات و اخباري كه دلالت بر اين مراتب دارد لاتعد و لاتحصي است و هر كس هم خواسته باشد بهمان كتاب مبارك ارشاد كه موضوع در همين باب است مراجعه خواهد نمود و تا همينجا جواب اين اعتراض را هم خاتمه ميدهيم .

صفحه ٣٠٥

 سؤال ١٧ نمره ٥ سن مراهقه عالم در زمان ما ميباشد يعني چه و در تناقضاتش مينويسد در صفحه ١١٠ سطر ١٦ جلد اول سن مراهقه عالم را در زمان خودشان معين فرموده و در صفحه ١٥٤ سطر ١٩ جلد ٣ سن مراهقه را در آينده تحقيق فرموده و متناقض است جواب بدهيد .
جواب راهق الغلام الحلم يعني پسر نزديك ببلوغ رسيد و هنوز بالغ نشده و سن مراهقه در طفل انسان آن زمان را ميگويند كه آثار بلوغ شروع ميشود در او پيدا شود از تغيير رنگ و بشره و صدا و غير ذلك و در اخلاق او هم آثار نزديكي بلوغ بروز ميكند و شعورش ميخواهد زياد شود ولي چون هنوز نضج تمام در بدن او پيدا نشده و رطوبات مبلده كه لازمه بدن طفل بود و مي‌بايستي بواسطه آنها عرض و طول زياد كند و كش بياورد زياد دارد تابش نور شعور آثار معكوسي در طفل نشان ميدهد و علي الظاهر شرش زياد ميشود و شيطنتهاي طفلانه او بيش از پيش ميشود و حال آنكه لازمه بروز عقل و شعور اين بود كه ترك آن اخلاق و احوال نمايد و آثار موافق عقل و صلاح از او بروز نمايد ولي ظاهرا فسادش بيشتر ميشود و علت اين امر اين است كه در حال طفوليت بواسطه ضعف قواي طبيعي و ضعف اراده كه از خواص حيوانيت است و طفل هم پيش از بروز شعور نزديك بحيوانيت است نمي‌توانست ابراز احساسي بنمايد و بهمين جهت ميديدي كه مطيع پدر و مادر هم هست و بيچاره حتي خيال مخالفت را هم نميكرد و آنچه از آنها مي‌شنيد آنرا وحي منزل مي‌پنداشت و اطاعت امر و نهي آنها را مينمود و حتي از لولوي موهوم ميترسيد و بوعده و نويدهاي بيمعني اميدوار ميشد ولي قدري كه بزرگتر ميشود و قواي طبيعي او زيادتر و از آنطرف در اثر معاشرت بزرگترها نور شعور هم در او تابش ميكند و خرده خرده چشمي باز ميكند و چيزي ميفهمد از آن حالت تسليم كه در طفوليت داشت بيرون ميآيد و بواسطه نواقص
صفحه ٣٠٦

 طبيعي و رطوبات زيادي كه هنوز دارد و كدورت مشاعر انسانيت كه تازه اول بروزش است چيزها را بشكل حقيقي واقع خارج احساس نميكند و نمي‌بيند و تصورات موهوم ميكند و بخارات دماغش چون زياد است و تصفيه نشده صورتهاي خارجيه را تغيير ميدهد و مشوش ميكند و اي بسا معكوس ميكند و همه اينها از اثر تابش روشني شعور انسانيت است كه قبل از تابش آن روشني و حرارت آن دماغ اين طفل بهمين اندازه گرمي هم كه اين بخارات از او متصاعد بشود نداشت حالا كه آن حرارت پيدا شده رطوبات او بخار كرده و آن بخارات جلو آفتاب شعور را ميگيرد و نميگذارد كه آن روشني بآنطور كه هست در همه فضاي دماغ بتابد و همه چيز را احساس كند و چون دايم هم در تحول و انقلاب است گاه ميشود كه گوشه از فضاي دماغ روشن ميشود و چيزي مي‌بيند و گاه تاريك ميشود و احساساتش ناتمام ميماند و خلاصه آنكه حقيقت را درست نمي‌بيند اين است كه مي‌بيني تسليم او براي پدر و مادر كم ميشود و چون چيزهاي ناقصي و كج و معوجي خودش ادراك كرده و اختلافاتي با آنچه آنها ميگفتند احساس ميكند ديگر قانع بآنچه آنها ميگفتند نميشود خودش هم كه ادراك درستي نكرده است اين است كه بناي نافرماني را ميگذارد و مي‌بيني ايراد و اعتراض بر سلوك و معتقدات پدر و مادر دارد و غالبا آنها را تخطئه ميكند و نسبتهاي ديگر بآنها ميدهد و خود را داناتر از آنها مي‌پندارد و خلاصه آنكه از آنها كمتر چيزي را مي‌پذيرد و چون قواي او هم زيادتر شده و در خود قدرت مخالفت را مي‌بيند سر از اطاعت ميتابد و شرش زياد ميشود و مشغول فساد ميشود و پدر و مادر مهربان هم ناچار بر همه اين احوال صبر ميكنند تا تدريجا اين طفل شعورش زياد شود و كم كم اين اخلاق فاسده را در اثر تربيتهاي ملايم و نصايح و تعليمات و تربيتهاي معلمين و تجاربي كه بر خود طفل حاصل ميشود ترك نمايد و آن رطوبات مبلده كه ذهن را بكلي
صفحه ٣٠٧

 فاسد كرده بود در اثر تابش مستمر و متوالي آفتاب شعور كم شود و فضاي دماغ او روشن شود و جميع جزئيات و كليات علي ما هي عليه نمايش پيدا كند و مانعي براي ادراك آنها نباشد و در آن موقع ديگر طفل بالغ ميشود و تكليفات بزرگترها بر او هم وارد ميآيد و مردي ميشود عاقل و قوي و جميع اسباب ظاهر و باطن او تكميل ميشود و مشغول خدمت و اداء وظيفه ميشود و چون جميع حركات و اخلاق او در اين موقع از روي شعور و عقل است حدود تامه بر او جاري ميشود و كارهاي خوبش تقدير ميشود و از اعمال بدش مؤاخذه شديد ميشود و ديگر عفو و اغماض در كار او نيست و بنا نيست با او ملايمت شود زيرا كه عقل كه نتيجه وجود هر شخصي است در او بروز كرده و مستقل شده و قابل مخاطبه و ثواب و عقاب شده خلاصه آنكه مقصودم ترجمه لفظ مراهقه بود و بمناسبت اين مختصر عرض شد و اما زمان بلوغ در اطفال از حيث سن حد متوسطي كه عادي است سن چهارده و پانزده است و در افراد نادره ممكن است در سن كمتر آثار بلوغ بتمامها بروز نمايد و بالغ شود و ممكن است بواسطه ضعف قوي ديرتر بروز كند و در شرع هم اول سن چهارده و آخر آنرا فرموده‌اند باختلاف اخباري كه در اين باب داريم و علما باختلاف فتوي داده‌اند و سخني در اين باب نداريم و اما در حقيقت واقع كه احكام شرع هم بر روي همان است احكام بلوغ و حدود تامه وقتي بر او جاري ميشود كه بآن اندازه عقل كه فهم تكليف را بنمايد پيدا كرده باشد و في المثل اگر كسي از حيث سن بحد بلوغ شرعي هم رسيده ولي فهم خوب و بد را نميكند و تميز و تعقل پيدا نكرده و خطاب شرعي را نميفهمد شرعا مكلف نيست و تكليفات شرعيه بر عقل است و در عرف هم عادت بر همين است و خلاصه آنكه زمان بروز عقل يك زمان معين مقطوعي نيست و بسته بتقدير پروردگار است و علم آن در نزد كسي نيست حال اين مقدمه مختصر و معلوم را كه دانستي عرض ميكنم كه
صفحه ٣٠٨

 زمان مراهقه عالم را هم كه حكما بيان ميكنند و در دو سه جاي از كتاب مبارك ارشاد بيان فرموده‌اند و دوره تشريعي عالم را با دوره تكويني تطبيق ميفرمايند مقصودشان آن اوقات از ازمنه تشريعي است كه في المثل طفل عالم از حد صباوت و بي‌شعوري صرف بيرون آمده و في‌الجمله تميز پيدا كرده و از حقايق معارف و معاني اصول شرعيه مختصري گوشزد شده باشد و شروع به تمرين او شده باشد و هنوز هم عقل كاملي پيدا نكرده و اين مراتب را با چشم عقلاني كه مدرك امور معنوي است ادراك نميكند و مدركاتش عموما اموري است كه تطبيق با واقع نميشود و تصورات موهومه زياد دارد و حتي از امور واقعيه قطعيه كه متفق عليه همه امت است يقينش سلب ميشود و تمام اعتمادش بعقل ناقص خودش ميشود و غالب فرمايشات پدر و مادر را رد ميكند و بآنچه هم كه علي الظاهر قبول ميكند قطع و يقين حاصل نميكند و استدلال ميكند كه مفاد آيات كتاب و اخبار و دستورهاي ابوين شرعي جميعا مظنون است و بيش از گمان چيزي از آنها حاصل نميشود و در همه اين اظهارات هم حق دارد و بايستي با او مدارا و ملايمت كرد زيرا تا يقين بامري حاصل نشود اطمينان حاصل نميشود و قهرا وقتيكه يقين نباشد جايگير آن شك و ترديد است و چاره جز اين نيست و يقين براي عالم وقتي حاصل ميشود كه عقل خالص در او بروز نمايد پس فرمانفرماي كل مملكت عالم عقل باشد و از روي علم و احاطه بجميع جهات هر چيزي علم بآن حاصل كند و همه چيز را كما هو حقه ببيند و بگويد كه آن عقل در زمان بلوغ عالم بروز خواهد كرد وقتيكه قواي طبيعي ظاهري عالم تكميل شده و رطوبات زيادي آن در اثر حرارت و تربيت معلمين و اكتشاف علوم معنويه و رياضت اذهان بتداول آن علوم نضج بگيرد و آن وقتي است كه در نتيجه ابتلاي بصدمات و لطماتي كه در نتيجه آن فساد اخلاق‌ها و نافرمانيها و جريان قوانين موضوعه فاسده كه
صفحه ٣٠٩

 برأي و عقل خود ميگذارند واقعا خسته شوند و غرور حيوانيت در آنها كم شود و حرص‌ها و حسدها و كبرها و جاه‌طلبي‌ها تخفيف يابد و از روي كمال اضطرار خواسته باشند بدون هيچ غرض بفكر كار خود باشند و عاقبت‌سنجي نمايند و جميع امور گذشته و نتايج سوء آنها را نصب العين نمايند و راه چاره را بجويند و بحكم فطرت اوليه الهيه كه در نهاد جميع بشر وديعه گذارده شده است رو بخدا نمايند همانطوري كه شخصي كه در كشتي نشسته باشد و مشرف بر غرق ميشود و دستش از جميع وسائل و اسباب كوتاه است رو بخدا ميكند و نجات خود را مي‌طلبد هر وقت كه كار عالم باينجا رسيد همانوقت است كه عقل در عالم ظاهر ميشود و آن عقل باعتقاد ما مسلمين شخص امام و غوث اعظم عليه السلام است كه وقت ظهور آن بزرگوار عالم بحد رشد و بلوغ رسيده و عقل او كامل شده است و جميع معايب كار خود و جهالتهاي خود را برأي العين مي‌بيند و از همه وسائل و اسباب و تدابير سابقه خود مأيوس ميشود و از توسل و التجاء بدزدان و رياست‌طلبان و دروغگويان و گرگاني كه بلباس ميشان ملبس شده‌اند دست برميدارد و از پي بزرگي و دلسوزي و عاقلي و خيرخواهي ميگردد كه عرض حاجت نمايد و دواي درد خود را بخواهد و بقول و وعده او اطمينان و يقين حاصل كند و در آن وقت است كه خداي مهربان غوث و ملجأ او را نشان ميدهد و پدر مهربان كه در آن ايام از شر طفل شرير خود را پنهان نگاه داشته بود نقاب از رخ برميدارد و مردم بزرگ خود را مي‌بينند و ميشناسند و تمكين امر او را مينمايند و بقول او يقين ميكنند و اساس خودسري و ظن و تخمين و ان قلت قلت يا قواعد و قوانين كوركورانه كه در طول ايام آزمايش كرده‌اند و فساد همه آنها را ديده و دانسته‌اند برچيده ميشود و همه مردم در آن دوره عاقل و بالغ ميشوند و بفرمايش حضرت صادق عليه السلام وقتيكه امام (ع‌) تشريف بياورد دست بر سر همه مؤمنين
صفحه ٣١٠

 ميگذارد و عقل همه از بركت دست آن حضرت كامل ميشود و همه عارف بخوب و بد ميشوند و حتي در آن زمان پيرزن‌ها در خانه خودشان تفقه ميكنند و حكم شرعي را ميفهمند اما امروز كه هنوز زمان بلوغ و ظهور نرسيده از زنها گذشته حتي علما و مجتهدين ما از احكام شرعيه چيزي نميدانند جز گمانهائي كه ميكنند حتي معني قرآن را يقين نميكنند و باخباري كه در دست داريم يقين نميكنند و هر چند هم كه بآنها گفته شود كه اينها صحيح و مقطوع است قبول نميكنند و حتي گويندگان را هم تسفيه ميكنند مثل همان طفل مراهق كه عرض كردم از فرط غرور و ناداني معتقدات پدر و مادر را انكار دارد و آنها را نسبت بسفاهت ميدهد و عقل خود را بر نص آنها ترجيح ميدهد و حق هم دارد زيرا با چشم نمي‌بيند آنچه آنها ميگويند و بهمان ادراك مشوش و كج و معوج خودش بيشتر يقين ميكند و اين مطلب هم از فطرت انسان است و خداوند اينطور قرار داده كه تا چيزي را نفهمد و نبيند قبول نميكند و مداراي پدر و مادر هم در اين موقع از همين جهت است كه تكليف شاقي نبايد كرد و بايد صبر كرد تا مشعر پيدا كند بلي ايراد و تقصيري كه در اين موقع براي عالم و عالميان هست كه در مثل اين زمان هم با وجود اينكه بواسطه كم‌عقلي ادراك حقايق نميكنند و يقين نميكنند معاف از تكليفات شرعيه شمرده نشده‌اند و بواسطه نافرماني و مخالفتي كه ميكنند البته مورد مؤاخذه خداوند و عقاب دنيوي و اخروي هستند اين است كه تا اين درجه بي‌عقل نيستند كه حتي امور كليه را هم ادراك نكنند زيرا كه ادراك كليات امور را خداوند سهل و آسان قرار داده و عقلهاي كم و ناقص هم ميتواند آنها را بفهمد و يقين نمايد في المثل چشم من و تو بهر اندازه كه ضعيف باشد اگر كوه بزرگي در جلو چشم بيايد از دور مي‌بينيم اما بواسطه ضعف چشم آن بته‌هاي كوچك را نمي‌بينيم يا مثلا سنگريزه‌هاي كوچك كه بالوان مختلفه در دامنه آن كوه
صفحه ٣١١

 است نمي‌بينيم يا حيوانات موذيه و درنده كه در آن كوه مشغول چريدن هستند نمي‌بينيم يا رنگهاي مختلفه قطعات مختلفه آن كوه را كه از هر يك از آنها استدلال بر معدن خاصي كه در باطن آن كوه است ميشود نمي‌بينيم و نديدن ما دليل نبودن آنها نيست و صاحب چشم قوي كه پهلوي ما ايستاده و همه اين جزئيات را دارد با چشم مي‌بيند و خبر ميدهد و گواه صدق او هم با او هست بايد از او بپذيريم و في المثل اگر صاحب چشم قوي كه راستگو هم هست اگر من و تو را از شيري كه در دامنه آن كوه است بترساند و بگويد نزديك باو نشويد و معذلك ما نافرماني كنيم و بگوئيم چون چشم ما شير را از دور نديده و يقين نكرده‌ايم و نزديك بشويم قطعا طعمه آن شير خواهيم شد و ملامت هم بر خود ما است زيرا بما گفته شد و حق و احتياط اين بود كه از او بشنويم زيرا اگر بواسطه ضعف چشم بوجود شير يقين نكرديم بصدق لهجه اين مخبر صادق كه يقين كرديم و اگر بگوئي باين مطلب هم يقين حاصل نشد عرض ميكنم اگر اين مطلب را از روي حقيقت بگوئي پذيرفته است و كسي كه اين اندازه عقل ندارد كه راستگو را از دروغگو واقعا تميز بدهد از هر حكمي معاف است و در زمره عقلا شمرده نميشود و تكليفي بر جاهل نيست و حقيقة چنين كسي از مستضعفين است ولي من موافق حديث شريف عرض ميكنم كه خداوند بهر كسي اين درجه عقل را داده كه خوب را از بد و صادق را از كاذب تميز بدهد و هر كس عقلش از اين درجه كمتر است مكلف نيست و باين درجه عقل بهمه مردم داده شده است حتي اطفال و اگر دقت بكني صحت عرض مرا ميفهمي كه اطفال هم راستگو و دروغگو را تميز ميدهند چه جاي مرد بزرگ و امتحان كن كه دو مرتبه بطفل خردسال خودت دروغ بگو در دفعه سيوم ديگر گول تو را نميخورد و سخن تو را باور نميكند زيرا باندازه خودش عقل دارد حتي در حيوان ملاحظه كن كه راستگو و دروغگو را ميشناسد اين
صفحه ٣١٢

 سگ را دو مرتبه صدا كن اما فرماني باو مده و روي خود را بگردان در دفعه سيوم اگر صدا كردي نخواهد آمد و ميفهمد كه حرف تو راست و از روي حقيقت نيست پس اين حال حيوان است آيا درباره مرد عاقل چه ميگوئي و گمان ميكني شخص راستگو با دروغگو مشتبه ميشود يا آنها كه ميگويند نفهميديم و نشناختيم و راستگو و دروغگو را تميز نداديم راست ميگويند قسم بآن خدائي كه خالق من و تو است دروغ ميگويند مگر اينكه واقعا مستضعفي باشد كه تميز راستگو و دروغگو را ندهد و الا محال است كسي كه در صدد امري است يا طالب چيزي است اعم از اينكه امر دين باشد يا امر ديگر اهل آنرا نشناسد و راست و دروغ اهل آنرا تميز ندهد خاصة كسي كه از پي دين است و مجاهده در راه آن مينمايد محال است كه بمطلب نرسد زيرا خداوند ميفرمايد الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه مجاهده در راه ما مينمايند البته البته آنها را براههاي خود هدايت ميكنيم پس امروز هم كه بقولشان باب علم مسدود است و امر داير مدار گمان و تخمين است اين مظنه‌ها در جزئيات است نه در كليات و امور كليه را امثال ما هم كه صاحب عقول جزئيه هستيم ميتوانيم بفهميم فرضا لزوم اطاعت خداوند و لزوم وجود انبيا و مخبرين از جانب پروردگار يا حقيت و صدق پيغمبر صلي الله عليه و آله را با دلايل قطعيه محكمه كه اسباب يقين است مي‌فهميم ولو اينكه در جزئيات احكام دليل عقلي كه اسباب يقين قطعي بشود نتوانيم اقامه نمائيم و در ميانه احكام هم كليات را با عقل مي‌فهميم كه فرضا راستي خوب است و دروغ بد است و اسباب فساد است يا امانت خوب است و باعث بقاء انتظام است و خيانت بد است و هكذا امثال اينها را عقول جزئيه ما ميفهمد و يقين ميكند حال بواسطه ترك عمل كردن بهمين كليات يقينيه كه شبهه‌بردار نيست البته مورد مؤاخذه خواهند بود خلاصه آنكه سخن بطول مي‌انجامد و الكلام يجر الكلام
صفحه ٣١٣

 ولي اميدوارم تطويل بلاطائل نباشد و از همين عرايض بفهمي كه جميع مسائل مختلفه ما در اصول و فروع بهم مربوط است و از يك سرچشمه است و اصل بيان در موضوع مراهقه عالم بود كه زمان مراهقه از وقتي است كه مردم از حد صباوت كه ادراكاتشان بظاهر صرف است بالاتر بيايند و خواسته باشند اهل معني شوند و معني كلمات خدا و رسول را بفهمند و علما و مربيان قدري از روح مطالب براي آنها بيان كنند و تدريجا تمريني از آنها بنمايند و حقايقي را اشاره نمايند و آخر آنهم وقت ظهور امام عليه السلام است كه كليه عالم بالغ و رشيد ميشود و عقل در او بروز ميكند و وقت معلومي هم براي آن نيست و علمش در نزد خداست و شايد نزديك باشد و بهر حال كه اين ازمنه كه ما و تو در آن زندگي ميكنيم تا وقت ظهور جميعا زمان مراهقه عالم است يعني نزديك ببلوغ است و بالغ هم هنوز نشده است و تناقضي در ميانه فرمايشات ايشان كه در مقامي زمان مراهقه را زمان خودشان معين كرده‌اند و در مقامي فرموده‌اند بايد عالم مراهق شود يعني بعد از اين هيچيك متناقض نيست و اما ابتداي مراهقه را هم كه در همان كتاب فرموده‌اند كه از وقتي است كه شيخ اوحد امجد اعلي الله مقامه تشريف آورد و بناي بيان حقايق گذارد و روح فرمايشات خدا و رسول را اظهار فرمود و اختلافاتي كه در ظاهر اخبار بود باين جهت كه حمل بر معاني عرضيه مجازيه كه عرف عوام اهل بازار بود مينمودند و پي بحقيقت نميبردند از ميان برداشت و اخبار و آيات كتاب در هر باب جمع و تطبيق شد و مردم في‌الجمله اهل تميز شدند و مطلبي فهميدند و تغيير كلي در اوهام و خيالات پيدا شد و غالب معتقدات عامه تا حدي اصلاح شد و اهل معني پي بمعني بردند و جمعي هم از روي جهل يا عناد منكر ايشان و فرمايشات ايشان شدند و العياذ بالله نسبت كفر دادند و آن بزرگوار و تابعين ايشان هم بر همه آن سختيها صبر كردند باين اطمينان كه
صفحه ٣١٤

 حقيقت روز بروز روشن ميشود و شعورها زياد ميشود و خداوند ايشان را تأييد ميفرمايد و منكرين را خذلان ميكند و چنين هم شده است و هنوز بهتر از اين ميشود خلاصه كه جناب آخوند سؤال ميكند سن مراهقه عالم در زمان ما ميباشد يعني چه بعضي امثال كليه كه تا درجه بيشتر گفته شده و حتي عوام مردم هم شنيده‌اند و گوششان آشنا است مي‌آورم تا فرق زمان بچگي و معتقدات للگان و ددگان را با عقايد معلمان و مربيان شريعت در اين دوره قرن اخير كه ايام مراهقه است و شعور عالم و عالميان زياد شده بفهمي و مقايسه نمائي و سعي در اختصار ميكنم و باشاره ميگذرانم در اوايل اسلام و ضعف شيعه و تسلط مخالفين كه شيعه از حيث عده و عده ضعيف بودند و هم از حيث شعور و ادراك و معرفت ضعيف بودند اعتقاد تامي بعصمت پيغمبر و امام نداشتند و عالم بزرگشان مثل مرحوم شيخ صدوق عليه الرحمه مي‌نويسد كه اگر موفق شدم كتابي در اثبات سهو نبي (ص‌) مينويسم ولي تدريجا در قرون بعد بواسطه قوت و استقلال تدريجي شيعه و ضعف مخالفين و بيانات علما تدريجا معتقد ميشوند تا بحدي كه از ضرورياتشان ميشود و بعد از بيانات حكيمانه شيخ اوحد اعلي الله مقامه در عربي و مؤلف كتاب ارشاد در عربي و فارسي امروز امر بجائي ميرسد كه اعتقاد جميع شيعه بر عصمت پيغمبر و امام ميشود بطوريكه امام غير معصوم را محال عقلي ميدانند و او را مطلقا امام و مفترض الطاعه نمي‌دانند و از ضرورت گذشته كه اين مطلب را با عقل ميفهمند و استدلال ميكنند و اين اثر مراهقه و شعور عالم است و همچنين در اوائل اسلام عالم بزرگي مثل شيخ مفيد عليه الرحمه اظهار بي‌اطلاعي يا ترديد در باب عالم رجعت ميفرمايد و امروز علما وجود آنرا از كتاب و سنت و دليل عقل ثابت كرده‌اند و منكر آنرا منكر ضرورت اسلام بلكه كافر ميدانند و همچنين در اوايل معاد انسان را بعالم آخرت با ابدان عرضيه عنصريه فرض
صفحه ٣١٥

 ميكردند و امروز از بركت بيانات شيخ اوحد اعلي الله مقامه و مشايخ عظام عوام مسلمين هم دانستند و فهميدند كه اين ابدان عرضيه ظاهريه بدن انسان نيست و غير انسان است و با انسان نميآيد و در همين خاك اين دنيا ميپوسد و جز جسم اصلي انسان كه هيچوقت مخلوط با اين اعراض زايله نميشود چيزي بعالم آخرت نميرود و بآخرت برنميگردد جز آنچه از آخرت آمده است و اينهمه داد و فرياد طلاب و اهل غرض و متشبهين بعلما و لعن و تكفيرهاي آنها فايده نكرد و بجائي نرسيد بلكه مشت خود را باز كردند و عقلا و اهل معرفت از مردم دانستند كه معاد بآن كيفيت محال و جاهلانه كه آنها ميگفتند نيست و آنها حرفهاي بچگانه بود و مراد پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم آن محالات نبود ولو اينكه حقيقت امر را هم هنوز نفهميده‌اند و معرفت اين مطلب مخصوص بمؤمنين كاملين است نه امثال ما و سايرين ولي همينقدر شده كه سخافت آن عقايد سابقه امروز نزد عقلا بديهي شده و ان شاء الله هنوز روزي هم ميآيد كه مطلب را ميفهمند و همچنين در مسأله معراج قدماي مسلمين توهمات عجيبه داشته‌اند و بعضي از علما تحقيقات و رد و بحثهاي غريبه نموده‌اند ولي امروز از بركات بيانات مشايخ عظام ميتوان ببعضي گفت كه آن توهمات بسيار جاهلانه است و مقام خطير اول ما خلق اللهي صلوات الله عليه اجل از آن خيالات پوچ است و ميتوان گفت كه مقام قاب قوسين يكي از مقامات و امكنه عرضيه نيست كه در طرف خاصي از مشرق يا مغرب يا فوق يا تحت قرار گرفته باشد و محدود باين نوع حدود باشد و عروج شخص كلي حكايت عروج اشخاص جزئيه در اين امكنه عرضيه نيست و مسأله معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله مثل بالا رفتن يك مرغي بطرف آسمان ما العياذ بالله نيست و مطلب وراي اين موهومات است خلاصه كه امروز اهل فهم و شعور زياد شده‌اند و حرفهاي آخوندي را كه كتاب و سنت بكلي بر خلاف آن
صفحه ٣١٦

 است نمي‌پذيرند و امثال اينها است آثار مراهقه عالم و از خداوند خواستاريم بحق محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه همه ما را در زمره مؤمنين بايشان و مسلمين براي امر ايشان و مقرين بفضل ايشان و منتظرين براي فرج ايشان قرار بدهد ان شاء الله .
سؤال ١٨ نمره ٦ طفل مراهق با مميز را يك شمرده با آنكه در صفحه ديگر نقيض آنرا گفته باري چگونه مراهق و مميز يكي ميشود بيان نمائيد و در تناقضاتش هم همين مطلب را مفصلتر تكرار كرده است و گفته است مميز در لغت طفل پنج شش هفت سال را گويند و مراهق قريب به بلوغ را گويند .
جواب اما اينكه مميز طفل پنج شش هفت سال را ميگويند در كتب لغت قديمه معتبره كه در دست است نيست و ابدا در سن اطفال لغت سن مميز را ضبط نكرده است و در كتاب منجد تأليف يكي از عرب متنصره همين قرن مينويسد سن تمييز سني است كه در آن سن انسان نفع و ضرر خود را بشناسد و پيداست كه اين عبارت را هم از لغت نگرفته بلكه استنباط و اجتهادي است كه از استعمال عرف نموده و نوشته است و معذلك سن بخصوصي را هم معين نكرده پس اينكه دروغ شد و اما در السنه اهل شرع و فقها هم كه طفل مميز و غير مميز ميگويند منظورشان سن معيني نيست بلكه همه سنوات قبل از بلوغ را منظور دارند چنانچه بر اهل اطلاع پوشيده نيست چنانكه در همه سنوات پيش از بلوغ صبي هم ميگويند غلام هم ميگويند و سن معيني مرادشان نيست تا بحد بلوغ برسد و بر سن بعد از بلوغ ديگر اين الفاظ را اطلاق نميكنند و اما در اخبار هم اصطلاح خاص در اين باب معين نفرموده‌اند و اگر بندرت در مقامي اين لفظ را فرموده باشند مراد همان است كه في‌الجمله تمييزي پيدا كرده باشد و سن معيني نيست و در بعض اخبار در موارد بعض معاملات و شهادات سن ده سالگي را فرموده‌اند كه اگر از آنها هم
صفحه ٣١٧

 استنباط شود كه مراد سن تمييز است باز تطبيق با لغتي كه آخوند گفته‌اند نميشود و بهر حال كه اكثر استعمال اين لفظ در عرف اهل شرع است ديگران هم ميگويند و اما مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه هم كه فرموده‌اند مرادشان سنهائي است كه طفل تمييز خير و شر و نفع و ضرري را بدهد مثل اينكه منظورشان از لفظ مراهق هم همين است كه مراهق تمييز خير و شر را ميدهد و نفع و ضرر را ميداند و اينكه بيشتر لفظ مراهق را اختيار ميكنند براي منظور خاصي است و ميخواهند در ضمن بيان اشاره بنزديكي زمان بلوغ و ظهور امام (ع‌) بفرمايند و اين منظور را لفظ مراهقه بهتر ميرساند و ظهور امام (ع‌) نزديك است زيرا خداوند هم در كتاب مجيد همينطور ميفرمايد كه و مايدريك لعل الساعة قريب يعني تو چه ميداني شايد ساعت نزديك باشد و مراد از ساعت ظهور امام است چنانچه در اخبار متعدده فرموده‌اند و در آيه ديگر لفظ شايد هم نيست و بطور حتم ميفرمايد اقتربت الساعة و انشق القمر يعني ساعت نزديك شد و ماه منشق شد و لفظ لعل هم هر جا كه در قرآن از طرف خداوند استعمال شود مراد ترديد نيست بلكه حتم است و اختلافي در ميانه دو آيه نيست پس ظهور امام نزديك است و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انا و الساعة كهاتين يعني من و ساعت مثل اين دو هستيم و اشاره بدو انگشت سبابه و وسطاي خود فرمود كه اشاره است بكمال نزديكي قيام آن حضرت و قيام ساعت و تفصيل اين مطلب مقتضي نيست و مرادم اشاره براي اهل اشاره بود خلاصه آنكه مراد ايشان از اين دو لفظ كه لفظ مميز و مراهق باشد ايام قبل از ظهور و نزديك ظهور است ايامي كه مردم في‌الجمله شعور و تمييزي پيدا كرده‌اند و تمرين ميشوند و بعض حقيقتها بر آنها بيان شده است و معلمين امتحاناتي ميكنند و اذهان را نزديك ميفرمايند و از هر دو لفظ يك معني را اراده ميكنند زيرا معني مميز در عرف معلوم است و مراهق
صفحه ٣١٨

 هم همان معني را ميرساند بعلاوه اشاره بنزديكي بلوغ هم مينمايد و در لغت هم دانستي كه سن معيني را معين نكرده و در عرف متشرعه و غير متشرعه هم مميز اعم از مراهق و غير مراهق است و بهر دو گفته ميشود پس تناقضي در فرمايش ايشان نبود .
سؤال ١٩ نمره ١٦ مدعي است كه خداوند قلم او را متحرك ميگرداند كه بگوش مردمان جمادي و سنگ‌مانند فرورود و قسم ياد ميكند كه تمام آوازها ( يعني مطالب اين كتاب ) از خداوند است و الهامي است صحيح است يا نه و اين ادعا از چه اصلي ناشي شده و در تناقض ١٦ مينويسد اين ادعاها تناقض دارد با اينكه اين كتاب براي زنها و براي عوام نوشته شده و اين حرفها مناسب شرافت انسانيت نيست .
جواب عبارتي كه منظور جناب آخوند است اين است كه بعد از بيان جامعي كه در معرفت خداوند ميفرمايد ميفرمايد عبرت بگير كه چگونه خداوند اين مطالب نازك لطيف را بقلم اين ناچيز جاري ميكند و باين زبانها درميآورد كه بگوش اين مردمان جمادي فرورود والله ،
اينهمه آوازها از شه بود       ** * **      گر چه از حلقوم عبدالله بود
عرض ميكنم در حقيقت فصل بسيار شريفي است در معرفت توحيد كه بياني فوق آن متصور نيست و مراجعه بآنرا در جلد سوم كتاب مبارك ارشاد صفحه ٨٨ چاپ تبريز بهمه اخوان توصيه ميكنم حال از مطالعه كنندگان كرام سؤال ميكنيم كه در اين عبارت چه ادعائي است آيا دعوي نبوت و امامتي است العياذ بالله حاشا كه چنين باشد الا اينكه غالبا منظور ايشان از اين جملات تنبيهات ديگر است مردم خيال ميكنند هر كس قلمي و كاغذي دست آورد و هر چه دلش خواست نوشت اين كتاب ميشود و با عقول ناقصه و سليقه‌هاي معوجه كه دارند ايراد و اعتراض بر علما ميكنند و طبقات مردم هم مختلف است و هر طبقه
صفحه ٣١٩

 سليقه و عقيده و ايرادي دارند و معلوم نيست عالم بيچاره كه در ميان جهال غريب مانده است و بر حسب وظيفه ناچار هم هست كه با آنها راه برود و راهنمائي نمايد و بگويد و بنويسد و تعليم نمايد بسليقه كدام طبقه بايستي راه برود اگر سهل و آسان چيز بنويسد كه اضعف قوم و عوام مردم هم بهره ببرند يك طبقه ايراد دارند و اي بسا محل اعتنا و تعمق آنها نميشود با اينكه همان مطالب سهل و آسان را اگر عالم بيان نكرده بود نميدانستند ولي طبيعة از الفاظ مشكله و غريبه يا سجع و قافيه يا اصطلاحات علميه خوششان ميآيد و بعبارات ساده توجه نميكنند و در جهالت خود باقي ميمانند و اگر عالم با عبارات علميه اصطلاحيه در موقع ناچاري چيز بنويسد جمعي ديگر كه اهل اصطلاح نيستند و درس نخوانده‌اند از فهم آن محروم ميمانند و ايراد و اعتراض ميكنند و البته بعضشان هم حق دارند از آنطرف مطالب عاليه علميه را هم با زبان آسان بيان كردن خاصة زبان فارسي كه دايره الفاظش بسيار تنگ است و براي بسياري از مطالب و معاني و لطائف مطلقا لفظ ندارد بسيار مشكل است و كار هر كس نيست و كتابي را مثل كتاب ارشاد نوشتن و آن مضامين عاليه و حكم الهيه را باين زبان كه زنان عجم هم استفاده نمايند بيرون آوردن ميتوان گفت در حكم كرامت است و فعلا كه آن كتاب مبارك منحصر بفرد است و در دنيا نظيري براي آن سراغ نداريم خلاصه كه عالم هر كلمه و هر جمله را براي منظوري مينويسد و كتاب بايستي بدرد همه طبقات بخورد و ابلاغ عامي است كه براي خواص و عوام نوشته شده و مراد ايشان مثل ساير نويسندگان فضل‌فروشي نيست الا اينكه گاهگاه ناچارند تنبيهاتي بفرمايند و ببعضي از جهات اشاره ميكنم يكي اينكه عبارات سهل و ساده همانطور كه عرض كردم در نظر اشخاص اهميت ندارد و وقعي پيدا نميكند و در عين حال كه مطلب عميق و مشكل است و بايستي تعمق بسيار در آن
صفحه ٣٢٠

 نمود تا فهميده شود سهل ميانگارند و سطحي ميخوانند و عبور ميكنند و مطلب را نمي‌فهمند و نتيجه كه منظور عالم بود كه ميخواست مطلب بزرگي را بزبان آساني بهمه بفهماند دست نميآيد اين است كه ناچار ميشود تنبيهي بفرمايد و اين قبيل اذهان را متوجه نمايد كه سرسري عبور نكنيد و عميق شويد كه مطلب بزرگ است و البته در اين موقع الفاظي اختيار ميشود كه قلوب را متوجه نمايد و تكاني باشخاص بدهد و بفهمند كه موضوع عادي نيست و قصه حسين كرد نيست مطلب آسماني است و وحي نبوي است و متوجه باشند زبان خداست كه نطق ميكند و دست خداست كه بحركت آمده هوش و گوش خود را جمع كنند و دل بدهند تا مطلب بفهمند و اين قاعده نويسندگي است كه همه نويسندگان يا مبينين اين شاهكار را بكار ميبرند و ميدانند فرقي كه هست اين است كه مؤمن كامل در اين موقع هم براي توجه قلوب عبارتي كه بر خلاف واقع يا بر خلاف رضاي خداست يا مبني بر اغراق و مبالغه بيموردي است نمينويسد و ادا نمي‌كند اما سايرين متوجه باين نكته نميشوند و اي بسا محالات يا لاطائلاتي را هم در اين موقع ادا ميكنند و نتيجه كه ميخواهند ميگيرند ولي عالم در جميع عباراتش رعايت حد و مقام و رضايت خدا و تطابق با واقع را مينمايد و دعوي بيجا و بيدليل نميكند پس اين يك جهت است كه ميخواهند بفهمانند كه فرض نكنيد اين عبارات فقط باندازه فهم عوام يا زنان است و براي استفاده اهل علم نيست بلكه آنها هم بايد متوجه باشند اگر عالمند عالمانه بفهمند و علت ديگر اين است كه غالبا عالم ناچار ميشود كه اذهان را متوجه نمايد كه گوينده يا نويسنده كيست و قلوب را بطرف خود جلب نمايد كه بدانند مطلب را از كه ميگيرند چون مردم مكلفند كلمات خدا و رسول را از پيغمبر و ائمه اطهار (ص‌) يا راوي صادق از طرف ايشان بپذيرند خواه بفهمند و خواه نفهمند و بعد از تسليم براي خدا و رسول و شناختن
صفحه ٣٢١

 آيات صدق ديگر عذري براي كسي نيست و حتم نيست همه مردم آنچه پيغمبر و امام يا راوي از ايشان ميگويد بفهمند و اگر مردم همه چيز را ميفهميدند كه همه عالم بودند و محتاج برسول و امام نبودند پس در اغلب موارد بايد طوعا او كرها تسليم شوند و خداوند ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما پس بنا بر اين گوينده را بايد بشناسند تا تكليفشان را بدانند و مردم مكلفند حرف حق را از اهلش بگيرند نه از هر كس كه حقي را گفت چنانكه در حديث است كه شيطان بحضرت عيسي عرض كرد بگو لا اله الا الله فرمود حرف حقي است كه بقول تو نميگويم پس مردم ناچارند كه گوينده را هميشه بشناسند و متذكر باشند و مضمون بعض اخبار است ، انظر الي من قال و لاتنظر الي ما قال . پس اگر ناطق از طرف خداست بدانند كه از خدا ميگيرند و عبادت او را مشغول هستند و توجه بيشتري بكنند چونكه ناطق از طرف شيطان هم بسيار است و گرفتن از آنها و گوش دادن بسخن آنها يا مطالعه نوشته آنها هم عبادت شيطان است اين است كه گاهي براي اينكه فراموش نشود مطالعه‌كننده را متنبه ميكنند كه آنچه ميخواني كلمات خداست اين قرآن خداست يا سنت رسول است يا فرمايش امام است كه باين زبانها بيرون آمده و بفهم تو نزديك شده قدرش را بشناس و شكرش را بجا بياور و با جمعيت حواس و نيت خالص بگير و قدر خود را در اين موقع بشناس كه مخاطب بخطاب خداوند واقع شده و ميخواهند مطالعه‌كننده را مطمئن كنند كه بي شك و ترديد اين كلام خداست كه ميخواني حال در اين موقع تزكيه نفس هم ميشود بشود چاره چيست در حالي كه مؤمن عالم منظورش تزكيه نفس نيست اما چه بكند اگر نگويد و ننويسد كه مردم نمي‌دانند چه ميخوانند اگر بگويد تزكيه نفس ميشود و مورد اعتراض جناب آخوند ميشود سهل است پيغمبران و ائمه هم
صفحه ٣٢٢

 اين ابتلا را داشتند مؤمنين و علماء هم بايد تأسي بآنها نمايند و لكم في رسول الله اسوة حسنة حال با اين مراتب ميخواهيم ببينيم ايشان چه ادعائي كرده‌اند كه مبالغه در آن بوده و بر جناب آخوند شاق شده و خلاف شرافت انسانيت دانسته‌اند .
فرموده‌اند ببين خداوند چطور اين لطايف را باين زبان آسان بر زبان اين ناچيز بگوش جمادي مردم ميرساند و اينهمه آوازها از شه بود يعني از امام است آيا مطلب غير از اين است و آيا بايد غير اين معتقد باشند آيا نعوذ بالله بايد بگويند از خودشان است و آيا از خود علم و كمالي دارند و از جاي ديگر غير از در خانه امام زمان آورده‌اند و دعوي استقلالي دارند نعوذ بالله و آيا غير از امام هم معلم و محركي هست و آيا در زيارتشان نميخوانيم بكم علمنا الله معالم ديننا يعني بشما اي سادات و موالي خداوند معالم دين را بما آموخته و آيا در زيارتشان نميخوانيم بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن يعني بشما اي سادات ما خداوند هر متحركي را بحركت آورده و از هر مسلمان عارفي سؤال ميكنيم آيا قلم هر عالمي را كه وصف خدا را مي‌نويسد يا فضل پيغمبر و امام و شيعيان ايشان را مينويسد خداوند بحركت آورده و مينويسد يا شيطان بحركت آورده يا خود شخص در امور خود مستقل است و محتاج بتحريك و تسكين خداوند نيست والله هوش از سر انسان ميرود كه عالم بيچاره چه ابتلائي دارد و چه نوع ايرادات مردم دارند و خودشان هم نميدانند كه دردشان چيست و چه ميخواهند بگويند اما همه ما و همه شيعه كه عارف بامام خود هستند ميدانند كه اين عبارت ادعائي نيست بلكه منتهاي خفض جناح همين است و آيا شخص درباره خودش در مقام اظهار عبوديت و تسليم و انقياد چه لفظي را اختيار كند كه از لفظ ناچيز بهتر باشد و اگر كسي لفظي كه بهتر اين معني را ميرساند ميداند بما هم بگويد
صفحه ٣٢٣

 كه بدانيم وانگهي كه در همين ظاهر حال هم كه آنچه ميفرمايند يا عين حديث امام است يا نقل بمعني است و غير از فرمايش ايشان چيزي نيست بسيار عجب است اگر حديث امام از امام نيست پس از كيست و آيا شخص عالم فرمايش امام را بخودش نسبت بدهد و نعوذ بالله دزدي بكند بمذاق جناب آخوند بهتر است يا هر چيزي را باصل و مبدء خود نسبت بدهد پس بديهي است كه همه آوازها از شه بود گر چه از حلقوم عبدالله بود بلي جناب آخوند ميخواهد براي عوام مردم اينطور تعبير كند و جلوه دهد كه ايشان ادعاي وحي و الهام كرده‌اند و اين مخصوص بانبياء است نه عامه مردم و از اين راه تخم عداوتي در دلها بكارد و مردم را بفرمايش ايشان بدبين نمايد ما هم بحول الله بعوام مردم با كمال محبت و صداقت حالي ميكنيم كه گول نخورند و ميگوئيم اولا اين تعبير سوئي است كه جناب آخوند ميكنند در عبارت ايشان كه دعوي وحي و الهامي نيست و عبارت همان است كه نوشتيم و علاوه بر آن هم ميگوئيم كه همه بر بصيرت باشند كه لفظ وحي اگر در مقامي يكي از مردم هم بگويد مثلا بمن وحي شد و خدا بدل من انداخت كه چنين بگويم اين نقلي نيست و ادعاي نبوتي نيست و لفظ وحي را خداوند نسبت بانبياء خود داده نسبت بغير انبياء هم داده يعني خدا بغير انبيا هم وحي ميكند و نقلي نيست در قرآن است و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه يعني ما وحي كرديم بمادر موسي كه شير بده بموسي و مادر موسي نه پيغمبر بود نه امام بلكه خدا ميفرمايد و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا يعني خدا وحي كرد بزنبور عسل كه در كوه‌ها سكني كند و خانه بگيرد و زنبور عسل حيواني است بلكه در قرآن است ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم يعني شياطين وحي ميكنند بدوستان خودشان پس اگر در جائي كسي تصريح هم بكند كه چنين و چنان بمن وحي شده اين كفر نيست دعوي نبوت
صفحه ٣٢٤

 هم نيست بلكه لفظي است كه در عربي شايع است چه جاي اينكه ايشان چنين تصريحي هم نكرده‌اند و دانستي كه جناب آخوند سوء تعبير مينمايند حال بعد از همه اين مراتب دوست ميدارم براي تبرك و تيمن و مزيد معرفت اخوان در شأن مؤمنين و بزرگان از علماي شيعه چند حديث هم روايت نمايم و آن روايات را در ذيل اين آيه مباركه عرض خواهم كرد كه نور علي نور باشد و يهدي الله لنوره من يشاء خداوند ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آبائهم او ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها رضي الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون يعني نمي‌يابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر دارند كه دوستي بكنند با دشمنان خدا و رسول ولو آنكه پدرهاي آنها باشند يا پسرهايشان يا برادرانشان يا عشيره آنها باشند اين جماعت نوشته شده است در دلهاي آنها ايمان و تأييد فرموده خدا ايشان را بروحي از خودش و داخل ميكند آنها را در بهشتهائي كه انهار از پائين آنها جاري است و مخلدند در آن بهشتها خدا از ايشان راضي شده است و ايشان از خدا راضيند اين جماعت حزب خدايند آگاه باشيد كه حزب خدا رستگارانند ، عرض ميكنم محل شاهد فعلا اين قسمت از آيه مباركه است كه ميفرمايد اين جماعت از مؤمنين ايمان در دلهاي آنها نوشته شده و مؤيد بروحي از خدايند كه آنچه ميگويند و مي‌نويسند از روي نوشته دلهاشان است كه خداوند بر دلهاي آنها نوشته پس آوازهاي آنها از خداست و آن روح روح‌القدس است كه انبيا را تأييد ميكند و اوصيا را هم تأييد مي‌نمايد و حديث ميكند آنها را و از مؤمنين جماعتي هستند كه خداوند آنها را محدث خوانده است چنانچه در آيه ديگر است كه ما من نبي و لا رسول الا اذا تمني القي
صفحه ٣٢٥

 الشيطان في امنيته تا آخر آيه كه در حديث شريف وارد شده است در تفسير آيه شريفه كه آيه مباركه باينطور نازل شده بود كه ما من نبي و لا رسول و لا محدث لفظ محدث از آيه سقط شده است و در آيه ديگر است كه خداوند ميفرمايد الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التي كنتم توعدون يعني آنها كه گفتند پرورنده ما خداست و استقامت نمودند ملائكه بر آنها نازل ميشود كه نترسيد و محزون نشويد و بشارت باد شما را به بهشتي كه وعده ميشديد و آيه شريفه عام است و شامل انبيا و غير انبيا از اوصياء ايشان و مؤمنين همه ميشود و البته اوصيا و مؤمنين پيغمبر نيستند و خداوند ملائكه بر آنها ميفرستد و در عوالم است از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در خطبه مخزون ميفرمايد قلوب المؤمنين مطوية علي الايمان اذا اراد الله اظهار ما فيها فتحها بالوحي و زرع فيها الحكمة يعني دلهاي مؤمنين پيچيده شده است بر ايمان و همينكه خواسته باشد خدا اظهار آنچه در آنها است باز ميكند آنها را بوحي و زراعت ميكند در آنها حكمت را و از عوالم است از حضرت ابي‌جعفر (ع‌) فرمود علي محدث بود و سلمان محدث بود و بحضرت صادق عليه السلام عرض شد سلمان محدث بود فرمود بلي عرض شد كي حديث ميكرد او را فرمود ملك كريمي و اخبار متعدده ديگر باين معني و مضمون وارد شده است و در حديثي فرمود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام حديث ميكنند او را و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود كه اوصياء محدث هستند و روح‌القدس حديث ميكند آنها را و نمي‌بينند او را و در وسايل است از حضرت صادق عليه السلام فرمود بشناسيد منازل شيعيان ما را باندازه رواياتشان از ما زيرا ما فقيه آنها را فقيه نمي‌شماريم تا اينكه محدث باشد عرض شد آيا مؤمن محدث است فرمود بلي مفهم است و مفهم محدث است
صفحه ٣٢٦

 و در مصباح‌الشريعه است از حضرت صادق (ع‌) فرمود حزن شعار صالحين است بجهت بسياري واردات غيبي بر بواطن آنها و از محاسن‌برقي است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام فرمود هر كس دوست بدارد ما اهل بيت را و محقق شود دوستي ما در دل او جاري ميشود چشمهاي حكمت بر زبان او و از بصائرالدرجات است از جابر از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام ميگويد سؤال كردم از آن بزرگوار از علم عالم فرمود اي جابر بدرستيكه در انبياء و اوصياء پنج روح است روح القدس و روح الايمان و روح الحيوة و روح القوة و روح الشهوة پس با روح القدس اي جابر دانستند از زير عرش تا زير خاك را و از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام است در تفسير قول خداي عز و جل يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي فرمود خداي تبارك و تعالي احد و صمد است و صمد چيزي است كه جوفي براي او نيست و روح خلقي از خلايق است و براي او است نصر و قوت و تأييد قرار ميدهد او را خدا در دلهاي رسل و مؤمنين و از عوالم است از ابن‌طاوس از آنچه يافته است در كتاب مفردي از سنن ادريس عليه السلام بدانيد و بر يقين باشيد كه تقواي خدا حكمت بزرگ است و نعمت عظمي است و سببي است كه داعي بسوي خير است و بازكننده ابواب خير و فهم و عقل است زيرا خداوند چون دوست داشت بندگانش را بخشيد بآنها عقل را و اختصاص داد انبياء خودش و اولياء خودش را بروح القدس پس كشف نمودند براي آنها از سراير ديانت و حقايق حكمت تا از ضلالت منتهي شوند و راه رشاد را پيروي نمايند الخبر و در كافي است در خبري از حضرت صادق عليه السلام در فضايل شيعيانشان كه شيعيان ما نطق ميكنند بامر خداي عز و جل و مخالفين ايشان نطقشان تفلت است ، عرض ميكنم يعني بي اختيار و در عوالم است از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام بما نطق كردند علما و اگر غير اين بود هرائينه گنگ ميشدند و از كافي است از
صفحه ٣٢٧

 حضرت ابي‌جعفر ثاني (ع‌) فرمود قسم بجان خودم نيست در زمين و نه در آسمان وليي براي خداي عز ذكره مگر اينكه او مؤيد است و هر كس تأييد شد خطا نميكند و نيست در زمين دشمني براي خداي عز ذكره مگر اينكه مخذول است و هر كس مخذول شد مصاب نيست ، عرض ميكنم اخبار باب بيش از اينها است كه در اين مختصر گنجايش ذكر داشته باشد ولي ما بقدر نمونه و براي تيمن و تبرك و كسب فيض در اينجا اين چند خبر را روايت كرديم تا مرتبه مؤمنين و كاملين را بداني ولي در اين مقام دانستي و شرح داديم كه ايشان چنين دعوي هم نداشته‌اند و توجيه آن عبارت و شعر را نموديم .
سؤال ٢٠ نمره ١٧ علماء زمان خود را كه شيخي نشده‌اند تماما ميگويد اجماعشان و اتفاقشان بر باطل است و علم خلاف اجماع جهل است بفرمائيد علم خلاف اجماع يعني چه و چگونه ميگويد اين علم تمام علماء بي‌ثمر است و چگونه علم جهل است و در تناقض ١٧ مينويسد تناقض بيست و نهم صفحه صد و پنجاه و چهار سطر ششم جلد سوم خلاصه مينويسد آنچه اجماع دارند معاصرين مشايخ و آقا بر آن باطل است و اجماعشان بر ناداني است و تمام علماء عصر آنها نادانند و علم خلاف اجماع جهل است و اين جهل علماء معاصر آنها ثمر ندارد تناقض دارد خود را مانند يكي از علماء عصر خواندن و تمام آنها را نادان و اجماع نمايند بر باطل دانستن و چگونه علم جهل ميشود و آيا كوسج و ريش‌پهن و متناقض نيست كتاب باين بزرگي و اختراع و بدعت در بدعت و تأويل و پيچ در پيچ و صدر الكفره تحقيق عرشي و آقا تدقيق زير فرشي ميفرمايند معين نمائيد كدام پيغمبر يا امام يا كدام دانشمند اين حرفها را زده كه آقا تبعيت فرموده رفع اشكال و تناقض فرمائيد والله از تحرير اين مطالب شرمسارم ولي چون طرف عوام و در اشتباه واقعند شما را بخدا بيچاره‌ها را راهنمائي و دستگيري نمائيد .

صفحه ٣٢٨

 جواب عبارات جناب آخوند را بعينها نقل كرديم و از بيسواديها و غلطهاي عبارات از طرف ايشان معذرت ميخواهم و مطالعه كنندگان ناظر بمعني هستند ان شاء الله و ما قسمتي از عبارات كتاب ارشاد را كه جناب آخوند در اين مقام نظر دارند بعينها ذكر ميكنيم و بعد هر چه خداوند خواسته باشد در اطراف آن عرض ميكنيم كه جواب بعضي جملات كه بر ايشان مشكل شده داده شود ان شاء الله و هر كس تفصيل بيشتر خواسته باشد بهمان كتاب مبارك ارشاد رجوع نمايد و بفهمد ان شاء الله .
فرموده‌اند پس عالم را در اين زمان بجهت اقتران بمكتب برده‌اند و بدست معلم سپرده‌اند و علماي رباني و حكماي صمداني و فقهاي الهي براي تربيت عالم برانگيخته‌اند اگر چه اطفال ميگويند بگذاريد كه بر وتيره سابق شيطنت كنيم و فحش بپدر و مادر دهيم و خلق خدا را بيازاريم و للگان ميگويند بگذاريد اطفال ما بر همان جهالت بازمانند و ملا نشوند تا خلعت و انعام ما موقوف نشود و رياست ما بر آنها قطع نشود و ميگويند اين درسهاي شما همه خلاف اجماع لله‌هاي سابق است آنها ابدا حرفي از اين را بر زبان نميراندند و اطفال را ببازي واگذارده بودند و اين درسها و علمها خلاف اجماع است و لكن غافل كه اين بچه‌ها بچه‌هاي ما نيستند و پدر و مادري دارند آنها بدست هر كس ميخواهند مي‌سپرند و هر گونه تدبير ميخواهند ميكنند و آنها باجماع لله‌ها بند نميشوند موقوف بر رأي خودشان و صلاح اولاد است پس صلاح اولاد آن شد كه از دست لله‌ها بگيرند و بدست معلم ديگر بدهند خواهند داد و لله‌ها را نميرسد كه بر پدر و مادر بحث كنند كه معلم خلاف اجماع ما است چرا بمعلم ميدهي در جواب خواهد گفت بشما چه خود دانم و من مطيع شما نيستم البته آنچه علما ميدانند شما نميدانيد شما اجماع بر ناداني داريد و علم خلاف
صفحه ٣٢٩

 اجماع جهل است اگر علما بگويند از گفته ما ديگر اجماع جهل شما ثمري ندارد حال لله‌ها اين بحثها را دارند و اطفال لهو و لعب را دوست ميدارند و ميگويند ما از للگان علمي نشنيده‌ايم و از ددگان حكمتها نياموخته‌ايم و تا حال بر همان وتيره بوده‌ايم و كسي از للگان نگفت كه ما بر ضلالتيم علما ميگويند كه ما بشما آنچه تعليم ميكنيم دستور العمل پدر و مادر شما است و كتاب و سنت پدر و مادر شما در ميان است و لله‌هاي شما آن كتاب و سنت را قبول داشتند كه حجت است ولي نميفهميدند ما بهمان كتاب و سنت ميگوئيم و چنين هم نيست كه آنچه ما ميگوئيم بكلي اختراع باشد بلكه عين همان كتاب و سنت است و از فرمايش پدر شما است و دليل عقلي براي آن هم ميگوئيم كه عقل شما هم قبول كند مجملا اطفال بجهت حب لهو و لعب و للگان و ددگان بجهت حب رياست فغان دارند از درس معلمان و لكن دليل اينكه معلمان از جانب پدرند اينكه خرده خرده تقرير معلمان را ميكنند و امر معلمان را قوت ميدهند و حكمتشان را در عالم منتشر ميكنند و ذكر للگان و ددگان را از عالم قطع ميكنند و هر چه آنها بر آتش معلمان ميدمند روشن‌تر ميشود و پدر و مادر مشاهدند و ايشان بر اطفالشان دلسوزترند و اين لله‌هاي مهربانتر از پدر و دده‌هاي مهربانتر از مادر براي خود حرفي ميزنند و سوز دلي را بيرون ميدهند و لكن علامت حق و باطل تصديق پدر و مادر است و شرح اين احوال در جلد چهارم بتفصيل بايد ان شاء الله ذكر شود ، تمام شد آن قسمت از عبارات شريفه كه در اين مقام محل حاجت بود و اصل موضوع در بيان وجود تشريعي عالم است كه تربيت و تعليم و ترقي نوع عالم را اگر في المثل مثل يك انسان فرض كنيم چنانچه در اخبار بيان فرموده‌اند و حكما با دليل و برهان اثبات نموده‌اند كه كليه عالم از اول تا آخرش در حكم يك انسان است و انسان هم چون مولود جامع است و فرزند اين عالم
صفحه ٣٣٠

 بزرگ است هر چه در عالم بزرگ موجود است از مراتب ظاهر و باطن در او هم هست و انسان هم در حد خود عالم كوچكي است و بهمين جهت حكما انسان را عالم صغير خوانده‌اند و فعلا در صدد بيان دلايل اين مطلب نيستيم پس بنا بر اين نوع تربيت عالم بزرگ هم مثل تربيت يك انسان است و مراتبي را كه انسان از طفوليت بلكه از ابتداي تكون نطفه او در شكم مادر تا متولد ميشود و بحد رشد و كمال و عقل و منتهاي ترقي خود ميرسد تا ميميرد اين عالم بزرگ هم همه آن مراتب را داراست و در سير تكاملي خود بايد همه اين مراحل را به‌پيمايد تا بمنتهي درجه ترقي و علت غائي برسد و اين مطلب در نزد عقلا و اهل كمال واضح است پس جميع اسباب و شروطي كه براي نشو و ارتقاء يك انسان از اول نطفه بودن او تا موقع تولد و از آنوقت تا بحد تميز ميرسد از وجود پدر و مادر و مربيان و غذا و دوا و لباس و جميع وسائل زندگي و اينكه در ابتدا چندي بايد در تحت حضانت پدر و مادر باشد و قدري كه بزرگتر ميشود مربيهاي ديگر امثال للگان و ددگان لازم دارد و بعد از آن تدريجا او را بمعلم ميسپرند و تدريجا معلم عالي‌تر و عالي‌تر براي او ميآورند تا وقتيكه بحد كمال و رشد ميرسد و خير و شر و جميع احتياجات خود را ميداند و قائم بنفس ميشود بتفصيلي كه در كتب مربوطه باين مراتب مفصلا و مبرهنا هر قسمتي را در جاي خود حكما بيان كرده‌اند و مدار روزگار بر آن است جميع آن مراحل در كليه اين عالم هم بطور خود و اقتضاي خود لازم است و كل عالم هم چون بمنزله يك شخص بزرگي است اين مراحل را مي‌پيمايد پس همانطور كه براي هر فردي از افراد انسان پدر و مادر صلبي و بطني است كه بايستي از اين دو مكون بشوند و بعد از تكون محتاج بحضانت و شير دادن آنها هستند و بعد محتاج بمربي هستند كه آن مربيان اوليه را اصطلاحا للِه يا دده ميگوئيم و مربيان بعد را معلم ميگوئيم كه آنها هم
صفحه ٣٣١

 نوع تربيتي ميكنند و اصطلاحا آنها را هم بمنزله پدر و مادر ميشمريم زيرا كه علم و ادب انسان زائيده افكار و دستورالعملها و امر و نهي‌هاي آنها است و در اخبار هم برادران بزرگ و معلمين را بمنزله پدر شمرده‌اند بهمين طور جامعه عالم هم محتاج بهمه اين وسايل است و همه اينها را داراست و همانطور كه همه اين جامعه تكون آنها از پدر و مادر اولي است كه آدم و حوا باشد پس علوم و آداب و كمالات و ترقيات و ديانت آنها هم پدر و مادري دارد و آدم و حوا كه در اول ترقي انسان بودند پدر و مادر تكويني اين جامعه بودند و پدر و مادر تشريعي و تأديبي و تعليمي اين جامعه هم بودند تا تدريجا جمعيت زياد شد همانطور كه آباء و امهات صلبي و بطني زياد و متعدد شدند آباء تعليمي و تشريعي هم متعدد شدند و انبياء و اوصيائي كه خداوند مأمور تعليم و تربيت جامعه فرمود در هر عصر و زمان بقدر فهم امت و بقدر فهم عالم و بزبان آنها تكلم كردند و تربيت نمودند و ترقي دادند عالم را و آنها پدر و مادر تعليمي و تشريعي مردم شدند يعني علم و شرعي كه در مردم مي‌بيني ناشي از آنها است و زائيده فكر و وحي خداوند عالم است بآنها و ايجاد و تكون آن علوم و آداب و كمالات بواسطه آنها است و جزئي از كمال و علم آنها است پس فرزند آنها است و آنها پدر و مادرند و اين اصطلاح از مؤلف ارشاد نيست بلكه عين فرمايش پيغمبر و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي پدر و مادر اين امت هستيم و باين مضمون حديث از همه ائمه اطهار وارد شده و در كتاب تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السلام كه معتبرترين كتب شيعه است روايت فرموده‌اند منتهي امثال جناب آخوند منكر اين معني ميشوند از باب اين است كه اين مطالب را نمي‌فهمند و اينها فرمايش ائمه اطهار است پس پيغمبر و اميرالمؤمنين و ائمه اطهار بمنزله پدر
صفحه ٣٣٢

 و مادر اين امتند و منظور پدر و مادر صلبي و بطني تكويني نيست بلكه منظور پدر و مادر تشريعي است ، و ماكان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين ، پيغمبر پدر صلبي امت نيست و لكن رسول خداست و پدر اين دين و اين شريعت است يعني اصل و ريشه او است و ديانت عالم در اين دوره و در همه ادوار گذشته زائيده امر و نهي او است و انبياء گذشته هم همه امت آن بزرگوار بوده‌اند پس مؤمنين بآن حضرت از حيث ايمان و عقيده فرزند او هستند چنانچه در اخبار بسيار ديده‌ايد و اينكه همه مؤمنين برادر هستند و خداوند ميفرمايد المؤمنون اخوة يعني برادر ايماني و اعتقادي و شريعتي و تعليمي هستند نه برادر صلبي و بطني خلاصه كه بيان مؤلف اعلي الله مقامه در كيفيت ترقي و رشد تشريعي عالم است كه موافق حكمت تطبيق با رشد علمي و ديني يك نفر انسان فرموده است و تفصيل موكول بمراجعه بيان ايشان است در همان كتاب يا ساير تأليفات ايشان كه در اين فن است و مراد ما در اينجا اشاره ببعض كلمات آن عبارات است كه نقل كرديم پس ميگوئيم در آن عبارات هر جا كه لفظ پدر و مادر فرموده‌اند اشاره به پيغمبر و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم كه پدر و مادر جميع امت بلكه كل عالمند زيرا پيغمبر (ص‌) مبعوث بر جميع كاينات است و مرادشان از للِه و دده علماي صدر اسلام تا اين اواخر است كه شرح آن سابق بر اين گذشت و ممكن است مراجعه كنيد و اين تشريفي است براي علماي اسلام نه توهيني آنطور كه جناب آخوند خيال كرده و ما مفصل جواب اين ايراد را نوشتيم و چه احترامي بالاتر از اين كه امتي را كه پيغمبر (ص‌) پدر آنها است و ائمه اطهار (ص‌) يكي بعد از ديگري در حكم مادر آنها هستند و از شير علوم خودشان باين امت خورانيده‌اند و ابدان علوم و آداب اين امت را بزرگ كرده‌اند و نشو و نما داده‌اند علماي بعد از غيبت ايشان هم للِه و دده و مربي امت
صفحه ٣٣٣

 بلكه همه عالم باشند و اين توهيني نيست بلكه كمال افتخار است و اگر جناب آخوند اين نكات را نفهمند اهل علم و ادب ميفهمند بلي نكته غامضي كه هست اينجا است كه للگان و ددگان عموما خوب نيستند و بعضشان بد و خائن هستند و جناب آخوند گويا بكلي منكر علماء سوء هستند ولي انكار ايشان مؤثر نيست و تمام دنيا وجود آنها را قائلند و مي‌شناسند و وجود خود جناب آخوند دليل وجود آنها است و بثبوت پيوسته كه جميع مفاسد دنيا هم از علماء سوء است و محتاج نيستيم در اين مقام اخباري را كه داريم ذكر نمائيم خلاصه پس مراد مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در هر جا كه ذكر سوئي از للگان و ددگان فرموده مرادش آن علماء سوء است نه همه علماء چرا نميخواهد مطلب را بفهمد و عبارات ايشان را چرا كج ميكند و بذهن عوام فرو ميبرد كجا ايشان منكر علماي رباني و محدثين و صاحبان علم و عمل شده‌اند و حال آنكه تمام استناد و اعتماد ايشان و هر مسلماني بوجود امثال آن علماء است اعلي الله مقامهم و الحمد لله مشرب بزرگان ما بر همه مردم ثابت شده است كه آنچه ميفرمايند از حديث است و حديث را هم از همان علماي سابق روايت ميكنيم و اگر اعتقاد بصحت و وثاقت آن بزرگواران نداشتند چطور علوم خود را از آنها ميگرفتند پس اين عبارات جناب آخوند غرض خود ايشان را ثابت ميكند و بر دامن مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه گردي نمي‌نشيند مراجعه نمايند طالبين بكتاب هداية الطالبين تأليف مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه و كتاب دليل المتحيرين تأليف مرحوم سيد استاد اعلي الله مقامه آنجا كه مراتب استناد خود و مشايخ خود را بعلماء سلف رضوان الله عليهم مي‌نويسند و افتخارات خود و اجازات خود را شرح ميدهند و تمجيداتي كه از بزرگان علماء سلف و معاصرين خودشان كه عموما مصدق ايشان بوده‌اند و اجازه داده‌اند و اجازه گرفته‌اند ملاحظه نمايند كه
صفحه ٣٣٤

 مغايرتي با آنها كه اهل علم و حقيقة از علما بوده‌اند در بين نبوده و الآن هم نيست و آنچه هست همان است كه جمعي از طلاب و متشبهين بعلماء از اهل غرض القا كردند و بدهن مردم هم انداختند و مجازات آنها بر خداست بلي اين مطلب راست است كه ايشان از معاصرين خود كساني كه القاء شبهه نمودند و فتنه‌انگيزي كردند و عوام مردم را باشتباه انداختند و رد بر ايشان كردند و انكار فرمايش ايشان را نمودند خوب نميدانند بلكه ملا و عالم هم نميشمارند و آنها كه با كمال علم و اطلاع بر عقايد ايشان در صدد تكفير ايشان برآمدند ايشان هم آنها را كافر ميدانند زيرا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است كه هر كس مسلمي را تكفير نمايد خودش كافر شده است و مسلم كسي است كه در هر مورد تسليم فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل‌محمد عليهم السلام باشد پس اگر كسي خواست در اين موضوع قضاوت نمايد كه كافر ايشانند يا مكفر ايشان رجوع بگفته طرفين مينمايد و تطبيق با فرمايش آل‌محمد عليهم السلام ميكند و مطلب دست ميآيد و ما فعلا بحثي در اين باب نداريم مطلب اينجا است كه در عبارات ايشان آنجا كه كلماتي در قول للگان و ددگان فرموده‌اند كه آنها اجماع بر جهل نموده‌اند منظورشان اين قبيل اشخاص است و نمونه آنها در همين عصر امثال جناب آخوند است اگر باشند و منظورشان ساير علما نيست و العياذ بالله زيرا علماء حقه چه در اين عصر چه در سابق هر وقت كه باشند مطلبي را كه عالم مسلمي بگويد و با كتاب خدا و اخبار اهل بيت تطبيق شود قبول و تصديق ميكنند و بر خلاف آن اجماعي نميكنند زيرا ميزان امور در نزد شيعه كتاب و سنت است و تخلف از آن دو جايز نيست و كفر است وانگهي كه اجماعي هم بر خلاف ايشان هيچوقت نشده و در آن عبارات هم كه عينا نقل كرديم مراجعه كنيد چنين چيزي نفرموده‌اند و ايشان نقل قولي ميفرمايند از آنها كه گفتند اين درسهاي شما
صفحه ٣٣٥

 بر خلاف اجماع لله‌هاي سابق است ايشان جواب ميدهند كه چنين اجماعي اجماع بر جهل است و علم خلاف اجماع جهل است ولي حقيقت اين است كه آن جماعتي كه گفتند دروغ گفتند و چنين اجماعي نه از سابقين و نه معاصرين و نه الآن بر خلاف ايشان نشده و منظورم اجماعي است كه در حقيقت حجت باشد زيرا اجماع حقيقي كه پيغمبر و ائمه اطهار (ص‌) آن را حجت شمرده‌اند بر خلاف كتاب و سنت محال است كه بشود و نشده و نخواهد شد بلي مگر اجماعهاي مصنوعي كه آن را گاهي بلوا ميگوئيم و در اين زمان هو ميگويند ممكن است مثل اجماعي كه بقول سنيان بر خلافت ابوبكر هم كردند و اين نوع اجماع را شيعه حجت نميداند و چنين اجماعي اگر بشود همانطور كه فرمودند اجماع بر جهل است خلاصه كه در محاوره اين نوع عبارات معمول است و در كتاب خدا هم نظير آن هست آنجا كه قوم حضرت ابراهيم از او سؤال كردند كه اين بتها را كي شكسته است فرمود همان بت بزرگ شكسته است چنانچه ميفرمايد قالوا ءانت فعلت هذا بآلهتنا يا ابرهيم قال بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون فرمود بت بزرگ شكسته پس سؤال كنيد از آنها اگر حرف ميزنند و در حديث شريف ميفرمايد امام عليه السلام كه ابراهيم (ع‌) معلق بشرط فرمود كه اگر آنها حرف ميزنند كار بت بزرگ است و اگر حرف نميزنند كار او نيست حال در اين مقام مطلب از همين نوع است كه ايشان فرموده‌اند اجماع سابقين بر خلاف من اجماع بر جهل و ناداني است و اين بنا بفرض آنها و گفته آنها است و در صورتي است كه چنين اجماعي شده باشد و حال آنكه چنين اجماعي نشده بلي اگر چنين اجماعي يا بلوائي شده باشد يا بعد از اين بشود اجماع بر جهل است و اگر بشود تازگي هم ندارد ، و ليست باول قارورة كسرت في الاسلام خلاصه كه تفصيل زياد لازم ندارد و اهل معني و ادب اين مراتب را ميدانند ،

صفحه ٣٣٦

 و اما اينكه فرموده‌اند علم خلاف اجماع جهل است و جناب آخوند هم از معني اين عبارت سؤال كرده بلي مطلبي است كه بايد في‌الجمله بياني در آن بشود و براي اين عبارت معني ظاهري است و معني اصطلاحي اما معني ظاهري عرفي آن كه واضح است كه دانائي بر خلاف ناداني است و مرد عالم بر خلاف جماعت نادانان است و خداوند ميفرمايد هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون پس عالم و جاهل كه مساوي نشدند مخالف ميشوند علم نور است و جهل ظلمت و البته مخالفند و مخالفت علم و جهل از بديهيات است و اختلاف حق و باطل از اول دنيا تا آخر دنيا براي همين اختلاف علم و جهل است و جهال در مقابل اهل علم هميشه اجماع داشته‌اند و جمعيتشان هم بيشتر بوده و كثرت جمعيت آنها از جهلشان هم كم نميكند و خداوند ميفرمايد اكثرهم لايعلمون و اكثرهم لايعقلون و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون و قليل من عبادي الشكور و هكذا امثال اين آيات پس اجماع جهال هميشه بر خلاف علما بوده و هست و امثال اين اجماعات را همه ميدانند كما اينكه بر خلاف پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در اول اجماع داشتند و انكار فرمايش او را داشتند و او را عالم نمي‌خواندند سهل است كه نسبت جنون هم العياذ بالله دادند و رئيس آنها را بهمين لحاظ مسلمين ابوجهل خواندند و هكذا بعد از پيغمبر اجماع بر ابوبكر نمودند در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم هميشه اجماع بر خلاف ايشان نمودند و الآن هم عامه بر خلاف شيعه اجماع دارند و شيعه از همان اول تا الآن هميشه در اقليت بوده‌اند و در اين مطالب شبهه نيست و اين نوع اجماع‌ها هم كه هميشه بر خلاف علم و بر خلاف حق ميشده يا ميشود اجماع بر جهل است و حجت نيست و آن اجماعي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله حجت دانسته و از ادله محكمه شمرده است و همه مسلمين در هر مورد بايد متمسك بآن اجماع باشند و تخلف
صفحه ٣٣٧

 از آن نورزند و تخلف از آن را پيغمبر (ص‌) كفر شمرده است اين اجماع‌ها نيست بلكه آن اجماع بمعني مخصوصي است كه خود پيغمبر (ص‌) اصطلاح فرموده و قانون دست داده نه اينكه هر مطلبي را كه ده نفر يا صد نفر يا هزار نفر و هكذا ولو مليونها باشند بگويند اين اجماع ميشود و اين نوع اجماع همان بلوي و همان اكثريت است كه خداوند مذمت فرموده و اگر اين نوع اجماع دليل صحت و حقيت بود نعوذ بالله مي‌بايستي مذهب اسلام بر حق نباشد زيرا مخالفين آن بيشترند و هكذا مذهب شيعه مي‌بايستي نعوذ بالله بر باطل باشد زيرا عامه بيشتر از شيعه هستند و شيعه از جماعت مسلمين خارج شده و هكذا اجماع بر ابوبكر مي‌بايستي صحيح باشد پس معلوم است اجماعي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آن را حجت دانسته اين نيست و مناط آن اجماع كثرت جمعيت نيست كه بنا بر آن دسته اقليت بر باطل باشد پس بايد ملتفت اين مطالب باشيم و فهميدن معني اجماع اصطلاحي كه از بزرگترين ادله مسلمين و بر زبان و قلم همه علما جاري است و در جميع مسائل اثبات و نفي و تكفير و تفسيقشان بآن دليل است خودش از نظريات است و اگر از اين عرض حقير تعجب داري مراجعه بكتب اصول و اهل فن بنما و ببين كه در تعريف و شروط آن چه اختلافات دارند و تعريف مجمع عليهي نكرده‌اند و اغلب از آنها كه در اين خصوص بيان دارند معني اجماع را نفهميده‌اند و بيشتر تعريفاتي كرده‌اند كه اگر ما هم پيروي آنها را نمائيم بايد بآن قاعده اجماع بر ابوبكر را هم دليل بدانيم و حجت بشماريم و البته آن اقوال مأخوذ از اصول سنيان است كه ميخواهند عمل خود را تصحيح نمايند خلاصه آنكه شرح اين احوال و اختلافات را مشروحا در صدد نيستيم و اگر بخواهيم تفصيل بدهيم كتاب مستقلي لازم است كه بنويسيم ولي بطور مختصر و ساده و عوام‌فهم تعريف اجماع شرعي را كه پيغمبر و امام (ص‌) آن را حجت
صفحه ٣٣٨

 دانسته‌اند و بعض اقوال قوم را ذكر مينمائيم و در ضمن آن سستي اين حربه بزرگي را كه بعض متشبهين بعلما در دست گرفته‌اند و مردم را با آن حربه توخالي ميترسانند و اسم آن را اجماع گذارده‌اند و با هر مسلمان بيچاره كه غرضي دارند او را با اين حربه تكفير ميكنند و از اسلام بي‌بهره مينمايند و از چشم مردم مياندازند و همه عوام را بآن بيچاره بدمظنه مي‌نمايند معلوم ميشود ان شاء الله و چون مسأله بسيار مهم و مفيدي است كه عامه مردم از آن بي‌اطلاعند و فقط لفظي را از زبان اهل شرع و طلاب شنيده‌اند و معني آن را نفهميده‌اند دوست داشتم در اين كتاب توضيح داده شود و يكي از فوايد علمي اين كتاب باشد ان شاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ،
دلايل احكام را اجمالا علماء شيعه چهار دليل شمرده‌اند اول كتاب خدا دويم سنت رسول صلي الله عليه و آله و اخبار ائمه اطهار صلوات الله عليهم سيوم دليل عقل چهارم اجماع ولي تفصيلا هر كدام تحقيقي دارند كه ذكر آنها مناسب اين مقام نيست و بزرگان و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم البته اجمالا موافقت دارند ولي در مقام تفصيل ميفرمايند كه كتاب و سنت هر دو دليل و حجت است بلكه در حقيقت دليلي غير از اين دو اصالة نيست و مدار جميع احكام اصليه و فرعيه بر اين دو است و اما دليل عقل هم اگر مأخوذ از كتاب و سنت است و موافق با مضمون آن دو ميشود صحيح است و اگر مخالف است دليل نيست بلكه متابعت آن حرام و كفر است و مدعي صحت آن مدعي شركت با خدا و رسول است پس مستقلا دليل نيست ولي بضميمه دليلي از كتاب و سنت البته دليل ميشود و اما اجماع را علما اقسامي براي آن معين كرده‌اند و اصطلاح دارند كه ذكر آنها مناسب اينجا نيست و بجميع اقسام آن را حجت ميدانند حتي باين درجه كه معروف است شيخ طوسي عليه الرحمه در مجلس درس خود كه مسأله را القا
صفحه ٣٣٩

 ميفرمود اگر طلاب حاضر موافقت ميكردند در كتاب فتواي خود مي‌نوشت كه حكم اين مسأله اجماعي است و موافقت همان جماعت حاضر را در ثبوت اجماع كافي ميدانست اما بزرگان ما اعلي الله مقامهم همه اقسام اجماع را كه شمرده‌اند دليل نميدانند و در كتب خود مفصلا رد و بحث نموده‌اند و از اقسام آن اجماع ضروري را حجت ميدانند يعني حكمي كه پيش همه شيعه بديهي شده باشد و البته مرادشان اهل فهمشان و آنها كه اعتنا بدين خود دارند بديهي شده باشد كه اين حكم از فرمايش پيغمبر است و همه متفق بر آن باشند مثل اينكه همه ميدانند نماز يا روزه يا حج و امثال اين ضروريات حكم پيغمبر است و اهل علم اين نوع اجماع را محصل عام مينامند يعني پيش عامه مردم بديهي و واضح شده و اما ساير اقسام اجماع كه باين درجه بداهت نرسيده باشد و فقط جمعي از علما و مجتهدين كه اطلاع بر قول آنها پيدا كرديم بر حكمي يا مسأله در حلال بودن يا حرام بودن يا صحت يا فساد آن اجماع كردند كه آن را اجماع بسيط ميگويند يا جمعي از علما كه بر قول آنها اطلاع پيدا كرديم صاحب دو قول شده‌اند و قول ثالثي نيافتيم كه آن را اجماع مركب ميگويند يا يكي از علما از قول ديگران روايتي ميكند و ميگويد اجماع علما بر اين است كه اين را اجماع منقول ميگويند و هر يك از اينها هم باز اقسامي دارند كه ذكر آنها مناسب اشخاص بيكار است اين اقسام را در همه جا و در هر مسأله بزرگان ما حجت نميدانند بلكه گاه ممكن است كه حجت باشد و در بعض موارد حجت نيست و دلالت ندارد و جز با همان قسم اول كه اجماع ضروري است موافقت تامه نميفرمايند و دلايل بسيار بر عقيده و اختيار خود دارند و هيچيك از علما هم حق ايراد و اعتراض بر ايشان ندارند زيرا اصل مسأله در بين خودشان نظري است و هر يك چيزي گفته‌اند كه اگر مطالعه‌كننده اهل اصطلاح است بكتب قوم رجوع نمايد و صحت عرض مرا بفهمد و بداند كه
صفحه ٣٤٠

 اتفاقي در ميان قوم در معني اصل اجماع نيست و هر يك تعريفي كرده‌اند و در اينجا مناسب نيست كه ما ذهن مطالعه كنندگان را با اين تفصيلات مغشوش نمائيم خلاصه آنكه مشايخ ما دلايل بسيار بر اختيار خود دارند يكي آنكه ميفرمايند اين اجماعاتي كه قوم اصطلاح فرموده‌اند و مقدم بر آنها علماي عامه اين اصطلاحات را درست كرده‌اند و خواسته‌اند مدرك براي اجتهادات خود زياد كنند مطلقا در كتاب خدا نيست و بدون دليلي از كتاب خدا حرف زدن بيجا است خاصة در امري كه ميخواهند مدركي براي احكام خدا و رسول بسازند بايد در كتاب خدا منصوص باشد و شبهه نيست كه چنين نصي نيست و در زمان رسول خدا هم چنين اصطلاحات نبود و كسي نميدانست بلي بعد از آنكه عامه اين اصطلاحات را گذاردند خواستند از كتاب خدا آيه را پيدا كنند كه استدلال بآن بر صحت اجماع نمايند اين دو آيه را يافتند و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي تا آخر و آيه ديگر و ان تنازعتم في شئ فردوه الي الله و الرسول تا آخر و اين هر دو آيه دلالت دارد بر صحت اجماع ضروري و امري كه همه مؤمنين اتفاق بر آن نموده باشند و نزاعي در آن نكرده‌اند و اين ضرورت اسلام ميشود و البته مطاع است و اگر مفاد آيات شريفه غير اين بود ميبايستي هر موضوعي را كه سه نفر از مؤمنين گفتند كه اسمشان جماعت شد اين اجماع باشد و مخالفت آن قول كفر باشد و چنين چيزي هيچيك از علما نگفته‌اند پس آيات شريفه مربوط باين معني نيست كه در هر مسأله‌اي كه چهار نفر يا ده نفر يا بيشتر يا كمتر اتفاق و اجماع بر آن نمودند اين دليل مستقلي باشد و هر كس بر خلاف آنها گفت قول او مردود باشد خاصة كه ما ميگوئيم اجماعي كه در مسأله بكنند آيا براي مسأله دليلي از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله هم دارند يا ندارند اگر دارند كه البته همان
صفحه ٣٤١

 كتاب و سنت مطاع است منتهي اجماع علما هم بر آن معني تأكيدي است و اگر بحد ضرورت هم رسيده است بسيار خوب محكمتر است و خلافي در آن نيست اما اگر كتاب و سنت بر خلاف آن اجماع است كه آن اجماع باطل است و حكم بآن حكم بغير ما انزل الله و مخالفت خدا و پيغمبر است و اگر مخالف نيست اما دليلي هم از كتاب و سنت ندارد آن هم حرفي است كه جماعتي بر خودشان گفته‌اند و مطاع نيست جمعي هم اگر خواستند طور ديگر ميگويند وانگهي امري كه دليلي از كتاب و سنت ندارد دليل حكمي از احكام اسلام نميشود و مردم امت پيغمبرند نه امت اجماع جمعي از علما يا غير علما پس معلوم است كه آنچه مطاع است فرمايش خدا و رسول است لاغير و اجماع ضروري هم كه حجت است براي همين است و محال است كه ضرورت اسلام بر خلاف كتاب خدا و سنت رسول و فرمايش امام بشود و مخالف كتاب و سنت ضرورت اسلام نيست و ضرورت و قرآن و سنت هيچوقت تخلف از يكديگر نميكنند پس صحيح است كه ادله احكام چهارتا است باين معني كه هر حكمي و موضوعي كه با يكي از اين چهار ثابت شد با آن سه تاي ديگر هم قطعا ثابت ميشود و تخلف از يكديگر نخواهند داشت ولي اصل در ميانه همان كتاب و سنت است اما ضرورت كه بر خلاف اين دو نميشود و حكمي كه بر خلاف اين دو است چگونه ضرورت اسلام ميشود و اما دليل عقلي هم اگر بر خلاف كتاب و سنت قائم شود آن دليل عقل نيست و غلط است زيرا عقل با شرع مطابق است و وقتيكه شرع يعني كتاب و سنت در ميانه است چه حاجت باستعمال عقلي است كه بر خلاف آنها حكم كند و اگر ميگويند براي تشخيص صحت يا سقم احكام شرعيه با عقل تطبيق ميكنيم هر كدام با عقل مطابق شد قطعي ميشود و بآن ميگيريم عرض ميكنم غلط در همينجا است و خدا و پيغمبر عقل ما را در اين مقام حجت قرار نداده‌اند و الا ميبايست مردم مستغني از خدا و
صفحه ٣٤٢

 رسول باشند خلاصه كه سخن ما در اين مقام فعلا نيست و اين بحث ديگر است سخن ما در اجماع است كه خواستيم بزبان ساده معني اجماع و اصطلاح قوم را بگوئيم تا همه ملتفت بشوند كه اين همه كه ميگويند اجماع علما اجماع علما و مخالفت اجماع را كفر ميدانند منظورشان كدام اجماع است اگر مرادشان جميع علماء اسلام است بدون استثنا اولا از كجا اطلاع بر آن پيدا كرده‌اند و ميكنند و چه بسيار علماء بزرگ بوده‌اند كه من و تو نمي‌شناسيم و اي چه بسيار كه مي‌شناسيم و شنيده‌ايم اسمشان را اما صاحب كتابي و اثري نيستند كه قولشان را بدانيم چيست و اين اطلاع از محالاتي است كه خود قوم هم تصديق كرده‌اند كه محال است اگر منظور اتفاق و اجماع جمعي از علما است كه اطلاع بر قول آنها پيدا كنيم و اين خالي از شقوقي نيست آيا اين جماعت مخالفي دارند يا ندارند اگر مخالف دارند و مخالفين هم بكتاب و سنت استدلال ميكنند كه مانعي از مخالفت يك دسته و موافقت با دسته ديگر نيست و بايد بادله طرفين مراجعه نمود و اگر اجماعي است كه مخالفي براي آن ديده نميشود اگر بدليل كتاب و سنت اثبات مطلبي مينمايند البته مطاع است و اين همان ضرورت است زيرا در اثبات ضرورت اجماع تمام امت هم شرط نيست بجهت اينكه جميع امت از سياه و سفيد و مرد و زن و عالم و جاهل عموما اهل فهم و مدرك نيستند و از آن گذشته اطلاع بر قول همه عادة محال است و حتي اطلاع بر قول همه علما يا اهل حل و عقد هم عادة محال است پس در ثبوت ضرورت اطلاع بر قول همه شرط نيست و معذلك امور ضروري هم بحد ضرورت ميرسد و قطع بآن هم حاصل ميشود نمي‌بيني چه بسيار مسلمانان كوهستاني هستند كه اي بسا ضروري بودن نماز را هم ندانسته بلكه نماز هم نكرده و معذلك از مسلمين است يا طفل نه ساله هنوز ضروريات دين را نميداند و از مسلمين شمرده ميشود و معني اخباري هم كه در اين خصوص از
صفحه ٣٤٣

 پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيده كه عامه و خاصه همه روايت ميكنند و مستندشان است اين معني نيست مثل حديث لاتجتمع امتي علي الخطا يا حديث ديگر لم‌يكن الله ليجمع امتي علي الخطا يا فرمايش آن بزرگوار من خرج من الجماعة قدر شبر خلع ربقة الاسلام من عنقه اين اخبار و آنچه بمعني اينها است اگر چه مراد از اينها جميع امت است ولي شبهه نيست كه مراد اهل فهم آنها است كه مخالفت با يكديگر نكرده باشند و موافقت كرده باشند و نزد همه آنها بديهي شده باشد و اما اگر جمعي مخالفت كرده‌اند حق با آن جماعت است كه بر حق باشند زيرا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود جماعة امتي اهل الحق و ان قلوا يعني جماعت امت اهل حق آنهايند و اگر چه كم باشند و دعاي پيغمبر صلي الله عليه و آله درباره آنها است و حضرت صادق عليه السلام در جواب اينكه سؤال شد از آن حضرت كه امت كدام است فرمود همانها كه بر حق هستند و حق آن است كه در كتاب و سنت مذكور باشد و حق هميشه مطاع و متبع است و ما بهمين اخبار مذكوره كه روايت كرديم استدلال ميكنيم كه مراد پيغمبر صلي الله عليه و آله از اين فرمايشات كه در اجماع امت فرموده همان ضرورت است يعني در مقامي است كه هيچ اختلاف نكرده باشند مثل اينكه آن آيات شريفه هم منتهي دلالتش همين بود نه اينكه در مقامي كه اختلاف كرده‌اند استدلال باين اخبار بشود و اگر اين اخبار دلالت بر حرمت مخالفت بعض از امت ميكرد در حالي كه بعض ديگر قائل بقول ديگر باشند از اين فرمايشات تناقض لازم ميآمد و در فرمايش پيغمبر (ص‌) تناقض نيست پس جميع آيات و فرمايشات ظاهر در اجماع ضروري است و معني ديگر نميدهد و دليل بر اين عرايض فرمايش حضرت ابي‌الحسن علي بن محمد العسكري عليه السلام است در حديثي كه ميفرمايد اجتماع نموده‌اند امت قاطبة و اختلافي بين آنها در اين نيست كه قرآن حقي است كه شكي در آن نيست
صفحه ٣٤٤

 در نزد جميع فرق امت پس همه آنها در حال اجتماع بر قرآن مصيب هستند و بر تصديق آنچه خداوند نازل كرده هدايت شده‌اند براي قول نبي (ص‌) لاتجتمع امتي علي ضلالة پس خبر داد پيغمبر صلي الله عليه و آله كه آنچه اجتماع امت بر آن شده است و بعض از امت مخالفت بعضي را نكرده‌اند آن حق است و اين است معني حديث نه آنچه جهال تأويل كرده‌اند و نه آنچه معاندين قائل بآن شده‌اند از ابطال حكم كتاب و پيروي حكم احاديث و روايات ساختني و پيروي اهواء مهلكه كه مخالف نص كتاب و آيات واضحه است و ما از پروردگار سؤال ميكنيم كه ما را موفق بر صواب فرمايد و هدايت فرمايد بسوي رشاد تا آخر حديث شريف و حديث ديگر است از حضرت ابي‌الحسن موسي عليه السلام ميفرمايد امور اديان دو امر است امري است كه اختلافي در آن نيست و آن اجماع امت است بر ضرورتي كه ناچار از آن هستند و اخباري كه مجتمع عليها است كه هر شبهه بر آنها عرضه ميشود و هر حادثه از آنها استنباط ميشود و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه استيضاح اهل آن حجت بر آن است پس آنچه براي منتحلين آن ثابت شد از كتابي كه مستجمع علي تأويله باشد يا سنتي از نبي صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول عدالت آن را بفهمد تنگ ميشود بر آن كسي كه استيضاح آن حجت را نموده است رد كردن آن و واجب است بر او قبول آن و اقرار و ديانت بآن و هر امري كه ثابت نشود براي منتحلين آن از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول عدالت آن را بشناسد وسعت دارد براي خاص امت و عام امت كه شك در آن نمايند و انكار آن را بكنند و اين دو امر از امر توحيد است تا ارش خدش يا كمتر از آن پس اين است معروضي كه عرضه ميشود بر آن امر دين پس هر چه ثابت شد براي تو برهان آن اختيار ميكني
صفحه ٣٤٥

 آن را و آنچه مشكل باقي ماند نفي ميكني آن را و لا قوة الا بالله و حسبنا الله و نعم الوكيل تمام شد حديث شريف ، كه تمام امر دين را بيان فرموده است صلوات الله و سلامه عليه و جاي حرف براي احدي باقي نگذارده و تمام مطالب ما و دليل اختيار ما از همين حديث شريف واضح ميشود كه بيان ميفرمايد مسائل دين از اين دو صورت خارج نيست يا اختلافي در آن نيست يا اختلافي هست اگر نيست كه مسأله ضروري است و همان است كه پيغمبر فرمود لاتجتمع امتي علي الخطاء و اگر اختلافي است مرجع آن كتاب خداست و همان آيه كه مستجمع علي تأويله باشد يا سنت جامعه پيغمبر يا فرمايشات ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه قائم مقام پيغمبر است يا دليل عقلي كه اختلافي در آن نباشد و همه عقول صحت آن را بفهمد كه سابق هم عرض كرديم چنين دليل عقلي مخالف با كتاب خدا و ضرورت و سنت نخواهد بود و اگر امري باين سه دليل محكم ثابت نميشود جاي شك و انكار در آن باقي است پس اجماعات مصطلحه را مي‌بيني در اين مقام ذكر نفرموده بلكه هر جا كه لفظ اجماع در اين حديث يا چند فقره ديگر از اخبار كه باين معني وارد شده است همه جا بعد از لفظ اجماع قيد ميفرمايد كه اختلاف نباشد و بعض امت با بعضي اختلاف نكرده باشند كه در آن صورت اجماع بعضشان حجت نيست و حجت كتاب و سنت است لاغير و ملاحظه ميكني كه همينجا دستور ميفرمايد و سبيل استيضاح را نشان ميدهد كه آن كتاب و سنت است پس معلوم شد كه اجماعات مصطلحه از سنت پيغمبر نيست و پيغمبر (ص‌) آنها را دليل قرار نداده و اصل آن از عامه است و در زمان پيغمبر (ص‌) بناي جميع امت بر سمع و نطق بود و در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم بناي همه شيعه بر فرمايش امام بود و دليل اجماعي نداشتند و آنچه از اخبار ايشان ديده‌ايد يا به‌بينيد كه لفظ اجماع و اتفاقي در آن هست خالي از دو معني نيست
صفحه ٣٤٦

 يا منظور اجماع ضروري است كه هيچيك از امت اختلافي در آن نكرده باشند كه البته مطاع است و كتاب و سنت هم البته خالي از چنين امري نيست و يا منظور اجماع اصحاب حديث و روات اخبار است بر نقل و روايت حديثي و اين هم صحيح است و اگر روات ترك حديثي را كرده باشند و اعتماد بر آن ننموده‌اند بآن حديث گرفته نميشود و معلوم است كه مأخذ صحيح ندارد ولي اين اخبار كجا و ادعاي قوم كجا اجماع بر روايت كه چيزي غير از سنت نيست و دليل علي‌حده نميشود و چرا آن را قسيم با كتاب و سنت گرفته‌اند ولي ما اجماعي را منكريم كه دليل از كتاب و سنت نداشته باشد كه از اختراع سنيان است و آن را امر لبي ميدانند و عقلي ميشمارند و اگر از شيعه كسي بآن راه رفته باشد اين غلط است و بدعت است و آيا چه امري است كه علم لبي بآن حاصل ميشود در حالي كه كتاب و سنت از آن خالي باشد بلي در تعريف اجماع سنيان ميگويند او اتفاق امت محمد است صلي الله عليه و آله بر يك امر ديني و اتفاق بر خلافت ابوبكر را هم از همين راه اثبات ميكنند كه اين اجماع كاشف از رضاي پيغمبر معصوم است زيرا پيغمبر فرموده امت من اجتماع بر ضلالت نميكنند و دعا در حقشان فرموده كه اجتماع بر خطا نكنند پس اجتماع بر ابوبكر صواب است و اين اجماع لبي است كه بعقل صحت آن را دانسته‌اند و شيعه هم از اين تعريف تقليد نموده‌اند و گفته‌اند كه اجماع اتفاق جماعتي است كه كاشف از رضاي معصوم باشد و ما هم از همه سؤال ميكنيم كه كشف از رضاي پيغمبر يا امام از چه راه بر شما ميشود آيا بوسيله وحي و الهام است كه ممنوع است يا صرف اتفاق چند نفر چنين كشفي ميكند و اگر چنين است وقتيكه دو جماعت بر خلاف يكديگر اجتماعي كنند بايد هر دو كشف از رضاي معصوم بنمايد و اين تناقض است يا اينكه كشف از رضاي معصوم را با دليل ديگر ميفهميد و اگر دليل ديگر است غير از كتاب خدا و سنت رسول چه چيز دليل
صفحه ٣٤٧

 است و حضرت صادق (ع‌) فرمود انما الناس رجلان متبع شرعة و مبتدع بدعة ليس معه من الله برهان سنة و لا ضياء حجة يعني مردم دو نفرند يا پيروي شريعت مينمايد يا بدعت‌گذار است كه برهاني از سنت خدا ندارد و حجت روشني با او نيست خلاصه پس اين نوع اجماعات بدعت سنيان است و بايد از يكي از علماي شيعه كه تقليد آنها را در اين حرفها بنمايد سؤال كنند كه ديگر بر خلافت ابي‌بكر چه ايرادي داري زيرا شبهه نيست كه جماعتي اجماع بر اين امر منكر نمودند بلي مگر در ابطال اين اجماع متمسك بقول عمر شود كه گفت : ان بيعة ابي‌بكر كانت فلتة ، خلاصه كه سخن را در اين باب كوتاه كنيم و پناه ميبريم بخداوند و اين بود مختصري از معني اصطلاحي اجماع كه سعي كرديم با زبان ساده بيان كنيم و اين بود شرح في‌الجمله از كلمه صاحب ارشاد كه علم بر خلاف اجماع جهل است و اگر جناب آخوند اصرار نكرده بودند ما هم اصراري بر اين بيانات نداشتيم و لكن خداوند همچو خواست و لله امر هو بالغه ، و نكته قابل توجه مشكلي از فرمايش ايشان در اين مقام برميآيد كه در كتابي نديده‌ام و از كسي نشنيده‌ام و بموقع است كه بطور اشاره و اختصار براي اهل تحقيق و فكر عميق چند كلمه عرض كنم و من با زبان عوامانه ساده عرض ميكنم و آنها عالمانه تدبر فرمايند و آن اين