محمدکریمخان کرمانی, محمد کریمخان کرمانی, محمد کریم خان کرمانی, کودکی, کریمخان, کرمانی, کرمان, سید کاظم رشتی, جوانی, ابراهيم خان ظهيرالدوله

زندگی نامه مرحوم محمد کریم خان کرمانی (اع) قسمت اول

به عنوان اولین پست وبسایت شرح مختصری از احوال کودکی و جوانی مرحوم محمد کریم خان کرمانی را از توصیف خود ایشان که در مقدمه کتاب قواعد اصول بیان کرده اند ذکر میکنیم تا هم از جنبه تاریخی این متون استفاده شود و هم تیمنی برای شروع این وبسایت باشد ان شاء الله .

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین .

و بعد چنین گوید بنده اثیم کریم بن ابرهیم غفر الله لهما که اینها کلماتی است که نوشتم آنها را در معالم دین و نیست توفیق من جز از پروردگار و توکل من بر او است و از او یاری میجوئیم بار خدایا نمیدانیم جز آنچه بما تعلیم فرمودی که توئی دانا و حکیم .

دوست داشتم تقدیم این مقدمه را بر آنچه اراده دارم که در اینجا ایراد نمایم برای اینکه تذکره باشد برای کسی که عبرت میگیرد و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

بدان که من در اوایل سن مثل سایر اهل دنیا در تمتع و نعمت بودم و مقام کریمی داشتم و مستغرق نعمت بودیم و پدرم رحمه الله بی‌اندازه در تربیت اولاد خود شایق بود مخصوصا در تربیت من زیرا متوجه بود که شوق زیاد در فراگرفتن صنایع و علوم و آداب و رسوم دارم و جمیع مایحتاج مرا در کسب علم فراهم نموده بود و اساتید و کتب و هم‌مباحثه‌ها مهیا فرموده بود.

حتی اینکه مدرسه بزرگی در کرمان صانها الله عن طوارق الحدثان بنا نهاد که امروز معروف بمدرسه ابراهیمیه است و اوقاف زیادی بر آن وقف نمود و طلابی را در آنجا مسکن داد و مرا متولی امور آنها قرار داد بعد از خودش و کتب زیادی که بالغ بپانصد جلد میشد بر آنها وقف نمود بلکه در مصارف اوقاف قرار داد که در هر سال کتب زیادی خریده شود و مرا در آن مدرسه نشاند که اکتساب علوم و رسوم و آداب بنمایم و خانه مستقلی بر من جدا کرد و خدم و حشمی بر من قرار داد که بر سایر اولاد خود قرار نداده بود و من در میان آن ثروت و نعمت فارغ البال بودم از هر مشغله سوای تحصیل علوم و آداب و غالبا با علما و ادبا مینشستم و اکتساب میکردم از آنچه داشتند و همه آنها هم همت بر تربیت من میگماشتند.

از این رو که صاحب ثروت و مکنت و حکم و تسلط بودم و من در خلال این احوال فارغ البال بودم و هیچ همی از هموم سایرین نداشتم زیرا همه چیز برای من جمع بود و بنا بر این چیزی از آنچه اهل حطام دنیا محتاج بطلب آن هستند از تدبیرها و تزویرها و حرص و حسد و تجاوز بدیگران نیاموختم و بر فطرت و سلیقه مستقیم باقی ماندم حتی اینکه در ابتدای تعلم از همه همسران تندهوش‌تر و بافهم‌تر بودم و در هر علمی که کسب میکردم از همگنان پیشتر و داناتر میشدم و در هر علمی که بآخر میرساندم کتاب جامع مهذبی مینوشتم و پدرم رحمه الله بر هر کتابی که مینوشتم جایزه‌های بسیار بمن میداد و عطای فراوان مینمود و مرا برای علم بالاتری تشویق مینمود تا اینکه کتابی در صرف نوشتم و کتابی در نحو و کتابی در منطق آن وقتیکه در حدود سیزده و چهارده‌ساله بودم تا بآنجا رسیدم که جمیع آنچه در نزد آن اساتید بود فراگرفتم و مثل یکی از ایشان شدم پس از آن شایق بتعلم علوم ریاضی و علوم غریبه شدم و در بعض آن علوم اساتیدی را جستم و نصیب زیادی در آن علوم از آنها گرفتم و در این علوم نیز مثل یکی از آنها شدم بلکه در بعض آن علوم اعلم از آنها شدم و دقت نظرم در بعض آن علوم زیادتر بود پس از آن شوقم بتعلم بعض صنایع کشید و در بعض صنایع اساتیدی را دیدم و حظ وافری در آن صنایع از آنها گرفتم و همه اینها در زمانهای کمی و سالهای معدودی حاصل شد.

پس از آن پدرم رحمه الله وفات یافت و من در آن حال در اوایل بلوغ و منتهای نعمت بودم پس خداوند مقدر فرمود که یکی از تلامذه شیخ اوحد امجد سناد دین و محیی شرع مبین شیخ احمد بن زین‌الدین اعلی الله مقامه وارد بلد ما شد و مدت یک سال در اینجا اقامت نمود که با من معاشرت نمینمود بگمان اینکه کبر و انفه داشته باشم و جلالتی دارم تا اینکه بر خلاف گمان خود بعضی از اخلاق مرا شنید یک روز از من اذن خواست و اذن دادم و بمنزل من آمد و چون مرا بر خلاف آنچه گمان کرده بود دید و مأنوس شد و آمد و رفتی کرد و مطمئن گردید از حال شیخ و علوم او و جلالت و عظمت او بمن خبر داد و من شایق بآن علوم و فنون شدم و آنچه او داشت با اینکه بسیار کم و ناچیز بود از او تعلیم گرفتم و پس از آن آن شخص مرا ترک کرد و قصد ارض اقدس حسینی علی مشرفها الثناء و التحیه را نمود و پس از آن روز بروز شوق من بعلوم ایشان زیاد میشد تا بآنجا رسید که دیگر مالک نفس خود نشدم درحالیکه علائق بسیار داشتم و موانع زیادی داشتم از اینکه سفر بآن بلاد نمایم و همیشه بزبان حال میگفتم :

کیف الوصول الی سعاد و دونه       ** * **      قلل الجبال و دونهن حتوف

و باینطورها بود تا هیجان اشتیاق بحدی رسید که صبر بر فراق نتوانستم و فرار را بر قرار اختیار کردم و از اغیار منزجر شدم پس غفله حرکت کردم و جمیع علائق را ترک کردم و موانع را از پس پشت انداختم و بسرعت سیر میکردم تا بآن مشاهد شریفه و مقامات منیفه رسیدم و در بلد کاظم علیه السلام آن برادر را ملاقات کردم که مرا تشویق باین مقامات نموده بود پس دلالت کرد مرا بسوی سید قمقام و مولای همام عالم عامل سید کاظم ادام الله عزه و علاه و امد ظله علی رؤوس من والاه و او بزرگترین تلمیذی بود از تلامذه شیخ اعلی الله مقامه که هیچکس مادامی که شیخ بزرگوار در حیوه بود باندازه آن سید عالی مقدار از او بهره نبرد پس دیدم او را و دید مرا و سؤال کردم از او پس جواب داد مرا در مسائلی پس او را دریای متلاطمی یافتم بآن طوری که اول گفت :

لو جئته لرأیت الناس فی رجل       ** * **      و الدهر فی ساعه و الارض فی دار

پس خدمتش را مغتنم شمردم و شکر خدا را بر این منت بجا آوردم و ملازم خدمتش بودم تا قریب بهشت ماه و بفوز عظیمی فایز شدم.

پس از آن علائق زمان مرا بکرمان کشید پس برگشتم و در هیچ چیز محتاج باحدی نبودم و الحمد لله ولی هر روز که بر من میگذشت شوقم بسوی خدمت سید و آن مشاهد مشرفه زیاده میگشت تا اینکه چهار سال ماندم و همینکه دیدم علائق زیاد میشود و کم نمیشود و بیشتر فرومیروم مرتبه دیگر عزم بر ترک علائق کردم و بتوفیق پروردگار ترک نمودم آنها را و عیال خود را برداشتم و قصد آن مشاهد نمودم پس بسلامتی رسیدم و الحمد لله و ساکن شدم در آن مشاهد با فراغت بال و در نزد سید بزرگوار زمان بسیاری تلمذ کردم که بالغ بدو سال میشد بلکه زیادتر پس از آن قصد مکه مشرفه نمودم پس بآنجا مشرف شدم و در مراجعت میسر شد که باین قریه ظالمین برگردم و در اثناء این سفرهای من بسوی این مشاهد خوابهای خوب و مبشراتی میدیدم و خوابهائی بر من دیده شد پس از آن جمله است که مادرم اطال الله بقاها یک شبی مجلسی را دید پر از جمعیت که اهل آن مجلس همه ملائکه بودند و مهمان من بودند و من بیرون آمدم از نزد آنها و در دستم عصائی بود و کلاهی پس بمن گفت این عصا و کلاه از کیست گفتم از پیغمبر صلی الله علیه و آله است و این ملائکه این دو را بمن فروختند گفت چند خریدی گفتم سی تومان و نیز در ایامی که مادرم حامل بمن بود خواب دیده بود که ماه از آسمان نازل شد و از جلو شانه او داخل در جوف او شد و بسیاری از این قبیل که کلام را بذکر آنها طول نمیدهیم و از آنچه خود من خواب دیدم پیش از این سفر خود را بر در صحن وسیعی دیدم که در آخر آن صحن طرف راست اطاقی است که مولایم رضا علیه السلام در آن اطاق نزدیک دم در در لحافی خوابیده است و من بر در آن صحن گریه میکنم و اذن دخول میطلبم پس اذن داد مرا بدخول پس بعد از دخول در صحن داخل اطاق شدم و جلو آن حضرت ایستادم و عرض کردم ای مولای من از علوم شما میخواهم پس دست خود را دراز کرد بوسیدم بعد پای خود را دراز کرد بوسیدم و عرض کردم علم جفر میخواهم عبارتی فرمود که معنیش این بود که هنوز وقت آن نرسیده پس از آن اموری را دیدم که بعد از سه روز یا چهار روز تفسیر آنها ظاهر شد که دلالت بر صحت خواب من مینمود و بعد از ایامی در خواب منجنیق بزرگی را دیدم که تا اعناق آسمان بلندی آن بود و حمله بسیاری از مردم داشت و بر پله‌های آن جمعیت بسیاری بود و مثل اینکه من با یکی از همدرسانم که در طفولیت با هم میخواندیم قصد آن منجنیق نمودیم از این رو که در خواب ملهم شده بودیم که قانون این منجنیق این است که هر کس بالای منجنیق بنشیند هادی دیگران که بر پله‌های آن نشسته‌اند و هم حاملین منجنیق خواهد بود و همه را رهبری میکند و دیگران بهدایت او راه میروند پس حرکت کردیم و قصد بالای منجنیق را داشتیم پس همینکه چند پله طی کردیم رفیق من نشست و بالا نیامد و من بالا رفتم تا ببالای منجنیق رسیدم و دیدم احدی آنجا نیست پس آنجا نشستم و چوبی مانند سکان کشتی داشت که همینکه میگرداندم آن را منجنیق هم دور میزد و سکان را میگرفتم و براست و چپ میگرداندم و جمیع حمله آن بحرکت و هدایت من میگشتند و در بیداری این طور تفسیر شد که آن رفیق چندی با من رفاقت کرد پس از آن مفارقت کرد مرا و کاتب بعضی از عمال شد و پس از آن دیدم مثل اینکه در رواق حضرت کاظم علیه السلام هستم و بر دم در ایستاده‌ام و کاظم علیه السلام در داخل حضرت دم در نشسته است و من آن بزرگوار را زیارت میکنم بجامعه پس سجده کردم بر آن بزرگوار همینکه بلند شدم آن حضرت بیرون آمد در رواق و معانقه فرمود با من و نشست و من در دامن او هستم و میگویم یا سیدی خلصنی من النار فرمود خلصتک پس مکرر کردم بر او سه مرتبه و مکرر فرمود بر من سه مرتبه پس عرض کردم چرا نمیفرمائی خلصتک من النار پس فرمود آنچه معنی آن این بود که این از امر خداست و یک مرتبه جواد علیه السلام را دیدم که برهنه فرمود مرا و مانند محتضر مرا انداخت و از طرف چپ من نشست و دست خود را بخاک میمالید و اعضاء مرا مسح میفرمود تا آنکه جمیع اعضاء مرا مسح فرمود پس از آن بشقابی در نزد آن حضرت دیدم که در آن کتیرا بود و بر جمیع اعضاء من مالید پس از آن تشریف برد و ساعتی منتظر شدم نیامد پس برخواستم و بسیاری از این مبشرات دیدم و از خداوند امید دارم که همانطور که امیدوارم بشوم و لا قوه الا بالله و مقصودم از ذکر این مبشرات این است که من بحول الله و قوته مستبصر هستم با بصیرتهای ایشان و هدایت شده‌ام بتوفیق و تسدید ایشان و در علوم خود منقطع بسوی ایشان هستم نه بسوی غیر ایشان و معتقد نشده‌ام بآنچه مستند بایشان نیست هرگز و تقلید نکرده‌ام از هیچ کس در چیزی و جمیع علوم من با بصیرت و هدایت است لاغیر و بعد از اینها قصد علم اصول نمودم اصولی که متعارف و متداول است و تتبع در آن نمودم و کتاب جامعی در آن نوشتم که شامل بود جمیع آنچه عنوان کرده‌اند و زوائدی که ذکر نشده است در کتابی و کتاب کاملی در این علم شد و لکن در آن کتاب بر سبک آنها جاری شدم و پس از آن در کتب اخباریین تتبع کردم در اصولشان و فوائدی چند در آن نوشتم و پی جوئی ادله و اقوالشان را نمودم پس دیدم هر یک از فریقین را که تجاوز نموده‌اند از حق و صواب و انقطاع بسوی اهل بیت علیهم السلام پس پسندم نیفتاد هیچیک از آنها پس بر آن شدم که کتاب جامعی تصنیف نمایم از آنچه خداوند بمن نمایانیده است از قواعد مستنبطه از کتاب و سنتی که شک در روشنی روز میتوان کرد و در آنها ممکن نیست شک کرده شود و امید دارم از خداوند که موفق شوم بر آنچه اراده دارم که ذخیره روز حشر من باشد و روزی که می‌ایستم در پیشگاه خدای سبحانه و میفرماید بمن آیا خدا اذن داده بود بشما یا بر خدا افترا می‌بندید و طوری باشد که بگویم بار خدا یا تو اذن دادی مرا و دوست میدارم که در این مقام نصایحی را یادآوری نمایم که تقدیم آنها واجب است پس ای کسی که نظر میکنی در این کتاب بدان که در نزد من جمع شده است بسیاری از آنچه در نزد اولین و آخرین جمع شده مثل اینکه من یکی از آنها هستم بلکه بعید نیست که در نزد من بیش از آنها باشد زیرا آنچه آنها داشتند نزد من جمع شده و زوائدی بر آنها زیاد کردم که نزد آنها نبود همانطور که اول در مثل سائر گفته است : کم ترک الاول للآخر ، و من همه امور را زیر و رو کردم و تجربه نمودم و هیچ غرضی جز اظهار حق ندارم بآنطور که خداوند بمن نمایانده من اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها و هر کس بینا شود برای خودش است و هر کس کور باشد بر ضرر خود او است و من غرضی سوای آنچه گفتم ندارم.

منصف

یک دوستار آل محمد علیهم السلام که سعی بر نگاه منصفانه دارد

شما ممکن است این را هم بپسندید

۲ پاسخ‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *